• يماني آل محمد (عليه السلام) فرمود : در کلامم تدبر کنيد ، اي کساني که ادعاي طلب و جستجوي حق را مي‌ کنيد . آمده‌ ام تا بر حق شهادت دهم . و حق را روشن کنم . هرگز نيامده ام تا مردم از من تبعيت کنند . هدفم روشن کردن حق ، و جدا کردن باطل است . پس به همين خاطر مي‌ گويم : کسي از من توقع سازش و چاپلوسي نداشته باشد . هيهات که ما حتي مقداري از حق را فروگذاريم ، و قسمتي از باطل را رها سازيم ، براي آن که کسي ما را بخواهد ، يا کسي را راضي کنيم ، که براي ابرار هيچ چيزي بهتر از آنچه نزد خداوند است نمي باشد

صفحه شخصی سيد احمد الحسن (ع) در فيس بوك

  • شروع کننده موضوع يـوسف الأنصار
  • تاریخ شروع

يـوسف الأنصار

Guest
به مناسبت سالگرد شهادت امام حسن بن علی علیه السلام

تاریخ ارسال: جمعه یکم دی ماه 1391 هجری شمسی ساعت 00 به وقت ایران به مناسبت سالگرد شهادت امام حسن بن علی علیه السلام

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
و صلى الله على محمد و آل محمد الائمة و المهديين و سلم تسليما
معمولاً در عراق، روز هفتم از ماه صفر مجلس عزاء برای امام حسن بن علی درود خدا بر او باد برگزار می شود.
با عرض تسلیت به مناسبت سالگرد شهادتشان.


متن عربی
بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
و صلى الله على محمد و آل محمد الائمة و المهديين و سلم تسليما
عادة في العراق في اليوم السابع من صفر يقام عزاء للأمام الحسن بن علي صلوات الله عليه
عظم الله أجوركم بذكرى شهادته
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه یکم دی ماه 1391 هجری شمسی ساعت 24 به وقت ایران

گلچینی از لنگرگاه هایی از بندرهای سومریان و آکاد
سومریان و آکاد را انتخاب کردم زیرا که از لحاظ آثاری و تاریخی و دینی ثابت است که حضرت نوح (ع) و ابراهیم (ع) از آنها می باشند، بنابراین آنها اصل دین هستند و از آنها در اول زمان دین آغاز شد و از آنها در آخر الزمان آغاز خواهد شد، پس آنها ملتی هستند که هزاران سال بر دُموزی یا (مرد نیکوکار) گریه و ماتم نمودند، و منتظر گیلگمش یا (جنگجویی که در مقدمه سپاه است) شدند، و هنوز کسانی که بعد از آنها به کشورهای ما بین النهرین آمدند بر امام حسین (ع) گریه و ماتم می کنند و منتظر مهدی هستند که منتظر آن شدند، منتظر گیلگمش موعود به ظهور در سرزمینشان از هزاران سال پیش. از خداوند متعال خواستاریم که احوال آنها را اصلاح و آنها را به راه مستقیمش هدایت و عمل آنها را به خیر خاتمه دهد. اما کسانی به غیر از سومریان و آکاد سرزمین پدرانش نوح و ابراهیم (ع) که منتظر مهدی در جایی دیگر هستند انتظارشان به درازا خواهد کشید و انتظاری بی پایان خواهد بود.


لنگرگاه اول:
حماسه های سومریان و آکاد و دین الهی
بعضی یا بسیاری از پژوهشگران در تاریخ شرق نزدیک یا اوسط قدیم معتقدند که دین نتیجه ی انسانی است که با پرستیدن عشتار الهه ی زن با نامگذاری
مختلفش که مجسمه های او با حجم های مختلف را در تمدن شرق نزدیک که به بیشتر از نُه هزار سال قبل از میلاد امتداد دارد یافتند، آغاز شد؛ و تعلیلی برای این شروع دینی گذاشتند که جامعه ی انسانی در ابتدا جامعه ای بود که زنی با شکلی مادر که در اطرافیانش فرزندانش جمع شده اند که جز وابستگی و انتساب به او چیز دیگری نمی دانستند به آن تسلط کرده بود، و اینگونه بر حسب اینها این زن (مادر بزرگ عشتار) مقدس شد و برای او مجسمه هایی ساخته شد و بعد از مدتی جامعه ی انسانی از جامعه ی مؤنثها به مذکرها تبدیل شد هنگامی که کشاورزی کشف شد و مردان یا مذکرها به ثبات و ساختن خانه ها و خانواده ها دست یافتند و نتیجه ی این امر ورود مذکرها توسط الهه به معبدها شد و اینگونه دین ایجاد شد و بعد به یهودیت و مسیحیت و اسلام و غیر آنها پیشرفت کرد.
ولیکن بعضی از اینها که نظریاتشان را بر مجسمه های زنانه قدیمی بناء می کنند فراموش می کنند که ممکن است به آسانی با فرض اینکه این مجسمه ها برای تحریک غریزه ی جنسی ساخته شده اند و چیز مقدسی را نشان نمی دهند، را تضعیف کند. پس صرفاً وجود زن یا مؤنث مقدس که برای آن مجسمه ای در وقت یا زمانی معین ساخته شده است پژوهشگر را به این راه سوق نمی دهد که هر مجسمه ی ساخته شده برای زن دقیقاً شخصیت آن زن می تواند باشد. و این نظر: انسان قدیم ابزارهایی جهت تحریک غریزه ی جنسی ساخته است و بعضی از علمای آثار آن را مطرح می سازند.
همچنین در آنجا متن های اثری وجود دارند که عشتار الهه یا نانا که در سرزمین سومریان و آکاد به این نام معروف است، او را به دنیا که انسان در آن زندگی می کند توصیف کرده است، پس او مادر نیست و نه حتی زنی واقعی.
بلکه آن دنیا است که دُموزی پادشاه وقتی که بالای عرش رفت سجده برای آن را رد کرد، در حالیکه پادشاهان دیگر برای آن سجده کردند، پس دُموزی (مرد نیکوکار) را به شیاطین تسلیم کرد تا آن را بکُشند.
و نانا (عشتار) به دو شهر سومری "اومنا و بادتبیرا" اشاره دارد، که می بینیم دو الهه ی آنها، همانگونه که اشاره شد، برای آن سجده می کنند و با این حال از دست شیاطین رها شدند. سپس به شهر کلاب می رسد که دُموزی الهه ی حامی آن بود، و قصیده با این وجه ادامه می یابد:
دُموزی یک دست لباس زیبا به تن کرد و بر جای خود در بالا نشست، شیاطین او را از زانو گرفتند......، شیاطین هفتگانه به او حمله ور شدند همانطور که در نزد مرد بیمار انجام می دهند، پس چوپانان از دمیدن در فلوت باز ایستادند در حالیکه نای در جلوی اوست، سپس به او (یعنی نانا به او) نظر کرد، چشم مرگ به او دوخت، با کلمه ضد او گفت، کلامی از نارضایتی و نا امیدی، و ضد او فریاد زد با فریاد تبهکاری گفت: اما این را ببرید). الواح سومر- کریمر

و آن همان دنیاست که گیلگمش زانو زدن در برابر آن را رد کرد هنگامی که بر عرش خود نشست و تاج خود را بر سر کرد.
... گیلگمش دهانش را باز کرد و به عشتار با شکوه پاسخ داد و گفت: اگر با تو ازدواج کنم چه خیری به من نائل می شود؟ تو! تو جز یک مشعل که آتشش در سرما خاموش می شود بیش نیستی، تو مانند دربی ناقص هستی که جلوی نه طوفان را می گیرد و نه باد را، تو کاخی هستی که درون آن شیرمردان شکست می خورند، تو فیلی هستی که خانه اش را ویران می سازد، تو قیری هستی که حامل آن را آلوده و مشکی هستی که حامل آن را خیس می کند، تو سنگ مرمر هستی که دیوارش فرو می ریزد، تو سنگی یشب هستی که دشمنش رو به آن کرده فریب زیبای اش می خورد، تو دمپایی هستی که پا را می برد، بر عشق کدام یک از عاشقانت پایدار ماندی؟ و از کدام یک از بندگانت برای همیشه راضی شدی؟ حماسه ی گیلگمش- طه باقر

و به هر حال نظریه ی اینکه اصل دین پرستش زنِ مادر است تنها یک فرضیه است که بر دلیل علمی محکم استوار نیست، و لهذا نیاز به پاسخ تفصیلی بر اینگونه فرضیه ها نمی بینم ولیکن دیدم ارائه ی این دلایل و اشارات به اصل الهی برای دین سومری ضروری است. این موضوع به اثبات اینکه دین سومری دین الهی سابق تحریف شده است متعلق می شود، و در اینجا می خواهیم تبیان کنیم سومریانی که نحوه ی وضوء با آب و نماز و روزه و دعاء و تضرع را می دانستند امتی متدین و دینشان الهی بود. و حماسه های سومری و داستان های سومریان اخبارهای غیبی دارند که محقق شدند بعد از اینکه سومریان بعد از هزارن سال آنها را بین خود تناول می کردند. بله، ممکن است دینشان در دوره ای از زمانها تحریف شده باشد ولیکن دین الهی است، همانگونه که اهل مکه اصحاب دیانت حنیفی ابراهیمی تحریف شده بودند و بتها را عبادت و مقدس می شمردند، و همانگونه که امروزه وهابی ها پیدا می شوند که آنها بت پرست و وارثان بت پرستان قدیم در مکه هستند، آنها می گویند که ما مسلمانیم ولیکن بت بزرگی را می پرستند که می گویند در آسمان موجود است و در زمین وجود ندارد و برای او دو دست و در دستانش انگشت است و برای او دو پا و دو چشم واقعی و ملموس است.

بنابراین مسأله ی تحریف در دین الهی موجود است و هنوز وجود دارد.

و ما اگر به آغاز دین الهی برگشتیم، می بینیم که آدم به زمین با دین الهی اول آمد و در آن قصه های فرزندان نیکوکارش بعد از او هست، و می بایستی مردم، همانگونه که عادت کردند، این قصه ها را حفظ و آن را ایراد و به نسل بعدی واگذار و منتقل کنند.
و قصه ها و حماسه های سومریان در گاهی وقتها تنها نقل بعضی از این قصه های مقدس به ارث رسیده می باشند، و سومریان قصه ی طوفان را با جزئیات کامل و قبل از تورات با مدتی طولانی نقل کردند.

طوفان- نوح اول:
الان مطمئن شدیم که قصه ی طوفانی که در تورات ذکر شد، در اصل توسط نویسندگان اسفار تورات نوشته نشده است، و این از روزی که (جورج اسمیت) که در موزه ی انگلیسی کار می کرد لوح یازدهم از حماسه های گیلگمش را کشف و نمادهای آن را حل کرد، ولیکن قصه ی طوفان بابلی در واقع سومری الأصل می باشد. (آرنو بابل) در سال 1914 قطعه ای را منتشر کرد که آن قطعه ی سوم پایین از لوح سومری شش رشته می باشد که آن را بین مجموعه ای از الواح محفوظ در موزه ی دانشگاه پیدا کرد. و محتویات آن غالباً به قصه ی طوفان مربوط می شد و این قطعه تا الان یگانه واحد ماند و به قطعه ای که مطابق یا مثل آن باشد دست پیدا نشد... و علی رغم وجود شکست و نقص در نوشته، ولیکن آنچه در آن از عبارات آمده بسیار مهم می باشند.... آن حاوی جاهای بسیار مهمی می باشد که اشاره به نوری آشکار بر آفرینش انسان، و اصل (ملکیت)، و وجود نه کمتر از پنج شهر در عصر ما قبل طوفان دارد). از الواح سومر- سموئیل کریمر- ص 252-251

بله، آن، شاید گاهی اوقات قصه های تحریف شده است- خصوصاً در منظور دیانات دیگر- و آن نتیجه ی مرور زمان بر آنها و دخول مزاج انسانی مبهم و پر از وسواس به آنهاست ولیکن آیا هر تحریف شده کاملاً خالی از حقیقت و واقع می باشد؟
آیا سؤال پرسیدیم میراث و آثار آدم و نوح (ع) به کجا رفت، و این میراث و آثار در زمان سومریان و آکادیان کجا بود؟
میراث و آثار دین الهی که قبل از طوفان بود به کجا رفت؟
عاقلانه نیست که نوح و همراهیانش به نقل بُز و گاو اهتمام ورزند و به نقل دین الهی از زمان آدم (ع) در سینه هایشان توجه نکنند، و باید انسانیت بعد از نوح (ع) – در سومریان یا آکادیان و وارثان آنها بابلی ها و آشوریان متمثل باشد- همانگونه که تاریخ پادشاهان و کشاورزان و حرفه داران را نقل کرد، همچنین میراث و آثار آدم و نوح و آرمانهای مقدس حتی اگر تحریف شده باشند در قصه هایی که نسلها آن را نقل می کنند باید نقل شده باشند، تا نتیجه این باشد که دین سومری یا آکادی همان دین آدم و نوح تحریف شده است، شاید گاهی اوقات با خداسازی همه چیز که می شود به آن توجه کرد مانند دنیا و نیکوکاران.

و برای مثال از تحریف: سعی در تحریف حماسه ی گیلگمش که در آثار کشف شد، و طبعاً این بر دو امر دلالت می کند.
اول: حماسه ی گیلگمش متنی دینی است، و کسی پیدا نمی شود تا به تحریف متن ادبی بپردازد و آن را تحریف کند.
دوم: متن حماسه گیلگمش که بدست ما رسید حتماً خالی از تحریف نیست.

طه باقر می گوید: (شاید از جالبترین چیزی که در بر داشت حدیثی در موضع اثری است که معروف به اسم سلطان تپه در جنوب ترکیه و نزدیک حران اجزائی از حماسه و نامه ی عجیبی که نویسنده ی قدیم در سده ی دوم قبل از میلاد تحریف کرد می باشد. آن نامه از زبان گیلگمش قهرمان تحت عنوان به یکی از پادشاهان باستانی آمده که گیلگمش از او خواسته (کذا) سنگ های قیمتی جهت ساخت تعویذ (دعایی است برای پناه بردن و محافظت) برای رفیقش انکیدو، بفرستد که سی مَن وزن داشته باشند). حماسه ی گیلگمش- طه باقر

و یکی در عصر آشوریان است. و این برهانی است بر اینکه این افسانه به میزان قابل توجهی در طی این سالها و با گذشت نسل ها پیشرفت کرده است. و با تعبیری دیگر همانا نویسندگان به کپی برداری از متن قدیم با امانت و همانطور که آمده بسنده نکردند بلکه اضافه کردند و از متن ها کاستند. و این دلالت بر آن یا مساهمت در دلالت دارد، ایده ای که منتشر شده- با اشتباهاتش- اینکه شرق هیچ وقت جامد و جِلد نبوده و نخواهد بود). افسانه های بابل- شارل.

بنابراین اگر در آنجا تلاش هایی عمدی در تحریف متن های نوشته شده باشد، چه رسد به متن هایی که بصورتی لفظی یا شفاهی قبل از عصر نوشتن باشند، اکیداً آنها بیشتر در معرض تحریف قرار دارند، و هنگامی که در عصرهای تدوین اول نوشته شدند به همان صورت تحریف شده تدوین و نوشته شدند و در نهایت قصه ی طوفان و قصه ی دُموزی و قصه ی گیلگمش و غیر آنها از قصه هایی با اصول سومری- آکادی هستند- می توانیم جزم کنیم که به آن صورتی که قصه گو آن را قبل از تدوین و نوشتن نقل می کرد نوشته نشده اند.



متن عربی

مراسي مختارة في موانئ سومر و اكاد
أخترت سومر و أكاد لانه من المؤكد آثارياً و تاريخياً و دينياً ان نوح ع و إبراهيم ع منهم، فهم أصل الدين ومنهم بدأ الدين في أول الزمان ومنهم يبدأ في آخر الزمان فهم شعب ناحوا آلاف السنين على دموزي أو (الابن الصالح) و انتظروا جلجامش أو (المحارب الذي في المقدمة) و لا زال من أتوا بعدهم في بلاد ما بين النهريين ينوحون على الحسين ع و ينتظرون المهدي الذي انتظروه جلجامش الموعود بظهوره في بلادهم منذ آلاف السنين نسأل الله ان يصلح احوالهم و يهديهم الى صراطه المستقيم و يختم لهم بخير أما من ينتظرون ظهور المهدي في مكان آخر غير سومر و أكاد بلاد أباءه نوح و إبراهيم ع فسيطول انتظارهم و سيكون انتظاراً بلا نهاية.

المرسى الأول:
ملاحم سومر واكاد والدين الالهي:
بعض أو جل الباحثين في تاريخ الشرق الادنى او الاوسط القديم يعتبرون ان الدين نتاج انساني صرف و بدأ بتأليه عشتار الاله الانثى بمختلف مسمياتها و التي وجدوا تماثيلها بمختلف الاحجام منتشرة في حضارات الشرق الادنى القديمة التي تمتد الى اكثر من تسعة آلاف سنة قبل الميلاد وقد وضعوا تعليلا لهذه البداية الدينية ان المجتمع الانساني في بداياته كان مجتمعا تسيطر عليه الانثى بصورة الام التي يجتمع حولها الابناء الذين لا يعرفون غير انتسابهم لها و هكذا بحسب هؤلاء قدست الانثى (الام الكبرى عشتار) و صنعت لها تماثيل و بعد زمن تحول المجتمع الانساني الى ذكوري عندما أكتشفت الزراعة و اخذوا في الاستقرار و بناء البيت و العائلة و هذا أدى الى ادخال الآلهة الذكور في المعابد و هكذا تكون الدين الذي تطور فيما بعد الى اليهودية و المسيحية و الاسلام و غيرها.

و لكن ينسى هؤلاء الذين يبنون نظريتهم على تماثيل انثوية قديمة انه يمكن ان تنسف نظريتهم بسهولة بفرض ان هذه التماثيل انما صنعت للاثارة الجنسية و لا تمثل شيئا مقدسا فوجود انثى مقدسة صنع لها تمثال في عصر معين لا يجعل الباحث المحقق يحكم بأن كل تمثال صنع لانثى قبلها يمثلها و هذا الرأي: ان الانسان القديم صنع أدوات اثارة جنسية موجود و يطرحه بعض علماء الاثار.
أيضا هناك نصوص اثرية تصف الاله عشتار او انانا المعروفة في بلاد سومر و اكاد بصفات الدنيا التي يعيش فيها الانسان فهي في النصوص ليست الام و لا حتى انثى حقيقية:
بل هي الدنيا التي رفض الملك دموزي عندما اعتلى العرش ان يسجد لها كما سجد لها ملوك آخرين فأسلمت دموزي (الابن الصالح) الى الشياطين ليقتلوه.
((و تقصد انانا (عشتار) الى المدينتين السومريتين "أوما" و"بادتبيرا" حيث نجد الهيهما، كما قدمنا، يسجدان لها و بذلك تخلصا من قبضة الشياطين. ثم تصل الى مدينة كلاب التي كان دموزي الهها الحامي. و تستمر القصيدة على الوجه الاتي:
ارتدى دموزي (تموز) حلة فاخرة و اعتلى جالسا على منصته، فمسكه الشياطين من فخذيه..........، لقد هجم عليه الشياطين السبعة كما يفعلون بجانب الرجل المريض،فأنقطع الرعاة عن نفخ الناي و المزمار أمامه.
ثم صوبت (أي (انانا)) نظرها عليه ، ثبتت عليه نظرة الموت، نطقت بالكلمة ضده، كلمة السخط و الحنق، و صرخت ضده بصرخة التجريم قائلة: "اما هذا فخذوه"،)) من الواح سومر - كريمر
و هي الدنيا التي رفض جلجامش ان يخضع لها لما جلس على العرش ولبس تاجه:
((ففتح جلجامش فاه واجاب عشتار الجليلة وقال : ....... اي خير سأناله لو تزوجتك؟ انتِ! ما انتِ الا الموقد الذي تخمد ناره في البرد، انتِ كالباب الناقص لا يصد عاصفة و لا ريحا، انتِ قصر يتحطم في داخله الابطال، انتِ فيل يمزق رحله، انتِ قير يلوث من يحمله و قربة تبلل حاملها، انتِ حجر مرمر ينهار جداره، انتِ حجر يشب يستقدم العدو و يغريه، و انتِ نعل يقرص قدم منتعله، اي من عشاقك من بقيت على حبه ابدا؟ و اي من رعاتك من رضيت عنه دائما؟ .................)) ملحمة جلجامش – طه باقر

و عموماً فأن نظرية ان اصل الدين هو تأليه الانثى الام مجرد فرضية لا تستند الى دليل علمي رصين ولهذا فلم اجد ان هناك حاجة للرد التفصيلي على هكذا فروض ولكن وجدت من الضروري بيان الادلة والاشارات الى الاصل الالهي للدين السومري، فهذا الموضوع يتعلق باثبات ان الدين السومري دين الهي سابق محرف فهنا نريد بيان ان السومريين الذين كانوا يعرفون الوضوء بالماء و الصلاة و الصيام و الدعاء والتضرع شعب متدين و ان دينهم الهي فالملاحم السومرية و قصص السومريين فيها اخبارات غيبية حصلت بعد ان كان يتداولها السومريون بآلاف السنين ، نعم ربما يكون دينهم محرف في بعض الفترات و لكنه دين الهي، كما كان اهل مكة اصحاب ديانة حنيفية ابراهيمية محرفة و يعبدون او يقدسون اصناما و كما يوجد اليوم السلفيون او الوهابيون و هم عبدة صنم و ورثة عبدة الاصنام القدماء في مكة فهم يقولون انهم مسلمون و لكنهم يعبدون صنما كبيرا يعتقدون انه موجود في السماء و غير موجود في الأرض وله يدين اثنتين و فيها أصابع ورجلين اثنتين وعينين اثنتين على نحو الحقيقة.
فمسألة تحريف الدين الإلهي وجدت ولاتزال موجودة.
و نحن اذا عدنا الى بداية الدين الالهي نجد ان آدم جاء الى الارض بالدين الالهي الاول و فيه قصص ابناءه الصالحين من بعده و المفروض ان الناس، كما هي عادتهم، يحفظون هذه القصص و يروونها و يتوارثونها، و قصص و ملاحم السومريين في بعض الاحيان ما هي الا نقل لبعض هذه القصص المقدسة الموروثة فقد روى السومريون قصة الطوفان بالتفصيل و قبل التوراة بزمن طويل:

الطوفان - أول نوح:
صرنا متأكدين الآن من أن قصة الطوفان التي وردت في التوراة، لم تكن في الاصل من وضع مدوني أسفار التوراة، و ذلك منذ أن اكتشف (جورج سمث) الذي كان يشتغل في المتحف البريطاني، اللوح الحادي عشر من ملحمة جلجامش، و حل رموزه. و لكن قصة الطوفان البابلية بدورها سومرية الاصل. فقد نشر (آرنوبوبل) في عام 1914 قطعة هي الثلث الاسفل من لوح سومري ذي ستة حقول وجده من بين مجموعة ألواح (نفر) المحفوظة في متحف الجامعة. و كانت محتوياتها تتعلق على الاغلب بقصة الطوفان و ظلت هذه القطعة حتى الان وحيدة فريدة لم يعثر على ما يطابقها أو يضاهيها ...... و بالرغم مما في النص من كسر و نقص، فان ما ورد فيه من العبارات ذات شأن كبير ........ فهي تتضمن مواطن مهمة تلقى ضوءاً كاشفا على خلق الانسان، و أصل (الملكية )، و وجود ما لا يقل عن خمس مدن في عصر ما قبل الطوفان)) من الواح سومر – صموئيل كريمرـ ص 251ـ 252.
نعم هي ربما قصص محرفة بعض الاحيان - خصوصا في منظور الديانات الاخرى - نتيجة مرور الزمن عليها و دخول المزاج الانساني المشوش بالوساوس لها و لكن هل المُحَرف يخلوا من الحقيقة تماما؟!
هل تساءلنا أين ذهب تراث آدم و نوح و اين كان هذا التراث في زمن السومريين أو الاكاديين؟!
اين ذهب تراث الدين الالهي الذي كان قبل الطوفان؟!
لا يعقل ان يهتم نوح و من معه بنقل الماعز و البقر و لا يهتمون بنقل الدين الالهي منذ آدم ع في صدورهم، و لابد ان الانسانية بعد نوح ع - ممثلة بالسومريين أو الاكاديين و ورثتهم البابليين و الاشوريين - كما نقلت تاريخ الملوك و المزارعين و الحرفيين نقلت ايضاً تراث آدم و نوح و المثل العليا المقدسة و لو محرفة و في قصص تتناقلها الاجيال، لتكون النتيجة ان الدين السومري أو الاكادي هو دين آدم و نوح محرفا ربما بعض الاحيان بتأليه كل شيء يؤله له كالدنيا و الصالحين.
وكمثال على التحريف: محاولة تحريف لملحمة جلجامش اكتشفت في الاثار و هذا طبعا يدل على امرين:
الاول: ان ملحمة جلجامش نص ديني فلا يوجد احد يهتم بتحريف نص ادبي.
و الثاني ان نص ملحمة جلجامش الذي وصلنا ليس خاليا من التحريف حتما.
يقول طه باقر ( و لعل اطرف ما وجده المنقبون حديثا في الموضع الاثري المعروف باسم سلطان تبه في جنوبي تركيا قرب حران أجزاء من الملحمة و رسالة عجيبة زورها كاتب قديم في الالف الثاني ق.م. فقد جاءت تلك الرسالة على لسان البطل جلجامش معنونة الى أحد الملوك القدماء يطلب منه جلجامش (كذا) ارسال احجار كريمة ليصنع منها تعويذة لصديقه أنكيدو تزن ثلاثين منا) ملحمة جلجامش- طه باقر.
واحد في عهد الاشوريين . وهذا برهان على ان الاسطورة تطورت بصورة ملحوظة عبر الاجيال. و بتعبير آخر فإن الكَتَبة لم يكتفوا بنسخ النص القديم بشكل أمين و حرفي بل و أضافوا و بتروا و حوروا. و هذا مما يدل أو يشارك في الدلالة على ان الفكرة التي انتشرت – مع خطئها- بأن الشرق ما كان و لن يكون قط جامدا متكمشا)) اساطير بابل – شارل.
فإذا كانت هناك محاولات تحريف مقصودة لنصوص مكتوبة فما بالك بالنصوص المنقولة شفاهة قبل عصر الكتابة اكيد ان تعرضها للتحريف اكبر و انها لما دونت في عصور الكتابة و التدوين الأولى دونت بصورتها المحرفة و بالتالي فقصة الطوفان و قصة دموزي و قصة جلجامش و غيرها من القصص ذات الأصول السومرية – الاكادية يمكننا ان نجزم انها لم تدون بالصورة التي تداولها القاص قبل عهد التدوين.
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه یکم دی ماه 1391 هجری شمسی ساعت یک صبح به وقت ایران

لنگرگاه دوم:
دین سومریان و آکاد و ادیان سه گانه، اسلام، مسیحیت و یهودیت:
در حقیقت هر شخصی که مطلع به تورات و انجیل و قرآن و آنچه لوح های گِلی سومری در بر دارند باشد، قطعاً به ناچار به یکی از این دو حکم قضاوت می کند:
قضاوت اول: اصل دین، من درآوردی انسان سومری است و تورات و انجیل و قران جز یک فرایند نشخوار برای دین سومری نمی باشند (انسانِ اول آدم آفریده شد، قصه ی هابیل و قابیل، قصه ی طوفان، گناه، زندگی بعد از مرگ، بهشت، آتش، الخ....).
قضاوت دوم: دین سومری همان دین آدم و دین نوح (ع) می باشد ولیکن نقل قول شد سپس با تحریف نوشته شد و سپس سومری ها یا آکادیان (بابلیان و آشوریان) آن را با همان تحریف جاری ساختند، و این همان چیز است که می خواهم آن را طی این بیان تبیین سازم که قصه های سومریان جز اخبارهای غیبی که آدم با آنها به زمین آمد بیش نیستند و آنها قصه های نیکوکاران از فرزندان آدم (ع) و آنچه به آنها می گذرد می باشند، و خصوصاً آنهائی که علامت مهم در راه دین مثل دُموزی (مرد نیکوکار) یا گیلگمش را تشکیل می دهند.

شباهت بسیار بزرگ بین آنچه در تورات نگاشته شده و بین لوح های سومری را دکتر سموئیل متوجه شد و امر با او بدین جا رسید که فصل هایی در کتبش قرار دهد تا شباهت بین لوح های گِلی سومری و تورات قرار دهد. و بعنوان مثال:
فصل هفدهم: ([بهشت] اولین وجه تشابه با تورات). از الواح سومر ص 239
ازدواج مقدس و غزل غزلهای سلیمان: نانا و دُموزی تشریفات جنس مقدس نزد سومریان). د. سموئیل کریمر
و سومریان به امور دقیق دین الهی شناخت و دانایی داشتند مثل اعتقاد به رؤیاها و اینکه آنها سخنان خداوند هستند، فراست و اعتقاد به اینکه الله ممکن است با انسان در مورد هر چیزی که به او می گذرد سخن گوید.
و شارل در افسانه های بابل می گوید: (الان دانستیم که بشر خلق شد تا الهه یا خدایان را خدمت کند و اینها آنها را به خاطر ناچیزترین گناهان مجازات می کنند و بر آنهاست که از خواسته های آسمان با دقت کامل اطاعت و امیال آنها را ارضاء کنند. بنابراین چگونه دانستند تا از این هماهنگی محافظت و از خشم الهه یا خدایان دوری و جلوگیری کنند؟ و اگر رؤیا ندیدند- خدایان آنچه به نظرشان می رسد را بواسطه ی رؤیا اطلاع می دهند- پس چگونه آنها را به طریقی تفسیر کنند که مورد رضای آنها واقع شوند، این در حالی است که در آنجا رؤیا یا خوابهایی وجود دارند، و اگر نباشند چه؟).

پاسخ: به کرامات و دلالات طبیعی پناه می بردند، و آنها را به حقیقت راهنمائی می کردند، و لذا باید توجه کلی نه تنها به تغییرات ماه داشت بلکه به شکل ابرها باید توجه کرد، و هر حرکت و هر انتقال از خزنده در زیر چمن تا سیاره های شناور در میدان ستاره ها اشاره به اراده ی خدایان دارد، و آن اراده چه خوب باشد و چه بد. و در اینجا هنر یا علم نبوغش را ظاهر می سازد و تمییز می کند که اگر اراده نیک و خوب است یا خیر.
بر جادوگران می بود که دخالت می کردند تا یا در آمدن بخت و شانس خوب عجله می کردند و یا نیروی دشمن که زندگی را تهدید می کرد را دفع کنند، و در اینجا قصد زندگی افراد یا عموم مردم نیست بلکه زندگی پادشاه است که سرنوشت کل ملت به او سپرده شده است.
و این پادشاه که خدایان علم را به او سپرده بودند- همانطور که اشاره شد- پادشاه هفتم از دولت قبل از طوفان بود. بنابراین او بر حسب ترتیب وراثی یا ژنتیکی با (خنوخ یا ادریس ع) مطابقت دارد که رتبه ی هفتم از سلسله ی آدم- سلسله ی پیامبران قبل از طوفان- را دارا می باشد. و قابل ملاحظه است که هیچ وجه مشترکی بین دو اسم وجود ندارد با اینکه اعمال آنها دقیقاً یکی است. متن توراتی متعلق به هفتمین پیامبر (خنوخ) کوتاه است که گفته: (و خنوخ‌ با خدا راه‌ می‌ رفت‌ و نایاب‌ شد، زیرا خدا او را برگرفت). و خنوخ، قهرمان قسمتی از افسانه ها شد که او را مخترع نگارش و نویسنده ی اولین کتاب و ایجاد کننده ی علم سیاره ها و اجرام ها، علم فلک و کل افلاک ساخت. و او به نظر می رسد که (فدورانکی) باشد، و می توانیم با رضایت قبول کنیم که افسانه ی یهود جز نقل قول یا گسترش برای افسانه ی کلدانی که قدیمتر است، نمی باشد.
و بین بقیه ی پادشاهان و پیامبران -گذشتگان خنوخ ششگانه و جانشینان سه گانه ی آنها- صفات مشترکی وجود دارند و برای ما شخصیتهای دیگر به جز شخصیت دهم که در عصر طوفان می زیست مهم نیست). افسانه های بابل ص28
‌و قصه های سومریان -همانطور که در بقیه ی ادیان الهی است- در مورد زندگی بعد از مرگ و اینکه نیکوکاران و صالحان به بهشت می روند و بدکاران به جهنم به روشنی سخن گفته اند (اینها مطمئن شدند که بعد از مرگ زندگی خواهند کرد، ولیکن در تاریکی مطلق و برای آنها هیچ ثوابی نیست، الا اگر بر رفتار خوب و نیک در دنیا پیش رفتند، یعنی با تقوا همانطور که برای (ناوم ناپیشت) (یعنی نوح ع) اتفاق افتاد، یا با اجرای قوانین بین مردم همانطور که حمورابی انجام داد). افسانه های بابل ص 38



متن عربی

المرسى الثاني :
دين سومر و اكاد و الأديان الثلاثة، الإسلام، المسيحية، اليهودية:
الحقيقة ان اي مطلع على التوراة و الانجيل و القرآن و على ماحوته الرقم الطينية السومرية سيحكم قطعاً بأحد حكمين لا محالة و لا مناص له عن أحدهما:
الحكم الأول: أن الدين اصله من تأليف الانسان السومري و ما التوراة و الانجيل و القرآن الا عملية اجترار للدين السومري (خلق الانسان الاول آدم، قصة هابيل و قابيل، قصة الطوفان ، الخطيئة، الحياة بعد الموت، الجنة ، النار ... الخ).
الحكم الثاني: أن الدين السومري هو نفسه دين آدم و دين نوح ع و لكنه نقل ثم دوِّن بصورة محرفة و تعبَّد به السومريون او الاكاديون (البابليون والاشوريون) بصورته المحرفة، و هذا ما أريد بيانه من خلال بيان ان القصص السومرية ما هي الا اخبارات غيبية جاء بها آدم الى الارض و هي قصص الصالحين من ابناءه ع و ما سيمر بهم و خصوصاً من يمثلون علامات مهمة في طريق الدين مثل دموزي (الابن الصالح)، او جلجامش.
الشبه الكبير جدا بين ما هو مدون في التوراة و بين الالواح السومرية انتبه له د.صموئيل كريمر و وصل به الامر ان يضع فصولا في كتبه يبين فيها الشبه بين الالواح الطينية السومرية و التوراة و كمثال:
((الفصل السابع عشر (الفردوس) أول أوجه مشابهة مع التوراة)) من الواح سومر ص 239 ،
((الزواج المقدس و نشيد الأنشاد لسليمان)) اينانا و دموزي طقوس الجنس المقدس عند السومريين – د.صموئيل كريمر
و السومريون كانوا يعرفون و يعملون بأمور دقيقة في الدين الالهي مثل الاعتقاد بالرؤى و انها كلام الله و التوسم و الاعتقاد بان الله ممكن ان يكلم الانسان في كل شيء يمر به.
و يقول شارل – في اساطير بابل: ((عرفنا الان ان البشر خلقوا ليخدموا الالهة و ان هؤلاء يعاقبونهم لاتفه الذنوب فعليهم ان يطيعوا رغبات السماء بكل دقة و ان يلبوا نزواتهم. كيف يعلمون إذن كي يحافظوا على هذا الوفاق و يتجنبوا غضب الالهة؟ و اذا ما راوا احلاما – ان الآلهة يوحون ما يخطر لهم بواسطة الاحلام – فكيف يفسرونها بصورة ترضيهم ، هذا اذا كان هناك احلام فكيف اذا لم تكن؟

الجواب: يعمدون الى الارهاصات و الدلالات الطبيعية فهي ترشدهم الى الحقيقة و لذا يجب الانتباه الكلي ليس الى تغيرات القمر فحسب بل الى شكل الغيوم، فكل حركة و كل تنقل من الزاحفة تحت العشب حتى الكواكب السابحة في ميدان النجوم تعطي اشارة لارادة الالهة سواءا كانت حسنة ام سيئة و هنا يظهر الفن او العلم عبقريته فيميز اذا كانت الارادة خيرة ام لا.

و على السحرة ان يتدخلوا اما ليعجلوا مجيء الحظ السعيد و اما ليدفعوا القوى المعادية التي تهدد الحياة و ليس المقصود حياة الافراد او عامة الشعب بل حياة الملك الذي يناط به مصير الامة بأسرها.
وهذا الملك الذي أودعته الالهة العلم كان – كما مر- السابع من دولة ما قبل الطوفان. فهو يطابق حسب الترتيب الوراثي الى (أخنوخ) (ادريس) الذي يشغل المرتبة السابعة من سلسلة آدم – سلسلة الانبياء ما قبل الطوفان – ومن الملحوظ أنه لا يوجد أي اشتراك بين الاسمين مع ان اعمالهما واحدة تماما. و الحق يقال، ان النص التوراتي المتعلق بسابع الانبياء (اخنوخ) موجز جدا قال: (و سار اخنوخ مع الله و لم يوجد لان الله اخذه). و قد اصبح اخنوخ بطل حلقة من الاساطير جعلته مخترع الكتابة و مؤلف اول كتاب و موجد علم الكواكب و السيارات: علم الفلك و كل الفلكيات. فهو يبدو و كأنه (فيدورانكي) و نستطيع ان نتقبل بارتياح بان اسطورة اليهود هذه ليست الا نقلاً او توسعاً للاسطورة الكلدانية التي هي اقدم.

و بين بقية الملوك و الانبياء – اسلاف أخنوخ الستة و خلفائهم الثلاثة – صفات مشتركة و لا يهمنا الا الشخصية العاشرة التي عايشت الطوفان )) اساطير بابل ص28
و قصص السومريين تتكلم بوضوح - كما في بقية الاديان الالهية - عن الحياة بعد الموت و ان المحسنين و الصالحين يذهبون الى الجنة و الطالحين الى الجحيم ((لقد تأكد هؤلاء من انهم يعيشون بعد الموت – و لكن في ظلام دامس و ليس لهم اي ثواب، إلا إذا سلكوا السلوك الحسن في دار الدنيا، أي بالتقوى كما حدث (لأوم نابيشتي) ( أي نوح ع ) أو بتطبيق القوانين بين الناس كما فعل حمورابي)) اساطير بابل ص38
 

Ya_Abde_Saleh_13

اخراجی



سلام علیکم خدمت مدیریت تالار

اجرتان با خداوند رحمان

خیلی تشکر که مطالب را به فارسی در اینجا می گذارید.

الله یوفقکم انشاالله
 

يـوسف الأنصار

Guest
و علیکم السلام و رحمة الله و برکاته

شکر خدای رحمان که به بنده این توفیق را دادند تا خدمتگزار ولی خدا و انصارشان باشم.

ما را از دعای خیرتان بر سر سجادۀ نماز محروم نسازید.


یا حق




 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه یکم دی ماه 1391 هجری شمسی ساعت یک صبح به وقت ایران


لنگرگاه سوم:
آیا همان قصه ی نبی الله ایوب (ع) قبل از اینکه اتفاق اُفتد، سومریان آن را نقل می کنند؟

شواهدی وجود دارند که ما را به این هدایت می کنند که قصه های سومریان یا آکادیان قصه و اخبارهای غیبی ناشی از قصه های واقعى که بعد از سومریان در مسیر دین الهی اتفاق خواهند افتاد بیش نیستند. و هر خواننده ی لوح های گِلی سومری خواهد دید که آنها از پیامبران و فرستادگانی خبر می دهند که در زمان متأخری از آن آمدند، مانند آنچه در قصه ی ایوب (ع) ایراد شد و آن قصه در تورات و قرآن نگاشته شد.
(همانا تمامی لوح ها و الواح شکسته که در آن مقاله ی سومری نگاشته شده است عهد آن به بیش از هزار سال قبل از اینکه سِفْر ايوب نگاشته شود، امتداد دارد). از لوح های سومر- کریمر

و این گزیده ای از قصه ی ایوب علیه السلام می باشد همانطور که در لوح های سومریان و قبل از تولد ایشان در مدتی طولانی نگاشته شده است:
من حکیم و دانا، چرا با حوادث نادانی مقید شوم؟ من درک کننده ی دانا، چرا با نادانان حساب شوم؟ طعام فراوان است و در هر جا موجود می باشد و طعام من گرسنگی، از آن شماست.
در آن روزی که حیوان را تقسیم کردم، سهم اختصاص داده به من عذاب و درد بود، خداوندا دوست دارم در بین دستان تو بایستم، می خواهم با تو سخن گویم... و سخنم زاری و غم است. می خواهم امرم را بر تو عرضه کنم و داغ و تلخی راه و مسیرم را ابراز کنم.
... می خواهم داغ خود را با اضطراب ابراز سازم، بر مادرم که مرا زایید که از گِله و شکایت به تو قطع امید نکنم. تا خواهرم از تکرار آوازه های شاد متوقف شود و آن را نسراید. تا در بین دستان تو بوسیله ی مصیبت هایم گریه و زاری کند، تا همسرم با رثاء برای عذابم فریاد زند، و خواننده ی ماهر برای سهم بد و ننگ من ابراز تأسف کند...... اشک ها و زاری ها و بی صبری و غم با من همراه است.
عذاب و درد به من خیره شده است مانند آن کس که از ناچاری جز اشک چیز دیگری ندارد، بیماری خبیث بر بدنم چیره کرده است....، خداوندا، تو ای پدر من که نوزادش را بدنیا آورده است، به من کمک کن تا برخیزم....، تا چه مدت مرا رها نگه داشته و بدون هدایت باقی خواهم ماند؟
همانا کلمه ی صداقت و راست گفتند: فرزندی بدون گناه برای مادری بدنیا نیامد، طفل بی گناه از قدیم زمان وجود نداشت...... آن مرد- خدا به گریه و اشکهایش گوش داد. آن جوان- شکایت و ندبه اش توانست قلب خدا را راضی کند،......
همانا شیطانِ بیماری که به او خیره شده بود را رانده و بر آن دو بال خود را منتشر کرد، و مرضی که آن را مثالی زد آن را برداشت و پراکنده ساخت.......، و سرنوشت بد و غمگین که به موجب حکمش بر او مقدر شد را تغییر داد، و عذاب مرد را به شادی و لذت مبدل ساخت). از الواح سومر- د.کریمر


لنگرگاه چهارم:
سرزمین سومریان و آکاد، بر دُموزی گریه کردند و اکنون بر حسین (ع) گریه می کنند؟!
به زودی ان شاء الله



متن عربی

المرسى الثالث:
هل هي قصة نبي الله أيوب يرويها السومريون قبل ان تحدث؟!:
هناك ادلة ترشد الى ان قصص السومريين أو الاكاديين ما هي الا قصص و اخبارات غيبية لقصص حقيقية آتية بعد السومريين في مسيرة الدين الالهي و اي قارئ للالواح الطينية السومرية سيرى انها تخبر عن انبياء و رسل جاءوا في زمن متأخر عنها مثل الذي ورد في قصة النبي ايوب ع قبل ان يأتي ايوب ع و تدون قصة ايوب ع في التوراة و في القرآن.
(ان جميع الالواح و كسر الالواح المدونة فيها تلك المقالة السومرية تمتد في عهدها الى اكثر من الف عام قبل ان يدون سفر ايوب) من الواح سومر- كريمر
و هذه مقتطفات من قصة ايوب كما دونت في الالواح السومرية وقبل ان يولد ايوب بزمن بعيد جدا:
((انا الحكيم العاقل . لماذا اقيد مع الاحداث الجهلة؟
انا المدرك العاقل لماذا احسب مع الجهال؟
الطعام وفير و في كل مكان و لكم طعامي الجوع.
في اليوم الذي قسمت فيه الانصبة، كانت حصتي المخصصة لي العذاب و الألم،
يا الهي اريد ان اقف بين يديك،
اريد ان اكلمك .... و كلمتي أنين و حسرات،
اريد ان اعرض عليك امري و اندب مرارة سبيلي.
اريد ان اندب اضطراب ....،
على امي التي ولدتني الا تنقطع عن بث شكاتي اليك.
لتكف أختي عن ترديد الاغنية السعيدة فلا تترنم بها.
لتبك و تنح بمصائبي بين يديك،
لتصرخ زوجتي بالرثاء لعذابي،

و ليندب المغني الماهر نصيبي التعس......
ان الدموع و النواح و الجزع و الغم ملازمة لي.
يحدق بي العذاب و الألم كذلك الذي لم يقدر له سوى الدموع.
المرض الخبيث يعم جسمي ... ،
يا الهي، يا من انت أبي الذي ولدتني، ساعدني على النهوض....
الى متى ستتخلى عني و أبقى بلا هداية؟
لقد قالوا كلمة صدق و حق: لم يولد لأم طفل بلا خطيئة،
ان الطفل البريء لم يكن في الوجود منذ القدم ......................
ان ذلك الرجل – قد استمع الهه الى بكائه و دموعه،
ان ذلك الشاب – قد استطاعت شكواه و ندبه ان تسترضي قلب الهه،..........
لقد طرد شيطان المرض الذي احدق به و نشر عليه جناحيه،
و المرض الذي ضربه مثل ....قد أزاله و بدده،
و بدل مصير السوء الذي قدر عليه بموجب حكمه،
و بدل عذاب الرجل فرحا و حبورا،)) من الواح سومر – د.كريمر

المرسى الرابع :
بلاد سومر و اكاد بكت دموزي و الآن تبكي الحسين ع؟!:
سيأتي قريبا أن شاء الله
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه 1/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت 22:00

لنگرگاه چهارم:
سرزمین سومریان و آکاد، بر دُموزی گریه کردند و اکنون بر حسین (ع) گریه می کنند؟!


سومریان یا آکادیان بر دُموزی (دمو: پسر/مرد، زی: نیکوکار) هزاران سال گریه و زاری کردند.
(و زاری های سرزمین ما بین النهرین بر دُموزی تا زمان حزقیال نبی ادامه پیدا کرد. در تورات نقل شده است که ساکنان سرزمین ما بین النهرین بر تموز (یعنی خدای بهار) یا دُموزی گریه و زاری می کردند.
(۱۳- و به‌ من‌ گفت‌ كه‌ باز رجاسات‌ عظیم‌تر از اینهایی‌ كه‌ اینان‌ می‌كنند خواهی‌ دید. ۱۴- پس‌ مرا به‌ دهنۀ دروازه‌ خانه‌ خداوند كه‌ بطرف‌ شمال‌ بود آورد. و اینك‌ در آنجا بعضی‌ زنان‌ نشسته‌، برای‌ تَمُّوز می‌گریستند. ۱۵- و او مرا گفت‌: ای‌ پسر انسان‌ آیا این‌ را دیدی‌؟ باز رجاسات‌ عظیم‌تر از اینها را خواهی‌ دید. ۱۶- پس‌ مرا به‌ صحن‌ اندرونی‌ خانه‌ خداوند آورد. و اینك‌ نزد دروازه‌ هیكل‌ خداوند در میان‌ رواق‌ و مذبح‌ به‌ قدر بیست‌ و پنج‌ مرد (تقریباً) بودند كه‌ پُشتهای‌ خود را بسوی‌ هیكل‌ خداوند و رویهای‌ خویش‌ را بسوی‌ مشرق‌ داشتند و آفتاب‌ را بطرف‌ مشرق‌ سجده‌ می‌نمودند). حزقیال: باب 8

و عمل وصف شده به رجس، قتل تموز (دُموزی) است که آن زنان را گریان و مردان را بطرف مذبحش سجده کنان ساخته است.

قصه ی مرگ دُموزیِ پادشاه از توان پس دادن، امتناع او از سجود برای عشتار- نانا یا اینانا یا ننا (دنیا) آغاز می شود:
پس اگر "اینانا" (عشتار) خواست از جهان زیرین صعود کند، پس بگذار کسی که به جای او باشد را تقدیم کند، اینانا از جهان زیرین صعود کرد.
و شیاطین کوچک مانند "نی شکر" بودند، و شیاطین بزرگ مانند عصای "دابان"، در کنارش راه می رفتند، در اطراف او بودند، و شیطانی که جلوی او راه رفت عصای او را بدست گرفت، با اینکه وزیر نبود، و آنکه در کنارش بود، با اینکه شوالیه نبود، سلاح به کمر بست، کسانی که با او همراه بودند.
کسانی که با "اینانا" (عشتارِ الهه یا دنیا) همراه بودند، آفریده هایی بودند که نه طعام و نه آب را می شناختند، و از آرد سبوس دار تناول نمی کردند، و در هنگام تقدیم قربان آب نمی نوشیدند.
آنها همسر را از آغوش شوهرش می گرفتند، و طفل شیرخوار را از پستان شیردهش می بردند......

و نانا (عشتار) به دو شهر سومری "اومنا و بادتبیرا" اشاره دارد، که می بینیم دو الهه ی آنها، همانگونه که اشاره شد، برای آن سجده می کنند و با این حال از دست شیاطین رها شدند. سپس به شهر کلاب می رسد که دُموزی الهه ی حامی آن بود، و قصیده با این وجه ادامه می یابد:
دُموزی یک دست لباس زیبا به تن کرد و بر جای خود در بالا نشست، شیاطین او را از زانو گرفتند......،
شیاطین هفتگانه به او حمله ور شدند همانطور که در نزد مرد بیمار انجام می دهند.
پس چوپانان از دمیدن در فلوت باز ایستادند در حالیکه نای در جلوی اوست، سپس به او (یعنی نانا يا اينانا به او) نظر کرد، چشم مرگ به او دوخت، با کلمه ضد او گفت، کلامی از نارضایتی و نا امیدی، و ضد او فریاد زد، با فریاد تبهکاری گفت: اما این را ببرید، و اینگونه "اينانا" پاکدامن "دُموزی" را به دستان آنها تسلیم کرد. کسانی که با او همراه شدند، كسانى كه با دُموزی (تموز) همراه شدند، آفریده هایی بودند که نه طعام را می شناختند و نه آب را، آرد سبوس دار را تناول نمی کردند، و در هنگام تقدیم قربان آب نمی آشامیدند.... ). الواح سومرى- ص 279-277

و اینگونه عشتار- اینانا همسر پادشاه دُموزی، دُموزی را به شیاطین تسلیم کرد تا او را به قتل برسانند، در وقایعی بی مورد و نابهنگام، بر کسی که معنای حاکمیت خدا یا تعیین الهی یا همانطور که سومریان- آکادیان از آن تعبیر می کنند: "سلطنتی که از آسمان نازل شد" را نمی داند، فهم و درک آن دشوار می باشد.

ولیکن حقیقتی است که در دین الهی بسیار تکرار شده است، و این است که عشتار-دنیایی که در بسیاری از وقتها برای پادشاهانی که خدا آنها را تعیین نکرد مطیع و فرمان بردار است، زیرا که برای آن سجده کنان و مطیع آنند، پس آنها شهوات دنیوی شان را می پرستند.
و عشتار- دنیایی سرکش در برابر کسانی که از طرف خدا برای حکم در آن تعیین می شوند است، زیرا که در واقع آنها نافرمان بردار و در برابر آن سرکش اند.
پس سهم علی (ع) پنج سالِ تلخ است که در آن کل شیاطین زمین برای دشمنی با او (ع) در نبرد جمل و صفین و نهراوان برخاستند و راحت نشدند تا او را در کوفه به قتل رساندند.
و سهم حسین (ع) پادشاه تعیین شده برای حکم در دنیا، کشتاری است که در آن حتی شیرخوار جان سالم به در نبرد.

و این بعضی از متن ها است که در لوح های سومری گِلین آمده است که در مورد فاجعه و مصیبت دُموزی و خواهرش صحبت می کنند، و خواهیم دید چقدر به واقعه ای که بر حسین (ع) گذشت نزدیک است، علی رغم اینکه متن ها باستانی هستند که سومریان-آکادیان قبل از ولادت امام حسین (ع) پیش از هزاران سال آنها را نقل قول کردند.
قلب او مانند ظرفی برای غم و اندوه و اشکها شد، به جایی که دشتها امتداد دارند رفت، قلب حامی پر از غم و اندوه و اشک شده است.
به دشتهای دور دست رفت، قلب دُموزی در غم و اندوه و اشک غوطه ور است.
به دشتهای دور دست و وسیع گذشت، فلوت را به گردن خود آویخت و شانس خود را با ابراز تأسف فریاد می زد.
ای دشتهای وسیع امتداد یافته ی دور دست، گریه ی مرا تکرار کنید.
گریه های مرا تکرار کنید، ای دشتها باید غم و اندوه و اشک ریختن را یاد بگیرید، گریه های مرا تکرار کنید، با من زاری کنید.
ای خرچنگ های در رودخانه ها بر من دردمند شوید، ای قورباغه های در رودخانه به خاطر غرغر کنید، تا مادرم فریاد گریه و زاری دهد، تا مادرم (سرتور) فریاد گریه و زاری دهد، تا مادرم که پنج قرص ندارد فریاد گریه و زاری سر دهد، تا مادرم که پنج قرص ندارد فریاد گریه و زاری سر دهد، تا مادرم که ده قرص ندارد فریاد گریه و زاری سر دهد، آن وقت که مرا از دست دهد کسی را پیدا نخواهد کرد تا به او توجه کند.
و تو ای چشمم که در دشتها سرگشته و حیرانی مانند چشم خواهرم گریان شو، و تو ای چشمم که در دشتها سرگشته و حیرانی مانند چشم خواهرم گریان شو.
بین جوانه ها و گلها دراز کشید، بین جوانه ها و گُلها در دشت بر پشت خوابید، در حالیکه حامی دُموزی دراز کشیده بود خوابی دید.
هر جسم از بدنش مضطرب شد، بعد از دیدن رؤیا بیدار شد، چشمانش را مالید، سرگیجه ی شدیدی احساس کرد، دُموزی بیدار شد و گفت، آن را برای من بیاورید، آن را بیاورید، خواهرم را بیاورید. (جشتی اینانا) خواهر کوچکم را احضار کنید.
نویسنده ی دانا که به سر ارواح داناست را احضار کنید.
خواهرم معانی کلمات را می داند، زن باحکمت که معنای خوابها را می داند، باید با او سخن گویم، باید از خواب، او را با خبر سازم.
دُموزی با خواهرش (جشتی اینانا) سخن گفت: در مورد خواب، خواهرم، به خوابی که دیدم گوش فرا ده. اسل (نوعی گیاه) در تمامی اطراف من می روید، اسل از باطن زمین با انبوهی بالا می آید، یکی از آن گیاه به تنهائی ایستاد و سرش را در برابر من خم کرد، تمامی اسل جفت هم ایستاده بودند الا یکی از جایش کنده شده بود.
در باغ در مجاورت زمین در اطرافم درختان طولانی ترسناک افراشته شدند، بالای زمینی که خوابیده ام هیچ آبی ریخته نمی شود، کیسه ی آذوقه ام خالی گشته و همه چیز آن به تاراج رفت، و فنجان مقدسم از میخی که به آن آویزان است افتاد، عصای چوپان ناپدید شد، کرکس بره ای در چنگ خود حمل کرده است، و باز گنجشکی را از قفص چوبی ربود.
خواهر من: ماده شترهای من در خاک غل خورده گرد و غبار آنها را پوشانید، بره های طویله ام بر روی زمین با پاهایی پیچیده حرکت می کنند، مشک دوغم خرد شده و خالی است، فنجانم خرد شده است.
دُموزی دیگر در بین زنده ها نیست، طویله بره هایش به باد هوا رفت.
جشتی اینانا گفت:
آه ای برادر من، خوابت را برای من مگو، راحت نیست. اسل در تمامی اطرافت می روید، اسل از باطن زمین با انبوهی بالا می آید، جمعی از قاتلان به طرف تو روان خواهند شد، این خواب تو است.
یکی از آن گیاهان به تنهایی ایستاد و سرش را در برابر تو خم کرد، آن مادر تو است، سرش را به خاطر تو به پایین خواهد آورد.
تمامی اسلها جفت هم ایستادند مگر یکی که از جای خود کنده شد، من و تو! یکی از ما در گور خواهد رفت و از بین می رود.
در باغ در مجاورت زمین در اطرافت درختان طولانی ترسناک افراشته شدند، ستمکاران تو را خواهند ترساند.
بالای زمینی که روی آن خوابیده ای هیچ آبی ریخته نمی شود، طویله ی بره ها خراب خواهد گشت، شریران و ستمکاران عرصه را بر تو تنگ و محدود می کنند.
کیسه ی آذوقه ات خالی گشته و همه چیز آن به تاراج رفت، و فنجان مقدست از میخی که به آن آویزان است افتاد، از زانوی مادرت خواهی افتاد.
آذوقه ی چوپان، مشک او همه ناپدید شدند، ستمکاران هر کاری انجام خواهند داد تا تو را ناتوان و ضعیف کنند.
جمع شدند، جغد، کرکس، باز، جن بزرگ! همه می خواهند تو را برانند، در طویله بره های تو را سرنگون خواهند کرد، شترهای ماده ی تو در خاک غل خورده گرد و غبار آنها را پوشانید، خشم و غضب در آسمان مانند طوفان پایدار می ماند. تو به زمین سقوط خواهی کرد.
هنگامی که بره های طویله ات بر روی زمین با پاهایی پیچیده حرکت می کنند، هنگامی که مشک شیرت خرد شده و خالی است، شیطانها همه چیز را پژمرده خواهند کرد.
آن هنگام که کرکس بره ی کوچک را می برد، جالا گونه هایت را خدشه دار خواهد کرد، آن هنگام که باز گنجشک را از قفص چوبی می گیرد، جالا از بالای دیوار بالا خواهد رفت تا تو را دور ببرد.
دُموزی، شعرم در آسمان به خاطر تو خواهد پیچید، بره ها زمین را با چنگهای خود حفر خواهند کرد.
آه دُموزی من گونه هایم را به خاطر تو با تأسف و پشیمانی خواهم درید، ظرف دروغ شکسته شد.........
دُموزی از شیاطین فرار کرد، به طویله ی بره های خواهرش جشتی اینانا فرار کرد، وقتی که جشتی اینانا دُموزی را در طویله ی بره ها دید گریه کرد. دهانش را به طرف آسمان کرد، دهانش را به زمین آورد، افق مانند لباس غم و اندوهش را پوشانید.
چشمانش را درید، دهانش را درید، رانهایش را درید.
(جلا) بالای حصارِ چوبی رفت، (جلای) اول دُموزی را بر گونه اش زد و ناخنهایش را آویخت، (جلای) دوم دُموزی را بر گونه ی دیگر زد، (جلای) سوم ظرف زیرین مشک را در هم شکست، (جلای) چهارم فنجان را از میخ پایین آورد و آن را خرد نمود، (جلای) پنجم مشک را در هم شکست، (جلای) ششم فنجان را خرد کرد، (جلای) هفتم گریه کرد.
دُموزی همسر اینانا بلند شو، (سیرتور) برادر جشتی اینانا کجاست؟ خود را به خواب زدن کافی است اینک بیدار شو، بره هایت مصادره شدند، شترهایت مصادره شدند، بزهایت مصادره شدند، نوزادانت را خواهیم گرفت (بزهای نرت مصادره شدند).
تاج مقدست را از سر در آور، لباسهای پادشاهیت را از بدنت در آور، دمپائی مقدست را از پاهایت در آور، عریان با ما می روی.
(جلا) دُموزی را گرفت، او را احاطه کردند، گردنش را بستند، مشک آرام گرفت، شیری از آن پایین نمی آید، فنجان خرد شده است.
بعد از این دُموزی نخواهد بود، طویله ی دُموزی به باد هوا رفت). اینانا ملکه ی آسمان و زمین. سموئیل نوح کریمر و دایان ولکشتاین.

(همانطور که در تقویم های بابلی می خوانیم، غم و گریه و زاری بر اله (دُموزی) در روز دوم از ماه یعنی تموز
(Du uzi) (تیر ماه) آغاز می شد، و دسته و گروه های عزاداری تشکیل می شد که حامل مشعل بودند، و آن در روزهای نهم و شانزدهم و هفدهم بود. و در روزهای سوم آخر از این ماه مجلسی تشکیل می دادند که به آکادی به آن (Talkimtu) می گفتند. در آن عروسکی شبیه سازی شده شبیه به اله (دموزی) را در معرض نمایش و سپس دفن قرار می دادند. ولیکن علی رغم اثری که عقیده ی اله دُموزی در جامعه ی کهن در بیابان رافدین و خارج آن به جای گذاشت، با این حال غم و اندوه بر او از تشریفات رسمی معبد نشد بلکه سالانه در بین مردم برگزار می شد...... به عددی از نوحه ها که شاعران سومریان و بابلیان برای گریه زاری بر اله جوان دُموزی تألیف کردند دست پیدا کردیم که در دسته های عزاداری در شهرهای مختلف خوانده می شد). عشتار و فاجعه ی تموز- د. فاضل عبد الواحد علی

رثای سومریان بر تموز یا دُموزی:
کاسه افتاده خرد شد، و دُموزی دیگر زنده نیست، و طویله به باد هوا رفت). عشتار و فاجعه ی تموز- د. فاضل عبد الواحد علی

و در مرثیه ای دیگر، شاعری سومری، دُموزی (پسر نیکوکار) را رثاء می گوید:
قلبم به سوگواری به طرف دشت رفت، من یک زن هستم- من هستم که کشور دشمنان را ویران می سازد، من هستم (نانسونا) مادر بزرگ مرد، من هستم (کشتن)- خواهر جوانمرد مقدس.
قلبم به سوگواری به طرف دشت رفت، به طرف مکان جوان نو رسیده، به طرف مکان دُموزی رفت، به جهان زیرین، سکنای حامی.
قلبم به سوگواری به طرف دشت رفت، به مکانی که جوان در آن بسته شد، به مکانی که دُموزی در آن اسیر گشت......
قلبم به سوگواری به طرف دشت رفت. عشتار و فاجعه ی تموز- د. فاضل عبد الواحد علی

در حقیقت ظلم بسیار زیادی به سومریانی که به انسانیت نگاشتن را یاد دادند و قوانین و اساس علوم را وضع کردند و اولین کسانی که چرخ ها را ساختند و روش حساب و جبر و هندسه را نهادند، می شود. وقتی که د. کریمر آنها را تصور می کند و برخی متخصصان در تمدن سومریان تابع او می شوند: آنها بر چیزی افسانه ای یا قصه ای افسانه ای که خود آن را ساخته و پرداخته اند گریه و زاری می کنند و آن تنها تعبیر از باریدن و سرسبزی و نباریدن و خشکی که یکی پس از دیگری هستند می باشد.
و گویی امتی هستند که تمامی افراد آن ماده ای مخدر کشیده اند که عقلهایشان و عقلهای وارثانشان از بابلیان توسط آن از دست رفته، جائیکه هزاران سال بر شخصیتی در قصه که خود آن را از الف تا یاء ساخته و پرداخته کردند گریه و زاری می کنند و مجالس عزاداری برپا می کنند.
هزاران سال و مردم سرزمین ما بین النهرین نسلی پس از دیگری و هر سال نعش دُموزی را به تصویر می کشند، و هر سال بر دُموزی گریه می کنند، و هر سال بر او مرثیه می خوانند.
تمامی اینها تنها اوهام است؟
و تنها قصه ای است که آن را بافته اند؟
و بخاطر چه چیزی؟
بخاطر تعبیر از باریدن و سرسبزی در بهار و نباریدن و خشکی که بعد از آن در فصلی دیگر از سال می آید؟

انتظار می رود که پاسخی عاقلانه برای عزادارن اولین تمدنی که انسانیت آن را شناخته و در طی هزاران سال بر دُموزی (پسر نیکوکار) یا تموز گریه و زاری کردند، باشد.
و در مورد آنچه مختص میراث دینی می شود، روایاتی از ائمه (ع) گریه و زاری سومریان بر حسین (ع) بواسطه ی گریه و زاری و غم پیامبران سومریان-نوح و ابراهیم (ع)- بر حسین (ع) به روشنی ما را با خبر می سازند.

از فضل بن شاذان نقل است که: از امام رضا عليه‏ السلام شنيدم که می گفت: وقتی خدای عزوجل، ابراهيم را فرمود، به جاي ذبح پسرش، اسماعيل، گوسفندي را که برايش فرستاده بود، ذبح کند، ابراهيم آرزو کرد که ای کاش، پسرش، اسماعيل را به دست خود ذبح می‏کرد و به او دستور داده نمی‏شد که به جای او گوسفندی قربانی کند، تا دلش، مثل پدري که عزيزترين فرزندش را به دست خود، سر ببرد، داغدار گردد، تا با اين کار، مستحق فراترين درجات اهل ثواب، در برابر مصائب باشد.
خداي عزوجل و جليل به او وحی کرد: ا
ی ابراهيم، دوست داشتنی ترين آفريده‏ ام پيش تو کيست؟ گفت: پرودگارا هيچ يک از آفريده گانت، پيش من محبوب‏تر از حبيب تو محمد صلی الله عليه و آله نيست. خدای متعال به او وحی کرد: آيا او برای تو محبوب‏تر است يا خودت؟ گفت: بلکه او برای من از خودم محبوب‏تر است. خدا گفت: فرزند او برايت محبوب‏تر است يا فرزند خودت؟ گفت: فرزند او. خدا گفت: سربريده شدن فرزند او از سر ستم، آن هم به دست دشمنانش، برای دل تو دردناک‏تر است يا سر بريدن فرزند خودت، به دست خودت، در اطاعت از من؟ گفت: بار پروردگارا، سر بريده شدن فرزند او، از ستم، به دست دشمنانش، برای دل من دردناک‏تر است.
خدا گفت: ا
ی ابراهيم، طائفه ‏ای که می پندارند که از امت محمدند، پس از او پسرش، حسين، را از سر ستم و عداوت می کُشند، آن‏گونه که گوسفندی را سر می برد و با اين کار مستوجب خشم من می گردند. ابراهيم به خاطر آن اندوهناک شد و دلش به درد آمد و شروع به گريستن کرد. خداي عزيز و جليل به او وحی کرد: ای ابراهيم، اندوه و دلسوزی تو برای حسين و کشته شدن او را، به جای اندوهی که در صورت سربريدن پسرت، با دست خودت، داشتی، از تو پذيرفتم و برای تو فراترين درجات اهل ثواب بر مصائب را لازم ساختم.
امام رضا عليه‏ السلام می‏گويد: و در همين باره است سخن خداي عزيز و جليل که در قرآن گويد: و او (حضرت اسماعيل) را در ازا
ی قربانی بزرگی (امام حسين عليه‏ السلام) باز رهانيديم. الخصال - الشيخ الصدوق - ص 58 – 59، عيون اخبار الرضا – ج2 ص 187

امـام صادق عليه السلام راجع به قول خداى عزوجل: (ابراهيم نگاهى به ستارگان كرد و گـفـت مـن بـيـمـارم ) فـرمـود: ابـراهـيم حساب كرد و آنچه به حسين عليه السـلام وارد مى شود (از اوضاع كواكب ) فهميد، سپس گفت: من بيمارم، از آنچه به حسين عليه السلام وارد مى شود. الكافي ج1ص :465

علامه ی مجلسی در بحار نقل می کند: (پس از آن که آدم به زمين گام نهاد، حوا را نيافت و به سراغ او به اين سو
ی و آن سوی رفت تا به زمين کربلا رسيد، پايش مجروح شد، احساس غربت وجود وی را فرا گرفت و خون از پای او جاری شد، سر به آسمان برداشت و به درگاه الهی عرضه داشت: إلهی هَل حدث منّي ذنب آخر فعاقبتني به؟ خدايا، از من گناهی سر زد که مورد عقوبت قرار گرفتم؟ ندا رسيد: لکن يقتل فی هذه الأرض ولدک الحسين ظلم؛ در اينجا فرزندت حسين کشته می شود و خونش در اين سرزمين جاری می گردد.
آدم پرسيد: يا رَبّ أَ يَکُونُ الحُسَين نَبيّ؛ حسين يکي از انبيا است؟ ندا رسيد: خير، او فرزند زاده پيامبر خاتم ( صلّ
ی الله عليه و آله ) است.
آدم پرسيد قاتل او کيست؟ ندا رسيد: قاتل او مرد
ی است به نام يزيد، که او مطعون و مطرود اهل آسمانها و زمين است. آدم به جبرئيل گفت: اکنون وظيفه من چيست؟ جبرئيل گفت: يزيد را نفرين کن. آدم چهار مرتبه بر يزيد لعن فرستاد و چهار قدم از آن مکان دور شد که به قدرت الهی به عرفات رسيد و همسر خود را يافت.

و روایت کرد: حضرت نوح وقتی با کشتی سفر می کرد به زمین کربلا که رسید دریا طوفان شد و نوح ترسید از غرق شدن. علت را از خدا پرسید جبرئیل نازل شد و فرمود در این محل حسین علیه السلام فرزند زاده محمد صلی الله علیه و آله خاتم الأنبیاء کشته می شود. بعد نوح سؤال کرد از قاتل حسین علیه السلام جبرئیل فرمود: قاتل او لعین هفت زمین و هفت آسمان است. نوح 4 مرتبه لعنت فرستاد تا اینکه کشتی آرام گرفت.

و روایت شد: چون حضرت ابراهیم از کربلا عبور کرد پای اسبش لغزید و افتاد روی زمین سرش شکست و خون جاری شد. عرض کرد خدایا چه گناهی از من سر زد که اینگونه مبتلا شدم؟! جبرئیل نازل شد و فرمود در این زمین زاده رسول خدا خاتم انبیاء کشته می شود و خون تو به جهت موافقت آن عزیز است. به جبرئیل عرض کرد: قاتل او کیست؟ گفت او لعین اهل هفت زمین و هفت آسمان است و قلم بدون اذن خدا بر لوح با لعنت او جاری شد، پس الله تعالی به قلم وحی فرمود که با این لعنت تو مستحق ثناء شدی. پس ابراهیم علیه السلام دستش را بالا برد و یزید را لعنت بسیار کرد و با امنیت زبان اسبش با فصاحت سخنور شد. ابراهیم به اسبش گفت: چه چیزی دانستی تا با دعای من امنیت را احساس کردی؟ عرض کرد یا ابراهیم من با سوار شدن تو بر من مفتخرم، و هنگامی که پایم لغزید و از بالایم افتادی بسیار حیاء کردم و سبب آن یزبد لعنه الله تعالی است. بحار ج44 ص 243

آنچه به آن اشاره شد، خواننده ای که با دقت مطالعه فرمود را با قدرت وادار به این می کند که حماسه های سومریان و آکادیان اخبارهای دینی و بعضی ها غیبی آتی نسبت به زمانی که در آن نگاشته شده اند، می باشند.
و ما را وادار به شک کردن نمی کند، که دین جزئی بسیار بزرگ از محتوای حماسه ها و قصه های سومریان-آکادیان (بابلیان و آشوریان) را تشکیل می دهد.

و مادامی که به اینجا رسیدیم، واقعاً مناسب می بینم که بر حماسه ی اوروک پایدار یا حماسه های گیلگمش مروری داشته باشیم. و سعی خواهیم کرد با همدیگر آن را به نحوی دیگر که مثل آن یاد نشده، آن را مطالعه و مورد بررسی قرار دهیم. سعی خواهیم کرد که آن را قصه ای که آدم به فرزندانش، و نوح آن را به فرزندانش، و ابراهیم به فرزندانش حکایت کردند و بین سومریان و امتهای جهان کهن و خصوصاً در شرق نزدیک منتشر شد و در نزد مردم ما بین النهرین
(mesopotamia) بهترین قصه شناخته شد و آن را نسلی پس از دیگری بازگو کردند تا به ما با مرور هزاران سال رسید ولیکن شاید مورد تحریف قرار گرفت –همانطور که قبل اشاره شد- هنگامی که نقل قول شد، مورد مطالعه قرار دهیم.

قصه ی گیلگمش که روزی خواهد آمد تا عدالت را تحقق بخشد و نوع انسانی را از حیوان نمایی نجات دهد. و در آثار باستانی کهن مصر: (مردی قائم با سنگینی و متانت دو گاو نر گرفته است، یکی در طرف راست و دیگری طرف چپ). افسانه های بابل- شارل

گیلگمش که سرزمین ما بین النهرین (سومریان) یا جنوب عراق از هزاران سال منتظر او هستند تا روزی ظهور کند.




متن عربی

المرسى الرابع :
بلاد سومر و آكاد بكت دموزي و الآن تبكي الحسين ع ؟!:

بكى و ناح السومريون أو الاكاديون على دموزي (دمو : الابن، زي: الصالح) آلاف السنين.
و استمر نواح بلاد ما بين النهرين على دموزي حتى زمن النبي حزقيال، نقل في التوراة ان سكان بلاد مابين النهرين كانوا ينوحون على تموز (دموزي):
((. و قال لي بعد تعود تنظر رجاسات اعظم هم عاملوها. * فجاء بي الى مدخل باب بيت الرب الذي من جهة الشمال و اذا هناك نسوة جالسات يبكين على تموز* فقال لي أرأيت هذا يا ابن آدم. بعد تعود تنظر رجاسات اعظم من هذه* فجاء بي الى دار بيت الرب الداخلية و اذا عند باب هيكل الرب بين الرواق و المذبح نحو (تقريبا) خمسة و عشرون رجلا ظهورهم نحو هيكل الرب و وجوههم نحو الشرق و هم ساجدون للشمس نحو الشرق.)) حزقيال 8-13- 16.
و العمل الموصوف بانه رجس هو قتل تموز (دموزي ) الذي جعل أولئك النساء يبكين و الرجال يسجدون عند مذبحه
تبدأ قصة مقتل الملك دموزي بأنه يدفع ثمن رفضه السجود لعشتار- انانا (الدنيا):
((فإذا أرادت "انانا" (عشتار) أن تصعد من العالم الاسفل،
فدعها تقدم من يكون بديلا عنها،
صعدت "انانا" من العالم الاسفل،
و كان الشياطين الصغار مثل قصب ال "شوكر"،
و الشياطين الكبار مثل قصب ال "دابان"
يمشون الى جانبها، حافين بها،
و الشيطان الذي مشى قدامها أمسك صولجانا بيده، و ان لم يكن وزيرا،
والذي بجانبها، وان لم يكن فارسا، فقد تمنطق بالسلاح، ان الذين رافقوها،
الذين رافقوا "انانا" (الالهة عشتار أو الدنيا)،
كانوا مخلوقات لا يعرفون الطعام و لا يعرفون الماء ،
فلا ياكلون من الطحين المبسوس،
و لا يشربون الماء الذي يقدم قربانا،
أنهم يأخذون الزوجة من حضن زوجها،
و ياخذون الطفل الرضيع من ثدي مرضعته......
و تقصد "انانا" (عشتار) الى المدينتين السومريتين "أوما" و"بادتبيرا" ، حيث نجد الهيهما، كما قدمنا، يسجدان لها (لعشتار أو الدنيا) و بذلك تخلصا من قبضة الشياطين. ثم تصل الى مدينة "كلاب" التي كان دموزي الهها الحامي. و تستمر القصيدة على الوجه الآتي:
ارتدى "دموزي" (تموز) حلة فاخرة واعتلى جالسا على منصته،
فمسكه الشياطين من فخذيه..........،
لقد هجم عليه الشياطين السبعة كما يفعلون بجانب الرجل المريض،
فأنقطع الرعاة عن نفخ الناي و المزمار أمامه.
ثم صوبت (أي "انانا") نظرها عليه ، ثبتت عليه نظرة الموت،
نطقت بالكلمة ضده، كلمة السخط و الحنق،
و صرخت ضده بصرخة التجريم قائلة،:
"اما هذا فخذوه"،
و هكذا أسلمت "انانا" الطاهرة الراعي "دموزي" الى ايديهم.
ان من رافقه،
من رافق دموزي (تموز) ،
كانوا مخلوقات لا يعرفون الطعام و لا يعرفون الماء،
لا يأكلون الطحين المبسوس (السويق) ،
و لا يشربون الماء المقرب (المقدم قربانا) ، ...)) من الواح سومر ـ ص 277 ـ 279
و هكذا فإن عشتار – انانا زوجة دموزي الملك سلمته للشياطين ليقتلونه في مفارقة يصعب فهمها على من لا يعرفون معنى حاكمية الله او التنصيب الإلهي او كما يعبر عنها السومرييون – الاكاديون : "الملوكية التي نزلت من السماء".

و لكنها حقيقة تكررت كثيراً في الدين الإلهي و هي ان عشتار - الدنيا منقادة في كثير من الأحيان للملوك الذين لم ينصبهم الله لانهم ساجدون و خاضعون لها فهم يعبدون شهواتهم الدنيوية،
و عشتار – الدنيا متمردة على المنصبين من الله للحكم فيها لانهم في الحقيقة متمردون عليها،
فنصيب علي ع كان خمس سنوات مرة هاجت فيها كل شياطين الأرض لمحاربته ع في الجمل و صفين و النهروان و ما قروا حتى قتلوه في الكوفة
و نصيب الحسين ع الملك المنصب للحكم في الدنيا مذبحة لم يسلم منها حتى الرضيع.
و هذه بعض النصوص التي وصلت في الرقم الطينية السومرية عن مأساة دموزي و أخته و سنرى كم هي قريبة من وصف ماجرى على الحسين ع رغم انها نصوص آثارية تناقلها السومريون - الاكاديون قبل ولادة الحسين ع بآلاف السنين:

((صار قلبه وعاء للحزن و الدموع،
مضى حيث السهول تمتد بعيدا،
قلب الراعي يفيض بالحزن و الدموع،
مضى الى السهول الممتدة بعيدا،
قلب دوموزي يسبح بالحزن و الدموع،
مضى الى السهول الممتدة الواسعة،
علَق الناي في عنقه و صاح يندب حظه،
ايتها السهول الواسعة الممتدة بعيدا رددي بكائي،
رددي بكائي،
ايتها السهول يجب ان تعرفي الحزن و ذرف الدموع،
رددي بكائي،
نوحي معي،
أيتها السرطانات في النهر، تفجعي علي
أيتها الضفادع في النهر، نقي من أجلي
لتطلق امي صرخة عويل،
لتطلق امي (سرتور) صرخة عويل،
لتطلق امي التي لا تملك خمسة ارغفة، صرخة عويل،
لتطلق امي التي ليس عندها عشرة ارغفة، صرخة عويل،
عندما تفقدني لن تجد من يهتم بها،
و انت يا عيني التائهة في السهول، ادمُعي مثل عينِ امي،
و انت يا عيني التائهة في السهول، ادمُعي مثل عينِ اختي،
بين البراعم و الزهور اضطجع،
بين البراعم و الزهور في السهل استلقى،
الراعي دوموزي استلقى في السهل،
بينما كان الراعي دوموزي مضطجعا رأى حلماً،
كل جزء في جسده اضطرب،
استيقظ بعد ان رأى الرؤيا،
فرك عينيه،
انتابه دوار شديد،
دوموزي استفاق و قال:
أحضروها لي، أحضروها، أجلبوا اختي،
أحضروا (جشتي نانا) اختي الصغيرة،
أحضروا الكاتبة العالمة بسر الارواح،
أختي التي تعرف معنى الكلمات،
المرأة الحكيمة التي تعرف معنى الاحلام،
يجب ان اتحدث لها،
يجب أن أخبرها بالحلم الذي رايته،
دوموزي تحدث الى اخته (جشتي نانا ) قال :
عن الحلم، اختي، استمعي الى الحلم الذي رأيته،
الاسل يطلع في كل ما حولي،
الاسل يندفع من باطن الارض كثيفاً،
واحدة من ذاك النبات وقفت وحيدة و حنت رأسها امامي،
كل الاسل وقف في ازواج اِلا واحدة أزيلت من مكانها،
في البستان انتصبت في محيط الارض حولي اشجار طويلة مرعبة،
فوق ارض منامي لا ماء ينسكب،
محفظة متاعي خالية و قد أخذ منها ما بها،
و كوبي المقدس قد سقط من الوتد المعلق به،
عصا الراعي اختفت،
النسر يحمل حملاً بين مخالبه،
و الصقر اختطف العصفور من سياج القصب،
أختي: جدائي الصغار تجرجر في التراب و يغطيها الغبار،
اغنامُ حظيرتي تتحرك فوق الارض بقوائم ملتوية،
مخضة اللبن محطمة خاوية فارغة،
كوبي قد تهشم،
دوموزي لم يعد بين الاحياء،
حظيرة اغنامه صارت في مهب الريح،
قالت جشتي نانا:
أواه يا اخي ، لا تحكِ حلمك لي،
ليس مريحاً،
الاسل يطلع في كل ما حولك،
الاسل يندفع من باطن الارض كثيفا،
عصبة من السفاحين ستنقض عليك،
هو حلمك،
واحدة من ذاك النبات وقفت وحيدة و حنت راسها أمامك،
هي أُمك،
ستحني راسها من اجلك،
كل الاسل وقف في ازواج إلا واحدة ازيلت من مكانها،
أنا و أنت،
أحدنا سوف يتوارى و يزول،
في البستان انتصبت في محيط الارض حولك اشجار طويلة مرعبة،
الاشرار سوف يرعبونك،
فوق ارض منامك لا ماء ينسكب،
حظيرة الغنم سوف تغدو خراباً،
الاشرار سوف يُضيِقون الخناق عليك،
محفظة متاعك خالية و قد أخذ منها ما بها،
و كوبك المقدس قد سقط من الوتد المعلق به،
سوف تقع من ركبة امك التي حملتك،
متاع الراعي،
مخضة الراعي، كل شيء يختفي،
الاشرار سوف يفعلون كل شيء يضعفك،
تجمعوا،
البومة،
النسر،
الصقر،
العفريت الكبير،
كلهم يريدون ان يطردوك،
سيقضون عليك في حظيرة الغنم،
جداؤك الصغار تجرجر في التراب يغطيها الغبار،
الغضب سوف يدوم في السماء مثل الاعصار،
انت ستسقط الى الارض،
عندما اغنام حظيرتك تتحرك فوق الارض بقوائم ملتوية،
عندما مخضة اللبن محطمة خاوية فارغة،
الشياطين ستجعل كل شيء ذابلاً،
حينما ياخذ النسر الخروف الصغير،
الجالا سيخدش خدودك،
عندما يمسك الصقرُ العصفورَ من سياج القصب،
الجالا سوف يتسلق السور لياخذك بعيداً،
دوموزي،
شعري سيدور في السماء لاجلك،
الخراف ستحفر الارض بحوافرها،
أوه دوموزي أنا سوف اشقق خدودي بأسف عليك،
تحطم إناء الكذب،...........................

دوموزي هرب من الشياطين،
هرب الى حظيرة أغنام اخته جشتي نانا،
عندما وجدت جشتي نانا دوموزي في حظيرة الاغنام بكت،
رفعت فمها بجانب السماء،
أحضرت فمها بجانب الارض،
مثل الثوب غطى حزنها الافق،
مزقت عينيها، مزقت فمها، مزقت افخاذها،
صعد ال ( جلا) سياج القصب،
ضرب ال ( جلا ) الاول دوموزي على الخد و نشب اظافره،
ضرب ال ( جلا ) الثاني دوموزي على الخد الاخر،
ال ( جلا ) الثالث حطم عجيزة المزبدة،
ال ( جلا ) الرابع انزل الكوب من وتده و حطمه،
ال ( جلا) الخامس حطم المزبدة،
ال( جلا ) السادس حطم الكوب،
ال ( الجلا ) السابع بكى،
انهض دوموزي زوج انانا،
ابن ( سيرتور ) شقيق جشتي نانا،
انهض من نومك الزائف،
نعاجك صودرت،
حملانك صودرت،
عنزاتك صودرت،
نمسك أطفالكم (جديانك صودرت)
اخلع تاجك المقدس من رأسك،
انزع ملابسك الملكية من جسدك،
دع صولجانك الملكي يسقط على الارض،
اخلع نعليك المقدسة من اقدامك،
عرياناً، تمضي معنا
أمسك ال ( جلا ) دوموزي،
أحاطوه،
أوثقوا يديه،
ربطوا رقبته،
سكتت المزبدة،
لا حليب ينزل منها،
الكوب محطم،
لا دوموزي بعد الآن،
اصبحت حظيرة الغنم في مهب الريح )) إنانا ملكة السماء و الأرض – صموئيل نوح كريمر و دايان ولكشتاين

((كما نقرأ في التقاويم البابلية أن الحزن و البكاء على الاله (دموزي) كان يبدأ في اليوم الثاني من شهر (Du uzi) اي تموز و انه كانت تقام مواكب للعزاء تحمل فيها المشاعل و ذلك في اليوم التاسع و السادس عشر و السابع عشر. و كان يقام في الايام الثلاثة الاخيرة من هذا الشهر احتفال اسمه بالاكدية (Talkimtu) يجري خلاله عرض و دفن طقسي لدمية تمثل الاله تموز و لكن على الرغم من الاثر الذي تركته عقيدة موت الاله دموزي في المجتمع القديم في وادي الرافدين و خارجه فإن الحزن عليه لم يصبح في يوم ما من طقوس المعبد بل ظل يقام سنويا في نطاق الممارسات الشعبية ...... لقد وصلنا عدد من المناحات التي الفها الشعراء السومريون و البابليون للبكاء على الاله الشاب دموزي و التي كانت تقرأ في مواكب العزاء في المدن المختلفة .)) عشتار و مأساة تموز – د. فاضل عبد الواحد علي
رثاء السومريين لتموز او دموزي:

((لقد سقط القدح مهشما
و لم يعد دموزي على قيد الحياة
و ذهبت الحظيرة ادراج الرياح)) عشتار و مأساة تموز – د. فاضل عبد الواحد علي
و في قصيدة اخرى يرثي بها الشاعر السومري دموزي (الابن الصالح) فيقول:
((راح قلبي الى السهل نائحاً نائحا
اني انا سيدة أي – انا التي تحطم بلاد الاعداء،
اني انا ننسونا ام السيد العظيم
اني انا كشتن – انا اخت الفتى المقدس
راح قلبي الى السهل نائحاً نائحا
راح الى مكان الفتى،
راح الى مكان دموزي،
الى العالم الاسفل، مستوطن الراعي
راح قلبي الى السهل نائحاً نائحا
الى المكان الذي ربط فيه الفتى،
الى المكان الذي احتجز فيه دموزي...
راح قلبي الى السهل نائحاً نائحا )) عشتار و مأساة تموز – د. فاضل عبد الواحد علي
حقيقة ان ظلماً كبيراً يطال السومريين الذين علموا الانسانية الكتابة و وضعوا القوانين و أسس العلوم و هم أول من صنع العجلة و وضع نظم الحساب و الجبر و الهندسة عندما يصورهم د.كريمر و يتبعه بعض المختصين بالحضارة السومرية: انهم ينوحون على شيء اسطوري أو قصة اسطورية هم من ألفها و هي مجرد تعبير عن الخصب و الجدب اللذين يتعاقبان على السنة،
و كأنهم شعب تعاطى كل افراده مادة مخدرة افقدتهم عقولهم بحيث انهم و ورثتهم البابليون ينوحون و يقيمون مجالس العزاء آلاف السنين على رمز في قصة هم الفوها من الفها الى ياءها.
آلاف السنين و سكان بلاد ما بين النهرين جيلا بعد جيل و كل سنة يصورون جثة دموزي، و كل سنة يبكون على دموزي، و كل سنة يقرأون قصائد رثاء دموزي،

كل هذا مجرد اوهام ؟!،
و مجرد قصة هم الفوها !!،
و لأجل ماذا؟!،
لاجل التعبير عن خصب يأتي في الربيع و جدب يتبعه في فصل آخر من السنة!!!.
المفروض ان يكون هناك جواب معقول لنواح اول حضارة عرفتها الانسانية و طيلة آلاف السنين على دموزي (الابن الصالح ) او تموز.
و فيما يخص التراث الديني فإن الروايات عن الائمة ع تخبرنا بوضوح تام ان السومريين قد ناحوا و بكوا على الحسين ع من خلال نقل بكاء و حزن الانبياء السومريين، نوح ع و ابراهيم ع على الحسين ع:
عن الفضل بن شاذان قال: سمعت الرضا عليه السلام يقول: (( لما أمر الله عز و جل إبراهيم عليه السلام أن يذبح مكان ابنه إسماعيل الكبش الذي أنزله عليه تمنى إبراهيم عليه السلام أن يكون قد ذبح ابنه إسماعيل بيده و أنه لم يؤمر بذبح الكبش مكانه ليرجع إلى قلبه ما يرجع إلى قلب الوالد الذي يذبح أعز ولده عليه بيده فيستحق بذلك أرفع درجات أهل الثواب على المصائب فأوحى الله عز وجل إليه: يا إبراهيم من أحب خلقي إليك؟ فقال: يا رب ما خلقت خلقاً هو أحب إلي من حبيبك محمد صلى الله عليه و آله فأوحى الله تعالى إليه أفهو أحب إليك أم نفسك قال: بل هو أحب إلي من نفسي، قال: فولده أحب إليك أم ولدك، قال: بل ولده، قال: فذبح ولده ظلماً على أيدي أعدائه أوجع لقلبك أو ذبح ولدك بيدك في طاعتي؟ قال: يا رب بل ذبح ولده ظلماً على أيدي أعدائه أوجع لقلبي، قال: يا إبراهيم فان طائفة تزعم أنها من أمة محمد ستقتل الحسين ابنه من بعده ظلماً و عدواناً كما يذبح الكبش، و يستوجبون بذلك سخطي، فجزع إبراهيم عليه السلام لذلك، و توجع قلبه، و أقبل يبكي، فأوحى الله عز و جل إليه: يا إبراهيم قد فديت جزعك على ابنك إسماعيل لو ذبحته بيدك بجزعك على الحسين و قتله، و أوجبت لك أرفع درجات أهل الثواب على المصائب و ذلك قول الله عز و جل " و فديناه بذبح عظيم. شيئان قائمان و شيئان جاريان و شيئان مختلفان و شيئان متباغضان)) الخصال - الشيخ الصدوق - ص 58 – 59، عيون اخبار الرضا – ج2 ص 187
عن عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ رَفَعَهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع في سقم ابراهيم ع: (( فِي قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَنَظَرَ نَظْرَةً فِي النُّجُومِ فَقالَ إِنِّي سَقِيمٌ قَالَ حَسَبَ فَرَأَى مَا يَحُلُّ بِالْحُسَيْنِ ع فَقَالَ إِنِّي سَقِيمٌ لِمَا يَحُلُّ بِالْحُسَيْنِ ع )) الكافي ج1ص :465
و روى العلامة المجلسي في البحار: (( أن آدم لما هبط إلى الأرض لم ير حواء فصار يطوف الأرض في طلبها فمر بكربلاء فاغتم و ضاق صدره من غير سبب و عثر في الموضع الذي قتل فيه الحسين حتى سال الدم من رجله فرفع رأسه إلى السماء و قال إلهي هل حدث مني ذنب آخر فعاقبتني به فإني طفت جميع الأرض و ما أصابني سوء مثل ما أصابني في هذه الأرض فأوحى الله إليه يا آدم ما حدث منك ذنب و لكن يقتل في هذه الأرض ولدك الحسين ظلما فسال دمك موافقة لدمه فقال آدم يا رب أ يكون الحسين نبيا قال لا و لكنه سبط النبي محمد فقال و من القاتل له قال قاتله يزيد لعين أهل السماوات و الأرض فقال آدم فأي شيء أصنع يا جبرئيل فقال العنه يا آدم فلعنه أربع مرات و مشى خطوات إلى جبل عرفات فوجد حواء هناك
و روي أن نوحا لما ركب في السفينة طافت به جميع الدنيا فلما مرت بكربلاء أخذته الأرض و خاف نوح الغرق فدعا ربه و قال إلهي طفت جميع الدنيا و ما أصابني فزع مثل ما أصابني في هذه الأرض فنزل جبرئيل و قال يا نوح في هذا الموضع يقتل الحسين سبط محمد خاتم الأنبياء و ابن خاتم الأوصياء فقال و من القاتل له يا جبرئيل قال قاتله لعين أهل سبع سماوات و سبع أرضين فلعنه نوح أربع مرات فسارت السفينة حتى بلغت الجودي و استقرت عليه

و روي أن إبراهيم ع مر في أرض كربلاء و هو راكب فرسا فعثرت به و سقط إبراهيم و شج رأسه و سال دمه فأخذ في الاستغفار و قال إلهي أي شيء حدث مني فنزل إليه جبرئيل و قال يا إبراهيم ما حدث منك ذنب و لكن هنا يقتل سبط خاتم الأنبياء و ابن خاتم الأوصياء فسال دمك موافقة لدمه. قال يا جبرئيل و من يكون قاتله قال لعين أهل السماوات و الأرضين و القلم جرى على اللوح بلعنه بغير إذن ربه فأوحى الله تعالى إلى القلم أنك استحققت الثناء بهذا اللعن فرفع إبراهيم ع يديه و لعن يزيد لعنا كثيرا و أمن فرسه بلسان فصيح فقال إبراهيم لفرسه أي شيء عرفت حتى تؤمن على دعائي فقال يا إبراهيم أنا أفتخر بركوبك علي فلما عثرت و سقطت عن ظهري عظمت خجلتي و كان سبب ذلك من يزيد لعنه الله تعالى )) البحار ج 44 ص 243.
ما تقدم يجعل القارئ المتدبر يلتفت بقوة الى ان ملاحم سومر و اكاد هي اخبارات دينية و بعضها غيبي مستقبلي بالنسبة للزمن الذي دونت فيه
و يجعلنا لا نشك ان الدين يشكل جزءا كبيرا من محتوى الملاحم و القصص السومرية – الاكادية (البابلية والاشورية)
و مادمنا قد وصلنا الى هنا فأرى من المناسب جدا ان نمر على ملحمة أوروك الخالدة أو ملحمة جلجامش و سنحاول معا قراءتها بصورة اخرى ربما ليست معهودة، سنحاول قراءتها على انها قصة قصها آدم لابناءه و قصها نوح لابناءه و قصها ابراهيم لابناءه و انتشرت بين السومريين و بين شعوب العالم القديم و خصوصا في الشرق الادنى و اصبحت القصة المفضلة لسكان بلاد مابين النهرين (mesopotamia) و تناقلتها الاجيال حتى وصلتنا عبر آلاف السنين ولكنها ربما شوهت و حرفت - كما تبين لنا سابقا - عندما تداولها الناس.
قصة جلجامش الذي سيأتي يوماً ليحقق العدالة و ينقذ النوع الانساني من حيوانيته و في الاثار المصرية القديمة (رجل قائم ممسك بكل وقار ثورين قائمين واحد عن يمينه و الآخر عن يساره) أساطير بابل – شارل فيروللو.
جلجامش الذي تنتظره بلاد ما بين النهرين (سومر) أو جنوب العراق ليظهر فيها يوماً ما منذ آلاف السنين.
 

کوثر الأنصار

اللهم إلحقنا بالصالحین.
پاسخ : افتتاح صفحه شخصی امام احمد الحسن (ع) در فيس بوك

السلام علیکم ورحمه الله وبرکاته


واقعاً خسته نباشید و خدا قوت به شما برادر گرامی


بسیار زیباست، ممنونیم از این همه لطفتون



اجرتون با الله​
 

Ya_Abde_Saleh_13

اخراجی





بسم الله الرّحمن الرّحیم


يا رَبَّ مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّلْ فَرَجَ آلِ مُحَمَّد


السلام علیکم


انشاالله خداوند اجرت تمام کسانی را که بی وقفه در نشر علم وصی و فرزند امام زمان ع، امام احمدالحسن ع زحمت میکشند در جایی که محتاج آن هستند فراوان عطا کند.

الله یوفقکم لکل خیر
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه 1/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت 23:00


لنگرگاه پنجم:
گیلگمش پسر نانسونا، مادری گریه کنان بر دُموزی:

قلبم به سوگواری به طرف دشت رفت، من یک زن هستم- من هستم که کشور دشمنان را ویران می سازد، من هستم (نانسونا) مادرِ، بزرگ مرد، من هستم (کشتن)- خواهر جوانمرد مقدس.
قلبم به سوگواری به طرف دشت رفت، به طرف مکان جوان نو رسیده، به طرف مکان دُموزی رفت، به جهان زیرین، سُکنای حامی.
قلبم به سوگواری به طرف دشت رفت، به مکانی که جوان در آن بسته شد، به مکانی که دُموزی در آن اسیر گشت......
قلبم به سوگواری به طرف دشت رفت. عشتار و فاجعه ی تموز- د. فاضل عبد الواحد علی


گیلگمش:
خطاب آنکیدون به گیلگمش:
تو یگانه مرد هستی، توئی که مادرت تو را حمل کرد، مادرت نانسون تو را بدنیا آورد.....
آنلیل شأنت را بالاتر از مردم قرار داد، و پادشاهی بر مردم را برای تو مقدر ساخت. حماسه های گیلگمش- طه باقر

در حماسه ی گیلگمش می توان تاریخ انسانیت آتی و نه گذشته همانطور که بعضی از مفسران تصور می کنند، را خواند. و می توان در آن قصه ی منجی از نوع انسانی از حیوانیتی که بود –و متأسفانه- همواره و به فراوانی هست، بخصوص در مواجهت های بزرگ را خواند.

(كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ .........). الجمعة: 5
(....همچون مثل خرى است كه كتابهايى را بر پشت مى ‏كشد [وه] چه زشت است وصف آن قومى....).

(
كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ ...........). الأعراف: 176
(...داستانش چون داستان سگ است [كه] اگر بر آن حمله‏ ور شوى زبان از كام برآورد و اگر آن را رها كنى [باز هم] زبان از كام برآورد اين مثل آن گروه است...).

(وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنَازِيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَـئِكَ شَرٌّ مَّكَاناً ...........). المائدة: 60
(...و از آنان بوزينگان و خوكان پديد آورده و آنانكه طاغوت را پرستش كرده‏اند اينانند كه از نظر منزلت بدتر...).

آن منجی که نام نیکش از هزاران سال منتشر و معروف بود و خبرش به قاره ها رسید، و از سرزمین بین النهرین تا شمال آفریقا رسید. و تصاویری رمزدار در باستان کهن مصری می بینیم: (تصویر مردی ایستاده با سنگینی و متانت دو گاو نر ایستاده گرفته است، یکی در طرف راست و دیگری طرف چپ. و این منظر را بر تعداد زیادی از آثار باستانی بابلی می بینیم و معمولاً به کُشتی (گیلگمش) با حیوانات اشاره داد). افسانه های بابل- شارل

گیلگمش در حماسه (دو سومش اله) و می بینیم قصه اش – و او صاحب طوفان دوم- با قصه ی جد سومری اش زیو سو درا (نوح) و بابلی اوتو-نبشتم (نوح) صاحب طوفان اول مرتبط است. شاید از مهمترین سفرهای گیلگمش در حماسه ها همان سفری باشد که با جدش نوح –اوتو نبشتم جاودان، با الهه بود که او را از رازی که ممکن است از یک سوم انسانی اش خلاص شود تا با الهه مانند جدش نوح (ع) جاودان بماند، سؤال می کند؛ یا به عبارتی دیگر تا اسمش را در کتاب زندگی ابدی با سزاواری بنویسد و از لحاظ روحی از پایندگان باشد. بنابراین مسئله به روحش بستگی دارد که دو سومش اله است و می خواست یک سوم دیگر را مانند آن کند، و امر به پایندگی و پایداری جسمانی مربوط نمی شود همانطور که بعضی از مفسران حماسه متوهم شدند.
در بعضی متن ها به روشنی می بینیم که گیلگمش همان منجی و نماد عدالت است که همه منتظر اویند و قصه اش را نقل قول می کنند:
قهرمانان اوروک ناگزیر در اتاقهای خود دگرگون و شاکی ماندند، گیلگمش هیچ فرزندی برای پدر خویش باقی نگذاشت، و ستمهای او بر مردم شب و روز پایانی نداشت.
اما گیلگمش حامی و صاحب اوروک است، حصار و حامی.
او حامی ماست: نیرومند و زیبا و دانا.
گیلگمش هیچ باکره ای را برای محبوبش باقی نگذاشت، و نه دختر جنگجو و نه نامزد قهرمان.....). حماسه ی گیلگمش- طه باقر

عاقلانه نیست – همانطور که بعضی از متخصصان در تمدن سومریان فهمیدند- که قصد از این مقاطع تجاوز گیلگمش به ناموس مردم یا ظلم و ستم به آنهاست، و الا حماسه کاملاً متناقض می شد. پس گیلگمش در ابتدا به بهترین صفاتی که ممکن است یک پادشاه با عدل به آنها وصف شود یاد شد، بلکه در همین سطرها دانا وصف شد، پس چگونه یک پادشاه با حکمت به ناموس رعیتش تجاوز و آنها را مورد ظلم و ستم قرار داد؟ سپس جزئی که پس از این در حماسه آید گیلگمش را به وصفی بسیار زیبا و خیالی مانند ایثار و شجاعت و اخلاص یاد می کند، و لهذا مانند این متن ها یا بطور عمدی مورد تحریف قرار گرفته اند یا راز دار و مرموزند و در نتیجه نیاز به تأویل و بیان دارند.

و اگر متن را با تدبیر و تأمل خواندیم، می بینیم که مُراد منجی نوع انسانی از حیوانیتش می باشد، منجی نوع انسانی که قصه اش تمامی امتها را همراهی کرد، زیرا کسانی که در زمانی قبل از بعثتش پیشی می گیرند اگر ملتهایشان برای استقبال مهیاء نباشند پس حداقل در آنجا افرادی در آن امتها هستند که ممکن است قصه اش که آن را نقل قول می کنند نجاتشان دهد. او همان شخصی است که آنها را به خدا پیوند می دهد و دربهای آسمان را باز می کند تا هر کس بخواهد وحیی عظیم که او را به حقیقت آشنا سازد تا به آن وابسته شود، را بشنود. حقیقتی که ما را از عدم ظاهر ساخت، حقیقتی که جهت شناخت آن خلق شدیم، و لهذا او همه را با خدا مشغول می سازد و نه با شخص خود، زیرا که اگر آنها را به خود یا آنها را به مشغله به او بدون اینکه به آنها یادآوری کند ترک گفت، پس در آنجا هیچ فرقی بین او و بین هر طغیانگر ستمگری که شهرت را خواهان است وجود ندارد.

الان می توانیم به خوبی بفهمیم که چرا (قهرمانان اوروک ناگزیر در اتاقهای خود دگرگون و شاکی ماندند)، و چرا (هیچ فرزندی برای پدر خویش باقی نگذاشت... و هیچ باکره ای را برای محبوبش باقی نگذاشت، و نه دختر جنگجو و نه نامزد قهرمان). زیرا همه به خدا دلبسته شدند و به او چنگ زدند. گیلگمشِ نجات دهنده آمد و برای این نجات یافته ها، که در زمانی معین خواهند بود، درب وحی عظیمی باز کرد، و به آنها آموخت چگونه به خدا دلبسته و چنگ زنند و او را دوست بدارند، و چگونه خدا را در همه چیز بشنوند. و اگر به سومریان بازگردید خواهید دید که چقدر برای این امور اشتیاق داشتند.

او گیلگمش است که معنایش: (جنگجویی که در مقدمه است و مردی که هسته ی شجره ای جدید خواهد بود).

گیلگمش، شخصیت مقدس در نزد سومریان و آکادیان –بابلیان- آشوریان و بسیاری از ملت های جهان کهن با دقت در حماسه ی گیلگمش توصیف شده است: (دو سوم او اله و یک سوم دیگر بشر است). یعنی اینکه نور در وجودش بر طرف تاریک یا منیت غالب و پیروز است، و لیکن در نهایت به دنبال راز خلاص نهائی از این ظلمت و تاریکی می باشد، و حتی معنای اسم گیلگمش بر وظیفه ی او دلالت می کند، پس او جنگجوی در مقدمه است.

و در حماسه:
او: جنگجویی که شیطان خمبابا را به قتل رسانید.
و او: جنگجویی که به عشتار (دنیا) اهانت کرد.
و او: جنگجویی که بر خود پا گذاشت.
و او نیز کسی است که هسته ی شجره ی انسانیت جدیدی خواهد بود که بر حیوانیتش پیروز می گردد. (هیچ کس معنای دقیق اسم گیلگمش را نمی داند. و بعضی از متنهای آکادی یاد کردند که معنای آن "جنگجوی در مقدمه است". همانطور که در آنجا احتمالات دیگری برای اسم سومری او است که معنایش: (مردی که هسته ی شجره ی جدید خواهد بود)، یعنی (مردی که خانواده ای از او به وجود می آید). حماسه ی گیلگمش- طه باقر

شاید از بزرگترین بدنمایی هایی که این حماسه ها مورد معرض قرار می گیرند اسقاط شخصیتهای حماسه ای بر مصادیق خطاء، نتیجه ی اشتباهات باشد، مانند اسقاط پادشاهانی که نامهای آنها در فهرست یاد شده باشند. مثلاً وقتی که شخصیت گیلگمش حماسه ای بر پادشاه گیلگمش علی رغم اختلاف در نامهای پدران و نسب اسقاط شود. این دقیقاً مانند کسی است که در مورد قصه ی حماسی مهدی که رسول الله (ص) در روایاتی بسیار ایشان را ذکر کرد بگوید که در یک زمانی پادشاهی در دولت بنی العباس بیش از هزار سال قبل نامش مهدی بود و اعتقاد دارد که مهدی ذکر شده در قصه ی اسلامی حماسی همان پادشاه عباسی است، و این متأسفانه با گیلگمش بسیار اتفاق افتاد، با اینکه بسیاری از پژوهشگران متخصص در آثار باستانی سومریان تصریح کردند که صحیح نیست گیلگمش حماسه را همان گیلگمش تاریخ بر اساس تشابه فقط نامها تلقی کنیم. شارل می گوید: (بنابراین اسبابی وجود دارند که ما را وادار می سازد که ایمان به این داشته باشیم که در زمانی بسیار کهن پادشاهی به نام (گیلگمش) بود. و این اسم در فهرست پادشاهان اوروک درج شده است- جدیداً کشف شد- اما در اول فهرست قرار ندارد –همانطور که انتظار می رفت- بنابراین گیلگمشِ تاریخ، دولتی را تأسیس نکرد بلکه ضمن پادشاهان بود- در مورد آنها از لحاظ تاریخی جز نامها چیز دیگری نمی دانیم....... و به هر حال، (گیلگمش) که تاریخ دو سطر در مورد او نگاشت نظر ما را جلب نمی کند، اما (گیلگمش) که در مورد او افسانه های شعری به دست ما رسید مورد نظر ماست). افسانه های بابل و کنعان

حماسه ی گیلگمش که پادشاهان سومریان و آکادیان و بابلیان نیز، و حتی آشوریان آن را در کتابهایشان می گذاشتند و به آنها توجه داشتند و نزد آنها و نزد مردم بود، گویا که تعویذ (دعائی برای حمایت) یا کتاب مقدس است که اعتقاد دارم سزاوار توجه و تأمل و جستجو باشد: آیا آن حاکی از قصه ی شخصی که خواهد آمد و سومریان یا آکادیان و بابلیان و آشوریان بعنوان یک منجی یا رهاکننده، منتظر اویند، است؟

طه باقر می گوید: (و گیلگمشِ قهرمان، به شخصه نامش به بیشتر آداب امتهای کهن یا اینکه اعمالش به قهرمانان ملتهای دیگر مانند هرقل و اسکندر و ذی القرنین و قهرمان (اودیسون وی اودیسا) نسبت داده شدند، منتقل شد). حماسه ی گیلگمش- طه باقر

و نیز می گوید: (بسیار عجیب است، این گیلگمش که بعنوان ضرب المثل در نزد قهرمانان امتهای دیگر یاد می شود، کیست؟).

و شارل می گوید: (و مصریها -در زمان کهن- شخصیتی که ما در صدد آن هستیم را شناختند. آنها در بیابان نیل در کوه اراک کاردی که تیغ آن از سنگ خارا و نه معدن، و دسته ی آن از عاج است پیدا کردند که بر طرفی از آن عکس یک مرد ایستاده با سنگینی و متانت، و دو گاو نر ایستاده که یکی به طرف راست و دیگری طرف چپ، گرفته است. و این منظر را بر بسیاری از آثار باستانی بابلیان می بینیم که اشاره به کُشتی (گیلگمش) با حیوانات وحشی دارند). افسانه های بابل- شارل

بنابراین گیلگمش تنها شخص عدالتگر و نیکوکار نیست، و تنها پادشاه یا شخصی که در روزی پادشاه خواهد شد نیست، بلکه او شخصیتی جهانی است و مثالی که به آن قهرمانان امتها همانطور که باستان برای ما نقل کرد می باشد. با توجه به اینکه گیلگمش شخصیتی جهانی است پس این تنها امری است که ممکن است وجود نسخه هایی از حماسه های گیلگمش در کشورهای مختلف دیگر به زبانها را تفسیر کند. (و شاید بهترین چیزی که این اثر عظیم در عقلهای فرزندان تمدن قدیم طیف گسترده که در آن منتشر شد را کشف می کند، در جهان کهن باشد. پس در مورد ساکنان عراق کهن تر تداول آن نزد ساکنان قسمت جنوبی و وسط از عراق بسیار بود، و آن قسمتی است که به نام سرزمین سومریان و آکادیان شناخته شد، بلکه همچنین به قسمت شمالی یعنی به سرزمین آشوریان نیز رسید. و نسخه های بسیاری از آن در شهرهای عراق کهن از عهد درخشان تمدن بابلیان در عهد بابلی کهن (سده ی دوم ق.م) پیدا شد. اما در مورد سرزمین آشوریان، آخرین گزارش کاملی که به ما رسید، متنهایی در خزانه ی کتب پادشاه آشوری، آشور پانیبال معروف، پیدا شد..... و در مورد مراکز تمدنهای کهن، در سابق یادآور شدیم که باستان شناسان نسخه های بسیاری از اجزاها در مناطق دور افتاده مانند آناتولی سرزمین اصلی هیتی ها یافتند، و بعضی از این متنها به زبان بابلی کهن نگاشته شده اند، همانطور که ترجمه هایی به دو زبان هیتی و هوری یافت شدند. و جدیداً به اکتشاف جالبی دست پیدا شد و آن نسخه ی بعضی از فصل هایش در یکی از شهرهای کهن فلسطین و آن (مجدو) که در تورات معروف است می باشد، و زمان این نسخه ی کوچک به حدوداً قرن چهاردهم قبل از میلاد باز می گردد). حماسه ی گیلگمش- طه باقر

اینگونه قصه ی حماسی در مطلعش، گیلگمش را توصیف می کند، و همه چیز در مورد او را در سطرهایی اندک به مثابه ی تعریف شخصیت و وظیفه اش مختصر می کند:

لوح اول:
اوست که همه چیز را دید پس به یاد او سرود بخوان ای سرزمینم. و اوست که در مورد همه چیز خبر داد و از طریق آن بهره مند شد. و دانا
اوست که به همه چیز شناخت دارد.
همانا اسرار را دریافت و پوشیده های نهان شده را شناخت، و با اخبار روزهای قبل از طوفان آمد.
همانا به سفرهای دور رفت تا بیماری و خستگی او را فرا گرفت، پس بر سنگ بنا هر آنچه از آن رنج بُرد و تجربه کرد را کشید.

آشکار است که متن شخصی دانا و عالم را توصیف می کند، (همه چیز را دید..... در مورد همه چیز خبر داد..... حکیمِ دانا..... اسرار را دریافت و پوشیده های نهان شده را شناخت). و معملی که هر چقدر با علوم مهم آمد و آن را خواهد کشید جائیکه در بین مردم خواهد ماند، (پس بر سنگ بنا هر آنچه از آن رنج برد و تجربه کرد را کشید).
و اگر به متن دینی که در مورد مهدی (ع) ایراد شد برگردیم می بینیم که امام صادق علیه السلام فرمودند: (علم بیست و هفت حرف است، پس تمامی علومی که پیامبران با آن آمدند دو حرف اند، و مردم به جز این دو حرف نمی دانند، پس اگر قائم ما قیام کرد بیست و پنج حرف دیگر را خارج ساخته و بین مردم منتشر می کند، و دو حرف دیگر را به آنها ضمیمه می کند، پس بیست و هفت حرف تمام را منتشر خواهد کرد). بحار الأنوار: ج52 ص336



متن عربی

المرسى الخامس:
جلجامش أبن ننسونا الام الباكية على دموزي!:
دموزي:
((راح قلبي الى السهل نائحا نائحا
اني انا سيدة أي – انا التي تحطم بلاد الاعداء ،
اني انا ننسونا ام السيد العظيم
اني انا كشتن – انا اخت الفتى المقدس
راح قلبي الى السهل نائحا نائحا
راح الى مكان الفتى،
راح الى مكان دموزي،
الى العالم الاسفل، مستوطن الراعي
راح قلبي الى السهل نائحا نائحا
الى المكان الذي ربط فيه الفتى،
الى المكان الذي احتجز فيه دموزي...
راح قلبي الى السهل نائحا نائحا )) عشتار و مأساة تموز – د. فاضل عبد الواحد علي

جلجامش:
خطاب انكيدو لجلجامش:
((انك الرجل الاوحد،
انت الذي حملتك امك،
ولدتك امك ننسون .....
و رفع أنليل رأسك عاليا على الناس،
و قدر اليك الملوكية على البشر)) ملحمة جلجامش – طه باقر
ملحمة جلجامش يمكن ان نقرأ فيها تاريخ الانسانية الآتي و ليس الماضي كما يتصور بعض شراحها، و يمكن ان نقرأ فيها قصة المنقذ للنوع الانساني من حيوانيته التي كانت - وللأسف - حاضرة على الدوام و بقوة خصوصا في المواجهات الكبرى،
((كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَاراً بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ .........)) الجمعة 5
((كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَث ذَّلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ ...........)) الأعراف 176
((وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنَازِيرَ وَ عَبَدَ الطَّاغُوتَ أُوْلَـئِكَ شَرٌّ مَّكَاناً ...........)) المائدة 60

المنقذ الذي ذاع صيته منذ آلاف السنين و انتقل خبره عبر القارات فوصل من بلاد ما بين النهرين الى شمال افريقيا فنجد صورا رمزية له في الآثار المصرية ((صورة رجل قائم ممسك بكل وقار ثورين قائمين واحد عن يمينه والآخر عن يساره . و هذا منظر نشاهده على عدد كبير من الآثار البابلية ويمثل عادة (جلجامش) في صراعه مع الحيوانات المتوحشة.)) اساطير بابل – شارل فيروللو.

جلجامش في الملحمة (ثلثاه اله) و نجد قصته - وهو صاحب الطوفان الثاني - مرتبطة بقصة جده السومري زيو سو درا (نوح) و البابلي اوتو – نبشتم (نوح) صاحب الطوفان الاول، بل ربما اهم اسفار جلجامش في الملحمة هو سفره ليلتقي بجده نوح - اوتو نبشتم الخالد مع الالهة ويسأله عن السر الذي يمكنه ان يتخلص من ثلثه الانساني ليخلد مع الالهة كجده نوح ع او بعبارة اخرى ليكتب اسمه في سجل الحياة الابدية بجدارة و يكون من الخالدين روحيا فالمسألة متعلقة بروحه فثلثاه اله و اراد ان يجعل ثلثه الباقي كذلك و لا علاقة للامر بالخلود الجسماني كما توهم شراح الملحمة.
نجد جلجامش - في بعض النصوص - واضحاً انه منقذ و رمز للعدالة ينتظره الجميع و يتداولون قصته:
((لازم ابطال اوروك حجراتهم متذمرين شاكين
لم يترك جلجامش ابنا لابيه
و لم تنقطع مظالمه عن الناس ليل نهار
و لكن جلجامش هو راعي أوروك،
السور و الحمى
انه راعينا: قوي و جميل و حكيم
لم يترك جلجامش عذراء لحبيبها

و لا ابنة المقاتل و لا خطيبة البطل.....)) ملحمة جلجامش – طه باقر،
من غير المعقول - كما فهم بعض المختصين بالحضارة السومرية - ان يكون المقصود بهذه المقاطع اعتداء جلجامش على اعراض الناس أو ظلمهم و الا لكانت الملحمة متناقضة تماما فجلجامش وصُف في بدايتها بارقى ما يمكن ان يوصف به حاكم عادل بل في نفس هذه الاسطر وصف بانه حكيم، فكيف يعتدي ملك حكيم على اعراض رعيته ويظلمهم ثم ان الجزء الاتي من الملحمة سيصف جلجامش بوصف مثالي مثل الايثار و الشجاعة و الاخلاص و لهذا فهكذا نصوص اما ان تكون تحريفاً مقصوداً حشر في النص او انها رمزية و بالتالي تحتاج الى تأويل و بيان.

و اذا قرأنا النص بتدبر سنجد ان المراد هو منقذ النوع الانساني من حيوانيته، منقذ النوع الانساني الذي رافقت قصته كل الامم لان الذين يسبقون زمن بعثه اذا لم تكن اممهم مهيأة لاستقباله فعلى الاقل هناك افراد في تلك الامم يمكن ان تنقذهم قصته التي يتداولونها، انه الشخص الذي سيربطهم بالله و سيفتح باب السماء ليسمع كل من يريد ان يسمع وحياً عظيماً يُعَرِفُه بالحقيقة فيشغف بها، الحقيقة التي اظهرتنا من العدم، الحقيقة التي خُلقنا لنعرفها، و لهذا فهو سيشغل الجميع بالله و ليس بشخصه هو، لانه لو شغلهم بنفسه او تركهم ينشغلون به دون ان ينبههم فلن يكون هناك فرق بينه و بين اي طاغية ظالم يريد الشهرة و السمعة.

الآن يمكننا أن نفهم جيدا لماذا (لازم ابطال اوروك حجراتهم متذمرين شاكين)، و لماذا (لم يترك جلجامش ابنا لابيه ... و لم يترك جلجامش عذراء لحبيبها ولا ابنة المقاتل و لا خطيبة البطل)، لانهم جميعا شغفوا بالله و تعلقوا به سبحانه، جاء جلجامش المُخَلِص و فتح لهؤلاء المُخَلَصين، الذين سيكونون في زمن معين، باب وحي عظيم و علمهم كيف يتعلقون بالله و كيف يحبون الله و كيف يسمعون الله في كل شيء و لو رجعت للسومريين لوجدتهم يتشوقون لهذه الامور.
(هو جلجامش الذي معناه: المحارب الذي في المقدمة و الرجل الذي سيكون نواة لشجرة جديدة ).
جلجامش الشخصية المقدسة عند السومريين او الاكاديين – البابليين - الاشوريين وكثير من شعوب العالم القديم يوصف بدقة في ملحمة جلجامش (ثلثان منه اله و ثلثه الباقي بشر) اي ان النور في وجوده غالب على الجانب المظلم او الأنا و لكنه يبحث في النهاية عن سر الخلاص النهائي من هذه الظلمة، و حتى معنى اسم جلجامش دال على مهمته فهو المحارب الذي في المقدمة.

و في الملحمة:
هو: المحارب الذي قتل الشيطان خمبابا،
وهو: المحارب الذي اهان عشتار (الدنيا)،
و هو: المحارب الذي سحق نفسه،
و هو ايضاً الشخص الذي سيكون نواة لشجرة انسانية جديدة تنتصر على حيوانيتها، ( هذا و لا يعلم معنى اسم جلجامش بالضبط . و قد ذكرت بعض النصوص الاكدية معناها "المحارب الذي في المقدمة" . كما ان هناك احتمالا لاسمه السومري معناه (الرجل الذي سيكون نواة لشجرة جديدة) اي (الرجل الذي سيولد أسرة)) طه باقر – ملحمة جلجامش.

لعل اعظم تشويه تتعرض له هذه الملاحم هو اسقاط الشخصيات الملحمية على مصاديق خاطئة نتيجة الاشتباه، كاسقاطها على ملوك وردت اسماؤهم في سجل الملوك، مثلا عندما يتم اسقاط شخصية جلجامش الملحمية على الملك جلجامش رغم اختلاف اسماء الاباء و النسب فهذا تماماً كمن يقول اليوم و هو يقرأ قصة المهدي الملحمية التي ذكرها النبي محمد ص في روايات كثيرة ان هناك ملكاً في دولة بني العباس قبل اكثر من الف عام اسمه المهدي و هو يعتقد ان المقصود بقصة المهدي الاسلامي الملحمية هو ذلك الملك العباسي، و هذا للأسف حصل كثيراً مع جلجامش، مع ان بعض الباحثين المتخصصين في الاثار السومرية صرحوا بأنه لا يصح اعتبار جلجامش الملحمة هو نفسه جلجامش التاريخ بناء على تشابه الأسماء فقط، يقول شارل فيروللو: ((إذن توجد أسباب تجعلنا نؤمن بأنه كان يوجد في زمن قديم جداً ملك اسمه (جلجامش). و هذا الاسم مندرج في لائحة ملوك أوروك – كشفت حديثا- و لكنه ليس في اول القائمة – كما ينتظر – فجلجامش التاريخ لم يؤسس دولة بل كان في عداد ملوك – لا نعرف عنهم شيئاً من الوجهة التاريخية إلا أسماءهم......... و على أية حال، ليس (جلجامش) الذي كتب عنه التاريخ سطرين يسترعي انتباهنا، و لكن (جلجامش) الذي وصلتنا اسطورته الشعرية)) اساطير بابل و كنعان.

ملحمة جلجامش التي كان ملوك سومر و اكاد و أيضا بابل و حتى اشور يضعونها في مكتباتهم و يهتمون بها و كانت عندهم و عند الناس كأنها تعويذة او كتاب مقدس اعتقد انها جديرة بالتأمل و البحث في: هل انها كانت تمثل قصة الشخص الاتي الذي ينتظره السومريون او الاكديون و البابليون و الاشوريون كمنقذ و مخلص؟
يقول طه باقر: ((و البطل جلجامش نفسه انتقل اسمه الى معظم آداب الامم القديمة أو ان أعماله نسبت الى ابطال الامم الاخرى مثل هرقل و الاسكندر و ذي القرنين و البطل أوديسوس في الاوديسة)) طه باقر – ملحمة جلجامش و قال ايضاً ((عجبا من كان جلجامش هذا الذي اصبح مثالا يحتذى به لدى ابطال الامم الاخرى ؟!))

و يقول شارل فيروللو : ((و لقد عرف المصريون – في الزمن القديم – الشخصية التي نحن بصددها إذ عثر في وادي النيل في جبل الاراك على مدية شفرتها من صوان لا من معدن و مقبضها من عاج تحمل على احد وجهيها صورة رجل قائم ممسك بكل وقار ثورين قائمين واحد عن يمينه والآخر عن يساره. و هذا منظر نشاهده على عدد كبير من الآثار البابلية و يمثل عادة (جلجامش) في صراعه مع الحيوانات المتوحشة.)) اساطير بابل – شارل فيروللو

اذن جلجامش ليس مجرد شخص عادل او صالح، و ليس مجرد ملك او سيكون ملكا في يوم ما بل جلجامش شخصية أممية و هو مثال يقتدي به ابطال الامم كما نقلت لنا الاثار، و كون جلجامش شخصية اممية فهذا هو الامر الوحيد الذي يمكن ان يفسر وجود نسخ من ملحمة جلجامش في دول مختلفة و حتى بغير لغاتها ((و لعل خير ما يكشف عن اثرها العظيم في عقول ابناء الحضارات القديمة المدى الواسع الذي انتشرت فيه في العالم القديم. فبالنسبة لسكان العراق الاقدمين لم يقتصر تداولها على سكان القسم الجنوبي و الوسطي من العراق، و هو القسم الذي عرف باسم بلاد سومر و أكد، بل تسربت ايضا الى القسم الشمالي اي الى بلاد اشور. فقد وجدت نسخ كثيرة لها في حواضر العراق القديم من عهد ازدهار الحضارة البابلية في العهد البابلي القديم (الالف الثاني ق. م ) اما بالنسبة لبلاد اشور فان آخر نشرة كاملة وصلت الينا قد وجدت نصوصها في خزانة كتب الملك الاشوري آشور بانيبال الشهيرة......... و بالنسبة لمراكز الحضارات القديمة سبق لنا ان نوهنا بعثور الباحثين على نسخ كثيرة من أجزائها في اقاليم نائية مثل الاناضول، موطن الحضارة الحثية، و قد دون بعض هذه النصوص باللغة البابلية القديمة، كما وجدت أيضا ترجمات الى اللغتين الحثية و الحورية. و حديثا تم اكتشاف مثير لنسخة من بعض فصولها في احدى مدن فلسطين القديمة و هي (مجدو) الشهيرة في التوراة، و يرجع زمن هذه النسخة الصغيرة الى حدود القرن الرابع عشر ق.م. .... )) طه باقر – ملحمة جلجامش.

هكذا تصف القصة الملحمية جلجامش في مطلعها و تلخص كل شيء عن جلجامش في اسطر قليلة هي بمثابة تعريف لشخصية جلجامش و مهمته:

((اللوح الاول :
هو الذي رأى كل شيء فغني بذكره يا بلادي،
و هو الذي خبر جميع الاشياء و افاد من عبرها،
و هو الحكيم العارف بكل شيء،
لقد ابصر الاسرار و عرف الخفايا المكتومة،
و جاء بانباء الايام مما قبل الطوفان،
لقد أوغل في الاسفار البعيدة حتى حل به الضنى و التعب،
فنقش في نصب الحجر كل ما عاناه و ما خبره))

واضح ان النص يصف شخصاً عالماً (رأى كل شيء ..... الذي خبر جميع الاشياء ....... الحكيم العارف...... ابصر الاسرار و عرف الخفايا المكتومة) و مُعَلِماً مهما جاء بعلوم مهمة و سينقشها بحيث انها ستبقى بين الناس (فنقش في نصب الحجر كل ما عاناه و ما خبره) و لو رجعنا للنص الديني الوارد في المهدي نجد الامام الصادق ع يقول: (العلم سبعة و عشرون حرفاً، فجميع ما جاءت به الرسل حرفان فلم يعرف الناس حتى اليوم غير الحرفين، فإذا قام قائمنا أخرج الخمسة و العشرين حرفاً فبثها في الناس، و ضم إليها الحرفين حتى يبثها سبعة و عشرين حرفاً) بحار الأنوار: ج52 ص336.

 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه 1/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت 23:00


لنگرگاه ششم:
گیلگمش شخصیتی دینی:

حماسه ی گیلگمش پر از رازهای نهفته است، در آن رؤیاهای مرموز با بیان معنا در بعضی از رازها وجود دارد، در آن سخن و حوادث رمزدار وجود دارد. مثلاً در جنگ سختی که بین گیلگمش و آنکیدو دایر بود مستقیماً آنکیدو ایستاده و با احترام به گیلگمش می گوید:
تو یگانه مرد هستی، توئی که مادرت تو را حمل کرد، مادرت نانسون تو را بدنیا آورد.....
آنلیل شأنت را بالاتر از مردم قرار داد، و پادشاهی بر مردم را برای تو مقدر ساخت. حماسه های گیلگمش- طه باقر

و سؤالی که مطرح می شود، اگر آنکیدو این را از قبل می دانست، بنابراین چرا با او جنگید؟

بنابراین غیر عاقلانه است که قصد از آن جنگ، جنگ میدانی بین گیلگمش و آنکیدو باشد، بله، ممکن است بگوییم که جنگ عقائدی است که در نهایت آنکیدو را مجبور به اعتراف کرد که گیلگمش پسر نانسون و پسر آنلیل است که وصیت کرد گیلگامش پادشاه شود، و آنکیدو –بعد از جنگ- با این کلمات به روشنی بیان می کند که: آنکیدو، نانسون و آنلیل را مقدس می شمارد، اما اقرار نمی کرد که گیلگامش از نوادگان آنهاست ولیکن الان اقرار نمود: (تو یگانه مرد هستی،مادرت نانسون تو را بدنیا آورد..... و آنلیل شأنت را بالاتر از مردم قرار داد، و پادشاهی بر مردم را برای تو مقدر ساخت).
و همچنین برای همین است که باید حساب رمزدار بودن متن ها را داشته باشیم و گمان نکنیم متنهایی صریح هستند و قصد دقیقاً در معنای لفظی آنهاست، و این در حقیقت طبیعت متنهای دینی در عموم است زیرا که متنهایی از عوالم دیگر می آیند و حاوی حکمت هستند و هدف از آنها گاهی اوقات رساندن رسالتی برای اهلش است و شاید غالباً مُراد از این رمز و نمادها محافظت از دست انتحال کنندگان است که کسی جز صاحبش آنها را نمی داند. رؤیاها مثلاً، متنی دینی هستند که در آن هیچ شکی نیست، و چه کسی از ما شک دارد که رؤیاها غالباً رمزدارند؟

اولین سفر گیلگمش برای قتل شیطان خمبابا و ریشه کنی ظلم و ستم و شر از زمین:
(گیلگمش، آنکیدو را مورد خطاب قرار داد و گفت: در جنگل، خمبابای ترسان سکونت دارد، پس آن را بکُشیم و شر را از زمین ریشه کن سازیم). و قبل از اینکه گیلگمش، شیطان را به قتل رساند رؤیاهای بسیاری می دید که به پیروز اش در مأموریت اول بشارت می داد.

(و در خواب دومم دیدم، کوه نیز سقوط کرد، پس به من برخورد و پایم را زیر کرد، سپس نوری فروزان منبثق شد و نور و درخشندگی اش بر این زمین پخش شد، و من را از زیر کوه بیرون آورد و به من آب نوشانید و قلبم را شاد کرد). حماسه ی گیلگمش

در نزد سومریان هر چیزی که به آن توجه شود اله می باشد، پس دنیا اله است و منیت اله است، و جماعت اله هستند و صالحین مقدسان اله، و لهذا می توانیم کلمه ی اله را به پیامبران یا صالحین یا دنیا یا منیت تبدیل کنیم و در متن تأمل کنیم و حکمتی که درون متن است را بنگریم:
و گیلگمش زبان گشوده به آنکیدو گفت:
ای رفیقم، چه کسی می تواند درجات آسمان را نائل شود؟
و خداوند (صالحین)، به تنهایی با خورشید برای همیشه زندگی می کنند!
اما فرزندان بشر روزهایشان معدود است، و هر آنچه انجام دادند مثل غبار پراکنده است). حماسه ی گیلگمش

و در قرآن:
(وَ قَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُوراً).
(بسا هست كه انبارى از عمل‏ نيك وجود دارد ولى ما آن را مثل غبار پراكنده مى‏ كنيم).


و گیلگمش که دو سومش اله است در نهایت خواست از یک سوم تاریکی اش خلاص شود، پس به طرف کسی که از ظلمت رهایی بخشیده است رفت، و با الهه که او جدش اوتو نبشتم- نوح است ماندگار شد. بنابراین سفر گیلگمش به نوح همانطور که بعضی از خوانندگانش متوهم شدند جهت طلب ماندگاری جسمانی نبود بلکه آن سفری برای ماندگاری روحی بود.

بعد از آنکه به این موارد اشاره کردیم، آیا از انصاف است اگر گفتیم حماسه ی گیلگمش، دینی با سزاواری است و گیلگمش شخصیتی دینی می باشد، شخصی بر ما اعتراض کند.


متن عربی:

المرسى السادس:
جلجامش شخصية دينية:
ملحمة جلجامش مليئة بالرموز، فيها رؤى مرمزة مع بيان معنى بعض رموزها، فيها كلام و احداث مرمزة فمثلا في خضم معركة دائرة بين جلجامش و انكيدو نجد كل شيء يهدأ و مباشرة يقف انكيدو قائلا لجلجامش بكل احترام:
((انك الرجل الاوحد ،
انت الذي حملتك امك،
ولدتك امك ننسون .....
و رفع أنليل رأسك عاليا على الناس،
وقدر اليك الملوكية على البشر)) طه باقر ـ ملحمة جلجامش

و السؤال هنا اذا كان انكيدو يعرف هذا منذ البداية فلماذا قاتله؟!!!.
اذن فمن غير المعقول ان يكون المقصود بتلك المعركة هو صراع بدني بين جلجامش و انكيدو نعم يمكن ان نقول انه صراع عقائدي ادى بأنكيدو ان يعترف في النهاية بأن جلجامش هو ابن ننسون وابن أنليل الذي أوصى أن يكون جلجامش ملكا، و نطق انكيدوا - بعد الصراع - بهذه الكلمات يبين بوضوح ان انكيدوا يقدس ننسون و أنليل و لكنه لم يكن يقر أن جلجامش من سلالتهم و الان هو يقر ((انك الرجل الاوحد ، انت الذي حملتك امك، ولدتك امك ننسون ..... و رفع أنليل رأسك عاليا على الناس وقدر اليك الملوكية على البشر)) و لهذا ايضا لابد ان نحسب لرمزية النصوص حسابا و لا نعتبرها نصوصا صريحة المقصود بها هو المعنى اللفظي تماما، و هذه في الحقيقة تكاد تكون طبيعة للنصوص الدينية عموماً لأنها نصوص آتية من عوالم اخرى و تحوي حكمة و الهدف منها بعض الاحيان ايصال رسالة الى اهلها و ربما في كثير من الاحيان يُراد حمايتها من المنتحلين، بهذه الرموز التي لا يعرفها سوى اصحابها، فالرؤى مثلا هي نص ديني و لا شك، و من منا يشك بأن الرؤى مرمزة في كثير من الاحيان؟!.

رحلة جلجامش الاولى لقتل الشيطان خمبابا و إزالة الجور و الظلم و الشر من الأرض:
(( فخاطب جلجامش انكيدو و قال له: يسكن في الغابة خمبابا الرهيب فلنقتله كلانا ونزيل الشر من الارض)) و قبل ان يقتل جلجامش الشيطان يرى رؤى كثيرة تبشره بنجاح مهمته الاولى :
((...و رأيت في حلمي الثاني الجبل يسقط ايضا فصدمني و مسك قدمي ثم انبثق نور وهاج طغى لمعانه و سناه على هذه الارض فإنتشلني من تحت الجبل و سقاني الماء فسر قلبي )) ملحمة جلجامش
كل ما يُأله له عند السومريين فهو اله فالدنيا اله و الانا اله و الجماعة اله و الصالحين المقدسين الهة لهذا فيمكننا ان نبدل كلمة اله بالانبياء او الصالحين أو الدنيا أو الانا و نتدبر النص و نرى الحكمة التي يزخر بها النص:
(( و فتح جلجامش فاه و قال لانكيدو:
يا صديقي، من الذي يستطيع ان يرقى اسباب السماء؟
و الالهة (الصالحين) وحدهم هم الذين يعيشون الى الابد مع شمش،
أما ابناء البشر فأيامهم معدودات،
و كل ما عملوا هواء عبث)) ملحمة جلجامش

و في القرآن: (وَ قَدِمْنَا إِلَى مَا عَمِلُوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْنَاهُ هَبَاء مَّنثُوراً).
و جلجامش الذي ثلثاه اله في النهاية أراد التخلص من ثلثه المظلم فذهب الى من تخلص من الظلمة و خلد مع الالهة و هو جده اوتو نبشتم – نوح، فرحلة جلجامش الى نوح لم تكن رحلة لطلب خلود جسماني كما توهم بعض قراءها بل هي رحلة لطلب خلود روحي،
بعد كل ما تقدم هل من الانصاف ان يعترض علينا شخص ان قلنا ان ملحمة جلجامش دينية بجدارة و جلجامش شخصية دينية.
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه 1/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت 23:00

لنگرگاه هفتم:
گیلگمش و یوسف (ع):

(گیلگمش در سفر اولش پیروز گشت و شیطان خمبابا را کُشت و به اوروک بازگشت و تاج خود را بر سر کرد تا جنگ دوم با دنیا (عشتار الهه یا نانا) را آغاز کند.
و هنگامی که گیلگمش تاج خود را پوشید، عشتار چشمانش را بالا برد و زیبایی گیلگمش را دید و به او گفت: ای گیلگمش بیا و همسر من باش، و ثمره ات را به من هدیه کن تا از آن بهره مند شوم.
همسر من باش و من همسر تو باشم، مرکبه ای از سنگ لاژورد و طلا برای تو آماده خواهم کرد، با چرخ هایی از طلا و شاخهایی از برونز، و به آن برای کشیدن، از شیاطین صاعقه به جای قاطرهای بزرگ ببند.
و هنگامی که وارد خانه ای می شوی بوی برنج پخش شده را خواهی بویید، اگر به خانه ای وارد شدی پاهایت را چارچوب و ریگ را خواهند بوسید.
پادشاهان و حاکمان و امیران در برابر تو گردن خم می کنند.....
گیلگمش زبان گشود و عشتار با شکوه را پاسخ داد:
اگر با تو ازدواج کنم چه خیری به من نائل می شود؟ تو! تو جز یک مشعل که آتشش در سرما خاموش می شود بیش نیستی، تو مانند دربی ناقص هستی که جلوی نه طوفان را می گیرد و نه باد را.
تو کاخی هستی که درون آن شیرمردان شکست می خورند، تو فیلی هستی که خانه اش را ویران می سازد.
تو قیری هستی که حامل آن را آلوده و مشکی هستی که حامل آن را خیس می کند.
تو سنگ مرمر هستی که دیوارش فرو می ریزد، تو سنگی یشب هستی که دشمنش رو به آن کرده فریب زیبای اش می خورد.
تو دمپایی هستی که پا را می برد، بر عشق کدام یک از عاشقانت پایدار ماندی؟ و از کدام یک از بندگانت برای همیشه راضی شدی؟
و وقتی که عشتار اینها را شنید، بسیار خشمگین شد و به آسمان عروج کرد، عشتار صعود کرد و در محضر پدرش آنو و مادرش آنتم گریه کرد و گفت:
ای پدر من! گیلگمش من را تحقیر و به من اهانت کرد، به من ناسزاء گفت و بخاطر شر و بدی هایم مرا مورد نکوهش قرار داد.
آنو به عشتار با شکوه گفت:
تو او را برانگیز و ناراحت کردی، پس گیلگمش به تو اهانت کرد، و عیب و نقص و شرت را یادآور کرد.
عشتار دهانش را به سخن گشود و به (آنو) گفت: برای من گاوی (نر) آسمانی خلق کن تا گیلگمش را هلاک کند؛ و اگر برای من آن را خلق نکنی درب جهان زیرین (عالم اموات) را درهم خواهم شکست، و آن را تا آخر، باز خواهم کرد و می گذارم مردگان برخیزند و زنده ها را بخورند، و تعداد مردگان بیشتر از زنده ها شود.
آنو دهان گشوده به عشتار با شکوه پاسخ داده گفت:
اگر حاجت تو را برطرف کردم هفت سال خشک خواهند آمد که آذوقه ای نخواهد بود، آیا آذوقه ای که مردم را کفایت کند جمع کرده ای؟
و آیا علفی برای چهارپایان به انبار گذاشته ای؟
عشتار دهان گشوده، و پدرش آنو را پاسخ گفت: خرمنهای غلات برای مردم، و علف برا چهارپایان ذخیره کردم، و اگر هفت سال خشک و بی علف فرا رسیدند من غلات و علف ذخیره کردم که مردم و چهارپایان را کفایت می کند). حماسه ی گیلگمش

و در قرآن:
(وَ رَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَ قَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ) يوسف (قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِي سُنبُلِهِ إِلاَّ قَلِيلاً مِّمَّا تَأْكُلُونَ* ثُمَّ يَأْتِي مِن بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِّمَّا تُحْصِنُونَ* ثُمَّ يَأْتِي مِن بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ). يوسف
(23- و آن [بانو] كه وى در خانه‏ اش بود خواست از او كام گيرد و درها را [پياپى] چفت كرد و گفت بيا كه از آن توام. [يوسف] گفت پناه بر خدا او آقاى من است به من جاى نيكو داده است قطعاً ستمكاران رستگار نمى ‏شوند). (47- گفت هفت‏ سال پى در پى مى‏ كاريد و آنچه را درويديد جز اندكى را كه مى ‏خوريد در خوشه ‏اش واگذاری. 48- آنگاه پس از آن هفت‏ سال سخت مى ‏آيد كه آنچه را براى آن [سالها] از پيش نهاده‏ ايد جز اندكى را كه ذخيره مى‏ كنيد همه را خواهند خورد. 49- آنگاه پس از آن سالى فرا مى ‏رسد كه به مردم در آن [سال] باران مى ‏رسد و در آن آب ميوه مى‏ گيرند).



متن عربی

المرسى السابع:
جلجامش و يوسف ع:
أنتصر جلجامش في رحلته الاولى و قتل الشيطان خمبابا و عاد الى اوروك ولبس تاجه لتبدأ معركته الثانية مع الدنيا (الالهة عشتار أو أنانا):
(( و لما لبس جلجامش تاجه رفعت عشتار الجليلة عينيها و رمقت جمال جلجامش فنادته: تعال يا جلجامش و كن عريسي،
و هبني ثمرتك اتمتع بها،
كن زوجي و اكون زوجك،
سأعد لك مركبة من حجر اللازورد و الذهب،
و عجلاتها من الذهب و قرونها من البرونز،
و ستربط لجرها شياطين الصاعقة بدلاً من البغال الضخمة،
و عندما تدخل بيتنا ستجد شذى الارز يعبق فيه،
اذا دخلت بيتنا فستقبل قدميك العتبة و الدكة،
سينحني لك الملوك و الحكام و الامراء ......
ففتح جلجامش فاه و اجاب عشتار الجليلة و قال: .......
اي خير سأناله لو تزوجتك؟
انتِ!
ما انتِ الا الموقد الذي تخمد ناره في البرد،
انتِ كالباب الناقص لايصد عاصفة و لا ريحا،
انتِ قصر يتحطم في داخله الابطال،
انتِ فيل يمزق رحله،
انتِ قير يلوث من يحمله وقربة تبلل حاملها،
انتِ حجر مرمر ينهار جداره،
انتِ حجر يشب يستقدم العدو و يغريه،
و انتِ نعل يقرص قدم منتعله،
اي من عشاقك من بقيت على حبه ابدا؟
و اي من رعاتك من رضيت عنه دائما؟ .................
و لما سمعت عشتار هذا استشاطت غيظا و عرجت الى السماء،
صعدت عشتار و مثلت في حضرة ابيها آنو و امها آنتم فجرت دموعها و قالت:
يا ابي ان جلجامش قد عزرني و اهانني،
لقد سبني و عيرني بهناتي و شروري،
ففتح آنو فاه و قال لعشتار الجليلة :
انت التي تحرشت فاهانك جلجامش،
و عدد مثالبك و هناتك،
ففتحت عشتار فاها و قالت ل ( آنو ) اخلق لي يا ابت ثورا سماويا ليهلك جلجامش،
و اذا لم تخلق لي الثور السماوي فلاحطمن باب العالم الاسفل،
و افتحه على مصراعيه و اجعل الموتى يقومون فياكلون كالاحياء،
و يصبح الاموات اكثر عددا من الاحياء،
ففتح آنو فاه و اجاب عشتار الجليلة و قال:
لو لبيت طلبك لحلت سبع سنين عجاف لا غلة فيها،
فهل جمعتِ غلة تكفي الناس؟،
و هل خزنت العلف للماشية؟
فتحت عشتار فاها و اجابت آنو اباها قائلة لقد كدست بيادر الحبوب للناس و خزنت العلف للماشية،
فلو حلت سبع سنين عجاف فقد خزنت غلالاً و علفاً تكفي الناس و الحيوان )) ملحمة جلجامش،
و في القرآن: ((وَ رَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الأَبْوَابَ وَ قَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوَايَ إِنَّهُ لاَ يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ)) يوسف ((قَالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَمَا حَصَدتُّمْ فَذَرُوهُ فِي سُنبُلِهِ إِلاَّ قَلِيلاً مِّمَّا تَأْكُلُونَ* ثُمَّ يَأْتِي مِن بَعْدِ ذَلِكَ سَبْعٌ شِدَادٌ يَأْكُلْنَ مَا قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاَّ قَلِيلاً مِّمَّا تُحْصِنُونَ* ثُمَّ يَأْتِي مِن بَعْدِ ذَلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ * )) يوسف

 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: شنبه 2/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت 20 به وقت ایران


عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ عَلَیْها رَقیباً وَخَسِرَتْ صَفْقَهُ عَبْدٍ لَمْ تَجْعَلْ لَهُ مِنْ حُبِّکَ نَصیباً، اِلهى اَمَرْتَ بِالرُّجُوعِ اِلَى الاْ ثارِ فَارْجِعْنى اِلَیْکَ بِکِسْوَهِ الاَْنْوارِ وَهِدایَهِ الاِْسْتِبصارِ حَتّى اَرْجِعَ اِلَیْکَ مِنْها کَما دَخَلْتُ اِلَیْکَ مِنْها مَصُونَ السِّرِّ عَنِ النَّظَرِ اِلَیْها وَمَرْفُوعَ الْهِمَّهِ عَنِ الاِْعْتِمادِ عَلَیْها اِنَّکَ عَلى کُلِّشَىٍْ قَدیرٌ.

كور باد ديده ‏اى كه تو را بر آن ديده‏ بان نبيند و زيانكار باد تجارت بنده ‏اى كه از محبّتت براى او سهمى قرار نداده‏ اى، خدايا مرا به رجوع به آثار فرمان دادى، پس مرا به پوششى از انوار و هدايتى بصيرت‏ جو به سوى خود بازگردان، تا از آنها به سويت بازگردم‏ همانطور كه از آنها به بارگاهت بار يافتم، با نگاه دارى نهادم از نگاه به آنها و برگرفتن همّتم از اعتماد بر آنها، همانا تو بر هر چيز توانايى.




 

يـوسف الأنصار

Guest
تاريخ ارسال: يكشنبه 03/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت یازده


لنگرگاه هشتم:
در آنجا کسانی هستند که در سفر جاودانگی افتاده یا لغزش می خورند:


روشن ساختم که سفر گیلگمش در مورد جاودانگی روحی و زندگی اُخروی جاودان و نه جاودانگی جسمی که هلاک می شود است که حتی بی خردان به هلاک آن یقین دارند صحبت می کند، پس چه رسد به گیلگمش که در حماسه به حکیم و دانای به حقائق امور وصف شده است، و با اینکه جاودانگی و مرگ یاد شده در قصه مُراد از آن جاودانگی و مرگ روح است، پس مرگ آنکیدو نیز خواهد بود، و آنکیدو نتوانست سفر جاودانگی را بدون سقوط یا لغزش در راه و ارتکاب گناهان و مخالفت با وصیه های گیلگمش به او، به اتمام برساند، پس نتیجه این بود که در چنگال عالم زیرین یا سفلی (عالم اموات) بیفتد، و گیلگمش سعی بر نجات او از چنگال عالم اموات و سرپا برگرداندن ایشان از لغزشش داشت.
آنکیدو به عالم اموات سقوط کرد، الا اینکه او به سخن سرورش گوش نمی دهد.
و لباسهای پاکیزه ای پوشید، پس اصحاب قدرت به او هجوم کردند گویی که دشمنند.
و بدنش را با روغن جام تازه مسح کرد، پس بر اثر بوی آن اطراف او جمع شدند.
و عصای خود را به عالم اموات افکند، و کسانی که عصا به آنها خورد به او خیره شدند.
و عصائی به دست گرفت، و شبح های مردگان از اطراف او با اضطراب دور شدند.
و دمپائی پوشید، و صدائی در عالم اموات ایجاد کرد.
و همسری که آن را دوست داشت را بوسید، و به همسری که از او متنفر شد سیلی زد.
و پسری که آن را دوست داشت را بوسید، و به پسری که از او متنفر شد سیلی زد.
-پس صیحه ی عالم اموات به شدت او را در بر گرفت.
.............
.............
همان عالم اموات است که او را به شدت می گیرد. سومریان- سموئیل کریمر ص 288

قصه ی مرگ آنکیدو و دفنش بر اساس ارجحترین احتمالات از اصل بابلی و نه سومری است. به موجب شعر تحت عنوان "گیلگمش و آنکیدو و عالم اموات" آنکیدو بصورت مرگی که از شناخت داریم نمرده است بلکه در عالم اموات (کور) او را اسیر کرد، و او همان شیطان موکول به عالم اموات و شبیه به اژدها است، زیرا که او دانسته مرتکب گناه مربوط به عالم اموات شد. و بابلیان مؤلفان (حماسه ی گیلگمش) حادثه ی مرگ "آنکیدو" را اختراع کردند تا داستانی دراماتیک (تئاتری) بر اساس تلاش گیلگمش و درخواست دستیابی به جاودانگی که این اوج دراماتیک در شعر را می رساند، را مهیاء سازند............ ولیکن هر چه باشد، شعرای بابلیان تنها کپی برداران و مقلدان کورکورانه برای ماده ی سومری نمی باشند. بلکه در واقع آنها در مضمونش تغییر و تبدیل کردند و ترکیب و هیئت آن را کاملاً تغییر دادند تا با سرشت و میراث خود هماهنگ و ملائم باشد، جائیکه چیزی جز هسته ی سومری اصلی باقی نماند). از لوح های سومری- سموئیل کریمر- ص 373-323



متن عربی

المرسى الثامن:
هناك من يسقط أو يتعثر في رحلة الخلود:

بينت ان رحلة جلجامش تتكلم عن الخلود الروحي و الحياة الاخروية الخالدة و ليس عن خلود جسد فانٍ يعلم السفهاء بفناءه فكيف بجلجامش الذي يوصف في الملحمة بانه حكيم و عارف بحقائق الأمور و بما ان الخلود و الموت المذكور في القصة يراد منه خلود و موت الروح فيكون موت أنكيدو كذلك فلم يتمكن انكيدو من اتمام رحلة الخلود دون ان يسقط أو يتعثر في الطريق و يرتكب المحرمات و يخالف وصايا جلجامش له فتكون النتيجة انه سقط في براثن العالم الأسفل و يحاول جلجامش انقاذه من براثن العالم الأسفل و اقامته من عثرته:
((هبط أنكيدوا إلى العالم السفلي،
إلا انه لم يلتزم بكلمات سيده-
و لبس ثيابا نظيفة،
فهجم أصحاب السلطة عليه كانهم أعداء،
و مسح جسمه بزيت الكأس العذب،
فتجمعوا من حوله من جراء رائحته،
و رمى عصا الرماية في العالم السفلي،
فأحدق به أولئك الذين أصيبوا بها،
و حمل عصا بيده،
فأضطربت أشباح الموتى من حوله
و لبس نعلا في قدميه،
و احدث صوتاَ في العالم السفلي،
و قبل الزوجة التي احبها،
و صفع الزوجة التي كرهها،
و قبل الإبن الذي احبه،
و صفع الإبن الذي كرهه،
فأمسكت به صيحة العالم السفلي بقوة-
............
.............
إنه لم يسقط في المعركة مكان الرجولة
إن العالم السفلي هو الذي يمسك به بقوة)) السومريون – صموئيل نوح كريمر ص288

(( ان قصة موت انكيدو و دفنه هي على ارجح الاحتمالات من اصل بابلي غير سومري. فبموجب القصيدة المعنونة "جلجامش و انكيدو و العالم الاسفل" لم يمت انكيدو موتا بالمعنى المألوف للموت و انما احتجزه في العالم الاسفل (كور)، و هو ذلك الشيطان الموكل بالعالم الاسفل و الشبيه بالتنين، لأنه ارتكب المحرمات الخاصة بالعالم الاسفل، و هو عارف بها. و لقد اخترع مؤلفوا "ملحمة جلجامش" البابليون حادث موت "انكيدو" ليهيئوا الباعث القصصي الدراماتيكي على سعي جلجامش و نشدانه الخلود و هو ما يؤلف الذروة الدرامتيكية في القصيدة .............. و لكن مهما كان الحال فان الشعراء البابليين لم يكونوا باية حال من الاحوال مجرد مستنسخين و مقلدين تقليداَ اعمى للمادة السومرية. بل الواقع انهم بدلوا و غيروا في مضمونها و كيفوا تركيبها و هيئتها الى درجة جسيمة لتلائم مزاجهم و تراثهم، بحيث لم يبق ما يميز منها الا النواة السومرية الاصلية)) من الواح سومر – صموئيل نوح كريمر - ص373 323

 

يـوسف الأنصار

Guest
تاريخ ارسال: يكشنبه 03/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت يازده


لنگرگاه نهم:
سفر گیلگمش به جدش نوح (ع):

و سفر گیلگمش به جدش نوح (اوتو-نبشتم) آغاز می شود، و در این سفر جاودانگی را طلب می کند:
جاودانگی روح و نه جاودانگی بدن، پس گیلگمش از ابتدا می دانست که جاودانگی برای بدن وجود ندارد، و سخنی که گذشت: (و خداوند (صالحین)، به تنهایی با خورشید برای همیشه زندگی می کنند! اما فرزندان بشر روزهایشان معدود است، و هر آنچه انجام دادند مانند غبار پراکنده می شود).
و جدش نوح سالیان است که مرده است و او این را بهتر می داند، بنابراین، سفرش، سفری به عالمی دیگر است و در این سفر گیلگمش بر نفس خود پا می گذارد و جاودانگی که بخاطر آن سفر کرد را تحقق می بخشد. مُرادش را در همان سفر و حتی قبل از اینکه به جدش نوح (اوتو-نبشتم) برسد را تحقیق می بخشد: (موهایم را آزاد می کنم و پوست شیر خواهم پوشید و در صحراها سرگردان می شوم). حماسه ی گیلگمش

و گیلگمش وارد عالم حقیقت می شود، و در سفر به جدش اوتو-نبشتم (نوح) امور را همانطور که هستند می بینید.

همانا به کوه "میشو" رسید، که هر روز مشرق و مغرب خورشید را نگهبانی می کند. و آن کوهی که ارتفاعش به آسمان می رسد.
و در پایین، سینه اش به عالم اموات می رسد، و دربش را "بشر عقربی" نگهبانی می کند، آنهائی که ترس وارد دل کرده و نگاهشان مرگ است، و شکوه ترسناکشان بر کوه ها طغیان می کند.
کسانی که خورشید را در شروق و غروبش نگهبانی می کنند.
و هنگامی که گیلگمش آنها را دید از خوف و ترس صورتش زرد شد، اما او دلیری کرد و به نزدیکی آنها جلویشان آمد.
"مرد عقربی" همسرش را صدا زد و به او گفت:
آن کس که به طرف ما آمد بدنش از ماده الهه است!
همسرش به او پاسخ داد و گفت:
آری، دو سومش اله و یک سوم دیگر بشر است.
سپس "مرد عقربی" گیلگمش را صدا زد، و نسل آلهه را با این کلمات مورد خطاب قرار داد:
چه چیزی تو را به این سفر دور وادار ساخت؟
و چرا این راه را پیمودی و راه های دریائی سخت و دشوار را گذرانده به طرفم آمدی،
پس دلیل آمدنت به طرف من را روشن ساز.
گیلگمش پاسخ داد:
به قصد پدرم اوتو-نبشتم (نوح) آمده ام،
که در جمع آلهه وارد شد*
آمده ام تا از راز زندگی و مرگ بپرسم*
مرد عقربی دهان گشوده و خطاب به گیلگمش کرد و گفت:
ای گیلگمش، در گذشته کسی نتوانست این کار را انجام دهد.
کسی نتوانست از راه های پر فراز و نشیب کوه ها عبور کند.
زیرا که داخل آنها تاریکی مطلق در مسافت دوازده ساعت مضاعف است که نوری وجود ندارد............. جزئی ناممکن از حماسه
گیلگمش پاسخ گفت: عزم خود را بر رفتن جزم کردم ولو با غم و درد*
و در سرما و گرما و در حسرتها و گریه*
اکنون درب کوه ها را برای من بگشا،
مرد عقربی دهان گشوده به گیلگمش پاسخ داد:
بگذر ای گیلگمش و مترس، به تو اجازه دادم که از کوه های "میشو" بگذری،
و خواهانم که کوه ها و غم و اندوه های آن را بگذرانی،
و پاهایت دوباره تو را به سلامت باز گردانند،
و اینک درب کوه در جلوی تو باز است. حماسه ی گیلگمش- طه باقر ص 76-75

و سفر گیلگمش ادامه پیدا می کند، و به صاحب مشروب فروشی (زن) می رسد و گویا که نماد مستی مردم به دلباختگی دنیا و منیت است. و صاحب مشروب فروشی او را به دنیا و همت ورزیدن به خود و خودداری از سفر خسته کننده به جهت جاودانگی دعوت می کند، صاحب مشروب فروشی در پاسخ به گیلگمش گفت:
زندگی که به دنبال آن هستی را نخواهی یافت.
هنگامی که آلهه، بشر را آفرید مرگ بر بشریت را مقدر ساخت.
و آن به زندگی چیره شد*
اما تو ای گیلگمش شکمت را پر بگردان*
و شب و روز شاد و مسرور باش*
و شادی و سرور را هر روز از روزهایت برپا کن*
و شب روز برقص و بازی کن*
و جامه هایت را تمیز و پاک بگردان*
و سرت را شستشو ده و در آب استحمام کن*
و طفلی که دست تو را می گیرد را در ناز و نعمت بپروران*
و همسری که در بین دستان تو است را شاد گردان*
و این است سهم بشر.
اما گیلگمش خطاب به صاحب مشروب فروشی گفت:
ای صاحب مشروب فروشی راه به اوتو-نبشتم از کجاست،
به من بگو چگونه به او دست پیدا کنم؟
اگر رسیدن به او ممکن است، من حتی از دریاها عبور خواهم کرد،
و اگر رسیدن به او غیر ممکن باشد، در صحراها خود را سرگردان خواهم نمود. حماسه ی گیلگمش- طه باقر ص 82-79

و این کلمات آخر، گویی که موسی (ع) در قران معانی آنها را از گیلگمش برگرفته است، پس گفت:
(...لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا)، (به جوان [همراه] خود گفت دست بردار نيستم تا به محل برخورد دو دريا برسم هر چند سالها[ى سال] سير كنم). الکهف: 60
و سفر گیلگمش ادامه پیدا می کند تا به جدش اوتو-نبشتم (نوح ع) رسید، و جدش قصه ی طوفان را برای گیلگمش بازگو می کند و با این حال گیلگمش راز زندگی، از جدش را می شناسد.

اوتو-نبشتم به گیلگمش گفت:
مرگ بی رحم است و رحم نمی کند،
چه هنگام خانه ای ساختیم که برای همیشه جاودان بماند؟
چه هنگام قراردادی را مُهر کردیم که برای همیشه جاودان بماند؟
و آیا برادران با هم میراث خود را تقسیم می کنند تا برای همیشه بماند؟
و آیا نفرت برای همیشه بر روی زمین خواهد ماند؟
و آیا همیشه رود طغیان می کند و سیل به جا می گذارد؟
و پروانه نمی تواند از پیله اش خارج شود تا خورشید را ببیند و تا مرگ او فرا رسد.
و دوام و جاودانگی از کهن نبود.
و چه بسیار بین خوابیده و مرده شباهت است.
آیا به نظر نمی رسد که مرگ است؟
چه کسی می تواند بین غلام و آقا هنگام فرا رسیدن اجلشان تمییز کند؟ حماسه ی گیلگمش- طه باقر ص 87

حماسه ها و قصه ها و شعرهای سومریان ثابت می کنند که قصه ی دین الهی در نزد سومریان با جزئیات و شخصیات و رازها قبل از دیانتهای یهودیت و مسیحیت و اسلام موجود و کامل است. بنابراین در لوح های سومری گِلین اله حقیقی یکتا و ایمن کننده و نگهبان بر همه چیز می بینیم، و در نزد آنها عقائد و اخلاق و ناموس مقدس و عبادت و روش آن، و پیروزی بر شیطان و بر دنیا و منیت و حب ذات را نیز می بینیم. بنابراین این تمامی دین است در نزد سومریان از الف تا یاء، پس آن را از کجا آوردند؟ از کجا این نظم و ترتیبات پیچیده که ناگهان در تاریخ سرزمین ما بین النهرین ظهور کرد را آوردند؟
حقیقتی که هر عاقل آن را می بیند مانند خورشید نمایان و روشن است، و آن این است که در آنجا جهش فرهنگی و تمدنی است که فرهنگ و تمدن سومری آن را برای ما ظاهر ساخت، و هر کس خواهان انکار آنچه بدان اشاره شد، گردد، به او مربوط می شود.
و در هر حال برای تفسیر این جهش فرهنگی توضیح و نظریاتی قرار دادم، و اگر امر اینگونه نبود، نظریه ی آمدن موجودات از فضاء را مطرح نمی ساختند، و باعث تعجب است، کسانی که علت تکامل انسان را آمدن موجودات فضائی با بشقاب پرنده ها و توانائی های کیهانی که اثری از آنها بر روی زمین نمی بینیم را می پذیرند تا این جهش فرهنگی را تعلیل کنند، و قبول نمی کنند که نفس آدم در بدن دمیده شد و تکامل پیدا کرد و به سطح تکامل بیشتری در خلق و نظم و توانائی بر فکر و ادراک دست یافت.



متن عربی

المرسى التاسع:
رحلة جلجامش الى جده نوح ع:
و تبدأ رحلة جلجامش الى جده نوح (اوتو- نبشتم) و التي يطلب فيها الخلود،
خلود الروح و ليس خلود الجسم، فجلجامش منذ البداية يعرف ان لا خلود للجسم فقد مر قوله ((و الالهة (الصالحين) وحدهم هم الذين يعيشون الى الابد مع شمش أما ابناء البشر فأيامهم معدودات و كل ما عملوا هواء عبث)) و جده نوح ميت منذ زمن بعيد و هو يعلم هذا جيداَ اذن هي رحلة الى العالم الاخر و في هذه الرحلة يسحق جلجامش نفسه فيحقق الخلود الذي سافر في طلبه. يحقق مراده في نفس الرحلة وحتى قبل ان يصل الى جده نوح (اوتو – نبشتم): ((سأطلق شعري و سألبس جلد الاسد و اهيم على وجهي في البراري)) ملحمة جلجامش

و يدخل جلجامش عالم الحقيقة ويرى الامور على ما هي في رحلته الى جده اوتو – نبشتم (نوح ع):
(( لقد بلغ جبل "ماشو"
الذي يحرس كل يوم مشرق الشمس و مغربها،
و الذي يبلغ علوه سمك السماء
و في الاسفل ينحدر صدره الى العالم الاسفل،
و يحرس بابه "البشر العقارب"
الذين يبعثون الرعب و الهلع و نظراتهم الموت
و يطغى جلالهم المرعب على الجبال،
الذين يحرسون الشمس في شروقها و غروبها،
و لما ابصرهم جلجامش اصفر وجهه خوفاَ و رعبا،
و لكنه تشجع و اقترب امامهم
فنادى "الرجل العقرب" زوجته و قال لها:
ان الذي جاء الينا جسمه من مادة الالهة،
فأجابت زوجة "الرجل العقرب" زوجها و قالت:
اجل ان ثلثيه اله و ثلثه الاخر بشر،
ثم نادى "الرجل العقرب" جلجامش
و خاطب نسل الالهة بهذه الكلمات:
مالذي حملك على هذا السفر البعيد؟
و علام قطعت الطريق و جئت الي عابرا البحار الصعبة العبور،
فأبن لي القصد من المجيء الي
فاجابه جلجامش قائلا:-
اتيت قاصدا ابي (اوتو – نبشتم) (نوح)
الذي دخل في مجمع الالهة *
جئت لأسأله عن لغز الحياة و الموت *
ففتح الرجل العقرب فاه و قال مخاطبا جلجامش :
لم يستطع احد من قبل ان يفعل ذلك يا جلجامش
لم يعبر احد من البشر مسالك الجبال
حيث يعم الظلام الحالك في داخلها مسافة اثنتي عشرة ساعة مضاعفة و لا يوجد نور ........جزء مخروم من الملحمة .......
فاجاب جلجامش: عزمت على ان اذهب و لو بالحزن و الآلام *
و في القر و الحر و في الحسرات و البكاء *
فأفتح لي الآن باب الجبال،
ففتح الرجل العقرب فاه و اجاب جلجامش:
مر يا جلجامش و لا تخف،
فقد اذنت لك ان تعبر جبال "ماشو"،
و عساك ان تقطع الجبال و سلاسلها،
و عسى ان تعود بك قدماك سالما،
و ها هو باب الجبل مفتوح امامك،)) طه باقر ـ ملحمة جلجامش ص75 ـ 76.
تستمر رحلة جلجامش و يمر بصاحبة الحانة و كأنها رمز لسكر الناس بحب الدنيا و الانا فتدعوه صاحبة الحانة الى الدنيا والاهتمام بنفسه و ترك هذا السفر المتعب في طلب الخلود،
((فاجابت صاحبة الحانة جلجامش قائلة له:
ان الحياة التي تبغي لن تجد
اذ لما خلقت الالهة البشر قدرت الموت على البشرية
و استاثرت هي بالحياة*
اما انت يا جلجامش فاجعل كرشك مملوءا *
و كن فرحاً مبتهجاً ليل نهار*
و اقم الافراح في كل يوم من ايامك
و ارقص و العب ليل نهار*
و اجعل ثيابك نظيفة زاهية *
و اغسل رأسك و استحم في الماء *
و دلل الطفل الذي يمسك بيدك *
و افرح الزوجة التي بين احضانك*
و هذا هو نصيب البشر،
و لكن جلجامش اردف مخاطبا صاحبة الحانة:
يا صاحبة الحانة اين الطريق الى اوتو – نبشتم
دليني كيف اتجه اليه؟
فاذا امكنني الوصول اليه فانني حتى البحار ساعبرها،
و اذا تعذر الوصول اليه فسأهيم على وجهي في البراري،)) طه باقر ـ ملحمة جلجامش ص79 ـ 82
هذه الكلمات الاخيرة كأن موسى ع في القرآن قد اقتبس معناها من جلجامش فقال: (( ..لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً)) الكهف 60
و تستمر رحلة جلجامش حتى يصل الى جده اوتو – نبشتم (نوح ع) و يروي له جده قصة الطوفان و يعرف جلجامش من جده سر الحياة:
(( قال اوتو – نبشتم لجلجامش:
ان الموت قاس لا يرحم
متى بنينا بيتا يقوم الى الابد؟
متى ختمنا عقدا يدوم الى الابد؟
و هل يقتسم الاخوة ميراثهم ليبقى الى آخر الدهر؟
و هل تبقى البغضاء في الارض الى الابد؟
و هل يرتفع النهر و ياتي بالفيضان على الدوام؟
و الفراشة لا تكاد تخرج من شرنقتها فتبصر وجه الشمس حتى يحل اجلها
و لم يكن دوام و خلود منذ القدم
و يا ما اعظم الشبه بين النائم و الميت!
الا تبدو عليهما هيئة الموت؟
من ذا الذي يستطيع ان يميز بين العبد والسيد اذا جاء اجلهما؟)) طه باقر ـ ملحمة جلجامش ص87
الملاحم و القصص السومرية و القصائد تثبت ان قصة الدين الالهي موجودة و مكتملة عند السومريين بكل جزئياتها و شخصياتها و رموزها قبل الديانة اليهودية و المسيحية و الاسلامية فنجد في الرقم الطينية السومرية الاله الحقيقي الواحد المهيمن على كل شيء و نجد عندهم العقائد و القيم الاخلاقية و النواميس المقدسة و العبادة و طرقها و سبل الانتصار على الشيطان و على الدنيا و على الانا و حب الذات اذن فهو الدين كله من الفه الى ياءه عند السومريين فمن اين اتوا به؟ من اين جاءوا بهذه المنظومة المعقدة التي ظهرت مكتملة فجأة في تاريخ بلاد ما بين النهرين؟ الحقيقة التي يراها كل عاقل ظاهرة كالشمس ان هناك قفزة ثقافية و حضارية اظهرتها لنا الثقافة و الحضارة السومرية فمن يريد ان ينكر بعد كل ما تقدم فهذا شأنه و عموماً فقد وضعت اطروحات و نظريات لتفسير هذه القفزة الثقافية و لو كان الامر ليس كذلك لما وصل الامر الى ان توضع نظرية قدوم كائنات من الفضاء و العجب كل العجب ممن يقبل ان سبب تطور الانسانية هو قدوم كائنات فضائية بمركباتهم و قدراتهم الكونية التي لا نرى لها اثراً على الأرض لكي يعلل هذه القفزة الثقافية و لا يقبل ان نفس آدم نفخت في جسم فتطور و انتقل الى مستوى أرقى في الخلق و التنظيم و القدرة على التفكير و الإدراك.
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاريخ ارسال: يكشنبه 03/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت يازده


لنگرگاه دهم:
سومریان و حاکمیت خدا:


دکتر کریمر در مورد حکومت می گوید: (حکومت-اولین پارلمان با دو مجلس- رشد انسان از لحاظ اجتماعی و روحی غالباً سرگرمی است و آرام، بگشته، و دنبال کردن و رسیدن به آن سخت و دشوار است. و ممکن است شجره ی تکامل جدا شده و دور از دانه ی اصلی با اختلاف هزاران میل و سال شده است. مثلاً شیوه ی زندگی معروف به اسم دموکراسی و مؤسسات آن یا نظام که آن مجلس سیاسی است، در ظاهر حال به نظر می رسد این نظام محدود به تمدن غرب یا منحصر به آن است، و آن ثمره ای از ثمره های قرون جدید است، بنابراین چه کسی تصور می کند که پارلمانهای سیاسی بیش از هزاران سال پیش و در جهت هائی از عالم که با مؤسسات دموکراتیک مرتبط نیستند الا به ندرت موجود بودند، ولیکن باستان شناس صبور حفاری و کاوش و چاله ها را عمیق و گسترش می دهد، و مطلقاً نمی داند چه خواهد بود و به چه چیزی دست پیدا می کند، و به لطف گروه زحمت کش توانستیم الان فهرست مجلس سیاسی که تقریباً پنج هزار سال-در شرق نزدیک قبل از هر جای دیگر- منعقد بود را بخوانیم.
آری، اولین و کاملترین پارلمان سیاسی شناخته شده در تاریخ انسان در یک جلسه ای جدی در حدود سه هزار قبل از میلاد ثبت شده است. و مانند پارلمان ما متشکل از دو مجلس بود: مجلس سنا و مجلس عوام (نمایندگان مجلس)، که آن هم متشکل از شهروندان مذکر و توانا بر حمل سلاح بود، و پارلمان جنگ تشکیل شد تا در مورد امری خطرناک مربوط به حنگ و صلح تصمیم گیری کند. بر این پارلمان یا مجلس بود که از میان صلح با هر قیمت و جنگ و استقلال انتخابی داشته باشد، و اما مجلس سنا که متشکل از محافظه کاران مجلس است تصمیم خود بر صلح با هر قیمتی که باشد را اعلام کرد، ولیکن پادشاه بر این تصمیم اعتراض کرد سپس بعد از آن امر را بر مجلس عوام عرضه کرد، پس این مجلس جنگ برای آزادی را اعلام کرد و پادشاه این تصمیم را تأیید نمود.
بنابراین در کجای جهان اولین پارلمان یا مجلس برای انسان بود؟
همانطور که گمان می رفت موضع منعقد ساختن آن در غرب در قاره ی اروپا نبود، و مجلس های سیاسی در یونان دموکراتیک و در جمهوری زوما بعد از آن با مدتی طولانی آمد، بلکه آنچه غرابت و شگفتی را افزایش می دهد این است که آن پارلمان کهن در جزئی از آسیا که مردم آن را شرق نزدیک سرزمین طغیانگران و استبدادگران می نامند، جلسه های خود را منعقد ساخت، و آن جزئی از جهان است که در مورد آن گمان می رفت که پارلمانهای سیاسی در آن معروف نیستند.
آری، در آن سرزمین كهنِ معروف به نام سومر واقع در شمال خليج فارس بين رود دجله و فرات کهن ترین مجلس سیاسیِ معروف منعقد شد، بنابراین چه وقت این مجلس فراهم و دایر شد؟ آن در دهه ی سوم قبل از میلاد تجمع کرد. در سرزمین سومریان که آن مطابق با قسمت جنوبی از عراق کنونی است ملتی زندگی می کردند که در آنجا تأسیس و نمو کرد که ترجیحاً آن پیشرفته ترین تمدن در جهان معروف آن زمان بود. د. سموئیل کریمر

ارتباط بین سومریان و حاکمیت خدا امری بود که نه کریمر و نه بسیاری از باستان شناسان آن را درک کردند، زیرا که آنها یا به حاکمیت خدا ایمان نداشتند و یا ملحد بودند و اعتقاد داشتند که دین بدعتی است که سومریان آن را بدعت گذاری کردند و تورات و قران فقط یک عمل نسخه برداری از قصه های سومری خیال پردازی-به نظر آنها- مانند قصه ی طوفان است، و لهذا آنها هنگامی که دیدند پادشاه سومری مسئله ی جنگ را بر دو مجلس یا پارلمان شوری عرضه کرد حکم و جزم کردند که آنچه سومریان انجام می دهند دموکراسی می باشد که شبیه به دموکراسی غربی امروزین است در حالیکه آنچه سومریان انجام می دادند به هیچ عنوان دموکراسی غربی نبود و هیچ ربطی به ممارست دموکراسی غربی ندارد، جائیکه در آنجا متن هایی سومری بسیاری وجود دارند که تأکید بر آن دارند که پادشاه شرعیتش را از تعیین الهی می گیرد. نظام حکم سومری نظامی است که آن را از نوح (ع) و پیامبران (ع) به میراث بردند همانطور که دین الهی را به میراث برده اند، و آنها نظام حکم الهی تحریف شده داشتند همانطور که اصحاب دین الهی تحریف شده ای بودند، پس نظام حکم سومری نه نظام دیکتاتوری بود و نه نظام دموکراسی به معنای دموکراسی غربی معروف امروزین. در نظام حکم سومری در آنجا پادشاهی بود که الهه (خدایان) آن را تعیین می کرد. همانطور که نظام حکم الهی پادشاه یا حکمفرما را خدا تعیین می کند و وظیفه ی این حکمفرما تحقق بخشیدن اراده و اجرای قانون خدا و مراقبت از اجرا و انصاف در حق مظلومین است، و در آنجا هدفی از تعیین حکمفرمای الهی است و آن در حد ذات حکم نیست و لهذا نظام حکم الهی ممکن است حتی با نظارت حاکم تعیین شده از خدا بر اجراء و مراقبت اجرای آن یا دخالت صحیح در هنگام توجه به اشتباه است، و ضروری نیست که خود به شخصه حکم را اجراء کند تا هدف از تعیین تحقق یابد، و مثل این یا نزدیک به این را در در مثال سومری که دکتر سموئیل کریمر آن را ایراد کرد می بینیم، جائیکه در آنجا بر سر حکومت و ادعای تعیین الهی خصومت و نزاع بین کیش و اوروک بود، و حکمفرمای اوروک رأی و نظر شهروندان در مورد جنگ یا صلح را درخواست کرد، اما آن رأی و نظر بر گردن او ملزم نبود، همانطور که پیش از این به آن اشاره کردیم.

(اما اوضاع سیاسی که به موجب آن کهن ترین پارلمان در تاریخ منعقد شد، اخبار آن تدوین شده اند و ممکن است بر این وجه وصف شوند: سرزمین سومریان در دوره ی دهه ی سوم قبل از میلاد در زمانی بسیار دور مانند سرزمین یونانیان بود و متشکل از تعدادی کشور-شهرهایی که از روی رقابت و همچشمی به منظور پیشی گرفتن و خصومت بین خود برای کسب حکمفرمایی و تسلط بر تمامی کشورها با هم نبرد می کنند. و سرزمین کیش از مهمترین این سرزمین ها بود و آن شهری بود که حکمفرمایی را بدست گرفت همانطور که در افسانه های سومریان فوراً از آسمان بعد از طوفان آمده است. ولیکن از میان این کشورها، کشوری بود- شهری دیگر- و آن کشور اوروک واقع در مسافتی دور به جنوب از کیش بود، و در سلطه گری و نفوذ سیاسی شکوه و عظمت بدست می آورد تا جائیکه امر بر این بالغ شد که پادشاهِ حکومتِ کیش برای بدست گرفتن سرزمین سومریان، را تهدید می کردند. پس پادشاه کیش خطورت را احساس کرد و اهل اوروک را به جنگ تهدید کرد چنانچه به پادشاهی او بر آنها اعتراف نکنند. و در این شرایط سخت و دشوار اوروک مجلسی را تشکیل داد یعنی مجلس سنا و مجلس مردان توانا بر حمل سلاح تا در این دو مورد تصمیم گیری کنند: خضوع و اعتراف در برابر پادشاه کیش و برخورداری از صلح، یا بدست گرفتن سلاح و جنگ برای محافظت از استقلال و خودمختاری). از لوح های سومریان- د. کریمر ص 84-83

صحیح است بعضی از پادشاهان سومریان فقط پادشاهانی هستند که مدعی تعیین الهی بودند اما آنچه برای ما حائز اهمیت است، اینکه عموم سومریان به تعیین الهی اعتقاد داشتند، و چیزی که این امر را مورد تأکید قرار می دهد آنچه که به صورت مکرر در لوح های گِلین به ما رسیده است که پادشاهان از نوادگان الهه که آنها را کمک می کند هستند. و در آنجا قصه ای در قرآن است که در سومر یا سرزمین ما بین النهرین اتفاق افتاد که حاکی منازعه ی یکی از پادشاهان مدعی مُلک با ابراهیم خلیل الله (ع) پادشاه انتخاب شده از طرف خدا است:
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَآجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رِبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِـي وَ يُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِـي وَ أُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)، (آيا از (حال‏) آن كس كه چون خدا به او پادشاهى داده بود و بدان مى‏ نازيد، و درباره پروردگار خود با ابراهيم محاجّه مى‏ كرد، خبر نيافتى‏؟ آنگاه كه ابراهيم گفت‏: پروردگار من همان كسى است كه زنده مى‏ كند و مى ‏ميراند. گفت‏: (من هم‏ زنده مى‏ كنم و هم‏ مى‏ ميرانم‏. ابراهيم گفت‏: خداى من خورشيد را از خاور برمى‏ آورد، تو آن را از باختر برآور. پس آن كس كه كفر ورزيده بود مبهوت ماند. و خداوند قوم ستمكار را هدايت نمى‏ كند).

و به هر حال ممکن است به متن های سومریان و آکادیان و بابلیان مراجعه کنیم تا ببینیم این امر در بسیاری از متن ها واضح و روشن است، و آنها به انتخاب و تعیین الهی اعتقاد داشتند، به عبارتی دیگر همانطور که در اعتقاد دین الهی صحیح که در تورات و انجیل و قرآن است. و این به روشنی آشکار می سازد که سومریان دین الهی کهن را به میراث بردند و پایبند تعالیم الهی بودند که مهمترین آنها قوانین شرعی مقدس و جاری ساختن آنهاست، ولیکن بعد از مرور زمان آنچه که همیشه اتفاق می افتد، اتفاق افتاد و آن تحریف دین الهی و غصب مُلک الهی و مقهور کردن شخص برگزیده از طرف خداست، همانطور که در حادثه ی ابراهیم (ع) بدان اشاره شد، که در نهایت مجبور شد سرزمین پدرانش را ترک گوید، و خداوند اراده فرمود که فرزندانش پس از آن با بازگشت فرزندش علی ابن ابی طالب (ع) به سرزمین سومریان و آکاد یا شومریان یا شنعار یا سرزمین ما بین النهرین (عراق) بازگردند.

و این متن هایی هستند که دکتر کریمر از لوح های سومریان نقل کرد، که اعتقاد سومریان به دین الهی و تعیین الهی برای پادشاه یا حکمفرما را تبیان می کند:
(ای سومر ای سرزمین عظیم در بین تمامی سرزمین های جهان، تو با نور ثابت و راسخ غوطه ور هستی، که از شروق آفتاب تا غروب آن قوانین شرعی بین همه ی مردم را منتشر می سازد، به راستی قوانین شرعی مقدست قوانینی برجسته و والا هستند که ممکن نیست ادراک شوند، قلبت عمیق است و اصل و نهاد آن معلوم نمی شود، معرفت درست با آن می آید..... مانند آسمان است که ممکن نیست لمس شود، و پادشاه تاجدار که با تاج ابدی به دنیا می آید، و آقایی که هنگام بدنیا آمدن تاج را برای ابد بر سر خود می گذارد. آقایت آقایی ارجمند است و پادشاهت با الهه (خدایان) آن بر تخت آسمانی می نشیند، به راستی پادشاهت همان کوه عظیم است....). از لوح های سومریان- سموئیل کریمر



متن عربی

المرسى العاشر:
السومريون و حاكمية الله:
يقول د. كريمر في الحكومة ((الحكومة – أول برلمان ذي مجلسين – ان نمو الانسان الاجتماعي و الروحي لهو في الغالب بطئ، منحرف، و يصعب تتبعه و تقصيه. و قد تكون الشجرة المتكاملة النمور منفصلة بعيدة عن بذرتها الاصلية بألوف الاميال و السنين. خذ مثلا أسلوب الحياة المعروف باسم الديمقراطية و مؤسساتها أو نظامها الاساسي و هو المجلس السياسي. ففي ظاهر الحال يبدو هذا النظام و كانه قاصر على حضارتنا الغربية أو احتكار لها، و أنه ثمرة من ثمرات القرون الحديثة، اذ من ذا الذي يتصور ان برلمانات سياسية كانت في الوجود قبل الوف كثيرة من السنين، و في جهات من العالم ليست لها صلة بالمؤسسات الديمقراطية الا فيما ندر و لكن الاثري الصبور ينقب و يتعمق في الحفر و يوسع فيه، و لا يعلم مطلقاً ماذا سيجده و يعثر عليه و بفضل جهود فرقة المعول اصبح في وسعنا الان ان نقرأ سجل مجلس سياسي انعقد قبل نحو خمسة الاف عام – في الشرق الادنى قبل اي مكان اخر.
اجل ان اول برلمان سياسي معروف في تاريخ الانسان المدون قد التام في جلسة خطيرة في حدود 3000 ق.م و لقد كان مثل برلماننا مؤلفا من مجلسين: من مجلس الاعيان اي مجلس الشيوخ و من مجلس العموم (النواب) المؤلف من المواطنين الذكور القادرين على حمل السلاح و كان برلمان حرب دعى للانعقاد ليتخذ قراراً في امر خطير يخص الحرب و السلم. لقد كان عليه ان يختار بين السلم بأي ثمن كان و بين الحرب و الاستقلال فأما مجلس الاعيان الذي كان مؤلفا من الشيوخ المحافظين فانه اعلن قراره انه بجانب السلم مهما كان الثمن. و لكن الملك اعترض على هذا القرار ثم عرض الامر بعد ذلك على مجلس العموم فأعلن هذا المجلس الحرب من اجل الحرية و صادق الملك على قراره.
ففي اي جزء من العالم أول برلمان معروف لدى الانسان؟
لم يكن موضع انعقاده في الغرب في قارة اوربا كما قد تظن فأن المجالس السياسية في بلاد الاغريق الديمقراطية و في زومة الجمهورية جاءت بعد ذلك بزمن طويل بل ان مما يثير الغرابة و الدهشة ان يكون ذلك البرلمان العتيق قد عقد جلساته في ذلك الجزء من آسيا الذي اصطلح الناس عليه تسميته بإسم الشرق الادنى موطن الطغاة و المستبدين المأثور و هو جزء من العالم كان يظن عنه ان المجالس السياسية لم تكن معروفة فيه .
اجل انه في تلك البلاد المعروفة قديماً باسم سومر الواقعة شمال خليج فارس بين نهري دجلة و الفرات تم انعقاد اقدم مجلس سياسي معروف فمتى اجتمع هذا البرلمان؟ انه اجتمع في الالف الثالث ق. م فلقد كان يقطن بلاد سومر و هي تطابق القسم الجنوبي من العراق الحديث شعب أنشأ و نمى ما يرجح ان تكون أرقى حضارة في العالم المعروف آنذاك)) من الواح سومر – د. صموئيل كريمر
العلاقة بين السومريين و حاكمية الله أمر لم يكن لكريمر و لا لكثيرين من علماء الآثار غيره ان يدركوه لانهم اما لا يعتقدون بحاكمية الله أو ملحدين يعتقدون ان الدين ابتدعه السومريون و التوراة و القرآن مجرد عملية استنساخ للقصص السومرية الخيالية – بنظرهم - كقصة الطوفان، و لهذا فهم عندما وجدوا ان الملك السومري يعرض امر الحرب على مجلسين للشورى حكموا و جزموا ان ما يمارسه السومريون ديمقراطية تشبه الديمقراطية الغربية اليوم في حين ان ما كان يمارسه السومريون ليس الديمقراطية الغربية ابدا و لا علاقة لممارستهم بالديمقراطية الغربية حيث ان هناك نصوص سومرية كثيرة تؤكد ان الحاكم يأخذ شرعيته من التنصيب الالهي. ان نظام الحكم السومري هو نظام ورثوه عن نوح ع و عن الانبياء كما ورثوا الدين الالهي، فقد كان لديهم نظام حكم الهي محرف كما كانوا اصحاب دين الهي محرف، فنظام الحكم السومري لم يكن نظاما دكتاتوريا ولا نظاما ديمقراطيا بالمعنى الديمقراطي الغربي المعروف اليوم. في نظام الحكم السومري كان هناك ملك تعينه الالهة. كما ان في نظام الحكم الالهي ملك او حاكم يعينه الله و مهمة هذا الحاكم هي تحقيق ارادة الله و تطبيق قانون الله و انصاف المظلومين فهناك هدف من تعيين الحاكم الالهي هو ليس الحكم بحد ذاته و لهذا فنظام الحكم الالهي يمكن ان يتحقق حتى باشراف الحاكم المعين من الله على التطبيق و مراقبة التطبيق و التدخل للتصحيح عند وجود توجه للخطأ و ليس من الضروري ان يقوم بالحكم بنفسه ليتحقق الهدف من تعيينه و هذا ما نجده او قريبا منه في المثال السومري الذي اورده الدكتور صاموئيل كريمر، حيث كان هناك نزاع بين كيش و اوروك على السلطة و دعوى التنصيب الالهي و قام حاكم اوروك بطلب رأي الشعب باختيار الحرب او السلم و لكنه لم يكن رأياً ملزماً له كما هو واضح في ما تقدم.
((أما الاوضاع السياسية التي استوجبت انعقاد اقدم برلمان في التاريخ مدونة أخباره فيمكن وصفها على الوجه الآتي: كانت بلاد سومر في غضون الالف الثالث ق.م مثل بلاد الاغريق في زمن متاخر جدا مؤلفة من عدد من دول – المدن المتنافسة المتنازعة فيما بينها على كسب السلطة و السيطرة على جميع البلاد. و كانت دولة كيش من اهم هذه الدويلات و هي المدينة التي تسلمت الملوكية كما جاء في الاساطير السومرية من السماء بعد الطوفان فورا. و لكن كان هناك من هذه الدويلات دولة – مدينة اخرى هي دولة ارك (اوروك) الواقعة بمسافة بعيدة الى الجنوب من كيش و كانت تتعاظم في السلطان و النفوذ السياسي حتى بلغ بها الحال ان اخذت تهدد سلطان دولة كيش على بلاد سومر. فأدرك ملك كيش عندئذ مبلغ الخطر و هدد اهل ارك بشن الحرب عليهم اذا ابوا الاعتراف به سيدا عليهم. و في هذه الازمة العصيبة التأم مجلساً ارك اي مجلس الشيوخ و مجلس الذكور القادرين على حمل السلاح ليبتا في اي السبيلين يختاران: الخضوع و الاذعان الى سلطان كيش و التمتع بالسلم أو اشهار السلاح و الحرب من اجل المحافظة على الاستقلال)) من الواح سومر – د. كريمر ص83 ـ 84
و صحيح ان بعض ملوك سومر هم مجرد ملوك مدعين للتنصيب الالهي و لكن ما يهمنا هو ان السومريين عموما كانوا يؤمنون بالتنصيب الالهي، و يؤكد هذا الأمر ما وصلنا مكرراً في الألواح الطينية من ان الملوك هم من سلالة الالهة و ان الالهة تعينهم و هناك قصة نقلها القرآن تمثل منازعة حدثت في سومر او بلاد ما بين النهرين بين احد الملوك المدعين الملك مع ابراهيم الخليل ع الملك المنصب من الله (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَآجَّ إِبْرَاهِيمَ فِي رِبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ إِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِـي وَ يُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِـي وَ أُمِيتُ قَالَ إِبْرَاهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِهَا مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللّهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)البقرة 258 . و عموما يمكن مراجعة النصوص السومرية و الاكادية و البابلية لنجد ان هذا الامر واضح في كثير من النصوص، و أنهم كانوا يعتقدون ان المُلك تنصيب الهي، اي كما في عقيدة الدين الالهي الصحيحة التي في التوارة و الانجيل و القرآن و هذا يبين بوضوح ان السومريين قد ورثوا الدين الالهي القديم و كانوا ملتزمين بتعاليمه و اهمها النواميس المقدسة و منفذها، و لكن لما تقادم عليهم الزمن حصل الشيء الذي يحصل دائما و هو التحريف للدين الالهي و اغتصاب الملك الالهي و اضطهاد الملك المنصب من الله كما في حادثة ابراهيم ع الذي اضطر اخيراً الى مغادرة ارض آبائه حتى شاء الله ان يعود ابناؤه فيما بعد بعودة ابنه علي ابن ابي طالب ع الى ارض سومر و أكاد او شومر او شنعار او بلاد ما بين النهرين (العراق).
و هذا أحد النصوص نقله د. كريمر عن الألواح السومرية و يبين اعتقاد السومريين بالدين الالهي و بالتنصيب الالهي للملك او الحاكم:
((يا سومر يا أيها البلد العظيم بين جميع بلدان العالم، انت مغمور بالنور الثابت الراسخ، الذي ينشر من مطلع الشمس الى مغرب الشمس النواميس الالهية بين جميع الناس، ان نواميسك المقدسة نواميس سامية لايمكن ادراكها، قلبك عميق لا يسبر غوره، المعرفة الصحيحة تأتي بها ..... كالسماء لايمكن ان تُمس، و الملك الذي تلده متوج بالتاج الابدي، و السيد الذي تنجبه يضع التاج على رأسه الى الابد . سيدك سيد مبجل و ملكك يجلس مع الاله آن على المنصة السماوية، ان ملكك هو الجبل العظيم ..... )) من الواح سومر – صموئيل كريمر.

 

يـوسف الأنصار

Guest
تاريخ ارسال: دوشنبه 04/ دی ماه/ 1391 هجری شمسی ساعت 13:25

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

از خداوند متعال خواستارم همه ی شرکت کنندگان در این صفحه خوب و در رفاه باشند و آن کس که اشتباه کرد را مورد بخشش و غفران قرار دهد، و عقل های کسانی که خارج از نزاکت رفتار کردند را اصلاح کند.
مدتی پیش یکی از مراجع معروف نزد شیعیان عموماً و در حوزه های نجف و قم خصوصاً نامه ای فرستاد و او خدا خیرش دهد گفت در حال بررسی دعوت با دقت و تفصیل است و امید دارد به حق دست پیدا کند. از خداوند خواستارم او را توفیق دهد و خطایش را تسدید کند. گام هایی به طرف خدا برداشت و با منیت و دنیا و شیطان جنگید و خداوند مثل او را ترک نخواهد گفت ان شاء الله. از خداوند خواستارم که عمل او را به خیر خاتمه و بر او توانایی و ثبات را فیض بدارد تا اگر خدا برای ایمان آوردن توفیقش دهد ایمانش را اعلام بدارد، و از خداوند خواستارم تا او را مورد رحمت قرار دهد، اوست مهربانترین مهربانان، و بی تردید او سرور من است و همو دوستدار شایستگان است.

این را بدین جهت می گویم تا همه بدانند که سخنان سابق و آینده ی من برای مانند این مرجع خداوند توفیقش بدارد یا کسانی که با دعوت حق دشمنی نمی کنند نیست، بلکه سخنان ما به مراجع و علمای بی عملی است که با حق دشمنی می کنند و بر باطلی که در آن هستند اصرار می ورزند حتی بعد از اینکه باطل بودن آن را با نقض کامل تبیان کردیم و آنها از رد آن عاجز ماندند.
چند روز پیش طلب مناظره از مراجع تقدیم کردم و از آنها خواستم تا عقیده ی وجوب تقلید از غیر معصوم که به آن اعتقاد دارند و آن را با نقض کامل رد کردم را اثبات کنند، و نیز از آنها خواستم به دلیل دعوت مهدویتمان که در کتاب وصیت مقدس منتشر شد را پاسخ دهند.
و سپس وسعت بیشتری دادم و بعضی از سؤالات علمی متعلق به اثبات وجود خدا را مطرح ساختم، و منتظر پاسخ آنها شدم تا مناظره ی علمی بین من و آنها آغاز گردد، تا ببینیم و مردم ببینند چه چیز خوبی در نزد خود دارند و از پس چه چیزی بر می آیند
.

و متأسفانه دیروز پاسخی از مراجع به من رسید و آن دستگیری سید پاکدامن، سید حسن حمامی پسر مرجع راحل محمد علی حمامی رحمه الله و شیخ عالیقدر کاظم ناصری در نجف اشرف بود، و با اینکه پدر سید حسن حمامی از مشهورترین مراجع شیعه و جدش از فقهای شیعیانِ مشهور بود ولیکن با این حال اینها برای سید حسن حمامی نزد آنها شفاعت کرد، و برای سید حسن حمامی که امام نماز جماعت و در ضریح امام علی (ع) اقامه می شد این شفاعت نکرد، و برای سید حسن حمامی این مورد شفاعت نکرد که ایشان از فقهای شیعه بود و برای ایشان بیرونی باز برای تدریس علوم حوزه و یاری رسانی به فقیران و طلبه های حوزه مقابل ضریح امام علی (ع) بود و پیری و بیماری برای ایشان نیز شفاعت نکرد. اینگونه این سید عالیقدر پاکدامن باری پس از دیگری دستگیر می شود، فقط بخاطر این است که ایمان دارد احمد الحسن حق است، و الا گناه سید حسن حمامی چیست در حالیکه به فقیران کمک و به کسی تجاوز و ستم نمی کند. آیا گناهی از او طلب دارید تا هر مدتی به زندان افکنده شود. بخدا سوگند به زودی این ننگی بزرگ بر سرتان خواهد بود، همین عملی که با سید پاکدامن، سید حسن حمامی انجام می دهید.

ای مردم بنگرید، ای منصفان، من چه چیزی تقدیم می کنم و کسانی که خود را "مراجع" می نامند چگونه پاسخ می دهند.
من علم و معرفتی که پدران صالحین من ائمه (ع) تقدیم کردند، را تقدیم می کنم.
و کسانی که خود را "مراجع" می نامند، جهل و نادانی را تقدیم می کنند و بر نادان ساختن مردم اعتماد می کنند.
و پاسخ آنها به من مانند پاسخ های طغیانگران به پیامبران و فرستادگان و پدرانم ائمه (ع) است، زندان و قتل: (وَ قَالَ الْمَلأُ مِن قَوْمِ فِرْعَونَ أَتَذَرُ مُوسَى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ قَالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنَاءهُمْ وَ نَسْتَحْيِـي نِسَاءهُمْ وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ * قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُواْ إِنَّ الأَرْضَ لِلّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)،(و سران قوم فرعون گفتند آيا موسى و قومش را رها مى‏ كنى تا در اين سرزمين فساد كنند و [موسى] تو و خدايانت را رها كند. [فرعون] گفت بزودى پسرانشان را مى‏ كشيم و زنانشان را زنده نگاه مى‏ داريم و ما بر آنان مسلطيم * موسى به قوم خود گفت از خدا يارى جوييد و پايدارى ورزيد كه زمين از آن خداست آن را به هر كس از بندگانش كه بخواهد مى‏ دهد و فرجام [نيك] براى پرهيزگاران است).
پس موسی بن جعفر (ع) در زندان عمر خود را گذراند زیرا که عمامه های بنی العباس در رد دلیل و علم ایشان (ع) عاجز بودند، بنابراین راه حلی جز زندانی کردن و قتل ایشان (ع) پیدا نکردند تا از رسوایی و خواری که در آن غوطه ور شدند، خلاص شوند.
آیا در شباهت امرم به پدرانم ائمه (ع) برای کسی که حق طلب است چیز غیر واضحی مانده است؟
با کمال تأسف!
جهلِ مردم، علی (ع) را بیست و پنج سال در خانه اش، خانه نشین کرد.
و سهم ایشان:
پنج سال، تمامی شیاطین انس و جن برای قتل ایشان سرگشته شدند.
و هشتاد سال دشنام بر روی منبرها که برابر با کانالهای ماهواره ای امروزی است.
اما در نتیجه نسلی آمدند و فرموده های علی (ع) را خواندند و حقیقت را دریافتند و بر قبر معاویه آب دهان انداختند.
اینها امروز شرط بندی کردند تا سهم احمد الحسن مانند سهم علی (ع) باشد.
اما آیا آنها احساس امنیت دارند که نسلی خواهد آمد و آنچه احمد الحسن نگاشته را مطالعه خواهند کرد و حقیقت را در خواهند یافت و بر روی قبرهایشان آب دهان خواهند انداخت اگر چه برای آنها قبرهائی باقی خواهند ماند؟!



متن عربی

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
السلام عليكم و رحمة الله و بركاته

أسأل الله ان يكون جميع مرتادي هذه الصفحة بخير و عافية و ان يغفر للمخطئ منهم،
و ان يصلح الله عقول من يتصرفون بشكل غير لائق،
قبل فترة وصلتنا رسالة أرسلها احد المراجع المشهورين لدى الشيعة عموما و في حوزتي النجف و قم خصوصاً و هو جزاه الله خيراً قال انه الان يدرس الدعوة بدقة و تفصيل و يرجو ان يصل الى الحق، أسأل الله ان يوفقه و يسدد خطاه فقد تقدم خطوات الى الله و حارب الانا و الدنيا و الشيطان و لن يترك الله مثله ان شاء الله، نسأل الله ان يختم له بخير و يفيض عليه القوة و الثبات ليعلن إيمانه إن وفقه الله للإيمان و أسأل الله أن يباركه و يرحمه برحمته و هو ارحم الراحمين هو وليي و هو يتولى الصالحين.
أقول هذا لكي يعرف الجميع ان كلامي السابق و الآتي غير موجه لمثل هذا المرجع وفقه الله او الذين لا يحاربون دعوة الحق و انما كلامنا موجه الى المراجع و العلماء غير العاملين الذين يحاربون الحق و هم مصرون على ما هم فيه من باطل حتى بعد ان بينا لهم بطلانه بنقض تام هم عاجزون عن رده.
قبل أيام قدمت طلبا لمناظرة المراجع و طلبت منهم ان يثبتوا عقيدة وجوب تقليد غير المعصوم التي يعتقدونها بعد ان نقضتها لهم بنقض تام و طلبت منهم الرد على دليل دعوتنا المهدوية الذي نشر في كتاب الوصية المقدسة،
و من ثم توسعت و طرحت عليهم بعض الأسئلة العلمية المتعلقة بإثبات وجود الله و انتظرت جوابهم لتبدأ مناظرة علمية بيني و بينهم و لنرى و ترى الناس ما يحسنون،
و للأسف بالأمس وصلني رد المراجع و هو اعتقال السيد الطاهر حسن الحمامي ابن المرجع الراحل محمد علي الحمامي رحمه الله و الشيخ الجليل كاظم الناصري في النجف الاشرف و لم يشفع لسيد حسن الحمامي عندهم كون ابيه مرجعاً من اشهر مراجع الشيعة و جده من فقهاء الشيعة المشهورين، و لم يشفع لسيد حسن الحمامي انه كان إماماً لصلاة الجماعة التي تقام في ضريح الامام علي ع و لم يشفع لسيد حسن الحمامي انه من فقهاء الشيعة و كان له براني مفتوح لتدريس علوم الحوزة و اعالة الفقراء و طلبة الحوزة مقابل ضريح الامام علي ع و لم يشفع لسيد حسن الحمامي كبر سنه و مرضه. هكذا يعتقل هذا السيد الجليل الطاهر مرة بعد أخرى فقط لانه آمن بأن احمد الحسن حق و إلا فما هو ذنب سيد حسن الحمامي و هو يعيل الفقراء و لا يعتدي على احد هل تطلبونه بذنب ليودع في السجن بين فترة و أخرى والله سيكون عما قريب عاراً كبيرا على رؤوسكم هذا الذي تفعلونه مع السيد الطاهر حسن الحمامي،
انظروا ايها الناس أيها المنصفون ماذا أقدم و كيف يرد الذين يسمون أنفسهم مراجع
انا أقدم العلم و المعرفة التي قدمها آبائي الصالحين ع الائمة
و من يسمون أنفسهم "مراجع" يقدمون الجهل و يعتمدون على تجهيل الناس،
و ردهم عليَّ كرد كل الطواغيت على الأنبياء و المرسلين و آبائي الائمة ع: سجن و قتل ((وَ قَالَ الْمَلأُ مِن قَوْمِ فِرْعَونَ أَتَذَرُ مُوسَى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ قَالَ سَنُقَتِّلُ أَبْنَاءهُمْ وَ نَسْتَحْيِـي نِسَاءهُمْ وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قَاهِرُونَ * قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ اسْتَعِينُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُواْ إِنَّ الأَرْضَ لِلّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ))،
فموسى بن جعفر ع قضى في السجن لأن عمائم بني العباس كانت عاجزة عن رد دليله و علمه فلم يجدوا بدلا من سجنه و قتله ليتخلصوا من الحرج الذي هم فيه،
هل بقي في مشابهة أمري لآبائي الأئمة لبس على من يطلب الحقيقة؟!
للأسف
جهل الناس أجلس علياً ع خمس و عشرين سنة في بيته
و كانت حصته:
خمس سنوات مرة هاجت فيها كل شياطين الانس و الجن لقتاله
و سب ثمانين سنة على المنابر التي تساوي الفضائيات الدينية الان
و لكن بالنتيجة جاء جيل و قرأ اقوال علي ع و فهم الحقيقة و بصقوا على قبر معاوية
هؤلاء اليوم يراهنون على ان تكون حصة احمد الحسن كحصة علي ع،
و لكن هل يأمنون ان يأتي جيل يقرأ ما سطره أحمد الحسن و يفهم الحقيقة و يبصق على قبورهم هذا ان بقيت لهم قبور؟!
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاريخ ارسال: 21/ دى ماه/ 1391 هجرى شمسى ساعت 21:15

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
درود بر تو ای رسول الله، از خداوند متعال که تو را برگزید و هدایت کرد و ما را بوسیله ی تو هدایت نمود خواستارم بر تو درود فرستد.
خداوندا بر محمد و آل محمد درود فرست در روز آنگاه كه روشن شود.
و بر محمد و آل محمد درود فرست در شب آنگاه كه تاريكی اش فراگير شود.
و بر محمد و آل محمد درود فرست در آخرت و دنيا.
و بر محمد و آل محمد درود فرست تا شب و روز ظهور و بروز دارند.
و بر محمد و آل محمد درود فرست تا مشرق و مغرب بر پاست.
و بر محمد و آل محمد درود فرست تا نواى شب و روز (كه مردم را به سوى قبرها سير مى دهند) برجاست.
و بر محمد و آل محمد درود فرست تا آنگاه كه شب در آمد و شد است ظلمت آن شديد و فراگير است.
و بر محمد و آل محمد درود فرست تا صبح نفس مى كشد، و فجر روشن مى شود.
خداوندا منزلت محمد را بلند گردان، و درجه او را بالاتر، و دليل او را آشكار ساز، و شفاعت او را بپذير، و او را در جايگاه پسنديده و ستوده اى (مقام شفاعت) كه به وى وعده فرموده اى بر انگيز، و آنچه را كه بدعتگذاران از امت او پس از وى احداث كرده اند بر او ببخشاى.
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ).
(و محمد جز فرستاده ‏اى كه پيش از او هم پيامبرانى آمده و گذشتند نيست آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود بر مى‏گرديد و هر كس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى به خدا نمى ‏رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‏دهد). آل عمران: 144

به مناسبت سالگرد شهادت رسول الله محمد (ص) به شما تسلیت عرض می گویم. در مثل همین شب رسول الله (ص) وصیت مقدس بازدارنده از گمراهی را علی رغم درد نگاشت، و آن را به بازدارنده از گمراهی امت تا روز قیامت وصف نمود حتی در وجود آنهائی که آن را رد کردند و ایشان (ص) را از نگاشتن آن در جلوی جمع در واقعه ی روز پنجشنبه (رزیة الخمیس) منع کردند، پس خوشا به حال آن کسانی که وصیت رسول الله (ص) را نقل کردند و خوشا به حال کسانی که به آن چنگ جستند و می جویند.



متن عربى

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
السلام عليك يا رسول الله أسأل الله الذي اجتباك و اختارك و هداك و هدانا بك ان يصلي عليك اللهم صل على محمد و آل محمد في النهار إذا تجلى، و صل على محمد و آل محمد في الليل اذا يغشى،
و صل على محمد و آل محمد في الاخرة و الأولى،
و صل على محمد و آل محمد ما لاح الجديدان،
و صل على محمد و آل محمد ما أطرد الخافقان،
و صل على محمد و آل محمد ما حدا الحاديان،
و صل على محمد و آل محمد ما عسعس ليل و ما أدلهم ظلام و ما تنفس صبح و ما اضاء فجر،
اللهم أجعل محمداً خطيب وفد المؤمنين اليك و المكسو حلل الأنوار إذا وقف بين يديك و الناطق إذا خرست الألسن بالثناء عليك، اللهم أعل منزلته و ارفع درجته و اظهر حجته و تقبل شفاعته و ابعثه المقام المحمود الذي وعدته و اغفر له ما احدث المحدثون من أمته بعده.
((وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَ سَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ)).

عظم الله أجوركم بذكرى شهادة رسول الله محمد ص. في مثل هذه الليلة كتب رسول الله ص وصيته المقدسة العاصمة من الضلال كتبها في ليلة وفاته رغم الألم، و وصفها بانهأ عاصمة للأمة من الضلال الى يوم القيامة حتى امام أولئك الذين رفضوها و منعوه من كتابتها امام العامة في واقعة رزية الخميس، فطوبى لمن نقلوا وصية رسول الله و طوبى لمن تمسكوا و يتمسكون بها.
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: چهارشنبه 27/ دی ماه/ 1391


بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله

روشنگری از اخلاص حضرت داوود (ع)

(فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَ قَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَ آتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ وَ لَوْ لاَ دَفْعُ اللّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَّفَسَدَتِ الأَرْضُ وَ لَكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ). البقرة: 251
(پس آنان را به اذن خدا شكست دادند و داوود جالوت را كُشت و خداوند به او پادشاهى و حكمت ارزانى داشت و از آنچه مى‏خواست به او آموخت و اگر خداوند برخى از مردم را به وسيله برخى ديگر دفع نمى‏كرد قطعاً زمين تباه مى‏گرديد ولى خداوند نسبت به جهانيان تفضل دارد).

داوود (ع) کوچکترین برادرانش، پدرش گله را به او وا گذاشت تا گوسفند چرانی کند و حتی او جزو سربازان نبود- و فلاخنی به او داد که با آن سنگ پرتاب می کرد، و از مردم کسی حتی گمان هم نمی کرد که جنگ با اینها با پیروزی به پایان می پذیرد.
عددی که شمرده نمی شد (داوود)،
و سلاحی که در نزد مردم به حساب نمی آمد (سنگ)،
اما در نزد خدا این عدد و عده (سلاح) همه چیز بود.
سنگی‌ را که‌ معمارانش‌ رد نمودند، همان‌ سر زاویه‌ شده‌ است.

آن حساب های مردم بود،
و این حساب خداوند سبحانه و تعالی است.
پس مردم ماده و جسم را می بینند و خدا به ارواح و اخلاص نگاه می کند،
خداوند سبحان به اخلاص این جوانمرد بزرگوار داوود (ع) نظر کرد، پس مهار پیروزی اش را بدست گرفت.

و چه درس روشنی برای آن کسانی که با طالوت (ع) بودند، می باشد، و آنها بودند که برای اسباب مادی اعتبار زیادی گذاشتند، وقتی که:
(وَ قَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا قَالُوَاْ أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ وَ اللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ)، (و پيامبرشان به آنان گفت در حقيقت ‏خداوند طالوت را بر شما به پادشاهى گماشته است گفتند چگونه او را بر ما پادشاهى باشد با آنكه ما به پادشاهى از وى سزاوارتريم و به او از حيث مال گشايشى داده نشده است. پيامبرشان گفت در حقيقت‏ خدا او را بر شما برترى داده و او را در دانش و [نيروى] بدنى بر شما برترى بخشيده است و خداوند پادشاهى خود را به هر كس كه بخواهد مى‏دهد و خدا گشايشگر داناست). البقرة: 247‌

و عندما رأوا عدد و عدة جيش جالوت (قَالُوا لا طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ ) (البقرة:249)

و وقتی که تعداد و سلاح سپاه جالوت را دیدند:
(قَالُواْ لاَ طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنودِهِ). البقرة: 249
(گفتند امروز ما را ياراى [مقابله با] جالوت و سپاهيانش نيست).

در این درسِ روشن، خداوند سبحانه و تعالی با عمل و در میدان رو در رویی بیان فرمود که اسباب مادی در برابر اخلاص برای او سبحانه ارزشی ندارند، خداوند سبحانه و تعالی با سپاه بزرگ جالوت که مجهز به جدیدترین و کشنده ترین سلاح در آن زمان بود با اخلاص داوود (ع) مواجه شد.

و چه بسا ما امروز به این درس روشن نیازمندیم تا معنای اخلاص و توکل بر خداوند سبحان را بدون اینکه معادلات چیره شده بر روی زمینه ما را از مواجهه با شیطان و سربازان او باز دارند، را یاد بگیریم.

و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته



متن عربی
بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
اضاءة من اخلاص داود
(فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ وَلَكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْلٍ عَلَى الْعَالَمِينَ) (البقرة:251)
داود اصغر ولد ابيه - خلَّفه ابوه على الاغنام ليرعاها لم يكن حتى في عداد الجند - ومقلاع كان يرمي به الاحجار ، لم يكن بحساب احد من الناس ان يكون حسم المعركة بهما.
العدد الذي لم يُحسب (داود)،
والعدة التي لم تُعتبر (الاحجار) عند الناس،
كانت عند الله هي كل العدد وكل العدة .
الحجر الذي رفضه البناءون اصبح حجر الزاوية .
تلك هي حسابات الناس،
وهذا هو حساب الله سبحانه وتعالى .
فالناس يرون المادة و الاجسام والله ينظر الى الارواح والاخلاص،
نظر سبحانه الى اخلاص هذا الفتى الكريم داود (ع) فعقد بناصيته النصر.
وكم هو درس بليغ لاؤلئك الذين كانوا مع طالوت (ع) وهم الذين جعلوا للاسباب المادية وزنا كبيرا فعندما ( َقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكاً قَالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ) (البقرة:247)
و عندما رأوا عدد و عدة جيش جالوت (قَالُوا لا طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ ) (البقرة:249)
في هذا الدرس البليغ بيَّن الله سبحانه وتعالى بالفعل وفي ساحة المواجهة ان الاسباب المادية لاقيمة لها امام الاخلاص له سبحانه فقد واجه سبحانه وتعالى جيش جالوت الجرار والمجهز باحدث وافتك الاسلحة في حينها باخلاص داود (ع).
وكم نحن اليوم بحاجة لهذا الدرس البليغ لنتعلم معنى الاخلاص والتوكل على الله سبحانه دون ان تثنينا المعادلات القائمة على الارض عن مواجهة الشيطان وجنده.
و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: 10/ 11/ 1391 هجری شمسی ساعت 14:00 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
بمناسب سالگرد ولادت رسول الله محمد (ص) و پسرش امام جعفر بن محمد (ص)، از خداوند متعال خواستارم عمل شما را مبارک بدارد و شما را مورد رحمت وسیعش قرار دهد.
او مهربان ترین مهربانان است، و او سرور من است و هم او دوستدار شایستگان است.



متن عربی

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
أسأل الله ان يبارك لكم و يرحمكم برحمته الواسعة، بذكرى ولادة رسول الله محمد ص وأبنه الامام جعفر بن محمد ص،
و هو أرحم الراحمين،
هو وليي و هو يتولى الصالحين،
 
ارسال کننده موضوعات مشابه انجمن پاسخ ها تاریخ ارسال
پیام ها و پست های امام احمدالحسن علیه السلام 22

کانال تلگرام

بالا