وارد نشده اید
یمانی موعود ، وصی و فرستاده امام مهدی ع ، سید احمد الحسن ع ظهور کرد...
  • کاربر برتر
  • مدیر برتر
  • کاربر قدیمی
بخش مورد نظر خود را انتخاب کنید
  • علوم قائم آل محمد (ع)
  • انصار امام مهدی (ع)
  • تاپیکهای مفید دیگر
Banner Banner
موقعیت شما :
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: عقائد الإسلام ، متن و ترجمه فارسي (دوزبانه)

  1. #1
    سید و مولایم امام احمد الحسن ع
     http://almahdyoon.co/ir/images/stars/one.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/one.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gif
    سید و مولایم امام احمد الحسن ع
    تاریخ عضویت
    25-10-12
    شماره عضويت
    6630
    عنوان کاربر
    انصاری
    محل سکونت
    Stockholm
    نوشته ها
    291
    تشکر
    90
    تشکر شده 31 بار در 22 ارسال
    Rep Power
    7
    Rep Power
    7

    Icon13 عقائد الإسلام ، متن و ترجمه فارسي (دوزبانه)

    Share

    ١

    تصوير کوچک

    بِسْم الله الرحمن الرحيم
    والحمدُ للهِ ربِ العالمين
    وصَلَى اللهُ على محمدٍ وآلِ محمدٍ الأئمةِ والمهديينَ وسَلَمَ تَسْليماً


    أصلُ الدينِ:

    اصلِ دین :


    أصلُ الدينِ أو العقيدةِ الإلهيةِ في هذهِ الأرضِ هو الاستخلافُ،
    فمنذُ أنْ خلقَ اللهُ أولَ إنسانٍ أرضي،
    وهو آدم (عليه السلام) جعلهُ خليفتَهُ في أرضِهِ.

    اصل دین یا عقیده الهی در این زمین همان استخلاف (خلافت الهی) است؛
    از آن هنگامی‌که خداوند اولین انسان زمینی را آفرید،
    و او همان آدم ع را خلیفه خود در زمین قرارداد.


    ﴿وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلاَئِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُواْ أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ﴾ [البقرة: ٣٠].

    ﴿و هنگامی که گفت پروردگار تو به فرشتگان که خواهم قرار داد در زمین جانشینی ، گفتند آیا قرار دهی در زمین آن را که فساد جوید در آن و خون ریزد ، حالی که ما ستایش و سپاس تو گوئیم و تو را تقدیس کنیم ، گفت من می‌دانم آنچه را که نمی‌دانید ﴿البقرة:٣٠﴾﴾ .


    ﴿وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِكَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ﴾ [البقرة: ٣١].

    ﴿و آموخت به آدم نامها را همگی سپس عرضشان کرد بر ملائکه و گفت خبر دهید مرا از نامهای اینان اگر هستید راستگویان‌ ﴿البقرة:٣١﴾﴾ .



    ﴿قَالُواْ سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ﴾ [البقرة: ٣٢].

    ﴿گفتند منزّهی تو نیست ما را دانشی جز آنچه تو آموختی همانا توئی دانشمند حکیم‌ ﴿البقرة:٣٢﴾ ﴾ .


    ﴿قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ﴾ [البقرة: ٣٣].

    ﴿گفت ای آدم آگهیشان ده به نامهای آنان و گاهی که آگهیشان داد به نامهای آنان گفت آیا نگفتم شما را که من می‌دانم غیب آسمانها و زمین را و می‌دانم آنچه را که فاش و پنهان سازید ﴿البقرة:٣٣﴾﴾ ؟



    هذا ما كانَ بينَ آدمَ (عليه السلام) والملائكةِ والجن،ِ
    لأنَّ الملائكةَ والجنَ غيرُ قادرين على تحصيلِ المعرفةِ التي يُحصلها آدمُ (عليه السلام) ذاتياً،
    فكانَ حتمياً أنْ يكونَ آدمُ هو الخليفةَ،
    لأنهُ القادرُ على تعريفِهِم ما يجهلون.
    فقد عملَ ببعضِ ما أودعَ فيهِ منْ قابليةٍ وإمكانٍ حيثُ إنَّهُ إنسانٌ،
    والإنسانُ هو القابلُ الأوسعُ والأعظمُ،
    فهو مخلوقٌ على صورةِ اللهِ،
    أي انهُ مفطورٌ على معرفةِ أسماءِ اللهِ،
    ومودعةٌ فيهِ قابليةَ إظهارِ أسماءِ اللهِ للخلقِ
    «اللهُ خلقَ آدمَ على صورتِهِ» .(الكافي - الكليني: ج١ ص١٣٤ ؛ التوحيد - الصدوق: ص١٠٣.)

    این همان چیزی است که بین آدم ع و فرشتگان و جنیّان بود،
    چون فرشتگان و جنیّان به‌خودی‌خود قادر به تحصیل معرفتی که آدم ع به دست می‌آورد نبودند؛
    لذا این‌که آدم ع خلیفه شود امر محتومی ‌بود؛
    زیرا او فقط قادر بود که آن‌ها را به آن‌چه نمی‌دانند آشنا کند.
    همانا انسان به بعضی از آن قابلیت و استعدادی که خداوند در او ودیعه نهاده بود، عمل کرد ، چون او انسان بود ،
    و انسان دارای قابلیتی وسیع‌تر و اعظم‌تر بود،
    وی بر صورت خدا خلق‌شده،
    یعنی بر معرفت اسماء خدا سرشته شده ،
    و قابلیت آشکار کردن نام‌های خداوند برای خلق در او به ودیعه نهاده شده است:
    (اللَّهُ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ)(خداوند آدم را بر شکل و صورت خودش آفرید) .



    أما بينَ الناسِ أو بني آدمَ أنفسِهِم،
    فحتماً أنهم غيرُ متساوين في العملِ والإخلاص،
    فضلاً عن غفلةِ أكثرِهِم عنِ العملِ.
    فأصبحَ أيضاً مِن الحتمي أنْ يُستَخلَفَ العالمُ العارفُ باللهِ على الجاهلِ نسبةً إليه،
    فكانَ الخليفةُ الأولُ الحقيقي - وفي العوالمِ العلويةِ - هو محمداً (صلى الله عليه وآله) ثُمَّ آلَ محمدٍ (عليهم السلام) ثُمَّ الأمثلَ فالأمثلَ من الناسِ،
    وأما في هذا العالمِ الجسماني فهو أعلمُ الخلقِ وأعرفُهُم باللهِ سبحانه في كلِ زمانٍ.

    اما در میان مردم یا خود فرزندان آدم،
    قطعاً آن‌ها در عمل و اخلاص یکسان نیستند،
    علاوه بر این‌که بیشترشان از عمل کردن غافل‌اند؛
    درنتیجه لازم شد آن‌کسی که عالم و عارف به خداست بر کسی که نسبت به او جاهل است خلیفه گردد؛
    بنابراین نخستین خلیفه حقیقی -در عوالم بالا- محمد ص و سپس آل محمد ع سپس اشخاصی به‌مانند آن‌ها از مردم هستند؛
    اما در این عالم جسمانی، او (خليفه) عالم‌ترین خلق و خداشناس‌ترین آن‌ها در هرزمانی است.



    فهنا مُستَخلِفٌ ومُسَتخلَفٌ وعلمٌ يودعُ عندَ المُستَخلَفِ،
    وباعتبارِ صفاتِ الخليفةِ وحيثياتِ عَمَلِهِ أو تكليفِهِ من المستخلِفِ يمكنُ أنْ نصفَهُ وما يحمِلَهُ ونصفَ مُستخلِفَهُ،
    فنقولُ باعتبارِ أنهُ يتلقى أنباءَ الغيبِ فهو نبيٌ يحملُ أنباءً ويُنبِئُهُ من يوحي إليهِ بالأصلِ،
    وباعتبارِ أنهُ حاملُ رسالةٍ فهو رسولٌ يحملُ رسالةً من مُرسلٍ،
    فأصلُ الدينِ وهو الاستخلافُ يتضمّنُ أصولاً ثلاثة هيَ:
    المُستخلِفُ والخليفةُ والعلمُ،
    أو مُنْبِئٌ ونبيٌ وأنباءٌ،
    أو مُرسِلٌ ورسولٌ ورسالةٌ.
    ويمكنُ أنْ نصفَ الخليفةَ بأنهُ إمامٌ إذا كانَ لهُ مقامُ الإمامةِ.

    بنابراین در این‌جا سه موضوع مطرح می‌شود: مستخلِف (خدایی که خلیفه را قرار داده)، مستخلَف (آن‌که به خلافت خداوند برگزیده‌شده) و علمی که نزد خلیفه خدا به ودیعه نهاده می‌شود ،
    و به اعتبار صفات خلیفه و شایستگی عملش یا تکلیفش از ناحیهء مستخلِف، می‌توانیم او را و آن‌چه که حمل می‌کند و همچنین مستخلِف او را وصف کنیم،
    یعنی بگوییم: به این اعتبار که او خبرهای غیب را می‌گیرد، نبی است، كه نبأهایی را حمل می‌کند و کسی که به او در اصل وحی می‌کند او را آگاه می‌سازد ،
    و از این‌جهت که او حامل رسالتی است، پس او رسول و فرستاده‌ای است که رسالتی را از مرسِل (فرستنده‌اش) به دوش می‌کشد ،
    درنتیجه اصل دین (استخلاف) سه اصل را در برمی‌گیرد:
    مستخلِف (خدا)، خلیفه (نبی و رسول)، علم؛
    و به ‌بیان ‌دیگر: مُنبِئ و خبردهنده (خدا)، نبی (صاحب و حامل نبأ و خبر غیبی)، نبأها و اخبار غیبی؛
    یا به تعبیر دیگر: مرسِل و فرستنده (خدا)، رسول و فرستاده، رسالت و پیام الهی؛
    و نیز اگر این رسول دارای مقام امامت باشد، می‌توانیم او را امام نیز بنامیم.




    وهذا الأصلُ (الاستخلافُ): هو أصلُ الدينِ وعمودُهُ وركيزتُهُ.
    فمَنْ يَنْقُضْهُ فقد نقضَ الدينَ الإلهي ولم يُبقِ منهُ شيئاً.
    ولهذا أكدَ الأئمةُ (عليهم السلام) والإمامُ الصادقُ (عليه السلام) على أنَّ مَنِ اغتصبوا حقَ أميرِ المؤمنين (عليه السلام) كانوا أصحابَ الحظِ الأوفرِ في نقضِ الإسلامِ،
    ليس لاغتصابِهِم حقَ أميرِ المؤمنين (عليه السلام) فقط،
    بل لأنَّ هذا الاغتصابَ هو عبارةٌ عن نقضِ الأصلِ الذي يَرتكزُ عليهِ الدينُ الإلهي وهو الاستخلافُ،
    ومِنْ ثَمَّ جعلوا الناسَ ينحرفونَ عنْ هذا الأصلِ الذي هو الدينُ الإلهي من ألفِهِ إلى يائِهِ.

    و این اصل (استخلاف)، اصل دین و ستون و محور آن است .
    که هرکس آن را نقض کند دین الهی را نقض کرده و چیزی از دین را باقی نگذاشته است.
    به همین سبب ائمه اطهار ع و امام صادق ع تأکید کردند کسانی که حق امیرالمؤمنین ع را غصب کنند، بیشترین سهم را در شکستن و نقض اسلام دارند،
    نه ‌فقط به خاطر غصب حق امیرالمؤمنین ع ،
    بلکه به این سبب که این غصب، عبارت از نقض همان اصلی است که همه دین بر محور آن می‌گردد و آن‌همان استخلاف(خلافت الهی) است؛
    و بدينگونه باعث شدند كه مردم از این اصل که همانا دین خدا از ابتدا تا انتها است، منحرف شوند.



    قالَ الإمامُ جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام):
    • «إنَّ الدينَ وأصلَ الدينِ هو رجلٌ وذلكَ الرجلُ هو اليقينُ وهو الإيمانُ وهو إمامُ أمتِهِ وأهلِ زمانِهِ فمَنْ عرفهُ عرفَ اللهَ ومَنْ أنكرهُ أنكرَ اللهَ ودينَهُ ومَنْ جَهِلَهُ جَهِلَ اللهَ ودينَهُ ولا يعرف الله ودينه وشرايعَهُ بغيرِ ذلكَ الإمام كذلك جرى بأنَّ معرفةَ الرجالِ دينُ اللهِ،
    والمعرفةُ على وجهه (#) معرفةٌ ثابتةٌ على بصيرةٍ يعرف بها دين اللهِ ويوصل بها إلى معرفةِ اللهِ»(##) .

    امام جعفر بن محمد صادق ع فرمود:
    (همانا دین و اصل(ریشه) دین، یک مرد است و آن مرد همان یقین و همان ایمان است و آن امام امتش و اهل زمانش است؛ هر آن‌که او را بشناسد خدا را شناخته و آن‌که او را نشناسد خدا و دین خدا را نشناخته و آن‌که به او جاهل باشد به خدا و دینش جاهل است؛ و دین و دستورات خدا بدون آن امام شناخته نمی‌شود ،
    چنین جاری‌شده که معرفت آن مردان ‌همان دین خداست و معرفت از طریق او معرفتی ثابت و با آگاهی است که به ‌وسیله آن دین خدا شناخته می‌شود و به معرفت الهی می‌انجامد) .


    وأكدَ الرسولُ (صلى الله عليه وآله) على هذا الأمرِ في حديثِ الفرقةِ الناجيةِ المشهور في كتبِ السُّنةِ:

    و رسول‌الله ص بر همین امر در حدیث فرقه ناجیه که مشهور در کتب اهل سنت است، تأکید کردند:



    • «تفترقُ هذهِ الأمةُ على ثلاثٍ وسبعينَ فرقةً كُلُها في النارِ إلا فرقةً واحدةً.
    قيلَ يا رسولَ اللهِ! ما هذهِ الفرقة؟
    قال: من كانَ على ما أنا عليهِ اليومَ وأصحابي».

    (امت من بر هفتاد و سه فرقه متفرق می‌شوند که همگی در آتش هستند به‌جز یک فرقه.
    گفته شد: ای رسول خدا ! آن فرقه کدام است؟
    فرمود: آن‌ها که بر همان روشی هستند که امروز من و اصحابم بر آن هستیم).


    • «تَفْتَرِقُ أُمَّتِي عَلَى ثَلَاثٍ وَسَبْعِينَ فِرْقَةً كُلُّهُمْ فِي النَّارِ إلَّا وَاحِدَةً
    قِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَمَنْ هِيَ ؟
    قَالَ: مَنْ كَانَ عَلَى مِثْلِ مَا أَنَا عَلَيْهِ الْيَوْمَ وَأَصْحَابِي»(###) .

    (امتم بر هفتاد و سه گروه متفرّق می‌شوند که همگی در آتش هستند به‌جز یکی.
    گفتند ای رسول خدا و آن کدام است؟
    فرمود: آن‌ها که به طریقه‌ای مثل آن‌چه که امروز من و اصحابم بر آن هستیم باشند).



    إذن، الرسولُ (صلى الله عليه وآله) قد حدّدَ صفةَ الفرقةِ الناجيةِ بأنها الفرقةُ التي يكونُ فيها قائدٌ منصبٌ مِنَ اللهِ،
    كما كانَ رسولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) ومؤمنون بهذهِ القيادةِ الإلهيةِ المُعرِّفةِ باللهِ وبأمرِ اللهِ،
    كما كانَ أصحابُ رسولِ اللهِ (صلى الله عليه وآله).

    بنابراین، در حقیقت رسول‌الله ص صفت فرقه ناجیه را این‌گونه معین کرده که این فرقه، همان گروهی است که رهبری برگزیده‌شده از سوى خدا در آن وجود دارد ،
    همانطور كه رسول‌الله ص بود و مؤمنين به این رهبری الهی که معرّف خدا و امر(حاکمیت) خداست ، بودند،
    همانطور كه اصحاب رسول‌الله ص بودند .



    فالحقُ إذن كما حددَهُ ووصفَهُ رسولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) بدقةٍ،
    هو الفرقةُ التي فيها العلاقةُ الموافقةُ للعلاقةِ التي بينَهُ وبينَ أصحابِهِ،
    أي الإيمان بالاستخلافِ،
    فهناكَ خليفةٌ إلهي منصب من الله،
    وهناكَ مؤمنون بهذا الخليفةِ و بهذا الأصلِ الذي هو أصلُ الدينِ الإلهي.

    بنابراین حق آن‌گونه که رسول‌الله ص آن را بدقت مشخص و بیان فرمودند،
    همان فرقه‌ای است که در آن ارتباطی به‌مانند ارتباط بین پیامبر ص و اصحابش وجود داشته باشد،
    یعنی ایمان به استخلاف(خلافت الهی) ،
    و درواقع آن‌جا خلیفه‌ای است که از سوی خدا منصوب‌شده باشد ،
    و آنجا مؤمنانی به این خلیفه و به این اصل که اصل دین الهی است وجود دارند.



    وروى قريباً منهُ الشيخُ الصدوقُ رحمهُ اللهُ قالَ:
    • «حدثنا أبو نصر محمد بن أحمد بن تميم السرخسي قال:
    حدثنا أبو لبيد محمد بن إدريس الشامي قال:
    حدثنا إسحاق بن إسرائيل قال:
    حدثنا عبد الرحمن بن محمد المحاربي قال:
    حدثنا الأفريقي، عن عبد الله بن يزيد، عن عبد الله بن عمر قال:
    قالَ رسولُ اللهِ (صلى اللهُ عليهِ والهِ):
    سيأتي على أمتي ما أتى على بني إسرائيل مثلٌ بمثلٍ وإنهم تفرقوا على اثنين وسبعين ملةً وستفرق أمتي على ثلاثٍ وسبعين ملةً تزيدُ عليهم واحدةً كلها في النارِ غير واحدةٍ.
    قال: قيل: يا رسولَ اللهِ وما تلك الواحدةُ ؟
    قالَ هوَ: ما نحنُ عليهِ اليومَ أنا وأصحابي» (معاني الأخبار - الصدوق: ص٣٢٣.).

    و شیخ صدوق كه خدا او را رحمت كند نیز نزدیک به همین مضمون را این‌گونه روایت کرده است:
    (.... رسول خدا ص فرمود:
    به‌زودی بر امتم به‌مانند آن‌چه که بر بنی‌اسرائیل رخ‌داده است موبه‌مو اتفاق خواهد افتاد، همانا بنی‌اسرائیل بر هفتاد و دو ملت تقسیم شدند و به‌زودی امت من بر هفتاد و سه ملت تقسیم می‌شوند که یک فرقه بیش از بنی‌اسرائیل هستند، همگی آن‌ها در آتش هستند جز یک فرقه.
    به رسول‌الله ص عرض شد: ای رسول خدا و آن‌یک فرقه کدام است؟
    فرمود: همان فرقه‌ای که به طریقتی است که امروز من و اصحابم بر آن هستیم).

    ******
    (#) - هذا اللفظ مختلف فيه بين المصادر ،
    فهنا (وجهه)،
    وفِي خاتمة المستدرك : ج٤ ص١١٨ (وجهتها)،
    وفِي البحار : ج٢٤ ص٢٩٠ نقلاً عن البصائر (وجهين)،
    وكذلك في مرآة العقول،
    وفِي بعض المصادر: (ضربين).


    (##) - بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار: ص٥٤٩؛
    مختصر بصائر الدرجات - الحسن بن سليمان الحلي: ج٨٢؛
    خاتمة المستدرك - الميرزا النوري: ج٤ ص١١٨؛
    بحار الأنوار - المجلسي: ج٤٢ ص٢٩٠.


    (###) - وهذا اللفظ ذكره ابن تيمية في مجموع الفتاوى: ج٢٤ ص١٧١ - ١٧٢ ووصفه بالمشهور.

    (###) - این عبارت را ابن تیمیه در کتاب «مجموع الفتاوی»، ج ۲، ص ۱۷۱ - ۱۷۲ ذکر کرده و آن را مشهور خوانده است.


    ****


    عربي :

    https://almahdyoon.org/arabic/docume...qaed-islam.pdf

    فارسي :

    http://www.almahdyoon.co/10313/books/aqaed-islam.pdf

    https://www.almahdyoon.co/images/books/aghaed.pdf















    موضوعات مشابه:
    ویرایش توسط amirfahimi110 : August 13, 2018 - 12:56 am GMT در ساعت 12:56 AM
    امير فهيمي

  2. # ADS
    گردش (جریان) تبلیغات
    تاریخ عضویت
    همیشه
    محل سکونت
    تبلیغات کلی
    نوشته ها
    زیاد
    http://almahdyoon.co/ir http://almahdyoon.co/ir http://almahdyoon.co/ir http://almahdyoon.co/ir
     

  3. #2
    سید و مولایم امام احمد الحسن ع
     http://almahdyoon.co/ir/images/stars/one.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/one.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gif
    سید و مولایم امام احمد الحسن ع
    تاریخ عضویت
    25-10-12
    شماره عضويت
    6630
    عنوان کاربر
    انصاری
    محل سکونت
    Stockholm
    نوشته ها
    291
    تشکر
    90
    تشکر شده 31 بار در 22 ارسال
    Rep Power
    7
    Rep Power
    7

    پیش فرض پاسخ : عقائد الإسلام ، متن و ترجمه فارسي (دوزبانه)

    Share

    ٢

    بخش دوّم از كتاب "عقائد الإسلام" ، "الأصل الأول: المُستَخلِف"

    الأصول الثلاثة:

    اصول سه‌گانه:


    الأصل الأول: المُستَخلِف

    اصل اول : مستخلِف (خدا)


    وهو الله سبحانه وتعالى أو الحقيقة.
    هناك طريقان للتصديق بوجود الحقيقة الغائبة الشاهدة الموجدة لهذا العالم:

    و او الله (مستخلِف) همان خدای سبحان و متعال یا همان حقیقت است .
    اينجا دو طریق برای تصدیق به وجود آن حقیقت غایب شاهدی که این عالم را خلق کرده است، داریم:


    الأول: طريق الوحي

    اول: طریقه وحی



    ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً﴾ [الكهف: ١١٠].

    ﴿بگو جز این نیست که من بشری هستم مانند شما وحی می‌شود به سویم ، که خدای شما است خداوند یکتا ، پس آنکه امید دارد ملاقات پروردگار خویش را باید بکند کرداری شایسته و شریک نگرداند به پرستش پروردگار خویش کسی را ﴿الكهف:١١٠﴾﴾ .


    يجب أن يعي أي إنسان أنه من غير المنطقي أن يقوم هو بغلق أذنيه عن سماع ما وراء الجدار،
    ثم يقول - عناداً وتعنتاً - لمن سمعوا: لا يوجد شيء خلف الجدار.
    فالمفروض أولاً أن أفتح أذني وأحاول السماع،
    وعندها إذا لم أسمع كما سمعوا،
    يمكنني أن أحكم أنه لا يوجد شيء خلف الجدار.

    هر انسانی باید این را بفهمد که منطقی نیست که گوشش را از شنیدن صدای پشت دیوار ببندد ،
    و سپس از روی عناد و لجبازی، به کسانی که می‌شنوند بگوید: چیزی پشت دیوار نیست .
    چون لازم است که اول گوش خود را بازکنم و سعی کنم که بشنوم ،
    و در آن هنگام اگر آن‌چه که آن‌ها شنیدند را نشنیدم ،
    می‌توانم حکم به این بدهم که چیزی پشت دیوار وجود ندارد.


    الحق، إنّ طريق الوحي هو الطريق الأصل والأشرف،
    وأوله التصديق بوجود الحقيقة (أو الله سبحانه)،
    ولكنه يمتد إلى ما بعد التصديق وهو المعرفة وهي علة الخلق(#)،
    ويكون ابتداءً بالاستعداد للسماع من الحقيقة،
    ومن ثم بالتجرد والإخلاص للحقيقة الموجدة لهذا الكون،
    حتى تسمع روح الإنسان من الحقيقة الحكيمة،
    ويثبت له الوجود والحكمة،
    ومن ثم تبدأ رحلته إلى المعرفة،
    فيسمع من الله ومن رسله بالوحي في الرؤيا والكشف،
    بل حتى يصل الأمر إلى أن يسمع الإنسان حتى الجمادات (##)،
    وهو طريق الأنبياء والأولياء،
    والمفروض أنه طريق كل ولد آدم،
    ولكنهم يعرضون عن ربهم وهو يناديهم،
    وينشغلون في الدنيا فيغفلون.
    وربما كانت أفعالهم خبيثة كمعاداة أولياء الله حتى يغشى قلوبهم الرين فلا يسمعون ولا يعون،
    ﴿كَلَّا بَلْ رَانَ عَلَى قُلُوبِهِم مَّا كَانُوا يَكْسِبُونَ﴾ [المطففين: ١٤].

    در حقیقت طریق وحی، راه برتر و شریف‌تری است ،
    و آغازش تصدیق به وجود حقیقت (يا الله سبحان) است ،
    ولی به مراحل بعد از تصدیق یعنی معرفت که علت آفرینش است نیز کشیده می‌شود (#) ،
    و آغاز این راه از آمادگی برای شنیدن از حقیقت شروع می‌شود ،
    و ازآن ‌پس به‌وسیله تجرد و اخلاص برای آن حقیقتی که این جهان را به وجود آورده می‌رسد ،
    تا جایی که روح انسان مستقیماً از آن حقیقت حکیم بشنود ،
    و برایش وجود و حکمت ثابت می‌شود ،
    و از آن به بعد، سفر خود را به سمت معرفت آغاز کند،
    پس به‌این‌ترتیب از خدا و رسولانش از طریق وحی در رؤیا و کشف بشنود،
    بلکه کار به‌جایی می‌رسد که انسان حتی صدای جمادات را هم بشنود (##) ،
    این همان طریقه انبیاء و اولیاء الهی است؛
    و فرض آن است که همه فرزندان آدم باید همین طریق را بپیمایند،
    اما متأسفانه آن‌ها از خداوند رو برمی‌تابند درحالی‌که خداوند آن‌ها را فرامی‌خواند،
    و مشغول دنیا گشته و غافل می‌شوند؛
    و چه‌بسا اعمال خبیثی مانند دشمنی با اولیاء الهی انجام دهند تا زنگار همه دلشان را فرابگیرد و درنتیجه چیزی نشنوند و چیزی درک نکنند:
    ﴿نه چنین است بلکه چیره گشت بر دلهای آنها (آنچه)بودند فراهم می‌کردند ﴿المطففين:١٤﴾ ﴾ (چنين نيست، بلكه آن‌چه می‌کردند دلشان را چون زنگار در برگرفته است).


    وبما أن هذا الطريق كما بيّنت يمتد إلى ما بعد التصديق،
    فلا بأس أن نتوسع قليلاً في مسألة المعرفة التي هي علة خلق الإنسان.

    پس ازآن‌جاکه این طریقه، همچنان که بیان شد به مراحل بعد از تصدیق نیز کشیده می‌شود،
    پس ناچار باید اندکی درباره مسئله معرفت که علت آفرینش انسان است بیشتر بدانیم.




    المعرفة: ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ﴾ [الذاريات: ٥٦].

    معرفت :
    ﴿و نه آفریدم جن و انس را مگر تا پرستشم کنند ﴿الذاريات:٥٦﴾﴾
    (جن و انس را نیافریدم مگر برای این‌که مرا بپرستند).


    الإنسان بالأساس مفطور على معرفة الله،
    لأنه خلق على صورته،
    أي أن الإنسان هو تجلي الله في عوالم الخلق.
    فالصورة كما نعرف تحكي الحقيقة بقدر ما،
    ولكن لمـَّا أعرض عامة الناس عن سبيل الله وانشغلوا بالدنيا وغفلوا عن ربهم وكان المتذكرون منهم خاصة وقليل فقط،
    كالنجوم المضيئة في ظلمة السماء؛
    كانت مشيئة الله - ولرحمته - أن اختار رسلاً من هؤلاء الخاصة الذين تذكروا وسمعوا،
    وأرسلهم ليذكروا الغافلين المشغولين بالدنيا ويعرفونهم الطريق ويسيرون بهم إلى الله،
    لينجوا بعض هؤلاء الغافلين ويتذكروا ويعرفوا بفضل الله وبفضل هؤلاء الناجين الأوائل.
    إذن، الأصل أن الناس كلهم يتذكرون ولا يحتاجون من يذكرهم.
    فلو كان هناك رسول فالمفروض أن يعرفوه حتى دون إعلانه عن نفسه.

    انسان اساساً بر معرفت خدا سرشته شده است،
    چون بر صورت و شکل خدا خلق‌شده است،
    یعنی انسان تجلی الله در عوالم آفرینش است.
    همان‌طور که می‌دانیم صورت و شکل هر چیز تا اندازه‌ای حکایتگر و بیانگر حقیقت آن چیز است،
    اما هنگامی‌که عموم مردم از راه خدا اعراض کرده و مشغول به دنیا گشته و از پروردگارشان غافل شده و متذکران گروه خاص و اندکی شدند ،
    که در آسمان تاریک مانند ستاره می‌درخشند،
    مشیت و اراده خدا به سبب رحمتش به این تعلق گرفت که رسولانی را از بین همین گروه خاص و اندکی که شنیدند و متذکر شدند، انتخاب کند ،
    و آن‌ها را فرستاد تا غافلان و مشغولان به دنیا را متذکر شوند و راه را به آن‌ها نشان دهند و آن‌ها را به سمت خدا سیر دهند ،
    تا بعضی از این غافلان نجات بیابند و متذکر شوند و فضل خدا و برتری این نجات‌یافتگان نخست را دریابند.
    بنابراین، اصل این است که همه مردم متذکر شوند و نیازمند کسی نباشند که آن‌ها را به یاد خدا بیندازد؛
    اگر خداوند رسولی مبعوث کند، فرض این است که مردم بدون آن‌که خودش را به‌عنوان رسول معرفی کند، او را بشناسند.


    ﴿وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ﴾ [البقرة: ٢٨٢].

    ﴿و بترسید خدا را و می‌آموزدتان خدا و خدا است به هر چیز دانا ﴿البقرة:٢٨٢﴾﴾
    (و از خدا پروا کنید و خدا به شما می‌آموزد و خدا به همه‌چیز داناست).


    ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً﴾ [الكهف: ١١٠].

    ﴿بگو جز این نیست که من بشری هستم مانند شما وحی می‌شود به سویم که خدای شما است خداوند یکتا پس آنکه امید دارد ملاقات پروردگار خویش را باید بکند کرداری شایسته و شریک نگرداند به پرستش پروردگار خویش کسی را ﴿الكهف:١١٠﴾﴾ .


    ولو أنهم غفلوا،
    فالمفروض أن المتذكر (الرسول) - الذي أرسله الله لهم ليسلك بهم الطريق الذي أضاعوه بغفلتهم - لا يحتاج إلى الكثير ليذكرهم.

    حتی اگر مردم غافل شدند،
    باز واجب است که آن متذکّر - رسولی که خدا به‌سویشان فرستاده تا آن‌ها را به راهی ببرد که به سبب غفلت‌شان ضایعش کرده‌اند- برای تذکر دادن آن‌ها به رسالت خودش، به چیز زیادی نیاز نداشته باشد.


    بل المفروض أن خليفة الله لا يحتاج أكثر من الإعلان عن نفسه.
    والمفروض أن الناس قادرون على التعرف على خليفة ربهم وإلههم الذي يمكنهم الاتصال به ومعه دائماً وسؤاله عن رسوله،
    هذا هو الأصل إن كانوا أناساً محافظين على فطرتهم وإنسانيتهم وإن كانوا غافلين،
    ولهذا بيّن القرآن أن الأنبياء وإبراهيم لم يكونوا يحتاجون أكثر من إعلان دعواتهم،
    أي الأذان:
    ﴿وَأَذِّن فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالاً وَعَلَى كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِن كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ﴾ [الحج: ٢٧].

    بلکه فرض این است که خلیفه خدا به چیزی بیش از معرفی خود نیاز ندارد .
    و مفروض این است که مردم قادر بر شناخت این مسئله باشند که او خلیفه پروردگار و خدای آن‌هاست که خودشان می‌توانند به او متصل شده و درباره این شخص (رسول) از او سؤال کنند ،
    این همان اصل و اساس است، اگر مردمی باشند که مراقب اصل فطرت و انسانیتشان بودند، هرچند غافل شده باشند ،
    برای همین قرآن کریم بیان کرده که انبیاء و ابراهیم به چیزی بیش از اعلام رسالت و دعوتشان نیاز نداشتند ،
    و این همان اذان است:
    ﴿و بانگ برآور در مردم به حج ، آیندت پیادگان ، و بر هر اشتری لاغر که می‌آیند از هر دره‌ای ژرف‌ ﴿الحج:٢٧﴾ ﴾
    (و مردم را نداى حج ده تا سوى تو آيند پياده و بر مركبان سبك رو از راه‌های دور بيايند).


    فالآية واضحة؛
    أذن يا إبراهيم،
    والناس يأتوك على عجلة بمجرد أن يعلموا بإعلانك عن دعوة الله التي تحملها (###)،
    لأنهم سيتذكرون ويتصلون بربهم ويعلمون منه أمر رسوله وأحقيته،
    بل المفروض أنهم متذكرون مثلك،
    ويعرفونك قبل أن تؤذن،
    ولكنهم للأسف انشغلوا بالدنيا حتى ذكرتهم أنت فانتبهوا.

    این آیه روشن است،
    یعنی ای ابراهیم ، ندا در ده ،
    و مردم با شتاب باید به سمت تو بیایند، به‌محض این‌که بفهمند که تو دعوت الهی که حاملش هستی را اعلام کردی(###)،
    چون آن‌ها به‌زودی متذکر می‌شوند و به پروردگارشان متصل می‌شوند و از نزد خدا امر و ولایت آن رسول و حقانیت او را می‌یابند،
    بلکه واجب است که آن‌ها مانند خود رسول متذکر باشند ،
    و تو را قبل از آن‌که ادّعای رسالت کنی بشناسند،
    اما متأسفانه مشغول دنیا شدند تا جایی که رسول، آن‌ها را تذکر می‌دهد تا بیدار شوند.


    إذن، فالناس يأتوك بمجرد أن تعلن،
    أما غير الناس أو الذين نكسوا فطرتهم حتى لم يعد من اللائق أن يسموا ناس،
    فهؤلاء أكيد لا ينفعهم لا أذان ولا أي شيء آخر.
    وبين الناس وبين من نكسوا فطرتهم هناك كثير ممن لوثوا فطرتهم وأنفسهم بقدر ما،
    فهم يحتاجون لأشياء أخرى غير الإعلان والأذان،
    وهي ما نسميها بالأدلة لمعرفة خليفة الله أو قانون معرفة الحجة.

    بنابراین، (خداوند به ابراهیم می‌فرماید:) مردم به‌محض آن‌که اعلام رسالت کردی باید نزد تو بیایند،
    اما انسان نام‌ها یا همان کسانی که فطرت‌شان را وارونه و آلوده کرده‌اند به‌نحوی‌که دیگر نمی‌توان آن‌ها را انسان نامید،
    قطعاً این اعلام و اعلان و اذان برایشان سودی ندارد و هیچ کار دیگری هم برایشان سودمند نیست.
    و بین مردم و بین اصحاب فطرت‌های وارونه شده ، بسیار هستند کسانی که فطرت و جانشان را اندازه‌ای آلوده کرده‌اند ،
    لذا نیازمند چیزهای دیگری غیر از اعلام و اذان هستند؛
    که همان چیزی است که ما به آن می‌گوییم ادله شناخت خلیفه خدا یا قانون معرفت حجت.


    ولرحمته سبحانه وتعالى لم يكتف بإرسال الرسل مع أنه فضْل منه سبحانه،
    بل أمر رسله بالإعلان عن دعواتهم،
    رغم ما سيتحمله رسله وأحباؤه سبحانه من أعدائه بسبب هذا الإعلان.
    بل ولسعة رحمته سبحانه وتعالى لم يكتفِ بكل هذا حتى أرسل مع رسله الآيات والبينات (الأدلة الواضحة الجلية لكل طالب حق)،
    حتى لا يبقى عذر لمعتذر ولا حجة لمحتج مهما كان هذا العذر واهناً وهذه الحجة داحضة،
    ﴿رُّسُلاً مُّبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَكَانَ اللّهُ عَزِيزاً حَكِيماً﴾ [النساء: ١٦٥].
    فمع أنه - كما بيَّنا - لا حجة حقيقية لهم،
    ولكنه الكريم الرحيم اعتبرها حجة لهم لعظم كرمه.
    فأرسل الرسل بالآيات وبالبينات ليقطع دابر هذه الحجة الموهومة.
    ومع هذا - وللأسف - فهؤلاء المتمردون عديمو الحياء الذين أعطاهم الله الفرصة بعد الأخرى من غير استحقاق، سيطلبون فرصة أخرى،
    ﴿قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِّن سَبِيلٍ﴾ [غافر: ١١].

    اما خداوند به سبب رحمتش به فرستادن رسولان اکتفا نکرد، بااین‌که همین فرستادن رسولان نیز از فضل است،
    بلکه بیش از این، به رسولانش امر کرد که دعوت خویش را اعلان کنند،
    علیرغم آن‌چه که رسولان و اولیای خدا از دشمنان خدا به سبب همین ادّعا متحمّل می‌شوند .
    بلکه به سبب سعه رحمتش به این ‌همه نیز اکتفا نکرد تا این‌که با رسولانش آیات و بیّنات (دلایل آشکار روشن برای هر طالب حقیقتی) فرستاد ،
    تا دیگر عذری و حجتی ، هرچند این عذر بی‌اساس و آن حجت باطل باشد برای کسی باقی نماند ،
    ﴿پیمبرانی نویددهندگان و ترسانندگان تا نباشد برای مردم بر خدا بهانه‌ای پس از پیمبران ، و خدا است عزّتمند حکیم‌ ﴿النساء:١٦٥﴾﴾
    (رسولانی بشارت‌دهنده و هشداردهنده فرستادیم تا برای مردم حجتی بر خدا بعدازاین رسولان باقی نماند و خداوند صاحب عزت و حکمت است).
    باوجود این‌که- همان‌طور که بیان کردیم- هیچ حجت و عذر حقیقی برای مردم وجود ندارد،
    اما خداوند کریم و مهربان، به سبب عظمت کرامتش این بهانه‌های واهی را هم حجت شمرد .
    درنتیجه رسولان را با آیات و با بیّنات فرستاد تا ریشه این حجت و عذر موهوم را قطع کنند.
    با این‌همه بازهم متأسفانه این متمرّدان و سرکشان بی‌حیائی که خداوند بارها بدون هیچ‌گونه استحقاق و شایستگی به آن‌ها فرصت عنایت کرد، فرصت دیگری می‌طلبند:
    ﴿گفتند پروردگارا می‌راندی ما را دوبار و زنده ساختی ما را دوبار پس اعتراف کردیم به گناهان خویش آیا هست بسوی بازگشت راهی‌ ﴿غافر:١١﴾﴾
    (گفتند: پروردگار ما، دو بار ما را میراندی و دو بار ما را زنده کردی؛ پس ما اعتراف به گناهان خود کردیم؛ پس آیا راهی برای برون رفت هست)؟


    ولكي نتصور المسألة أكثر أضرب هذا المثال:
    لو كان لديك عمل ما وكلفتَ به شخصاً معيناً،
    وهو لا يؤديه بسبب إهماله وكسله،
    وعندما تسأله لِمَ لمْ تؤدي العمل ؟ سيأتيك بأعذار واهية غير حقيقية.
    فيقول لك مثلاً: أحتاج كذا وكذا لأداء العمل.
    فأنت لتقطع عليه أعذاره وحججه الواهية - مع علمك بأنها أعذار واهية كاذبة - تحقق له مطالبه،
    وهكذا كأنك اعتبرتها أعذار وحجج حقيقية،
    وكما يقول المثل المعروف:
    اتبع الكذاب إلى عتبة الباب،
    ﴿وَلَوْ أَنَّا أَهْلَكْنَاهُم بِعَذَابٍ مِّن قَبْلِهِ لَقَالُوا رَبَّنَا لَوْلَا أَرْسَلْتَ إِلَيْنَا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آيَاتِكَ مِن قَبْلِ أَن نَّذِلَّ وَنَخْزَى﴾ [طه: ١٣٤].
    فالمسألة من هذا الباب ولا يتصور أحد أن للناس حجة حقيقية على الله،
    سواء أرسل رسل أم لم يرسل،
    سواء كان مع الرسل آيات وبينات وأدلة،
    أو كانت أيديهم خالية إلا من ذكر الله.

    برای این‌که مسئله را بیشتر و بهتر تصوّر کنیم، این مثال را ذکر می‌کنم:
    اگر شما کاری داشته باشی و شخص معیّنی را مکلّف به انجام آن کنی،
    درحالی‌که او به سبب اهمال و تنبلی آن را انجام نمی‌دهد ،
    و هنگامی‌که از او بپرسی که چرا کارت را انجام ندادی، برایت عذر و بهانه‌های واهی و غیرحقیقی می‌آورد .
    و مثلاً می‌گوید: برای این کار به فلان و بهمان نیازمندم .
    و شما برای این‌که عذر و بهانه‌های واهی او را ریشه‌کن کنی (با این‌که می‌دانی بهانه‌هایی واهی و دروغین هستند) نیازمندی‌هایش را برایش فراهم می‌کنی،
    به‌گونه‌ای که گویا آن بهانه‌ها را عذری حقیقی حساب کرده‌ای،
    همچنان که در ضرب‌المثل معروف عربی می‌گویند:
    اتبع الکذاب إلی عتبة الباب
    (آدم دروغ‌گو را تا پشت درب دنبال کن)
    ﴿و اگر نابودشان می‌ساختیم به شکنجه‌ای پیش از آن ، همانا می‌گفتند پروردگارا چرا نفرستادی بسوی ما پیمبری تا پیروی کنیم آیتهای تو را پیش از آنکه خوار شویم و رسوا گردیم‌ ﴿طه:١٣٤﴾ ﴾
    (و اگر ما قبل از آن، آن‌ها را با عذابی نابود کرده بودیم، هرآینه می‌گفتند که چرا به سمت ما رسولی نفرستادی تا از آیات تو تبعیّت کنیم قبل از آن‌که ذلیل و خار شویم)؟
    بنابراین مسئله از این باب است و هیچ‌کس تصوّر نکند که مردم واقعاً بر خدا حجتی حقیقی دارند،
    خواه رسولانی فرستاده باشد یا نفرستاده باشد و خواه آن رسولان آیات و بیّنات و دلایلی داشته باشند ،
    یا دستشان خالی از هر دلیلی جز یاد خدا باشد.


    إذن، فالمطلوب من كل إنسان أن يتذكر ويخلص ليكون نبياً يوحى إليه ويعرف الحقيقة وما يريده منه بارئه سبحانه،
    فقد فطره الله على هذا وخلقه لهذا وهو ممتحن ليكون هكذا،
    ﴿وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ﴾ [الذاريات: ٥٦].

    بنابراین مطلوب است که هر انسانی خودش متذکّر و اهل یاد خدا و اخلاص باشد تا خودش نبی گردد و به او وحی شود و حقیقت و آن‌چه خدا از او می‌خواهد (تکلیفش) را بشناسد،
    چون خداوند او را بر همین ویژگی و استعداد سرشته و امتحان می‌گردد تا که چنین شود:
    ﴿و نه آفریدم پری و آدمی را مگر تا پرستشم کنند ﴿الذاريات:٥٦﴾﴾
    (و جن و انس را نیافریدم مگر برای این‌که بنده من شوند).


    ﴿وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ﴾ [البقرة: ٢٨٢].

    ﴿و بترسید(پروا گری کنید) خدا را و می‌آموزدتان خدا و خدا است به هر چیز دانا ﴿البقرة٢٨٢﴾﴾ .


    ﴿قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً﴾ [الكهف: ١١٠].

    ﴿بگو جز این نیست که من بشری هستم مانند شما وحی می‌شود به سویم که خدای شما است خداوند یکتا پس آنکه امید دارد ملاقات پروردگار خویش را باید بکند کرداری شایسته و شریک نگرداند به پرستش پروردگار خویش کسی را ﴿الكهف:١١٠﴾﴾ .


    ولكن للأسف أكثر الناس يركنون إلى ظلمة هذا العالم الجسماني ويغفلون عن ربهم.
    فلا يسلك هذا الطريق وهو طريق الوحي إلا قليل،
    كأنبياء الله ورسله وأوليائه سبحانه.
    ففتح الله لبقية بني آدم طريق الواسطة أو الخليفة الذي يوصلهم ويعرفهم،
    وهكذا ظهر مع فتح طريق الواسطة أصلان آخران مرتبطان بالمستخلف الواجب معرفته سبحانه،
    وهما الخليفة والرسالة التي يحملها للتعريف.

    اما متأسفانه بیشتر مردم به ظلمت این عالم جسمانی روی می‌آوردند و از پروردگارشان غفلت می‌کنند.
    درنتیجه این طریق (طریقه وحی الهی) را جز گروه اندکی ،
    مانند انبیاء و اولیاء الهی نمی‌پیمایند.
    به همین سبب، خداوند برای دیگر فرزندان آدم ، راه واسطه یا خلیفه‌ای که آن‌ها را برساند و باخدا آشنا کند، گشود.
    با گشایش طریق واسطه و خلیفه، دو اصل دیگر که مرتبط با مستخلِف (خدایی که شناختش واجب است) نیز آشکار شد ،
    و آن دو اصل همانا خلیفه و رسالتی است که او برای معرفی خدا حمل می‌کند.


    ******

    [#] - "وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ ﴿الذاريات:٥٦﴾" أي ليعرفون.

    [#] - (جن و انس را نیافریدم مگر برای این که مرا بپرستند)، یعنی مرا بشناسند.


    [##] - الجمادات أو المواد عموماً هي مصدر الحياة البكتيرية والنباتية والحيوانية وأيضاً كل مظاهر الحياة من نسخ ونمو وحركة ماهي إلا عمليات كيميائية اذا نظر لها في حدود هذا العالم المادي،
    وبالتالي فلا يوجد فرق حقيقي بين نبات وحيوان وبكتريا وجماد،
    وإنما الفرق فقط في تركيب هذه المواد بصورة جعلتها مؤهلة لعملية النسخ الذاتي وما نتج عنه خلال عملية التطور.

    [##] - جمادات یا به طور کلی همه مواد، منشأ حیات باکتریایی و گیاهی و حیوانی هستند. همچنین همه مظاهر حیات (نسخ و رشد و حرکت) اگر در حدود همین عالم مادی به آنها نگریسته شود، چیزی جز عملیات شیمیایی نیستند ،
    و در نتیجه تفاوت حقیقی بین نبات و حیوان و باکتری و جماد وجود ندارد؛
    و تفاوت تنها در نوع ترکیب این مواد است، به گونه ای که آن ماده را شایسته عملیات تولید مثل (تبدل و تغیر) و نتایج عملیات تکامل می کند.


    [###] - وهذا ما قاله ورثة إبراهيم (عليه السلام) وهم الخاصة المخلصون لله من ذرية إبراهيم (عليه السلام ) حيث أسكنهم إبراهيم (عليه السلام) بأمر الله قرب البيت الحرام ليكونوا هم أئمة الناس الذين يؤذنون بالحج ويقيمون الصلاة أي يقومون بدين الله سبحانه بعد أبيهم إبراهيم (عليه السلام) فيجب على الناس أن يأتوهم كما وجب على الناس إتيان أبيهم إبراهيم (عليه السلام) من قبل،
    "رَّبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُواْ الصَّلاَةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُم مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ" [إبراهيم:٣٧].

    في الكافي - الكليني: ج١ ص٣٩٢-٣٩٣ :

    [###] - قرآن کریم، سوره حج، آیه ۲۷ ۲. این سخن همان چیزی است که وارثان ابراهیم ع گفتند، یعنی گروه خاصی از ذریه ابراهیم ع که برای خدا خالص شده بودند، زیرا ابراهیم ع آنان را به امر خدا در نزدیک بيت الحرام ساکن کرده بود تا امامان مردم باشند؛ همان امامانی که مردم را به حج و اقامه نماز ندا میدهند، یعنی دین خدا را بعد از پدرشان ابراهيم ع بپا میدارند؛ پس بر مردم واجب است که به نزد آنها بیایند، همچنان که در گذشته واجب بود به نزد پدر شان ابراهیم ع بیایند:
    (پروردگار ما، من بعضی از فرزندانم را در بیابانی غیر حاصل خیز در نزد خانه حرام تو ساکن نمودم تا نماز را بپا دارند؛ پس قلوب بخشی از مردم را عاشق آنها قرار بده و آنها را از ثمرات و میوهها روزی بده تا بلکه سپاس گزار باشند)(ابراهیم /۳۷).

    در کافی (کلینی)، ج ۱، ص ۳۹۲ - ۳۹۳ روایت شده:

    - علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن ابن أذينة، عن الفضيل،
    عن أبي جعفر (عليه السلام) قال:
    نظر إلى الناس يطوفون حول الكعبة،
    فقال: هكذا كانوا يطوفون في الجاهلية،
    إنما أمروا أن يطوفوا بها،
    ثم ينفروا إلينا فيعلمونا ولايتهم ومودتهم ويعرضوا علينا نصرتهم،
    ثم قرأ هذه الآية " واجعل أفئدة من الناس تهوي إليهم.

    - امام باقر ع به مردم در حال طواف خانه کعبه نگاه کرد و به فضیل فرمود:
    (در زمان جاهلیت هم همین گونه طواف می کردند. آنها فقط امر به طواف این کعبه شدند تا به سمت ما کوچ کنند و ما را از ولایت مداری و عشقشان باخبر کنند و یاری شان را بر ما عرضه نمایند). سپس این آیه را خواند: «فاجعل أفيده من الناس تهوى إليهم.


    - الحسين بن محمد، عن معلى بن محمد عن علي بن أسباط، عن داود بن النعمان عن أبي عبيدة قال:
    سمعت أبا جعفر (عليه السلام) - ورأي الناس بمكة وما يعملون - قال فقال:
    فعال كفعال الجاهلية أما والله ما أمروا بهذا وما أمروا إلا أن يقضوا تفثهم و ليوفوا نذورهم فيمروا بنا فيخبرونا بولايتهم ويعرضوا علينا نصرتهم.

    - ابی عبیده می گوید از امام باقر سلام شنیدم هنگامی که به مکه و اعمال مردم نگاه می کرد فرمود: (کارهایی مانند کارهای جاهلیت است. آگاه باش به خدا قسم که امر به این کار نشده اند و امر نشده اند، جز این که چرک و زواید را از خود دور کنند و نذرشان را وفا کنند و از کنار ما بگذرند و به ما از ولایت مداری خود خبر دهند و نصرت و یاری شان را بر ما اهل بيت عرضه کنند).


    - علي بن إبراهيم، عن صالح بن السندي، عن جعفر بن بشير، ومحمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن ابن فضال جميعا، عن أبي جميلة، عن خالد بن عمار، عن سدير قال:
    سمعت أبا جعفر (عليه السلام) وهو داخل وأنا خارج وأخذ بيدي، ثم استقبل البيت فقال:
    يا سدير إنما أمر الناس أن يأتوا هذه الأحجار فيطوفوا بها ثم يأتونا فيعلمونا ولايتهم لنا وهو قول الله:
    "وإني لغفار لمن تاب وآمن وعمل صالحا ثم اهتدى ثم أومأ بيده إلى صدره - إلى ولايتنا -
    ثم قال:
    يا سدير فأريك الصادين عن دين الله،
    ثم نظر إلى أبي حنيفة وسفيان الثوري في ذلك الزمان وهم حلق في المسجد،
    فقال:
    هؤلاء الصادون عن دين الله بلا هدى من الله ولا كتاب مبين،
    إن هؤلاء.. لو جلسوا في بيوتهم فجال الناس فلم يجدوا أحدا يخبرهم عن الله تبارك وتعالى وعن رسوله (صلى الله عليه واله) حتى يأتونا فنخبرهم عن الله تبارك وتعالى وعن رسوله (صلى الله عليه واله).

    سدیر می گوید از امام باقر ع شنیدم در حالی که داخل بيت الله الحرام شده بود و من در حال خارج شدن بودم، دستم را گرفت و سپس به خانه خدا رو کرد و فرمود:
    (اى سدير، مردم فقط به این امر شدند که به سمت این سنگها بیایند و دور آنها طواف کنند و سپس نزد ما بیایند و ولایت مداری خود را به ما بگویند. این همان آیه قرآن است:
    (من بخشنده هستم کسی را که توبه کرده و ایمان بیاورد و عمل شایسته کند و سپس راهنمایی و رهبری شود) (طه/۸۲).
    سپس به سینه مبارکش اشاره کرده و فرمود: یعنی به ولایت ما رهبری شود.
    سپس فرمود: ای سدير، پس آنها که از دین خدا مانع می شوند را به تو نشان دهم؟ سپس به سمت ابوحنیفه و سفیان ثوری در آن زمان نگاه کرد که حلقه ای در مسجد تشکیل داده بودند؛ پس فرمود: اینها همان موانع دین خدا هستند که فاقد هدایت الهی و کتاب آشکارند. ای کاش ... در خانه های خود بنشینند که مردم این جا به سادگی بگردند و بچرخند و کسی را پیدا نکنند که درباره خدا و رسول و به آنها بیاموزد تا این که مردم به نزد ما بیایند و ما درباره خدا و رسولش ص به آنها بیاموزیم).


    ******
    ص ٩-١٣ ، كتاب عقائد الإسلام

    عربي :

    https://almahdyoon.org/arabic/docume...qaed-islam.pdf

    فارسي :

    http://www.almahdyoon.co/10313/books/aqaed-islam.pdf


    https://www.almahdyoon.co/images/books/aghaed.pdf




    ویرایش توسط amirfahimi110 : August 13, 2018 - 1:01 am GMT در ساعت 01:01 AM
    امير فهيمي

  4. #3
    سید و مولایم امام احمد الحسن ع
     http://almahdyoon.co/ir/images/stars/one.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/one.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gif
    سید و مولایم امام احمد الحسن ع
    تاریخ عضویت
    25-10-12
    شماره عضويت
    6630
    عنوان کاربر
    انصاری
    محل سکونت
    Stockholm
    نوشته ها
    291
    تشکر
    90
    تشکر شده 31 بار در 22 ارسال
    Rep Power
    7
    Rep Power
    7

    پیش فرض پاسخ : عقائد الإسلام ، متن و ترجمه فارسي (دوزبانه)

    Share

    ٣



    الثاني: الطريق العقلي

    دوّم : طریق عقلی


    وهو طريق يتحرّى إثبات وجود الله أو الحقيقة وإثبات الصفات،
    ولكنه لا يحقق المعرفة الحقيقية التي هي علة الخلق.

    و آن طریقی است که اثبات وجود خدا یا حقیقت و اثبات صفاتش را بررسی می‌کند،
    اما معرفت حقیقی که علت آفرینش است را محقق نمی‌سازد.


    تعرّض القرآن لبعض الأدلة العقلية،
    كدليل النظام والحكمة التي يراها الإنسان في الكون،
    ودليل أن العدم غير منتج.
    وسنتعرض لبعض الأدلة العقلية لعلها تكون حجة على من يلتزمون العقل (١) في الاستدلال كما يدّعون.

    قرآن کریم برخی از ادله عقلی ،
    مانند دلیل نظام و حکمتی که انسان در جهان می‌بیند ،
    و همچنین برهان «عدم ، خالق نیست» را ارائه داده است.
    و به‌زودی برخی از این ادله را بیان می‌کنیم تا بلکه بر کسانی که ملتزم به عقل هستند، در مقام استدلال، همان‌گونه که خودشان ادّعا می‌کنند حجت باشد.


    وهنا لابد من تشخيص وتحديد أمر مهم لابد أن يرافقنا في أي موضع نريد إقحام العقل فيه،
    وهو أن العقل ميزان وليس أوزان.
    فالعقل يقايس المعلومات التي تعطى له ويبين ما فيها،
    وثقله وخفته أو حتى عدمه وعدم قيمته.
    ولهذا ولكي تتحقق مهمة العقل بصورة صحيحة،
    لابد من وجود أوزان قياسية حقيقية ثابتة يقينية،
    لكي تكون المرجع في الموازنة.
    وإلا فسيكون ما يوضع في إحدى كفتي الميزان أو العقل مجرد وهم لا يمت للحقيقة بصلة،
    فتكون النتيجة الخلوص إلى نتائج خاطئة.
    وللأسف هذا أمر واقع ومنتشر بشكل واسع سواء على مستوى العقيدة أم التشريع.

    و در آغاز باید امر مهمی را مشخص و محدود کنیم تا در هر بحثی که از دلیل عقلی بهره گرفتیم همراه ما باشد ،
    و آن مقدمه این است که عقل میزان و ترازوست، نه وزنه!
    عقل بین معلوماتی که به آن داده می‌شود قیاس کرده و آن‌چه در آن‌هاست ،
    و سنگینی و سبکی یا حتی عدم یا فقدان ارزش آن را نشان می‌دهد.
    و برای همین خاطر تا این‌که وظیفه عقل به شکل صحیح انجام گیرد،
    باید وزنه‌های سنجش حقیقی ثابت و یقینی وجود داشته باشد ،
    تا مرجعی جهت مقایسه و موازنه عقلی شود .
    وگرنه آن‌چه در یک کفه ترازو یا عقل گذاشته می‌شود، صرفاً وهمی است که هیچ ارتباطی با حقیقت ندارد ،
    و درنتیجه دچار اشتباه می‌شویم .

    متأسفانه این امری است واقعی و به شکل گسترده در حوزه عقاید و احکام انتشار پیداکرده است.


    وبما أن الكلام هنا في إثبات وجود الحقيقة الموجدة للعالم أو المُستَخلِف (الله)،
    فلا يمكن أن تكون أوزاننا في ميزان العقل شرعية دينية،
    لأننا هنا في صدد إثبات الأصل الذي يرجع إليه الدين.
    إذن، لابد أن تكون أوزاننا من الثوابت والبديهيات التي لا تحتاج إلى نظر،
    مثل: استحالة أن يكون الشيء معدوماً وموجوداً معاً،
    واستحالة أن تتسلسل الموجودات المتناهية العدد في سلسة لا متناهية من كل حيثية وجهة، واستحالة أن يكون العدم منتجاً، وأمثال هذه الثوابت.

    و از آن‌جا که سخن ما درباره اثبات وجود حقیقت خالق این جهان یا همان مستخلِف (الله) است،
    لذا وزنه‌ها و سنگ محک‌های ما در ترازوی عقلی نمی‌تواند شرعی و دینی باشد،
    چون این‌جا درصدد اثبات اصلی هستیم که دین به آن برمی‌گردد؛
    پس به‌ناچار این وزنه‌ها باید از امور ثابت و بدیهی بی‌نیاز از استدلال باشد،
    مثلاً محال بودن یعنی این‌که چیزی در یک آن ‌هم موجود باشد و هم معدوم،(#)
    و محال بودن تسلسل و توالی موجودات متناهی در سلسله نامتناهی از هر حیث و جهت(##) ،
    و محال بودن خالق بودن عدم (###) و امثال این بدیهیات ثابت عقلی.


    ومن الأدلة العقلية التي احتج بها الله سبحانه وتعالى على الملحدين في القرآن (٢):

    برخی از ادله عقلی که خداوند سبحان با آن‌ها بر ملحدان (خدا ناباوران) در قرآن استدلال کرده، به این شرح هستند(٢):


    أ/ العدم لا ينتج شيئاً،
    والأثر دال على المؤثر.

    الف. عدم چیزی را به وجود نمی‌آورد ،
    و هر اثر دلالت بر مؤثر دارد.


    قال تعالى:
    ﴿أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ﴾ [الطور: ٣٥].

    خداوند می‌فرماید:
    ﴿یا آفریده شدند بی چیزی یا ایشانند آفرینندگان‌ ﴿الطور:٣٥﴾ ﴾
    (آیا از ناچیز (لا شیء و عدم) آفریده‌شده‌اند یا خودشان آفریدگار هستند؟!).


    إنّ العالم (أو العوالم) ليس أزلياً،
    بل حادث لأنه متغير،
    وكل حادث مسبوق بالعدم،
    فلابد له من محدث،
    لأن العدم المطلق لا شيئية فيه فهو غير منتج،
    فيستحيل أن يأتي شيء من لا شيء مطلقاً،
    أي بمعنى أن يأتي شيء من عدم مطلق.
    والكون أو الأكوان أو الوجود الحادث شيء،
    فلا يمكن أن يكون قد أتى من عدم مطلق.
    إذن، فالوجود الحادث (الكون أو الأكوان ) يثبت أنه أتى من وجود أزلي غني عنه وعن غيره.

    این عالَم (يا عوالم) ازلی نیست،
    بلکه حادث است؛ چون متغیر است ،
    و هر حادثی مسبوق به عدم است؛
    پس به‌ناچار مُحدِث و پدیدآورنده‌ای دارد،
    چون عدم مطلق، هیچ شیئیّتی ندارد و درنتیجه خالق نیست ،
    پس محال است که چیزی از ناچیز و عدم مطلق پدید بیاید.
    و از طرفی می‌دانیم که جهان یا جهان‌ها یا وجود حادث شی است؛
    پس امکان ندارد که از عدم مطلق آمده باشد؛
    بنابراین وجود حادث (جهان یا جهان‌ها) ثابت می‌کند که از وجودی ازلی که از معلول خود و غیر آن بی‌نیاز است پدید آمده است.



    فنحن إنْ قلنا:
    إنّ محدثه قديم أزلي غير مسبوق بالعدم أثبتنا وجوده سبحانه (٣).

    در نتیجه اگر ما می‌گوییم:
    محدِث و پدیدآورنده آن قدیم و ازلی و غیر مسبوق به عدم است، وجود خداوند سبحان را اثبات کرده‌ایم.(٣)


    وإنْ قلنا:
    إنه حادث،
    أيضاً لزمه محدث.
    ولا يمكن أن يكون هو الأول،
    لأن معناه أن الشيء موجود ومعدوم معاً.
    فإن كان غيره تسلسل ولا يمكن أن تكون هذه السلسلة غير متناهية من كل حيثية وجهة؛
    لأن العالم حادث متناهي وله بداية.
    ولما كانت السلسلة متناهية على الأقل من جهة كونها لها بداية،
    فلابد أن تنتهي إلى مُحدِث أزلي قديم،
    وبهذا ثبت وجوده سبحانه.

    اما اگر بگوییم كه:
    او حادث است،
    به‌ناچار خودش نیز به مُحدِث و پدیدآورنده‌ای نیاز دارد .
    و نمی‌تواند اولین باشد،
    چون معنایش این می‌شود که یک‌چیز در یک آن‌هم موجود است(به عنوان اول) و هم معدوم(چون حادث است قبلا نبوده).
    همچنین درصورتی‌که مُحدِث دیگری داشته باشد، مستلزم تسلسل است(چرا که همین اشکال در باره ان محدث دیگر وارد می شود و همینطور نسبت به محدثهای قبلی) و در هر حیث و جهت ممکن نیست که این تسلسل و توالی نامتناهی باشد،
    چرا که عالم حادث و متناهی است و قطعاً آغازی دارد .
    و چون این سلسله دست‌کم از جهت آغاز دار بودنش متناهی است،
    پس ناچار این سلسله به یک محدِث ازلی قدیم (غیر حادث) منتهی شود ، (که همان خدای ازلی و ابدی است)
    و به همین طریقه وجود خداوند سبحان اثبا
    ت شد .


    ومرادنا بالأزل،
    ليس الأزل الزماني،
    بل هو بمعنى غير المسبوق بالعدم بغض النظر عن بعد الزمان ووجوده من عدمه.

    و منظور ما از ازل ،
    ازل زمانی نیست،
    بلکه به معنای غیر مسبوق به عدم است، با صرف‌نظر از بُعد زمان و موجودیت یا عدم موجودیت این بعد.


    وباللامتناهي المطلق: هو غير المحدود من أي حيثية وجهة،
    فلا بداية له ولا نهاية،
    وبغض النظر عن بعد الزمان والمكان ووجودهما من عدمه.
    وليس مرادنا هو الـ (ما لا نهاية) في بعض المعادلات مثل:

    ٢=١+١/٢+١/٤+١/١٦....

    منظور ما از نامتناهی مطلق نیز چیزی است که از هر حیث و جهتی نامحدود باشد،
    یعنی نه آغازی دارد و نه پایانی،
    با صرف‌نظر از بعد زمان و مکان و موجودیت یا عدم موجودیت این دو بعد.
    و منظور ما (آنچه برايش نهايتي نيست)بی‌نهایت در بعضی معادلات نیست، مثل:



    1+1/2+1/4+1/8+1/16..........=2


    فالطرف الأيسر للمعادلة صحيح أنه يمتد إلى ما لا نهاية ولكن له بداية،
    ومثله الكون المسطح فصحيح أن المفروض اتساعه إلى ما لا نهاية ولكن له بداية بدأ منها.

    پس طرف چپ معادله اگرچه تا بی‌نهایت ادامه دارد، اما آغاز و ابتدايی مشخصی دارد؛
    و همچنین جهان مسطح و صاف که اگرچه فرض شده که گسترهء آن هیچ پایان و نهایتی ندارد، اما آغازی داشته که ازآن‌جا شروع شده است.


    وكون العالم الجسماني أو الكون الجسماني الذي نعيش فيه حادث،
    قد ثبت حتى بحسب البحوث الفيزيائية الحديثة.
    فلو كان العالم الجسماني أزلياً لكان مستقراً متوازناً،
    لا كما هو حاله الآن من الاضطراب والتغير المستمر.
    والمفروض أن الملحدين يلتزمون الآن بحدوث العالم وعدم أزليته؛
    لأنهم بحسب ادعائهم تطبيقيون ويقرّون ما يقرّه العلم المادي وقوانينه.

    حادث بودن هستی این عالم جسمانی یا جهان جسمانی که ما در آن زندگی می‌کنیم،
    بر اساس بحث‌های فیزیکی پیشرفته هم ثابت‌شده است.
    پس اگر عالم جسمانی ازلی بود، باید در حالت استقرار و توازن بود،
    نه این‌که مانند حال فعلی‌اش مضطرب و در حال تغیر و حرکت پیوسته باشد.
    فرض این است که ملحدان (خدا نا باوران) نیز امروز به حدوث عالم و عدم ازلیت آن ملتزم باشند،
    زیر برحسب ادعای خودشان اهل تطبیق هستند و به آن‌چه که دانش طبیعی و قوانین آن اقرار می‌کنند اعتراف دارند.


    أقول هذا لإقامة الحجة على الملحدين؛
    لأنهم يلتزمون بالعالم الجسماني فقط،
    مع أن الكلام في إثبات حدوث العالم لا يُقصد به العالم الجسماني فقط.

    من این را باهدف اقامه دلیل بر خدا نا باوران می‌گویم،
    زیرا آن‌ها فقط به عالم جسمانی ملتزم هستند،
    بااین‌که سخن ما در باب اثبات حدوث جهان شامل سایر عوالم هم می‌شود و اختصاص به عالم جسمانی ندارد.


    ب/
    صفة الأثر دالة على صفة المؤثر.

    ب.
    ویژگی اثر دلالت بر ویژگی مؤثر دارد .


    ولبيان هذا الدليل سأنقل هنا بعض النصوص من كتاب وهم الإلحاد،
    ومن يريد التفصيل عليه الرجوع لكتاب وهم الإلحاد

    برای بیان این دلیل در این‌جا بخشی از کتاب «توهم الحاد» را نقل می‌کنم ،
    و کسانی که طالب تفاصیل آن هستند، باید به کتاب مزبور مراجعه کنند.


    [فصل الخطاب "التطور هادف":

    [ختم کلام: "تکامل هدفمند است"


    لدينا جينات وطفر جيني وقانون البقاء للجينة الأفضل أو يمكن أن نقول: للكائن الأفضل،
    فالفرق بين الجينة والكائن كالفرق بين خريطة بناء البيت والبيت نفسه وقانون البقاء للجينة المفضلة يصقل هذه الجينات،
    ونحن نعلم الآن بشكل قطعي أن آلة البقاء الأفضل بالنسبة للحياة الأرضية على الإطلاق هي آلة الذكاء (الدماغ)،
    ورغم أن كلفة آلة الذكاء أو الدماغ الاقتصادية عالية جداً على الكائن الحي حيث إنه يحتاج كمية غذاء كبيرة ولكن التطور بالنتيجة مُجبَر على أن يسير بهذا الاتجاه أي أن يطور آلة الذكاء .

    ما ژن‌ها، جهش ژنتیکی و قانون بقای ژن برتر یا به‌عبارت‌دیگر، موجود برتر را در اختیار داریم ،
    پس تفاوت میان ژن و جاندار همچون تفاوت میان نقشه ساختمان و خود ساختمان است و قانون بقای ژن برتر، این ژن‌ها را جلا و صیقل می‌دهد ،
    اکنون باکمال اطمینان می‌دانیم که آلت بقای موجود شایسته‌تر در زندگی زمینی، به‌طورکلی همان ابزار هوشمندی وی یا مغز وی می‌باشد ،
    علیرغم این‌که هزینه اقتصادی ابزار هوشمندی یا مغز برای موجود زنده بالاست تا جایی که به غذای بیشتر نیاز دارد ولی تکامل مجبور است در مسیر این رویکرد یعنی پیشرفت دادن ابزار هوشمندی گام بردارد.



    فطالما أن الطفر الجيني موجود منذ البداية فلابد أن تتوفر جينات بناء آلة الذكاء (الدماغ مثلاً) عاجلاً أم آجلاً حتى وإن كان الطفر الجيني عشوائياً تماماً.

    از آن‌جایی‌که جهش ژنی از همان آغاز وجود داشته است؛ بنابراین باید ژن‌های ساخت ابزار هوشمندی (برای مثال مغز) دیر یا زود به وجود آیند؛ هرچند جهش ژنی کاملاً بی‌هدف تلقی گردد.


    وبما أن قانون البقاء للجينات الأفضل أو للكائن الأفضل (٤) هو الحاكم في عملية التطور،
    إذن فالنتيجة أننا الآن يمكننا الجزم بأن التطور منذ البداية متجه وهادف لإنتاج جينات آلة ذكاء أو كائن ذكي،
    فالتطور إذن هادف.

    از آن‌جا که در روند تکامل، قانون بقای ژن‌های برتر یا بقای موجود برتر(٤) حاکم است،
    پس می‌توانیم قاطعانه بگوییم که سمت‌وسوی حرکت تکامل از آغاز مشخص بوده و هدف آن نیز تولید ژن‌های ابزار هوشمند و یا موجود باهوش بوده است؛
    بنابراین تکامل هدفمند می‌باشد.



    وأعتقد أن هذا الاستدلال التام كافٍ لنقض نظرية د. دوكنز الإلحادية ضمن نطاق الحياة الأرضية القائمة على إن التطور غير هادف على المدى البعيد.

    و معتقدم كه این استدلال تام و تمام برای رد نظریه الحادی دکتر داوکینز (آن‌جا که می‌گوید زندگی زمینی بر پایه تکامل، در دراز مدت بی‌هدف است) کافی می‌باشد.


    والحقيقة، إننا لو أردنا التوسع في حكمنا المتقدم أكثر ونعمم الحكم على أي نوع حياة يمكن أن نتخيله فيمكننا أن نجزم - بناءً على قانون التطور المعتمد على طفر المتضاعفات أو آلات النسخ وانتخاب الأفضل منها - أن أي حياة سواء كانت كحياتنا الأرضية - مبنية على الماء والكربون والنتروجين والمواد الكيميائية الأخرى - أم كانت في كوكب آخر أو كون آخر ومبنية على الأمونيا بدل الماء، أم على السليكون بدل الكربون - لأنه قادر على تكوين سلاسل طويلة كالكربون - فستكون نتيجتها الحتمية هو إنتاج آلة الذكاء،
    هذا هو الهدف الحتمي للتطور بحسب القانون الذي نعرفه الآن،
    ولا يمكن أن تحيد أي حياة أو متضاعفات أو آلات نسخ وتطور عن الوصول إليه عاجلاً أم آجلاً.

    در حقیقت اگر ما بخواهیم حکم پیشین را گسترده‌تر کنیم و به همه نوع حیات فرضی تعمیم دهیم، می‌توانیم بر اساس قانون تکامل که بر جهش همانندسازها، یا ابزار نسخه‌برداری و انتخاب برترین آن‌ها استوار است، قاطعانه نظر خود را چنین بیان کنیم: هر نوع زندگی، خواه زندگی زمینی ما باشد (که بر آب، کربن، نیتروژن و دیگر مواد شیمیایی استوار است) خواه زندگی در سیاره یا جهانی دیگر (که به‌جای آب بر آمونیاک یا به‌جای کربن بر سیلیکون متکی باشد، چراکه می‌تواند زنجیره‌های طولانی همچون کربن را به وجود آورد) نتیجه حتمی آن، ایجاد ابزار هوشمندی خواهد بود ،
    و بر اساس قانونی که اکنون می‌شناسیم، این همان هدف حتمی تکامل است ،
    و هیچ حیات یا همانندسازی یا ابزار نسخه‌برداری و تکامل نمی‌تواند دیر یا زود از رسیدن به آن برکنار بماند.


    مع العلم أن المتوقع من أي حياة أخرى في كوننا الاعتماد على الماء والكربون؛
    لأن الماء يعتبر حالة سائلة مثالية لاستضافة الحياة حيث تقل كثافته عند الانجماد ويطفو وبهذا يسمح الجليد للحياة أن تستمر في الماء السائل تحته وهذه العناصر الأربعة الهيدروجين والأوكسجين والنتروجين والكربون هي الأكثر وفرة في الكون والكربون دون غيره قادر على تشكيل سلاسل ضعيفة يمكن أن تكسر بسهولة وهذا مناسب للأيض والحياة بعكس سلاسل السليكون.

    می‌دانیم که انتظار می‌رود هر نوع حیات در جهان ما باید بر آب و کربن استوار باشد،
    زیرا آب مایعی بسیار مناسب برای میزبانی زندگی است، چراکه هنگام انجماد جرم حجمی‌اش کم می‌شود و یخ روی سطح آب می‌آید و به‌این‌ترتیب یخ این اجازه را می‌دهد که زندگی در آب جاری در زیرش همچنان ادامه یابد. این عناصر چهارگانه هیدروژن، اکسیژن، نیتروژن و کربن، به میزان بیشتری در جهان یافت می‌شوند. کربن به‌تنهایی قادر است زنجیره‌های ضعیفی را به وجود آورد که برخلاف زنجیره‌های سیلیکونی به‌راحتی شکسته می‌شود و برای متابولیسم و زندگی مناسب می‌باشد.



    هكذا نكون قد وصلنا إلى فصل الخطاب وحسم الخلاف حول إمكان إثبات وجود رب أو إله بحسب نظرية التطور،
    فقد أثبتنا للحياة صفة الهدف وأنها هادفة والتطور هادف،
    وحيث إن صفة الأثر دالة على صفة المؤثر فيثبت للمؤثر صفة أنه هادف ومدرك وعالم،
    وبهذا أثبتنا وجود مؤثر هادف ومدرك وعالم،
    وبالنتيجة يثبت وجود رب أو إله سواء كان هو المؤثر المباشر أم كان المؤثر المباشر أثر من آثاره دال عليه بصفته أيضاً، أي صفة الهادف التي أثبتناها،
    وهذا بحد ذاته كافٍ لنقض النظرية الإلحادية الحديثة المبنية على أساس أن التطور غير هادف على المدى البعيد.

    به‌این‌ترتیب به سخن نهایی و حل اختلاف در خصوص امکان اثبات وجود پروردگار یا خدا بر اساس نظریه تکامل می‌رسیم ،
    ثابت کردیم که زندگی هدف دارد و هدفمند است و تکامل نیز به همین صورت هدفمند است ،
    و وقتی صفت اثر دلالتی است بر صفت مؤثر، اثبات می‌گردد که مؤثر نیز دارای صفت هدفمندی، عاقل بودن و دانا بودن می‌باشد ،
    و بر این اساس وجود یک مؤثر هدفمند، منطقی و دانا را اثبات نموده‌ایم ،
    و درنتیجه وجود پروردگار یا خدا، خواه به‌طور مستقیم مؤثر باشد یا یکی از آثارش دال بر این صفت او؛ یعنی هدفمندی باشد، اثبات می‌گردد ،
    این موضوع به‌خودی‌خود برای رد نظریه الحادی جدید، مبنی بر این‌که تکامل فاقد هدفی درازمدت است کفایت می‌کند.






    آلة الذكاء:

    ابزار هوشمندی :


    قلت: إن التطور يهدف الوصول إلى آلة ذكاء؛
    لأن آلة الذكاء هي آلة البقاء الأفضل على الإطلاق في منافسة البقاء المحتدمة بين الجينات،
    ومع أن وجود سبعة مليارات إنسان على الأرض اليوم كافٍ لإثبات هذه الحقيقة،
    ولكن لا بأس في مناقشة هذه الحقيقة باختصار للتوضيح،
    فنحن حتى لو فرضنا أن الطفر الجيني عشوائي منذ البداية سنقول إنه حتماً لابد أن يوفر جينة مؤهلة لبناء آلة ذكاء،
    وليس المقصود بآلة الذكاء هنا الدماغ الحالي للإنسان والحيوانات بل مقصدنا أي شيء يمكن أن نتصوره كبداية للدماغ مثل خلية عصبية واحدة،
    وأكيد أن من يمتلكون آلات الذكاء هم المفضلون في المنافسة وسيكون نصيبهم من البقاء أكبر ومن ثم لو انتقلت المنافسة بين من يمتلكون آلات الذكاء فستكون الكائنات التي تمتلك آلة ذكاء توفر ذكاءً أكبر هي الفائزة في سباق البقاء للأفضل وهكذا،
    ففي التطور بداية آلة الذكاء حتمية وتحسين آلة الذكاء مع الزمن أيضاً أمر حتمي،
    وبهذا يمكننا أن نقول: إن آلة الذكاء هدف حتمي للتطور أي يمكن أن نختصر ونقول التطور يهدف الوصول للذكاء.

    گفتم که هدف تکامل، رسیدن به ابزار هوشمندی است،
    چراکه ابزار هوشمندی همان ابزار بقای شایسته‌تر در تنازع شدید ژن‌ها برای بقا می‌باشد ،
    و امروزه وجود میلیاردها انسان بر روی زمین، برای اثبات این حقیقت کافی است،
    ولی بد نیست برای روشن شدن مطلب، این حقیقت را به‌اختصار بررسی کنیم ،
    حتی اگر فرض کنیم جهش ژنی از همان ابتدا تصادفی بوده است، باید ژنی را که قابلیت ایجاد ابزار هوشمندی را دارا باشد فراهم نماید ،
    منظور از ابزار هوشمندی، مغز فعلی انسان و حیوانات نیست، بلکه مراد هر چیز قابل‌تصوری است که بتوانیم آن را به‌عنوان نخستین مرحله ساخت مغز در نظر بگیریم، مثل یک سلول عصبى ،
    مسلماً جاندارانی که از ابزار هوشمندی بهره‌مندند، در تنازع پیروزند و بهره آن‌ها برای بقا بیشتر می‌باشد؛ بنابراین اگر تنازع بین موجوداتی باشد که همگی دارای ابزار هوشمندی باشند، آن‌هایی که هوشمندی بیشتری دارند، در این پیکار پیروزی بیشتری به دست می‌آورند؛ و به همین ترتیب ادامه می‌یابد؛
    بنابراین در تکامل، سرآغاز ایجاد ابزار هوشمندی، موضوعی حتمی است؛ همچنین بهبود و پیشرفت ابزار هوشمندی همراه با گذر زمان نیز فرآیندی حتمی به شمار می‌رود ،
    به‌این‌ترتیب می‌توانیم بگوییم ک
    ه ابزار هوشمندی هدف حتمی تکامل می‌باشد؛ یعنی هدف از تکامل به‌اختصار، رسیدن به هوشمندی است.



    وأود التنبيه إلى أني لا أقول: إن أي منافسة تجري بين الأفراد ستكون نتيجتها لصالح الفرد الذكي بل حتى بين الأنواع،
    ولكني أقول: إن جينة بناء آلة الذكاء هي المفضلة في المنافسة وهي الفائزة في السباق حتماً.

    مایلم به این نکته اشاره‌کنم که من نمی‌گویم هر تنازعی بین افراد به وجود می‌آید نتیجه‌اش به سود فرد هوشمند می‌باشد. من در مورد تنازعی که حتی بین انواع نیز رخ می‌دهد چنین نظری ندارم.
    سخن من این است: آن ژنی که سازنده ابزار هوشمندی است، در این پیکار دست برتر را داشته و قطعاً در رقابت پیروز می‌شود.


    فالفرد الأذكى أو الذي يمتلك آلة ذكاء أفضل ربما يخسر أمام فرد أقل ذكاءً أو يمتلك آلة ذكاء أدنى أو حتى لا يمتلك آلة ذكاء نتيجة حيثيات المواجهة وظروفها.

    گاهی پیش می‌آید که فرد هوشمندتر و یا جانداری که از ابزار هوشمندی برتری بهره‌مند است، از کسی که هوشمندی کمتری دارد یا کسی که از ابزار هوشمندی پایین‌تری برخوردار بوده و یا حتی اصلاً فاقد ابزار هوشمندی است شکست می‌خورد. این وضعیت پیامد ویژگی‌ها و شرایط رویارویی طرف‌های درگیر است.


    والنوع الذي يمتلك آلة ذكاء أفضل ربما يخسر في المنافسة على البقاء أمام نوع يمتلك آلة ذكاء أدنى نتيجة حيثيات المواجهة وظروفها.

    گاهی در تنازع بقا، نوعی که از ابزار هوشمندی برتر برخوردار است در مقابل نوعی که ابزار هوشمندی ضعیف‌تری دارد، شکست می‌خورد، زیرا از ویژگی‌ها و شرایط خاصی برخوردار است.



    ولكن جينة بناء آلة الذكاء متى ما وجدت ودخلت إلى مجموع الجينات التي تبني الكائنات الحية،
    فلا يمكن أن تخسر في المنافسة أمام الجينات الأخرى،
    ولا يمكن أن تخرج من مجموع الجينات العاملة على بناء الكائنات الحية بل ستتقدم وبتسارع ملحوظ يزداد مع الزمن؛
    لأن الفرق بينها وبين الجينات الأخرى في المنافسة على البقاء أو التقدم وإحراز موقع الصدارة كبير.

    البته هر وقت که ژن ایجادکننده ابزار هوشمندی ایجاد شود و وارد مجموعه‌ای از ژن‌های سازنده موجودات زنده گردد،
    ممکن نیست در تنازع در برابر ژن‌های دیگر شکست بخورد ،
    و امکان ندارد از مجموعه ژن‌های عامل در ساختن موجودات زنده خارج شود، بلکه پیش خواهد رفت و آهنگ روبه‌جلو با گذر زمان پیشرفت خواهد کرد ؛
    این نتیجه ازآن‌جا ناشی می‌شود که میان این ژن و دیگر ژن‌ها در تنازع بقا یا پیشرفت و رسیدن به جایگاه نخست، تفاوت بسیاری وجود دارد.



    والمنافسة بين الجينات لا تتوقف عند المنافسة على البقاء،
    بل هناك منافسة بين الجينات على موقع الصدارة في المجموعة الجينية التي تبني أجسام الكائنات الحية،
    فهي تسعى لتكون الأكثر عدداً حتى وإن كان تنافسها بصورة غير واعية ولا مدركة،
    بل هو تنافس يمر من خلال قانون التطور العام وخاضع له.

    رقابت میان ژن‌ها، فقط به تنازع بقا محدود نمی‌شود،
    بلکه میان ژن‌ها برای تقدم و صدرنشینی در مجموعه ژن‌هایی که جسم موجودات زنده را می‌سازند نیز رقابت وجود دارد ،
    هر ژن می‌کوشد تا تعداد بیشتری داشته باشد ، رقابت کردن این ژن به شکلی ناآگاهانه و غیر هوشیارانه نیست،
    بلکه این رقابت و تنازع، از خلال قانون عمومی تکامل می‌گذرد و تابعی از آن به شمار می‌رود.



    الأدلة العقلية التي يسوقها القرآن لإثبات وجود الله:

    دلایل عقلی که قرآن برای اثبات وجود الله ارائه می‌دهد :


    ما تقدم في هذا الفصل كافٍ لإثبات أن التطور هادف وبالتالي إثبات أن من ورائه من يريد الوصول إلى هذا الهدف،
    وبالنتيجة أثبتنا وجود إله ضمن قانون صفة الأثر دال على صفة المؤثر،
    فالأثر الذي هو الحياة الأرضية أثبتنا أنها تتصف بأنها هادفة،
    وبهذا أثبتنا صفة طلب الهدف والإدراك لمؤثرها،
    وبهذا أثبتنا وجود إله مدرك عالم.
    ولكن مع هذا سأناقش في بقية هذا الفصل مسألة أن التطور هادف حتى من منظور التجزئة بل سأركز عليه؛
    لأن علماء الأحياء يعتمدون مسألة تجزئة التطور والملحدون منهم يصرون على النظر من زاوية التجزئة فقط رغم أني أراها زاوية تساوي العور والنظر بعين واحدة.

    آن‌چه در این فصل ارائه شد برای اثبات این‌که تکامل هدفمند است و درنتیجه برای اثبات این‌که در پس آن ‌کسی وجود دارد که خواهان رسیدن به این هدف است، کافی می‌باشد ،
    ما ضمن قانون «صفت اثر دال بر صفت مؤثر» وجود خداوند را اثبات کردیم ،
    و ثابت نمودیم که اثر یعنی همان زندگی زمینی، هدفمند است؛
    و به‌این‌ترتیب روشن کردیم که مؤثر آن دارای آگاهی بوده و هدفی را دنبال میکنم ،
    بر این منوال ، وجود خداوندی آگاه و دانا را ثابت کردیم.
    بااین‌وجود، من در ادامه این فصل ، این مطلب را بررسی و بر آن تأکید خواهم کرد که تکامل حتی از دیدگاهی که آن را جزء جزء می‌کند نیز هدفمند است،
    زیرا اگرچه زیست‌شناسان بر بخش بخش کردن تکامل اعتماد می‌کنند و از میان آن‌ها زیست‌شناسان ملحد اصرار دارند که تنها از زاویه بخش بخش کردن به آن بنگرند، علیرغم این‌که من این دیدگاه را با نگاه کردن با یک‌چشم ، مساوی می‌بینم.



    أما بالنسبة لدليل (العدم غير منتج) فلابد من الانتباه إلى أن الأثر الذي يجب أن نناقشه للدلالة على الله كمؤثر هو أصل الكون الجسماني وما بعده،
    وهذا لا يكون الكلام فيه بحدود نظرية دارون أو علم الأحياء،
    بل يمكن نقاشه علمياً في حدود بحوث ونظريات الفيزياء التي تختص بالكون وكيفية نشوئه،
    وهذا الأمر سيتم مناقشته في الفصل السادس بالتفصيل.

    در خصوص استدلال «عدم پدیدآورنده نیست» باید به این موضوع توجه نمود که اثری که برای دلالت بر الله به‌عنوان مؤثر باید مورد بررسی قرار دهیم، همان اصل و مبدأ جهان مادی و ما بعد آن می‌باشد ،
    و در این خصوص بحث فقط به نظریه داروین و علم زیست‌شناسی محدود نمی‌شود،
    بلکه می‌توان آن را به‌صورت علمی در محدوده مباحث و تئوری‌های فیزیکی که به جهان هستی و کیفیت پیدایش آن اختصاص دارد، مورد بحث و بررسی قرار داد ،
    این مبحث را در فصل ششم به‌طور مفصل بیان خواهیم نمود.



    الدليل الأول على وجود إله مطلق:
    صفة الأثر دالة على صفة المؤثر

    دلیل نخست بر وجود خداوندگار مطلق:
    صفت اثر دال بر صفت مؤثر است.



    ومنه دليل التقنين:
    فوجود القوانين في الأثر دالة على أن مؤثره مقنن،
    وبالتالي دال على مؤثر عالم،
    وهو المطلوب إثباته.

    ازجمله این استدلال‌ها، دلیل قانون‌گذاری است :
    وجود قوانین در اثر بر قانون‌گذاری مؤثرش دلالت دارد ،
    و درنتیجه دال بر عالم بودن مؤثر است ،
    که اثبات آن موردنظر ما می‌باشد.



    ومنه دليل النظم:
    فوجود النظام في الأثر دال على إن مؤثره منظِّم،
    وبالتالي دال على مؤثر عالم،
    وهو المطلوب إثباته.

    ازجمله این استدلال‌ها، دلیل نظم است :
    وجود نظم در اثر بر نظم‌دهندگی مؤثرش دلالت دارد ،
    و لذا دال بر عالم بودن مؤثر است ،
    که اثبات آن موردنظر ما می‌باشد.



    ومنه دليل الهدف:
    فوجود هدف للأثر دال على مؤثره هادف،
    وبالتالي دال على مؤثر عالم،
    وهو المطلوب إثباته.

    ازجمله این استدلال‌ها، دلیل هدف است :
    وجود هدف برای اثر، بر هدف‌دار بودن مؤثرش دلالت دارد ،
    و درنتیجه دال بر عالم بودن مؤثر است ،
    که اثبات آن موردنظر ما می‌باشد.



    ومنه دليل الحكمة:
    فاتصاف الأثر سواء كان قولاً أو فعلاً بالحكمة دال على أن مؤثره حكيم وعالم،
    وهو المطلوب إثباته.

    ازجمله این استدلال‌ها، دلیل حکمت است :
    موصوف بودن اثر به ‌حکمت، خواه در سخن باشد و خواه در عمل، بر حکیم و دانا بودن مؤثرش دلالت دارد ،
    که اثبات آن موردنظر ما می‌باشد.


    وملخص الاستدلال هو:

    خلاصه استدلال چنین است:



    عندما نجد شيئاً منظماً نعلم أن مؤثره عالم قادر على التنظيم وبالتالي يثبت وجود المؤثر المنظم العالم،
    وعندما نجد قولاً أو فعلاً يتصف بالحكمة نعلم أنها صدرت من حكيم وبالتالي يثبت وجود المؤثر الحكيم،
    مثلاً:
    عندما نجد أن مجموعة أشجار مثمرة مزروعة بانتظام نحكم بأن من زرعها يتصف بأنه مُنظِّم وهادف وبالتالي نحكم أنه عالم ومدرك لما يفعل فنقول: إنه إنسان مثلاً،
    وعندما نجد غابة فيها مجموعة أشجار عشوائية وغير منتظمة تدلنا صفة عشوائية الأشجار فيها على أن الإنسان لم يقم بزراعتها.

    با دیدن شیء منظم می‌فهمیم که مؤثر آن دانا و قادر به نظم دهی است ، درنتیجه وجود مؤثر نظم‌دهنده و دانا اثبات می‌شود ،
    و هنگامی‌که با سخن یا عملی حکیمانه روبرو شویم، می‌دانیم که از فردی حکیم صادرشده است و وجود مؤثری حکیم اثبات میشود ،
    مثلاً :
    هنگامی‌که مجموعه‌ای از درختان میوه‌دار را که با نظم خاصی کاشته شده ببینیم، حکم می‌کنیم کسی که آن‌ها را کاشته، حتماً نظم‌دهنده و هدف‌دار بوده و از همین رو می‌گوییم که او نسبت به آن‌چه انجام داده دانا و آگاه است و به‌عنوان‌مثال خواهیم گفت که او یک انسان می‌باشد ،
    ولی هنگامی‌که با جنگلی پر از درختان نامنظم و بدون نظم و ترتیب مواجه شویم، صفت بی‌نظمی درختان، ما را به این مطلب راهنمایی می‌کند که انسان این درختان را نکاشته است.


    وهذا الدليل عموماً يمكن أن يكون بعض تطبيقه ضمن حدود الحياة الأرضية وأمثلته كثيرة خصوصاً بالنسبة للكائن الإنساني واعتبار أنه يتصف بصفات خاصة تدل على أن مؤثره الأصلي عالم قادر على التنظيم وهادف،
    ويمكن أن تكون لهذا الدليل علاقة بنظرية التطور.

    این دلیل عموماً می‌تواند در حیطه حیات زمینی قابل تطبیق باشد و نمونه‌های آن خصوصاً در مورد انسان بسیار زیاد هستند، چراکه انسان به ویژگی‌های خاصی وصف می‌شود که دلالت بر آن دارد که مؤثر اصلی و پدیدآورنده دانا و توانا بر نظم دهی و هدف‌دار است ،
    به همین علت، این دلیل به نظریه تکامل ارتباط دارد.


    صفة الأثر دالة على صفة المؤثر في الكون الذي نعيش فيه:

    در جهانی که در آن زندگی می‌کنیم صفت اثر دال بر صفت مؤثر دارد :



    هناك ولا شك حزمة قوانين فيزيائية تحكم الكون،
    والقانون يعني أن هناك مقنناً،
    كما أن القانون ولا شك يؤدي إلى النظام،
    والنظام يعني أن هناك منظماً.

    بی‌تردید مجموعه‌ای از قوانین فیزیکی بر این جهان حاکم هستند ،
    و وجود قانون یعنی وجود یک قانون‌گذار (مقنّن) ،
    همچنین قانون، بی‌شک منجر به ‌نظام می‌گردد ،
    و نظام یعنی این‌که نظم‌دهنده‌ای وجود دارد.



    وليتبين الأمر أكثر أضرب هذا المثل:

    برای توضیح بیشتر، مثالی بیان می‌کنم:


    وهو أننا عندما نجد أن هناك تقاطع طرق وفيه إشارات مرور تنظم مرور السيارات في التقاطع نعلم أن هناك قوة مدركة عالمة منظمة مريدة لهذا النظام هي التي وضعت هذه الإشارات المرورية،
    وبنفس الطريقة نقول: إن قانون الجاذبية دال على واضعه،
    وكذا القوى الكهرومغناطيسية والنووية الضعيفة والقوية على مستوى وجودها وعلى مستوى قدرها،
    فكلها تفرض قوانين مرور كونية كما في تقاطعنا المذكور،
    ولولا أنها بهذا القدر لما وجدت المادة ولما وجدنا نحن في هذا الكون،
    فهل من المعقول أننا عندما نرى إشارات المرور البسيطة نحكم بوجود شرطة مرور أو بلدية وضعت إشارات المرور في التقاطع لتنظيم المرور ونحكم أن من وراء هذه الشرطة حكومة تنظم عملها،
    ولا نحكم أن هناك قوة حكيمة عالمة هي التي وضعت القوانين الكونية التي وجدناها وثبتت لنا علمياً ووجدنا أنها تنظم وتحكم المرور في الكون كله؟!

    وقتی می‌بینیم که در چهارراهی برای تنظیم عبور و مرور اتومبیل‌ها از چراغ راهنمایی استفاده‌شده است، می‌دانیم که نیرویی آگاه، دانا و نظم‌دهنده برای این نظام وجود دارد و او است که این چراغ را قرار داده ،
    به همین منوال می‌گوییم: قانون جاذبه دال بر وضع‌کننده آن است ،
    و همچنین نیروهای الکترومغناطیسی و نیروهای ضعیف و قوی هسته‌ای در سطح وجودی خود و به میزان توان خود، بر وجود وضع‌کننده خویش دلالت دارند ،
    همه این‌ها قوانین عبور و مرور جهان را تعیین می‌کنند، همان‌گونه که در چهارراه مذکور به آن اشاره کردیم ،
    اگر آن‌ها در این مقادیر و در این جایگاه نبودند، هیچ ماده‌ای به وجود نمی‌آمد و ما در این جهان پدیدار نمی‌شدیم ،
    آیا عاقلانه است که ما وقتی یک چراغ راهنمایی ساده را ببینیم به وجود پلیس‌راه یا شهرداری حکم کنیم که او این علائم راهنمایی و رانندگی را در تقاطع برای تنظیم عبور و مرور قرار داده و حکم کنیم که در پس این پلیس، حکومتی وجود دارد که عملکرد آن را تنظیم می‌کند،
    ولی حکم نکنیم که نیرویی حکیم و دانا وجود دارد که او وضع‌کننده قوانین جهان است (همان قوانینی که شاهدش هستیم و علم، آن‌ها را برای ما اثبات نموده است) و آیا نباید گفت که او است که عبور و مر
    ور و حرکت را در کل جهان تنظیم می‌کند و مشخص می‌سازد؟!



    العاقل يحكم ولا شك بوجود منظم وضع هذه القوانين التي تنظم الكون،
    أما الذي يصر على إنكار المنظم الحكيم العالم فإصراره والحال هذه مجرد عناد ولجاج مقيت يدل على أن صاحبه لا يختلف كثيراً عن أولئك الذين كانوا يصرون على أن الأرض لا تدور.

    بی‌تردید فرد عاقل به وجود نظم‌دهنده‌ای حکم می‌کند که این قوانین نظم‌دهنده جهان را وضع کرده است،
    اما اصرار کسی که بر انکار نظم‌دهنده‌ای حکیم و دانا مُصر است، فقط برخاسته از عناد و لجاجتی مغرضانه است که نشان می‌دهد او باکسانی که بر نچرخیدن زمین اصرار داشتند تفاوت چندانی ندارد.



    فهل كل هذا النظام بلا منظم؟!
    عجبت والله ممن يعتقد هذا،
    ومع ذلك يقول: إن من وضع الإشارات الضوئية هم شرطة المرور أو إدارات الطرق وكان عليه أن يكون منصفاً مع نفسه ويمرر عشوائيته هنا أيضاً ويقول: إن إشارات المرور صنعت نفسها بنفسها وجاءت بنفسها إلى التقاطع ،
    فهل من العقل أننا نرى نظاماً وقوانين في موضع فنقول: إنّ هناك منظماً،
    ونرى النظام والقوانين في موضع آخر ونقول: لا يوجد منظم عالم قد وضعها؟!!!

    آیا کل این نظام بدون نظم‌دهنده است؟!
    به خدا سوگند تعجب می‌کنم از کسی که به چنین چیزی باور دارد ،
    و بااین‌وجود می‌گوید کسی که چراغ راهنمایی را نصب‌کرده، پلیس‌راه یا مرکز مدیریت راه‌هاست. او باید با خویشتن خویش منصف باشد و عدم اعتقاد خود به نظم را در این‌جا نیز ابراز کند و بگوید: چراغ راهنمایی خودبه‌خود ساخته‌شده و خودبه‌خود از چهارراه سر درآورده است ،
    آیا عاقلانه است که ما نظام و قوانینی را درجایی ببینیم و بگوییم: نظم‌دهنده‌ای وجود دارد ،
    و نظام و قوانینی را در جایگاهی دیگر ببینیم و بگوییم نظم‌دهنده‌ای دانا آن‌ها را وضع نکرده است؟!!!


    ولو اختصرنا دليل صفة الأثر دالة على صفة المؤثر وبالتالي على وجود المؤثر المتصف بها نقول:

    حال اگر استدلال «صفت اثر دلالت دارد بر صفت مؤثر» و درنتیجه دال بر وجود مؤثر متصف به آن صفت است را خلاصه کنیم، می‌گوییم:



    لدينا - نحن والملحدون - عندما ندخل لمحكمة العقل الإنساني:

    حال هنگامی‌که ما و ملحدان به دادگاه عقل انسانی رجوع کنیم، موارد زیر را می‌یابیم:


    الأثر = الكون،
    صفة الكون = قانون ونظام،
    صفة المؤثر = مُنظم عالم،
    المؤثر = مجهول.

    اثر = جهان هستی؛
    صفت جهان = قانونمندی و نظام،
    صفت مؤثر = نظم‌دهندگی و دانایی؛
    مؤثر = ناشناخته.



    فنحن تتبعنا الكون في العلوم الحديثة فعرفنا صفته،
    وهذه الصفة عرفتنا بصفة الموصوف الذي أظهرها للوجود،
    فتبين من صفته أنه منظم (مقنن)،
    وبالتالي فهو مدرك وعالم.

    ما جهان هستی را در علوم جدید بررسی نمودیم و صفت آن را شناختیم ،
    و این صفت ، ما را به صفت موصوفی که وجود آشکاری دارد راهنمایی کرد ،
    از صفتش مشخص است که او نظم‌دهنده (قانون‌گذار) است ،
    و به دنبال آن، آگاه است و دانا.


    الآن ثبت أن هناك مؤثراً يتصف بأنه منظم ومدرك وعالم.

    اکنون ثابت شد مؤثری وجود دارد که به صفات نظم‌دهندگی، آگاهی و دانایی متّصف می‌باشد.



    إذن، فنحن أثبتنا وجود المنظم العاِلم الذي قنن الكون (وبالنسبة لنا: فهو المطلوب إثباته).

    بنابراین ما وجود نظم‌دهنده دانایی را ثابت کردیم که قوانین جهان هستی را وضع کرده است (و همان چیزی است که اثباتش مطلوب ما بوده است).



    صفة الأثر دالة على صفة المؤثر في الحياة الأرضية:

    در زندگی زمینی، صفت اثر دال بر صفت مؤثر می‌باشد :



    لا شك أن حزمة القوانين الفيزيائية الكونية أيضاً حاكمة على الأرض وفي الأرض وبهذا فيصلح أن تساق كدليل هنا أيضاً،
    فالقوانين هي سبب هذا النظام المُنتِج،
    والطبيعة التي تقوم بالانتخاب ما هي إلا نتاج لهذه القوانين وبالتالي فهي مبنية على قوانين صارمة ومقننة،
    ولا يمكن أن يقال: إنها عشوائية وغير مقننة،
    والنتيجة فانتخاب الطبيعة للأشكال المناسبة أو الأنسب مقنن أو مرتكز على قوانين،
    وما دام هناك قوانين فيزيائية على الأقل هي واضحة لنا وبقدر لا بأس به في المستوى الذري وما دون الذري وهو مستوى تعتمد عليه الحياة ويشكّل الحياة على الأرض،
    فإذن هناك مقنن، وهو المطلوب.

    بی‌شک مجموعه‌ای از قوانین فیزیکی جهان هستی بر زمین و آن‌چه در روی زمین نیز حاکم هستند و از همین رو شایسته است که این قضیه نیز به‌عنوان دلیل و استدلال مطرح شود ،
    قوانین، دلیل به وجود آمدن این نظام نتیجه‌بخش هستند ،
    و طبیعتی که دست به انتخاب می‌زند چیزی جز نتیجه همین قوانین نیست ، به‌این‌ترتیب این طبیعت مبتنی بر قوانینی قطعی است و قانونمند می‌باشد ،
    و نمی‌توان آن را تصادفی و بی‌قانون به شمار آورد ،
    درنتیجه انتخاب اَشکال مناسب یا مناسب‌تر توسط طبیعت، قانونمند یا مبتنی بر قوانین می‌باشد ،
    و مادامی ‌که قوانین فیزیکی که حداقل برای ما آشکارند و به‌اندازه‌ای قابل‌توجه، در سطح اتمی و غیر اتمی وجود دارند و زندگی بر پایه این سطح استوار است و زندگی بر روی زمین را شکل می‌دهد،
    پس قانون‌گذاری نیز وجود دارد و این همان چیزی است که به دنبال آن هستیم.



    وهذا أمر واضح،
    لهذا نكتفي بهذا البيان له هنا وسنعرض له في مواضع أخرى،
    وسنعرض فيما يأتي إلى ثلاثة أمور أخرى تتعلق بالحياة الأرضية بالخصوص هي:
    - الخريطة الجينية.
    - وقانون التطور أو الارتقاء بالانتخاب الطبيعي.
    - والهدف من التطور أو الارتقاء بالانتخاب الطبيعي] (وهم الإلحاد: ص١٩٤).

    این موضوع کاملاً بدیهی است؛
    بنابراین در این‌جا به همین مقدار بسنده می‌کنیم و درجایی دیگر به تشریح آن خواهیم پرداخت ،
    در ادامه به سراغ سه موضوع دیگر که به‌طور خاص به زندگی زمینی مرتبط می‌باشند می‌رویم:
    - نقشه ژنتیکی (ژنوم)
    - قانون تکامل یا ارتقا به‌وسیله انتخاب طبیعی
    - هدف از تکامل یا ارتقا به‌وسیله انتخاب طبیعی.


    وهنا يطرح الملحدون إشكالاً مفاده: إن حدوث الزلازل في الأرض واصطدام بعض الأحجار أو الكويكبات بالأرض في أوقات سابقة... الخ،
    يدل على أن الموجود ليس نظاماً بل عشوائية.

    در این‌جا خدا نا باوران اشکالی بدین شرح مطرح می‌کنند: وقوع زلزله‌ها در زمین و برخورد بعضی سنگ‌ها یا شهاب‌سنگ‌ها به زمین در زمان‌های گذشته ...،
    همگی نشان می‌دهد که آن‌چه وجود دارد یک نظام منظم نیست، بلکه تصادفی است.



    وهذا في الحقيقة لا يعدو كونه إشكال الجاهل على فعل ما يجهله،
    فوجود النظام العام المنتج وثبوته وثبوت كونه منتج لهدف،
    لا ينقض بوجود حدث لا يتفق مع النظام العام بحسب الظاهر،
    ولتقريب الصورة أكثر:
    فلو كان هناك بستان منظم وفيه أشجار منظمة وغاية في الدقة والتنظيم من جهة الأنواع والمسافات بينها،
    ورأينا في وسط هذا البستان قطعة أرض قد قلعت أشجارها وجرفت تربتها،
    فهل هذا الحدث وجهلنا بحيثياته يخولنا أن نحكم على هذا البستان بأنه غابة أو غير منظم،
    رغم كل التنظيم الذي نراه يحيط بهذه البقعة التي خربت؟
    الحقيقة إننا نكون في قمة العبثية إن حكمنا على هذا البستان بأنه غابة لأننا وجدنا في وسطة بقعة خربت بصورة ما،
    مع أننا لا ندري لعل سبب هذا التخريب هو لإنشاء دار للسكن في البستان،
    أو إنشاء بحيرة لزراعة الأسماك،
    أو مزرعة أبقار أو مرعى مكشوف... الخ،
    من أسباب محتملة لا نعلمها.
    ونفس الشيء ينطبق على الأحداث التي يقولون إنها تنقض دليل النظم في هذه الأرض وهذا الكون،
    فحيث إن النظم قد تبين وثبت بالأدلة،
    فإنه لا يُنقض بأحداث جُزئية لا يُعلم علتها بصورة تامة،
    وربما لو عرفنا علتها لقلنا إنها غاية التنظيم والحكمة (٥).

    این سخن در حقیقت فقط مانند اشکال گرفتن شخص نادان نسبت به چیزی است که نمی‌داند،
    چون وجود نظام فراگیر مولّد و ثبوت آن و ثبوت هدفمند بودن آن،
    هیچ منافاتی باوجود حوادثی که ظاهراً با نظام فراگیر هماهنگ نیست نداره ،
    برای تبیین بیشتر مسئله به این مثال توجه کنید:
    اگر باغ منظمی با درختان منظم و با نهایت دقت و تنظیم از جهت انواع و فاصله بینشان وجود داشته باشد ،
    و در وسط همین باغ تکه زمینی ببینیم که درختانش کنده‌شده و خاکش شسته شده باشد،
    آیا این حادثه و جهل ما به شایستگی‌هایش اجازه می‌دهد که حکم کنیم که این باغ، یک جنگل یا یک باغ نامنظم است،
    باوجود این‌همه نظمی که می‌بینیم که از هرجهت این قطعه زمین خراب را در برگرفته است؟!
    واقعیت این است که ما در قله پوچی خواهیم بود اگر حکم کنیم که این باغ یک جنگل است، چون ما در وسطش تکه‌ای زمین خراب دیدیم،
    با این‌ک
    ه نمی‌دانیم که سبب آن چیست و شاید علتش ایجاد یک خانه برای سکونت در وسط باغ ،
    یا ایجاد یک استخر برای پرورش ماهی ،
    یا گاوداری یا چراگاه روباز ... ،
    یا ده‌ها علت محتمل دیگر بوده باشد.
    همین مسئله بر اتفاقاتی که می‌گویند ناقض دلیل نظم در زمین و عالم آفرینش است منطبق می‌شود،
    یعنی ازآن‌جاکه نظام‌مند بودن عالم روشن است و با ادله ثابت‌شده است،
    با اتفاقات جزئی که علتش را به شکل کامل نمی‌دانیم نقض نمی‌شود ،
    و چه‌بسا اگر علت این حوادث را
    می‌دانستیم می‌گفتیم که این نهایت نظم و حکمت است.(٥)


    فأي جهل أكبر من أن يحكم كائن لا يتجاوز عمره في أحسن الأحوال مائة عام - كالإنسان -،
    على حدث يمتد أثره بعده آلاف أو مئات الآلاف أو حتى ملايين السنين،
    أليس هذا تماماً كحكم خُلد أعمى يقبع في جحر تحت الأرض على من يقومون بحفر أساس لناطحة سحاب،
    بأنهم مخربون وعبثيون وقوة غير منظمة ولا عاقلة؛ لأن حفرهم تسبب بإتلاف جحره مثلاً؟!
    ثم من قال إن كل حدث يخالف المصالح المادية الجسمانية لبعض الموجودات في وقتٍ ما هو فعل عبثي غير عاقل،
    أليس من الممكن أن يكون هادفاً لإصلاح بعض النفوس، أو يهدف لتحقيق مصلحة الكل ؟
    أليس القوانين العادلة التي يقرها الجميع تنص على معاقبة المجرم القاتل أو السارق،
    فهل هذه العقوبة عبث وتدل على عدم النظام وعدم العقل؛ لأنها تسبب ضرراً لإنسان ما؟
    أم إن هذه العقوبة هي غاية الحكمة والتنظيم والعقل مع اشتمالها على إتلاف نفس أو مال أو التسبب بضرر ما ؟!!!
    الحقيقة إن النظم ثابت،
    وبالتالي فقد ثبت المنظم الحكيم لمن يطلب الحق،
    والإشكالات لا تنقض الدليل،
    بل تبقى مجرد إشكالات تشير إلى فشل ملقيها في إثبات عقيدته،
    ولهذا فهو انتقل إلى الإشكال بعد أن أقرّ بعجزه عن مقارعة الدليل (٦).

    جهلی بزرگ‌تر از این نیست که یک موجود که عمرش در بهترین حالت از صدسال نمی‌گذرد (مثل انسان) ،
    درباره اتفاقی که اثرش بعد از او تا هزاران یا صدها هزار یا حتی چندین میلیون سال ادامه دارد حکم صادر کند ،
    آیا این تماماً مثل این نیست که یک موش کور زیرزمینی که همه عمرش را در سوراخی زیر زمین می‌گذراند، درباره کسانی که پایه‌های آسمان‌خراش را در زمین حفر می‌کنند حکم کند ،
    که کارشان ویرانگری و پوچی است و نیرویی غیرمنظم و بدون عقل است، چون حفاری آن‌ها باعث تلف شدن سوراخ محل زندگی من شده است؟!
    چه کسی می‌گوید هر اتفاقی که مخالف مصالح مادی و جسمانی بعضی از موجودات در پاره‌ای از زمان شود یک کار پوچ و غیرعاقلانه است،
    آیا ممکن نیست که هدفش اصلاح بعضی از نفوس است یا هدفش تحقق مصلحت همه است؟
    آیا قوانین عادلانه‌ای که همگی به آن اقرار دارند که تصریح به عقاب مجرم (مثلاً قاتل یا دزد) می‌کند، پوچ است و نشان‌دهنده عدم نظم و عدم عقلانیت است، چون موجب آسیب رساندن به برخی از انسان‌ها می‌شود؟!
    یا این‌که این عقوبت نهایت حکمت و نظام و عقلانیت است، با این‌که مستلزم تلف شدن جان یا مال عده‌ای می‌شود و به برخی آسیب می‌رساند؟!
    در حقیقت
    ، نظم امر ثابتی است و درنتیجه نظم‌دهنده حکیم هم برای کسی که طالب حق باشد بسیار روشن و ثابت است ،
    و این‌گونه اشکالات هرگز دلیل نظم را نقض نمی‌کند،
    بلکه درنهایت صرف اشکالاتی است که نشان‌دهنده شکست صاحب اشکال در اثبات عقایدش می‌باشد ،
    و برای همین پس‌ازآن‌که اقرار می‌کند که از جنگیدن با دلیل عاجز است، به اشکال گرفتن و شبهه کردن دست می‌اندازد.(٦)


    *****

    عقائد الإسلام ، ص١٣-٢٤

    *****

    [(١)]. ولابد من لفت الانتباه أننا هنا مجاراة للاستخدام اللفظي نسمي ظل العقل عند الإنسان بالعقل،
    باعتبار أنه صورته ويصح أن نسميه به،
    وإلا فالعقل الحقيقي هو ما في السماء السابعة الكلية.


    [(٢)]. أما سوق الآيات القرآنية هنا فليس باعتبار أنها حجة بذاتها بل باعتبار أنها تطرح دليلاً عقلياً فليس للمخالف رد الدليل المطروح باعتبار أنه من القرآن وهو لا يؤمن بالله ولا بالقرآن،
    فنحن لا نلزمه بالدليل لأنه قرآني بل لأنه عقلي فإذا كان لا يلتزم بهذا الدليل العقلي فعليه أن يرده بدليل نقض عقلي.

    [(٢)]. وقتی در اینجا سخن از آیات قرآن می رانیم به این معنی نیست که در دلایل عقلی، آیات قرآن حجت هستند. بلکه به این اعتبار آنها را مطرح می کنیم که این آیات، دلایلی عقلی را پیش می کشند. بنابراین مخالفان هم حق ندارند این دلایل را صرفأ چون از قرآن آمده است و آنها دین و قرآن را قبول ندارند، رد کنند. ما نیز آنها را ملزم نمی کنیم که چون این دلایل قرآنی هستند، آنها را بپذیرند، بلکه به این علت که دلیل عقلی برایشان آورده ایم. بنابراین اگر این دلیل عقلی را نمیپذیرند باید آن را با دلایل عقلی نقض کنند.


    [(#)]- این اصل در منطق و فلسفه به عنوان بدیهی ترین بدیهیات اولیه تصدیقی محسوب می شود: (النقيضان او المتناقضان لا يجتمعان ولا يرتفعان). دو نقیض باهم جمع نمیشوند و رفع نیز نمیشوند؛ مثلا یک چیز نمی تواند در همان حال که موجود است معدوم باشد (اجتماع دو نقیض) یا این که نه موجود باشد و نه معدوم (ارتفاع دو نقیض). (مترجم)


    [(##)]- این اصل از بدیهیات ثانوی فلسفی است که مورد اتفاق همه فلاسفه میباشد؛ مثلا اگر علت «الف»، «ب» باشد و علت «ب»، «ج» باشد و علت «ج»، «د» باشد و «د» نیز علت دیگری داشته باشد و این سلسله تا بی نهایت ادامه داشته باشد و هیچ گاه به علتی نرسد که خودش معلول علت دیگر نباشد، تسلسل محال و باطل پیش میآید. فلاسفه می گویند علت بطلان و استحاله تسلسل نامتناهی این است که فرض تسلسل به معنای فرض عدم علیت است، یعنی در حلقه اول هیچ علت حقیقی وجود ندارد که این سلسله به آن برسد و در نتیجه همه این سلسله معلولات در نهایت از یک «لا شيء» و ناچیز» و «عدم مطلق» به وجود آمدهاند، در حالی که «لا شيء» و «عدم مطلق» نمی تواند منتج و علت موجود باشد، چون عدم مطلق وجودی ندارد که به شیء دیگر وجود بدهد (به هر معنای قابل فرض). (مترجم)


    [(###)]- در مباحث امور عامه فلسفه مبحثی تحت عنوان «لا شيئية للعدم من حيث العدم» داریم، به این معنا که «ناچیز» و «لا شیء مطلق» چیزی نیست و هیچ حظ و بهرهای از هستی ندارد تا به چیز دیگری هستی بدهد. همچنین اصل دیگری که در معنا شبیه به همین اصل میباشد این است که: «فاقد الشیء لا يعطي الشیء»، یعنی آن که خودش چیزی را ندارد به طریق اولی نمی تواند آن چیز را به دیگری افاضه کند. مثلا اگر شما علم حدیث نداشته باشید قطع نمی توانید کسی دیگر را علم الحديث بیاموزید؛ همچنین اگر علت، فاقد یک کمال و خاصیت وجودی (هر چند به نحو تمام تر و کامل تر و اشرف و اعلی) باشد نمی تواند آن را به معلول خود افاضه کند. اصل دیگری که شبیه همین اصل عقلی است، اصل «لزوم سنخیت بین علت و معلول» است، یعنی هر علتی موجد و موجب هر معلولی نمی شود و معلول و علت باید یک نحو سنخیت و همخوانی و هماهنگی باهم داشته باشند و هر معلولی از هر علتی حاصل نمی شود. (مترجم)


    [(٣)]. قال تعالى:
    "وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ *
    فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى كَوْكَباً قَالَ هَـذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ *
    فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغاً قَالَ هَـذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي لأكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ *
    فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَـذَا رَبِّي هَـذَا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِكُونَ *
    إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ حَنِيفاً وَمَا أَنَاْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ" [الأنعام: ٧٥ - ٧٩].

    [(٣)]. خداوندِ متعال ميفرمايد:
    "و بدینسان بنمایانیم به ابراهیم پادشاهیهای آسمانها و زمین را و تا بگردد از یقین‌دارندگان‌ ﴿٧٥﴾
    آنگاه که فراگرفتش تاریکی شب دید ستاره‌ای را گفت این است پروردگار من و هنگامی که فرو نشست گفت دوست ندارم فروروندگان را ﴿٧٦﴾
    و هنگامی که دید ماه را تابنده گفت این است پروردگار من و گاهی که درون شد گفت اگر رهبریم نکند پروردگارم همانا می‌شوم از گروه گمراهان‌ ﴿٧٧﴾
    تا گاهی که دید خورشید را درخشان گفت این است پروردگار من این بزرگتر است سپس هنگامی که ناپدید شد گفت ای قوم همانا بیزارم از آنچه شما شرک می‌ورزید ﴿٧٨﴾
    همانا برگرداندم روی خود را بسوی آنکه آفرید آسمانها و زمین را یکتاپرست و نیستم از شرک‌ورزندگان" ‌ ﴿الأَنْعَام:٧٥-٧٩﴾


    [(٤)]. الجينات والكائن كخريطة البناء والبناء نفسه،
    فالجينات تمثل الخريطة والكائن الحي يمثل ناتج تنفيذ الخريطة.

    [(٤)]. رابطه ژنها با جاندار ، مانند رابطه نقشه ساختمان و خود ساختمان است ،
    ژنها مثل نقشه هستند و جاندار دستاورد اجرای نقشه .



    [(٥)]. وجود التفاوتات الكمومية في الفراغ كافٍ لدحض فكرة أنّ الإنسان يمكنه الإحاطة بالأسباب والعلل بصورة تامة.

    [(٥)]. وجود ناپایداری های کوانتومی در خلأ برای رد این تصور کافی است که: انسان می تواند احاطه کامل به اسباب و علل داشته باشد.



    [(٦)]. وهذا الأمر نجد كل عاجز يتعكز عليه لعله يرضي نفسه بالتمسك بعقيدته الباطلة.

    [(٦)]. می بینیم که هر ناتوانی که عقیده ای خلاف اعتقادش به او عرضه شود، همین گونه عمل می کند، یعنی متمسک به شبهات می شود، تا بلکه نفس خویش را برای تمسک به عقیده باطلش قانع کند.













    ویرایش توسط amirfahimi110 : August 13, 2018 - 1:16 am GMT در ساعت 01:16 AM
    امير فهيمي

  5. #4
    سید و مولایم امام احمد الحسن ع
     http://almahdyoon.co/ir/images/stars/one.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/one.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gifhttp://almahdyoon.co/ir/images/stars/zero.gif
    سید و مولایم امام احمد الحسن ع
    تاریخ عضویت
    25-10-12
    شماره عضويت
    6630
    عنوان کاربر
    انصاری
    محل سکونت
    Stockholm
    نوشته ها
    291
    تشکر
    90
    تشکر شده 31 بار در 22 ارسال
    Rep Power
    7
    Rep Power
    7

    پیش فرض پاسخ : عقائد الإسلام ، متن و ترجمه فارسي (دوزبانه)

    Share

    ٤

    إشكالات يسوقها الملحدون:

    اشکالاتی که خدا نا باوران می‌تراشند :




    الرحيم المطلق لماذا يعذب بالنار؟!:

    خدای رحیم مطلق چرا با آتش عذاب می‌کند؟!:



    قبل كل شيء يجب الالتفات إلى أن المالك الحقيقي لا يمكن أن يكون ظالماً عندما يتصرف في ملكه وممتلكاته،
    وبالتالي فالعذاب أو نار جهنم لا تتعارض مع مفهوم العدل.
    نعم يمكن الإشكال - بسبب فهم خاطئ لمعنى العذاب والنار - على أنها تتعارض مع مفهوم الرحمة،
    أو الإشكال بأن الأمر عبثي أو عبارة عن لعب؛ حيث لا رحمة ولا حكمة في أن يقوم الله بخلقهم ثم يعذبهم،
    فكان الأولى به أن لا يخلقهم من البداية.

    پیش از هر چیز باید به این نکته توجه داشت که مالک حقیقی، امکان ندارد که به سبب تصرّف در ملک و دارایی‌های خودش، ظالم شمرده شود ،
    و درنتیجه عذاب یا آتش جهنم هیچ تعارضی با مفهوم عدل ندارد.
    بله ممکن است به سبب فهم غلط از معنای عذاب یا آتش، کسی اشکال بگیرد که این امر با رحمت خداوند تعارض دارد،
    یا اشکال بگیرد که این امر پوچ و بی‌فایده و نوعی بازی است، چون هیچ حکمت و رحمتی در این نیست که خداوند نخست بندگانش را بیافریند و سپس آن‌ها را عذاب دهد؛
    پس مقتضای حکمت و رحمتش این بود که اساساً آن‌ها را از اول نیافریند.


    رد الإشكال:

    پاسخ اشکال :


    العذاب أو نار جهنم ما هو إلا كشف الحقائق الدنيوية لمن اختاروا هذه الحياة الدنيا وتعلقوا بها،
    فالأمر لا يتعدى إعطاء شخص ما أراد هو لنفسه من بقاء وخلود في هذه الحياة الدنيا،
    ولكن مع كشف حقيقة اختياره له،
    وبالتالي فهو عدل ورحمة وإحسان،
    فهو اختار الحياة الدنيا وأعطاه الله ما أراد،
    فأين الظلم أو القسوة في هذا؟!

    عذاب یا آتش جهنم چیزی جز پرده‌برداری از حقایق دنیوی برای کسانی که این زندگی دنیا را انتخاب کرده و به آن دل‌بسته شدند، نیست ،
    پس این امر (عذاب و جهنم) چیزی فراتر از این نیست که به شخصی همان چیزی را که برای خودش خواسته (ماندن و خلود در این زندگی دنیا) به او اعطا کنیم،
    اما همراه با کشف از حقیقت انتخاب و اختیارش ،
    درنتیجه این همان عدل و رحمت و احسان است،
    چون او زندگی دنیا را اختیار کرد و خداوند نیز آن‌چه که او خواسته و اختیار کرده را به او اعطا کرد ،
    کجای این کار ظلم یا قساوت در حق کسی است؟!



    قال تعالى:

    خدای متعالی فرمود:


    ﴿لَا تَرْكُضُوا وَارْجِعُوا إِلَى مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَمَسَاكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْأَلُونَ﴾ [الأنبياء: ١٣].

    ﴿ندوید (مَگريزيد) و بازگردید بسوی آنچه هوسران بودید در آن و نشیمنهای خویش ، شاید پرسش (بازخواست) شوید ﴿الأنبياء:١٣﴾﴾ .


    ﴿يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ﴾ [العنكبوت: ٥٤].

    ﴿شتاب خواهند از تو در عذاب ، و همانا دوزخ است فراگیرنده به (محیط بر) کافران‌ ﴿العنكبوت:٥٤﴾﴾ .


    ﴿قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُم بِشَرٍّ مِّن ذَلِكَ مَثُوبَةً عِندَ اللّهِ مَن لَّعَنَهُ اللّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَـئِكَ شَرٌّ مَّكَاناً وَأَضَلُّ عَن سَوَاء السَّبِيلِ﴾(القرآن الكريم ـ سورة المائدة ـ الآية: ٦٠).

    ﴿بگو آیا خبر دهم شما را به بدتر از این پاداشی از نزد خدا ، آنکس که دور کردش خدا ، و خشم بر او گرفت ، و قرار داد از ایشان میمونان و خوکان و پرستندگان سرکش ، آنانند بدترین در جایگاه ، و گمراهتر از راه راست‌ ﴿المائدة:٦٠﴾ ﴾ .



    هذه هي الحقيقة،
    الله أعطى كل إنسان المفتاح الرئيس الذي يفتح كل الأبواب والذي يثبت إنسانيته،
    فيمكنه أن يفتح الأبواب واحداً بعد الآخر لينتقل من نور إلى نور أعظم منه حتى يصل إلى مواجهة النور الذي لا ظلمة فيه،
    ويمكنه أيضاً بكل بساطة أن يلقي المفتاح إلى الأرض ويعود إلى حيوانيته وبهيميته والتي بها يمسي يساوي القرد كما في النص القرآني ﴿وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ﴾ !

    این همان حقیقت است؛
    خداوند به هر انسانی شاه‌کلیدی عطا کرده که همه درها را باز می‌کند و انسانیتش را ثابت می‌کند؛
    لذا می‌تواند باهمین شاه‌کلید همه درها را یکی پس از دیگری باز کند تا از نوری به نور عظیم‌تری منتقل شود تا به‌مواجهه با نور مطلقی که هیچ ظلمتی در آن نیست برسد؛
    و همچنین می‌تواند به‌آسانی همان کلید را به زمین بیندازد و به حیوانیت خود برگردد و به چیزی برگردد که همسان میمون و بوزینه شود، همچنان که در آیه قرآن تصریح‌شده:﴿و قرار داد از ایشان میمونان ﴾ !


    لا ظلم في ساحة الله،
    فالنار هي الدنيا لمن اختاروها وطلبوا الخلود فيها،
    فقط سيكشف الغطاء عنهم ليجدوها مشتعلة بأعمالهم وظلمهم وفسادهم،
    وملأتها عقارب حسدهم ووحوش أفكارهم وجرائمهم وحقائقهم الحيوانية البهيمية التي ستظهر لهم جلية فيعذب بعضهم بعضاً بتلك الحقائق الخبيثة عندما يكشف الغطاء.
    لا ظلم في ساحة الله،
    من طلب الخلود الدنيوي سيعطى أمنيته ويبقى حيث أراد،
    فقط سيكشف عنه الغطاء ليرى الحقائق كما هي ﴿لَا تَرْكُضُوا وَارْجِعُوا إِلَى مَا أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَمَسَاكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْأَلُونَ﴾(القرآن الكريم ـ سورة الأنبياء ـ الآية: ١٣).

    هیچ ظلمی در ساحت خداوند نیست؛
    پس آتش همان دنیایی است که انتخابش کردند و طالب ماندن در آن شدند ،
    فقط به‌زودی پرده از چشم آن‌ها برداشته می‌شود تا حقیقت آن را بیابند که با اعمال و ظلم و فسادشان روشن و گداخته شده است ،
    و عقرب‌های حسادت‌شان و حیوانات وحشی افکار و جرائم و حقایق حیوانی ددمنشانه آن جهنم را پرکرده که به‌زودی بر آن‌ها به شکل روشنی ظاهر می‌شود و همدیگر را به‌وسیله همان حقایق خبیث هنگامی‌که پرده برداشته می‌شود عذاب می‌دهند.
    ظلم و ستمی در ساحت خداوند راه ندارد؛
    هرکه طالب ماندن در دنیا شود به‌زودی به آرزویش می‌رسد و همآن‌جا که دوست داشته می‌ماند؛
    فقط پرده از جلوی چشمان او برداشته می‌شود تا حقایق را آن‌گونه که هستند، ببیند ﴿مَگريزيد. به ناز و تنعم و خانه‏هاى خويش بازگرديد تا بازخواست گرديد﴾ .



    الله عادل في كل شيء،
    بل هو محسن وكريم إلى درجة لا يمكننا أن نفهمها وليس عادلاً فقط،
    لهذا فهو لا يؤذي أحداً بل أشد عقوبته هي أن يعطي الإنسان اختياره الذي عادة يكون فيه هلاكه الأبدي،
    لهذا فمعنى قوله تعالى:
    ﴿وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَواْ مِنكُمْ فِي السَّبْتِ فَقُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ﴾(القرآن الكريم ـ سورة البقرة ـ الآية: ٦٥)،
    وقوله تعالى:
    ﴿قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُم بِشَرٍّ مِّن ذَلِكَ مَثُوبَةً عِندَ اللّهِ مَن لَّعَنَهُ اللّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَـئِكَ شَرٌّ مَّكَاناً وَأَضَلُّ عَن سَوَاء السَّبِيلِ﴾(القرآن الكريم ـ سورة المائدة ـ الآية: ٦٠)،
    وقوله تعالى:
    ﴿فَلَمَّا عَتَوْاْ عَن مَّا نُهُواْ عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ﴾(القرآن الكريم ـ سورة الأعراف ـ الآية: ١٦٦):

    خداوند در همه‌چیز عادل است؛
    بلکه او اهل احسان و کرامت است تا حدّی که نمی‌توانیم کرامت و احسانش را بفهمیم و این‌گونه نیست که فقط عادل باشد ،
    برای همین او هیچ‌کسی را آزار و عذاب نمی‌دهد، بلکه شدیدترین عقوبتش این است که اختیار و انتخاب خود انسان را به او بدهد که البته معمولاً هلاکت ابدی انسان در همان است ،
    بنابراین، معنای آیهء :
    ﴿و همانا دانستید آنان را که تجاوز کردند از شما در روز شنبه ، که گفتیم ایشان را باشید بوزینه‌هایی سرافکندگان‌ ﴿البقرة:٦٥﴾﴾ ،
    و همچنین فرموده خداوند:
    ﴿بگو آیا خبر دهم شما را به بدتر از این پاداشی از نزد خدا آنکس که دور کردش خدا و خشم بر او گرفت و قرار داد از ایشان میمونان و خوکان و پرستندگان سرکش آنانند بدترین در جایگاه و گمراهتر از راه راست‌ ﴿المائدة:٦٠﴾ ﴾ ،
    و همچنین :
    ﴿پس گاهی که سرپیچیدند از آنچه نهی شدند از آن ، گفتیم بدیشان بشوید بوزینه‌گانی راندگان‌ ﴿الأعراف:١٦٦﴾﴾ :



    أي أنهم ألقوا المفاتيح من أيديهم وخسروا الروح الإنسانية التي بثها الله في أبيهم آدم (عليه السلام) وحثهم على تحصيلها،
    ولم تبقَ لهم إلا الروح الحيوانية،
    فعادوا إلى أصولهم حيوانات وبهائم لا يكادون يفقهون قولاً]
    (وهم الإلحاد:ص١٤٢).

    یعنی این‌که آن‌ها خودشان شاه‌کلیدها را از دستشان انداختند و روح انسانی خود را که خداوند در پدرشان آدم ع دمیده بود و آن‌ها را تشویق به تحصیل آن کرده بود را به زمین انداختند ،
    و چیزی برایشان جز روح حیوانی باقی نماند؛
    پس به همان اصل طبیعی خودشان، یعنی حیوانات و بهائمی که هرگز هیچ سخنی را نمی‌فهمند، برگشتند.


    وهنا ربما يطرح إشكال مفاده:
    إن هذا الإنسان يجهل حقيقة اختياره،
    وبالتالي فهو تعرض لعملية خداع فهو لا يعرف أن هناك حقيقة مخفية خلف الصور التي يراها في هذه الحياة الدنيا،
    ولا يعلم أن هذه الحقائق بشعة وأن العيش فيها مع رؤيتها والإحساس بها تمثل عذاباً عظيماً لا يحتمل،
    فهو لو كان يعلم بهذه النتيجة لما أقدم على هذا الاختيار.

    و چه‌بسا در این‌جا اشکالی مطرح شود به این شرح:
    این انسان نسبت به‌حقیقت انتخاب خودش جاهل است ،
    و درنتیجه در معرض فریب قرار می‌گیرد، یعنی نمی‌داند که حقیقتی پنهان پشت این صورت ظاهری که انسان در دنیا می‌بیند وجود دارد ،
    و نمی‌داند که این حقایق بسیار زشت هستند و زندگی در آن‌ها همراه با دیدن و احساس آن‌ها به‌صورت عذابی بزرگ خواهد بود که قابل‌تحمل نیست ،
    لذا او اگر این نتیجه را می‌دانست، هرگز چنین انتخابی نمی‌کرد.


    وهذا الإشكال مبني على أساس أن الإنسان ليس لديه أي علم بنتائج اختياره،
    ولهذا فهو غير صحيح،
    نعم، لو كان الله لم يخبره بحقيقة اختياره ربما يكون للإشكال وجه،
    ولكنه أخبره وحذره.

    این اشکال مبتنی بر این پایه است که انسان هیچ علمی به نتیجه انتخاب و اختیارش ندارد؛
    به همین خاطر این اشکال درستی نیست ،
    بله اگر خداوند او را به‌حقیقت انتخاب و اختیارش خبر نداده بود، شاید این اشکال وارد می‌شد،
    اما خداوند او را خبر و هشدار داده بود.


    ****

    ویرایش توسط amirfahimi110 : January 9, 2019 - 4:49 pm GMT در ساعت 04:49 PM
    امير فهيمي

Open مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

به اقتضای رشد چشمگیر مؤمنان و گسترش فعالیتهای علمی و فرهنگی و تبلیغی دعوت در سطح کشور عزیزمان ایران، مکتب شریف نجف برای اداره و اشراف بر امور فرهنگی و علمی فضای مجازی، مؤسسه وارثین ملکوت را افتتاح و به‌صورت رسمی معرفی کرد. این مؤسسه به شکل کلی عهده‌دار نظارت و تنظیم امور فرهنگی و رسانه‌ای و علمی و تبلیغی فضای مجازی در ایران است و دارای بخش‌های متنوعی از جمله هفته‌نامه زمان ظهور، رادیو زمان ظهور، کانال‌ها و گروه‌های تبلیغی تلگرام، شبکه‌های اجتماعی، طراحان، وب‌سایت‌های رسمی، دوره آموزشی، ترجمه و … می‌باشد. © کلیه حقوق مادی و معنوی این اثر برای انصار امام مهدی علیه السلام محفوظ است.