سری کتاب سرگردانی یا مسیر به‌سوی خدا

اسلام، سیاست و حکومت (بخش دوم)

دلایل امامت حضرت علی و فرزندانش (ع) که معصوم هستند، بعد از پیامبر (ص) بسیار است. آنچه ذکر کردم طرفه‌ای بیش نیست و از این بابت از خداوند و رسولش و ائمۀ اطهار (ع) و مؤمنان پوزش می‌طلبم؛ بنابراین هیچ عذر و بهانه‌ای برای کسی‌که از راه آن‌ها منحرف می‌شود و راه غاصبین حقشان را در پیش می‌گیرد، باقی نمی‌ماند؛ درحالی‌که او می‌داند امامت مخصوص آن‌هاست و نه برای او و او هیچ حقی در این زمینه نداشته است.

امیر مؤمنان (ع) می‌فرماید: (أما والله لقد تقمصها فلان (یعنی ابی‌بکر) وانه لیعلم أن محلی منها محل القطب من الرحی ینحدر عنی السیل و لا یرقى جذاء أو اصبر على طخیة عمیاء یهرم فیها الکبیر ویشیب فیها الصغیر و یکدح فیها المؤمن حتى یلقى ربه فرأیت أن الصبر على هاتا أحجى فصبرت و فی العین قذى وفی الحلق شجى أری تراثی نهبا حتى مضى الأول لسبیله فأدلى بها إلى فلان (یعنی عمر‌بن الخطاب) بعده ثم تمثل قول الأعشى: شتان ما یومی على کورها … و یوم حیان أخی جابر

فیا عجبا بینما هو یستقیلها فی حیاته (حیث أن أبا بکر قال علی المنبر أقیلونی فلست خیرکم و علی فیکم) إذ عقدها الآخر بعد وفاته لشد ما تشطرا ضرعیها فصیرها فی حوزة خشناء یغلظ کلامها ویخشن مسها ویکثر العثار فیها والاعتذار منها فصاحبها کراکب الصعبة أن اشنق لها خرم وان أسلس لها تقحم فمنی الناس لعمر الله بخبط وشماس (أی خروج عن صراط الله المستقیم؛ لان عمر اخذ یحلل و یحرّم علی هواه فحرم متعتی النساء و الحج و رفح حی علی خیر العمل من الآذان و تخبط فی المواریث تخبط العشواء) وتلون واعتراض، فصبرت على طول المدة وشدة المحنة حتى إذا مضى لسبیله جعلها فی جماعه زعم أنی أحدهم فیا لله وللشورى ومتى اعترض الریب فی مع الأول منهم (یعنی أبا‌بکر) حتی صرت اقرن إلى هذه النظائر (تحقیراً لشأنهم) لکنی أسففت إذ أسفوا وطرت إذ طاروا فصغى رجل منهم لضغنه (سعد‌بن أبی وقاص) ومال آخر لصهره (أی عبد الرحمن‌بن عوف) مع هن وهن (یشیر إلی وضاعة القوم) إلى أن قام ثالث القوم نافجا حضنیه بین نثیبه ومعتلفه (یشیر إلى عثمان ویمثله بالدابة التی لیس لها همّ إلا العلف والروث) وقام معه بنو أبیه (أی بنو أمیة لعنهم الله وهم الشجرة الملعونة فی القرآن) یخضمون مال الله خضمة الإبل نبتة الربیع إلى انتکث فتله وأجهز علیه عمله وکبت به بطنته (أی قتلته بطنه الملیئة بمال الله المغصوب) فما راعنی إلا والناس کعرف الضبع إالیَّ ینثالون علیَّ من کل جانب حتى لقد وطئ الحسنان وشق عطفای مجتمعین حولی کربیضة الغنم فلما نهضت بالأمر نکثت طائفة ومرقت أخرى وقسط آخرون کأنهم لم یسمعوا کلام الله حیث یقول: «تلْک الدّارُ اْلآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذینَ لا یریدُونَ عُلُوًّا فِی اْلأَرْضِ وَلا فَسادًا والْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ»[1]

بلى والله لقد سمعوها و وعوها ولکنهم حلیت الدنیا فی أعینهم وراقهم زبرجها. أما والذی فلق الحب وبرأ النسمة لولا حضور الحاضر وقیام الحجة بوجود الناصر وما اخذ الله على العلماء أن لا یقاروا على کضة ظالم ولا سغب مظلوم لألقیت حبلها على غاربها ولأسقیت آخرها بکاس أولها ولألفیتم دنیاکم هذه ازهد عندی من عفطة عنز).[2]

(آگاه باشید، به خدا سوگند که فلانی [منظور أبوبکر] خلافت را چون جامه‌اى بر تن کرد، درحالی‌که نیک مى‌دانست که جایگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسیاب؛ سیل‌ها از من فرو مى‌ریزد و پرنده را یاراى پرواز به قلۀ رفیع من نیست؛ پس میان خود و خلافت پرده‌اى آویختم و از آن چشم پوشیدم و به دیگر سو گشتم و رخ برتافتم. در اندیشه شدم که با دست شکسته بتازم یا بر آن فضاى ظلمانى شکیبایى ورزم؛ فضایى که بزرگسالان در آن سال‌خورده شوند و خردسالان به پیرى رسند و مؤمن همچنان رنج کشد تا به لقاى پروردگارش نائل آید. دیدم شکیبایى در آن حالت خردمندانه‌تر است و من طریق شکیبایى گزیدم، در حالى که همانند کسى بودم که خاشاک به چشمش رفته و استخوان در گلویش مانده باشد. مى‌دیدم که میراث من به غارت مى‌رود؛ تا آن نخستین، به سراى دیگر شتافت و مسند خلافت را به دیگرى واگذاشت [منظور عمر‌بن خطاب]، بعد از او تمثیلی از این سخن شاعر نابینا بود: چه فرق بزرگى است میان زندگى من بر پشت این شتر / و زندگى حیان، برادر جابر.

اى شگفتا، در آن روزها که زمام کار را به دست گرفته بود، همواره مى‌خواست که مردم معافش دارند [در آن زمان ابوبکر بالای منبر می‌گفت تا زمانی که علی میان شماست من شایستۀ شما نیستم]؛ ولى در سراشیب عُمْر، عقد آن عروس را بعد از خود به دیگرى بست. بنگرید که چگونه دو پستانش را، آن دو میان خود تقسیم کردند و شیرش را دوشیدند؛ پس خلافت را به عرصه‌اى خشن و ناهموار افکند؛ عرصه‌اى که درشتى‌اش پاى را مجروح مى‌کرد و ناهموارى‌اش رونده را به رنج مى‌افکند. لغزیدن و به سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد. صاحب آن مقام، چونان مردى بود سوار بر اشترى سرکش که هرگاه مهارش را مى‌کشید، بینى‌اش مجروح می‌شد و اگر مهارش را سست مى‌کرد، سوار خود را هلاک مى‌ساخت [منظور، خروجشان از صراط مستقیم خداوند است؛ چراکه عمر به سلیقۀ خود، حلال را حرام و حرام را حلال می‌کرد؛ که نتیجۀ آن تحریم ازدواج موقت و حج و حذف عبارت «حیّ على خیر‌العمل» از اذان بود].

به خدا سوگند که در آن روزها مردم، هم گرفتار خطا بودند و هم سرکشى، هم دست‌خوش بى‌ثباتى بودند و هم اعراض از حق؛ و من بر این زمان دراز در گرداب محنت شکیبایى مى‌ورزیدم تا او نیز به جهان دیگر شتافت و امر خلافت را در میان جماعتى قرار داد که مرا هم یکى از آن قبیل مى‌پنداشت؛ و پناه بر خدا از این شورا! که چگونه در منزلت و مرتبت من نسبت به خلیفۀ نخستین [منظور أبابکر] تردید روا داشتند که اینک با چنین مردمى هم‌سنگ و هم‌طرازم شمارند [تحقیر جایگاه آن‌ها]. هرگاه چون پرندگان رو به زمین شیرجه می‌زدند یا بال ‌زده و پرواز می‌کردند، من راه مخالفت نمى‌پیمودم و با آنان همراهى مى‌نمودم.

یکى از ایشان کینۀ دیرینه‌اى را که با من داشت [منظور سعد‌بن ابی‌وقّاص] یاد آورد و آن دیگر [منظور عبد الرحمن‌بن عوف] نیز از من روى بتافت و به داماد خود گرایش یافت و کارهاى دیگر کردند که من از گفتنشان کراهت دارم [اشاره به فرومایگی قوم]. آنگاه سوّمى برخاست، در حالى که از پرخوارگى، باد به پهلوها افکنده بود و چونان چهارپایی که همّى جز خوردن در اصطبل نداشت [اشاره به عثمان و او را به چهارپایی تشبیه می‌فرماید که فکری جز خوردن و چریدن ندارد]. خویشاوندان پدری‌اش با او هم‌دست شدند [منظور بنی امیه لعنت خدا بر آن‌ها باد یا همان شجرۀ خبیثه‌ای که در قرآن آمده است] و مال خدا را چنان با شوق و میل فراوان خوردند که اشتران، گیاه بهارى را؛ تا سرانجام، آنچه را تابیده بود، باز شد و کردارش، قتلش را در پى‌ داشت و شکم‌بارگی‌اش به سر درآوردش [منظور، شکمش که پر از مال غصبی خداوند بود او را به هلاکت رساند].

به‌ ناگاه، دیدم که انبوه مردم روى به من نهاده‌اند، انبوه چون یال‌هاى کفتاران، گرد مرا از هر طرف گرفتند، چنان که نزدیک بود استخوان‌هاى بازو و پهلویم را زیر پاى فروکوبند و رداى من از دو سو بدرید. چون رمۀ گوسفندان مرا دربرگرفتند؛ اما هنگامى که زمام کار را به دست گرفتم جماعتى از ایشان عهد خود را شکستند و گروهى از دین بیرون شدند و قومى هم‌دست ستم‌کاران گردیدند. گویى سخن خداى سبحان را نشنیده بودند که مى‌فرماید: (سراى آخرت از آن کسانی است که در زمین نه برترى مى‌جویند و نه فساد مى‌کنند و سرانجام نیکو از آن پرهیزگاران است). آرى به خدا سوگند که شنیده بودند و به خاطر سپرده بودند، ولى دنیا در نظرشان آراسته جلوه کرده و زر و زیورهاى آن فریبشان داده بود.

بدانید، سوگند به کسى که دانه را شکافت و جانداران را آفرید، اگر انبوه آن جماعت نمى‌بود و با وجود ناصر، حجت تمام نمی‌شد و خدا از عالمان پیمان نگرفته بود که در برابر شکم‌بارگى ستم‌کاران و گرسنگى ستم‌کشان خاموشی نگزینند، افسارش را بر گردنش مى‌افکندم و رهایش مى‌کردم و در پایان با آن همان می‌کردم که در آغاز کرده بودم و مى‌دیدید که دنیاى شما نزد من از عطسۀ ماده‌بزى هم کم‌ارزش‌تر است).

امام علی (ع) همچنین فرمود: (ای مردم، سخن مرا بشنوید و در آن تعقل کنید که زمان جدایی نزدیک است. من امام مردم و وصی بهترین خلیفه و همسر برترین زنان امت و پدر عترت طاهره و ائمۀ هدایتگر می‌باشم. من برادر رسول خدا (ص) و وصی او و ولی او و وزیر او و انتخاب‌شدۀ او و حبیب او و دوست او هستم. من امیرالمؤمنین، پیشوای پیشانی سفیدان و آقای اوصیا هستم. جنگ من، جنگ خدا و صلح من، صلح خدا و اطاعت از من، اطاعت از خدا و ولایت من، ولایت خداست. شیعیان من، اولیای خدا و انصار من، انصار خدا هستند. قسم به خداوندی که مرا آفرید درحالی‌که چیزی نبودم، حافظان اصحاب رسول خدا (ص) می‌دانند که ناکثین و قاسطین و مارقین بر زبان نبی امّی، ملعون هستند و ناامید است هر‌که افترا ببندد).[3]

زمانی که خلافت به دست امیرمؤمنان افتاد سعی کرد تا مسلمانان را به‌سوی خداوند هدایت کند و آن‌ها را از تاریکی‌ها به‌سوی نور رهایی بخشد و عدل و داد را بگستراند، آن هم بعد از انتشار ظلم به دست والیان عثمان؛ اما این چگونه میسر بود، درحالی‌که مردم، بندگان دنیا شده بودند و دین، تنها لقلقۀ زبانشان بود، مگر تعداد کمی که به عهد خدا وفادار ماندند؛ و این چگونه میسر می‌شد وقتی که پسر ابی‌سفیان، فرمانده ارتش کفر و فرزند هند خورندۀ جگر حمزۀ سید‌الشهدا، بر تخت سلطنت نشست و روزهای بسیار را در جهاد با ناکثین، قاسطین و مارقین که لعنت خدا بر آن‌ها باد سپری کرد؛ تا بر کسی پوشیده نباشد که ایشان (ع) حق خویش را بر همه آشکار ساخت و مردم را به صراط مستقیم خداوند رهنمون ساخت تا حجتی برای دوری مردم از ائمه باقی نمانده باشد؛ اما مردم او را واگذاشتند و به یاری‌اش نشتافتند.

سرانجام معاویه که لعنت خدا بر او باد، امام حسن ‌(ع) را شهید کرد و یزید که لعنت خدا بر او باد، امام حسین ‌(ع) را به شهادت رساند و جز هفتاد و اندی نفر، کسی به یاری امام حسین (ع) نشتافت؛ درحالی‌که او پنجمین نفر از اصحاب کساء و سید جوانان اهل بهشت و آخرین نوۀ دختری رسول خدا (ص) بر زمین و سومین وصی رسول خدا (ص) بود.

باید بدانید که در زمان امام حسین (ع) مسلمانان در چه حدی از خضوع و تسلیم شدن در برابر طاغوت بودند؛ تا به این حد که ذریۀ رسول خدا (ص) با قربانی کردن خود به مسلمانان هشدار داد که آن‌ها از دین دور گشته و از ولایت خدا خارج و با خضوع در برابر یزید و امثال او که لعنت خدا بر آن‌ها باد، به ولایت طاغوت و شیطان وارد شده‌اند.

بعد از امام حسین (ع)، اوصیای پیامبر خدا (ص) جهاد در راه خدا را ادامه دادند و مردم را بر دین اسلامی که پیامبر خدا حضرت محمد (ص) آورده بود دعوت کردند؛ برخلاف خواست طاغوت‌ها که بر این امت مسلط شده بودند. خون امام حسین (ع) اثر بزرگی در بازگشت مسلمانان به ولایت خداوند سبحان و متعال داشت. از آن زمان، تشکیلات اسلامی مردمی به رهبری خاندان پیامبر (ع) که نشانگر اسلام ناب محمدی است شروع شد و ایشان (ع) دعوت در راه خداوند را ادامه دادند؛ و از سوی دیگر طاغوتیان، کسانی را از بین افرادی که دنیا را از راه دین طلب می‌کردند، برای یاری خود پیدا می‌کردند.

اوصیای پیامبر (ع) نهایت آزار و اذیت را تحمل کردند و شیعیانشان به قتل رسیدند و طاغوت‌ها با این امت، همان کارهایی را کردند که فرعون با بنی‌اسرائیل می‌کرد: بریدن دست‌ها و پاها و مصلوب شدن بر تنۀ درخت خرما؛ اما حق را اهلی است و هرچه بیشتر مؤمنین را مورد آزار و اذیت قرار می‌دادند، دوست‌داران حق بیشتر می‌شد و هزاران نفر به تشیّع روی می‌آوردند.

هنگامی‌که امامت به آخرین وصی پیامبر (ع) رسید، خداوند اراده فرمود تا او را حفظ کند؛ او را از چشم طاغوتیان غایب کرد تا او را نیز همانند پدرانش (ع) به قتل نرسانند. رهبری امت اسلامی بیش از هفتاد سال توسط نواب (نایبان) امام (ع) صورت گرفت؛ کسانی که از بهترین مؤمنین خالص بودند که می‌توانستند با ایشان (ع) رابطۀ مستقیم داشته باشند. آنان نامه‌های مسلمانان را برای امام (ع) می‌بردند و پاسخ‌ها و توجیهات ایشان (ع) را برایشان می‌آوردند.

زمانی که این مدت به پایان رسید، خواست خدا بر آن شد که امام (ع) به مدت طولانی از نظرها غایب باشد؛ تا زمانی که نسلی در این امت به وجود آید که برای یاری او و یاری دین خدا تا غالب شدن دین خدا بر تمام ادیان، آمادگی لازم را داشته باشند. از امام (ع) و اجداد ایشان برخی روایات آمده است که از آن‌ها این چنین برداشت می‌شود که رهبران دینی و دنیوی امت اسلامی، کسانی هستند که احادیث آن‌ها را نقل می‌کنند. برخی تفسیر کرده‌اند که راویان حدیث، فقهای عادل در زمان غیبت ایشان (ع) هستند و این در زمانی است که نائب خاص امام (ع) که احکام و دستوراتش را به مؤمنین منتقل کند، وجود نداشته باشد. اما زمانی که ایشان (ع) فرستاده‌ای از طرف خود بفرستد، اطاعت از او بر فقها واجب می‌شود و حتی یاری او برایشان واجب می‌شود و اگر او را تنها بگذارند و یا نافرمانی‌اش نمایند، از ولایت اهل‌بیت (ع) خارج می‌شوند؛ در‌ این‌صورت، اطاعت از آن‌ها [فقها] واجب نیست، بلکه واجب، مخالفت با آن‌ها و اطاعت از فرستاده‌ای است که امام (ع) ارسال نموده است، می‌باشد.

در کتاب ذخیرۀ صالحین اثر شیخ عبدالکریم زنجانی (ره) در صفحات 7 تا 9 آمده است: (اما ولایت مجتهد واجد شرایط بر فتوا، قسمتی از ولایت امام (ع) است که خود بخشی از ولایت پیامبر (ص) می‌باشد؛ که برگرفته از ولایت خداوند و حاکمیت الهی است.

توضیح مطلب: بدیهی است که حاکمیت خالق که تجلی قدرت او بر تمام مخلوقات است، بالاترین انواع حاکمیت و محکم‌ترین ولایت است. از مشتقات این ولایت الهی و حاکمیت ربّانی، ولایت پیامبر خدا (ص) می‌باشد که در این آیه ذکر شده است: «النَّبِیُّ أَولَی بِالمُومِنِینَ مِن أَنفُسِهِم»[4] (پیامبر نسبت به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است)؛ سپس از ولایت پیامبر خدا (ص)، ولایت امام علی (ع) مشتق شد، همان‌گونه که رسول خدا (ص) در حدیث غدیر اشاره فرمود و به طرق صحیح و متواتر از طریق منابع شیعه و سنّت نقل شده است. پیامبر خدا (ص) با این سخن خود برای ولایت امام علی (ع) زمینه‌سازی نمود: (آیا من نسبت به مؤمنین از خودشان صاحب‌اختیارتر نیستم؟ گفتند: بله. ادامه داد: (هرکس که من مولا و آقای اویم، علی مولا و آقای اوست…).[5] این زمینه‌سازی یک دلیل قطعی از پیامبر (ص) است که می‌خواهد اولین معنا از کلمه (مولا) را روشن کند، یعنی ولایت امام علی (ع) فرعی از ولایت پیامبر (ص) و از آن نوع می‌باشد.

آنچه از احادیث بسیار برداشت می‌شود، این است که امام علی (ع) حجت خدا بر مردم است و او (ع) حاکمیتی مطلق بر همگان دارد که از طرف خداوند متعال اعطا شده است. این ولایت، اصل مذهب است و مذهب بر این اصل بنا گذارده شده است. یکی از فروع ولایت امام (ع)، ولایت فقیه جامع الشرایط بر فتوا می‌باشد که از تفسیری که منصوب به امام حسن عسکری (ع) است به‌طور خلاصه با این عبارت برداشت می‌شود: (و اما اگر فقهایی باشند که مسلط به نفس خود، محافظ دینش، مخالف با هوای نفسش، مطیع امر امام زمان خود باشد، عوام می‌توانند از ایشان تقلید کنند).[6]

امام (ع) حقیقت مخالفت با هوای نفس را در حدیث دیگری بیان فرموده که شیخ طبرسی آن را در کتاب احتجاج به استناد از امام هشتم، امام رضا‌ (ع) روایت کرده است. امام رضا (ع) فرمود: (امام علی‌بن حسین (ع) فرمود: اگر دیدید مردی را که مقامش بالا رفت و خوب باقی ماند و در منطقۀ خویش معروف شد و در حرکاتش فروتنی و از خود‌گذشتگی دیدید، کمی تأمّل کنید؛ زیرا چه بسیارند کسانی که به دلیل ضعف، از دنیا عاجزند و به دلیل ضعف نیّت و ترس از رسوایی و ضعف قلبشان، از محارم اجتناب می‌کنند و انتصابات دینی را به‌عنوان تله‌ای قرار می‌دهند و با دین‌داری و ظاهرسازی پسندیده، مردم را فریب می‌دهند و اگر توانایی انجام حرام را داشته باشند، بدانید که انجام می‌دهند. اگر دیدید مردی به مال حرام دست نمی‌زند کمی درنگ کنید، زیرا شهوت‌های مردم مختلف است؛ هرچند که به مال حرام که در اختیارش باشد حتی اگر زیاد باشد، دست نمی‌زند؛ بلکه خود را مشغول اعمال قبیحی می‌کند که از آن‌ها حرام برمی‌آید. اگر دیدید که از آن مال حرام گذشت می‌کند، شما را به اشتباه نیندازد. منتظر باشید که عقلش او را به کجا می‌برد، زیرا خیلی‌ها، همۀ این موارد را ترک کردند ولی به عقل سلیم برنگشتند. این شخص آنچه را که با نادانی‌اش خراب می‌کند بیشتر از چیزی است که با عقلش اصلاح می‌کند. اگر دیدید کاری از روی عقل سلیمش انجام داد باز تأمل کنید و اشتباه نکنید، صبر کنید و ببینید که آیا هوای نفس بر عقلش حاکم است یا عقلش بر هوای نفس؟ علاقۀ او به ریاست‌های باطل و پرهیزگاری‌اش در آن چگونه است؟ بعضی از مردم، دنیا و آخرت را از دست داده‌اند، زیرا دنیا را برای دنیا ترک کرده‌اند و لذت ریاست باطل را بهتر از اموال و نعمت‌های حلال می‌بینند و برای طلب ریاست باطل تمام این‌ها را ترک می‌کنند؛ حتی اگر به آن‌ها بگویند تقوای به خدا پیشه کنید، عزت را در پلیدی می‌بینند و عاقبت گرفتار جهنم می‌شوند و چه بد جایگاهی است! شروع به کارهای نادرست می‌کند و این کارهای باطل او را بیشتر به زوال سوق می‌دهد؛ تا آنجا که به بدترین خصلت‌های پست برسد؛ و خداوند او را رها می‌کند تا هر‌چقدر که می‌تواند در طغیانش فرو رود. او حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال می‌کند. آنچه از دنیا از دست می‌دهد برایش اهمیتی ندارد تا فقط ریاستی که برایش مشقت کشیده است، باقی بماند. آن‌ها مورد عذاب و لعنت خداوند قرار می‌گیرند و خداوند برایشان عذابی سخت در نظر گرفته است؛ اما بهترین مردم کسی است که هوای نفس خود را مطیع امر خدا گرداند و قوایش را در اختیار رضای خدا قرار دهد و عزت ابدی را در ذلت ظاهری با حق ببیند تا در عزت داشتن در باطل. خودش می‌داند، احتمال کمی دارد که رضای نفس، او را به نعمت دائمی در خانه‌ای که از بین نمی‌رود برساند و اگر هوای نفسش را پیروی کند به بسیاری ضررها و به عذابی که پیوسته است و پایانی ندارد، می‌رسد. این چنین مردی، بهترین مرد است، به او تمسّک جویید و به سنتش اقتدا کنید تا به خدایتان نزدیک شوید و به او متوسل شوید، زیرا خداوند دعای او را مستجاب می‌کند و هیچ طلبی را از او رد نمی‌کند)[7] و …

بنابراین اختیارات ولایت مجتهد جامع الشرایط بر سه مقام است:
اول: مقام فتوا در مسائلی که عوام در عملشان به آن نیاز دارند. موارد فتوا، مسائل فرعی و موضوعات استنباطی است که حکم شرعی از آن‌ها خارج می‌شود.
دوم: مقام قضاوت و دادن حکم در دعواها و غیره در قضاوت‌های مخصوص.
سوم: مقام ولایت و تصرف در اموال و جان‌ها که خود مرتبه‌ای از ولایت عام است که قابل واگذاری (از طرف امام به فقیه) می‌باشد). [پایان سخن شیخ عبدالکریم زنجانی]

در کتاب (تهذیب الاصول من الزوائد والفضول) نوشتۀ سید عبد‌الأعلی سبزواری (ره)، در جزء دوم، صفحه 128 آمده است: (اعمالی که فقیه واجد شرایط انجام می‌دهد فقط در فتوا و اجرای حکم منحصر نمی‌شود، بلکه او یک حجت وجودی است حتی اگر سکوت اختیار کند؛ زیرا خداوند در روز قیامت از آن به‌عنوان حجت استفاده می‌کند. او در بارگاه الهی از جهل و نادانی مردم شکایت می‌کند؛ از این‌که کسی برای فهم احکام نزد او نمی‌آمد. در حدیثی آمده است که: (سه شخص در روز قیامت نزد خداوند شکایت می‌کنند: عالِمی که از او سؤال نشده است… ادامۀ حدیث)؛ همچنین دارای ولایت نظم‌بخشی می‌باشد، یعنی نظم بخشیدن در زندگی بشر و سیاست که این نظم بر مبنای نظم الهی است، به شرطی که بر تمام امور مسلط و دستش در حکومت از هر لحاظ باز باشد). [پایان سخن سید عبد‌الأعلی سبزواری]

بنابراین آنچه بر مسلمانان در زمان غیبت واجب است، یاری نمودن دین با تمکین نائب خاصی است که امام ‌(ع) فرستاده است و یا در صورت نبودن نائب خاص امام، تمکین دادن فقیه واجد شرایط عادل و زاهد، با باز‌گذاشتن دست او در حکومت از هر حیث و جهت می‌باشد؛ همان‌طور که امروزه واجب است علما با طاغوت‌ها بجنگند، زیرا این جنگ در این زمان، جهاد دفاعی از سرزمین اسلامی است.

طاغوتیانی که سعی در محو کردن کامل اسلام و بازگرداندن سرزمین‌های اسلامی به جاهلیت دارند؛ همان‌گونه که یزید که لعنت خداوند بر او باد در زمان امام حسین (ع) انجام داد؛ حتی از این بدتر، کشورهای اسلامی پر شده است از بت‌ها و تصاویر؛ و احترام و مقدس شمردن آن‌ها را بر مسلمانان واجب دانستند، زیرا این بت‌ها و عکس‌ها بیانگر شخصیت شیطانی خودشان است که این خود از بارزترین مصداق‌های شرک به خداوند است؛ پس بر عالِم واجب است که علمش را اظهار کند، جهاد نماید و مجاهدین را یاری نماید حتی اگر در حد فتوا دادن و رسانیدن این فتوا‌ها به جامعه و بالا بردن سطح فرهنگ دینی اجتماع باشد.

اما علما یا بهتر است بگوییم جاهلان، زیرا طبق آنچه از اهل‌بیت (ع) وارد شده است، عالم بی‌عمل در حقیقت جاهل است؛[8] کسانی‌که در دهلیزهای تاریک زندگی گزیده‌اند و حتی خود را مکلّف نمی‌دانند که از احوال مسلمین باخبر شوند یا هیچ حرکت دینی اسلامی حقیقی که نمودی در جامعه داشته باشد یا حتی حرکتی کوچک [انجام دهند]؛ اینان، هیچ ارتباطی بین خود و فرقۀ نجات‌یافته حس نمی‌کنند. اینان در روز قیامت، خود را با روی سیاه در دهلیزهای تاریک پیدا می‌کنند. پیامبر (ص) چیزی بیان فرمود که همین معنا را می‌رساند: (شریرترین مردم در روز قیامت، عالِمی است که از علمش سودی نبرده باشد).[9]

آنچه گذشت بیان می‌دارد که دین اسلام یک نظریۀ سیاسی کامل، هم از نظر قانون‌گذاری و هم اجرای آن می‌باشد و بر مسلمانان است که آن را رها نکنند؛ چراکه کامل‌ترین نظریۀ سیاسی است که بشریت شناخته است و هیچ نظریۀ سیاسی دیگری هم‌سطح آن پیدا نشده است؛ زیرا خداوند سبحان متعال علیم حکیم، وضع‌کننده و بنیان‌گذار آن است. اجرای آن برعهدۀ پیامبر (ص) و بعد از او، امام معصوم (ع) و بعد از او در زمان غیبت امام (ع) و نبودن نائب خاص از جانب ایشان، فقیه ربّانی جامع‌الشرایط عادل و زاهد در دنیا می‌باشد؛ و‌الحمد‌لله وحده.


پی‌نوشت‌ها
[1]– قصص: 83
[2]– نهج‌البلاغه به شرح محمد عبده: ج 1، ص 30، خطبۀ شقشقیه.
[3]– امالی صدوق: ص 702؛ علل‌الشرایع: ج 1، ص 43؛ من لا‌یحضره‌الفقیه: ج 4، ص 419؛ بحار‌الانوار: ج 39، ص 336.
[4]– احزاب: 6
[5]– الغدیر: ج 1، ص 8
[6]– تفسیر امام حسن عسکری (ع): ص 300
[7]– احتجاج: ج 2، ص 52
[8]– امیرالمؤمنین (ع) در یکی از خطبه‌هایش می‌فرماید: (و دیگرى که او را دانشمند نامند اما از دانش بى‌بهره است. یک دسته از نادانى‌ها را از جمعى نادان فرا گرفته و مطالب گمراه‌کننده را از گمراهان آموخته و به هم بافته و دام‌هایى از طناب‌هاى غرور و گفته‌هاى دروغین بر سر راه مردم افکنده است. قرآن را بر امیال و خواسته‌هاى خود تطبیق مى‌دهد و حق را با هوس‌هاى خود تفسیر مى‌کند. مردم را از گناهان بزرگ ایمن مى‌سازد و جرایم بزرگ را سبک جلوه مى‌دهد. ادعا مى‌کند از ارتکاب به شبهات پرهیز دارد اما در آن‌ها غوطه مى‌خورد. مى‌گوید: از بدعت‌ها دورم، ولى در آن‌ها غرق شده است. چهرۀ ظاهری او چهرۀ انسان و قلبش قلب حیوان درنده است. راه هدایت را نمى‌شناسد که از آن سو برود و راه خطا و باطل را نمى‌داند تا از آن بپرهیزد؛ پس مرده‌اى است در میان زندگان؛ پس به کجا می‌روید؟). نهج‌البلاغه با شرح محمد عبده: ج 1، ص 153.
[9]– از رسول الله (ص) روایت شده است: (شدیدترین عذاب در روز قیامت برای کسی است که پیامبر یا فرزند پیامبری را به قتل رسانیده یا عالمی که از علمش بهره‌ای نبرده باشد). روضة‌الواعظین: ص 10؛ علم و حکمت در کتاب و سنّت: ص 457؛ موسوعة عقاید اسلامی: ج 2، ص 499.
همچنین ایشان (ص) فرموده است: (علمای این امت دو دسته‌اند: کسی که خداوند به او علمی داده است که با استفاده از آن وجه خدا و سرای آخرت را طلب می‌کند و به مردم نیز می‌بخشد، طمعی ندارد و آن را به بهایی ناچیز نمی‌فروشد. دیگری، کسی است که خداوند به او علم داده است اما نسبت به بندگان بخل می‌ورزد و با آن طمع‌کار می‌شود و آن را به بهایی اندک می‌فروشد؛ در روز قیامت، به چنین شخصی افساری از آتش زده می‌شود و ملکی از ملائکه، بالای سر شاهدین ندا سر می‌دهد که این فلانی فرزند فلانی است که خداوند در سرای دنیا به او علمی عطا فرمود ولی او نسبت به بندگان بخل ورزید تا اینکه از حساب فارغ شد). روضة‌الواعظین: ص 10.

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا