• يماني آل محمد (عليه السلام) فرمود : در کلامم تدبر کنيد ، اي کساني که ادعاي طلب و جستجوي حق را مي‌ کنيد . آمده‌ ام تا بر حق شهادت دهم . و حق را روشن کنم . هرگز نيامده ام تا مردم از من تبعيت کنند . هدفم روشن کردن حق ، و جدا کردن باطل است . پس به همين خاطر مي‌ گويم : کسي از من توقع سازش و چاپلوسي نداشته باشد . هيهات که ما حتي مقداري از حق را فروگذاريم ، و قسمتي از باطل را رها سازيم ، براي آن که کسي ما را بخواهد ، يا کسي را راضي کنيم ، که براي ابرار هيچ چيزي بهتر از آنچه نزد خداوند است نمي باشد

سخنرانی دکتر عادل سعیدی در روم انصار امام مهدی ع

Omidvar10313

«اعدلو هو اقرب بالتقوا»
عضو کادر مدیریت
یا الله.

246181.jpg اللهم صل علی محمد و آل محمد الائمه و المهدیین و سلم تسلیماً کثیراً. داستان سید حسین قزوینی، در حقیقت داستان عجیبی است. روزی از روزها، سید احمدالحسن (ع) به سوی من آمدند و گفتند: امام مهدی(ع) به من فرمود: که به حاج عادل بگو که سید حسین قزوینی را تبلیغ کند. من به ایشان گفتم: این شخص کجاست؟ بله. هیچ مانعی ندارم؛ می‌روم و او را تبلیغ می‌کنم. گفتم: او را کجا پیدا کنم؟ سید(ع) : گفتند: سوال نکردم. به اخلاق و ادب سید احمدالحسن(ع) توجه کنید که از امام مهدی (ع) سوال نکرده است. اگر ما بودیم و سید احمدالحسن(ع) به ما بگوید، این چنین کنید. ما می‌گوییم: چگونه این کار را انجام دهیم و قرآن در بین دستان ماست. آن هنگام که حضرت موسی (ع) گفت: گاوی را سر ببرید گفتند: چه رنگی است؟ به چه شکل است؟ و… سید احمدالحسن(ع) را ملاحظه کنید آن زمان که امام مهدی (ع) به او فرمود: برو به حاج عادل بگو که سید حسین قزوینی را تبلیغ کند. سید (ع) آمد و گفت امام مهدی (ع) فرمود: این طور به شما بگویم.
حیران شدم. چون به من نفرمود: کجا او را بیابم. یعنی سید حسین قزوینی فقط یک اسم است یعنی کجا او را بیابم؟ در چه مکانی؟ گفتم حالا که قزوینی است، در ایران او را خواهم یافت. به ایران رفتم و از برادران پرسیدم و جستجو کردم. چیزی به دست نیاوردم. ماه‌ها او را پیدا نکردم. به عراق بازگشتم و سید(ع) را دیدم و در خانه‌اش نشستیم و پس از تناول غذا و نوشیدن چای، فرمود: از سید حسین قزوینی چه خبر؟ عرض کردم: ماه‌ها جستجو کردم، اما او را نیافتم. فرمود: چرا او را پیدا نکردی؟ عرض کردم: چگونه شخصی را پیدا کنم که هیچ چیز درباره‌ی او نمی‌دانم. نه عکسی و نه آدرسی و نه هیچ چیز. پس به من فرمود: بله او را پیدا نکردی؛ چون به خودت اعتماد کردی. اگر از خداوند سوال می‌کردی، راه را به تو نشان می‌داد و تو را به آن هدایت می‌کرد اما از خداوند سوال نکردی. از خداوند سوال ‌کن. حسین قزوینی را به تو نشان خواهد داد. سبحان الله. تصور می‌کردم که قزوینی است و این امور…‌ توجه کنید همیشه به این مساله تمرکز می‌کنیم. نظرات ما و افکار ما و به خود اعتماد و تکیه می‌کنیم. اما حقیقتاً اهل بیت (ع) و اینکه چرا بر ما پیشی گرفتند و چرا به آن مراتب رسیدند که حتی پیامبران به آن‌ها دست نیافتند؛ چون در حضور خدا حاضر نمی‌شوند مگر اینکه مطیع و بدون هیچ نظری در برابر خداوند سبحان قرار بگیرند و هیچ چیز از خود قرار نمی‌دهند و فقط به خدا چنگ می‌زنند و خود را همانند شخص نابینا که شخصی بینا او را هدایت می‌کند تا از خیابان عبور دهد، در بین دستان خدا قرار می‌دهند. پس با پشیمانی بازگشتم و نماز خواندم و بسیار دعا کردم و خوابیدم. رؤیایی دیدم که کجا سید حسین قزوینی را پیدا می‌کنم. مایک برای شما.
(۶) یا الله. اللهم صل علی محمد و آل محمد الائمه و المهدیین و سلم تسلیماً کثیراً. نماز خواندم و بسیار دعا می‌کردم. وقتی خوابیدم، رؤیایی دیدم. مثل اینکه یکی از برادران که در شرکتی مشغول به کار است، به کویت سفر کرده و با سید حسین قزوینی ملاقات کرد. وقتی با ایشان دیدار کرد از او دو سوال پرسید. ‌این برادر ما به یکی از سوالات پاسخ داد. اما به دیگری پاسخی نداد.. به شرکت رفتم و سراغ آن برادر انصاری را گرفتم. پس او را در شرکت نیافتم. به منزل او رفتم. دیدم که می‌خواهد از خانه خارج شود. در حالی که یک کیف به دست داشت و قصد مسافرت کرده است. به او سلام کردم و گفتم: تو به کویت سفر می‌کنی؟ گفت: چه کسی به تو گفت؟ من به کسی نگفته بودم. -قطع صدا- گفتم: خداوند در رؤیا به من گفت که تو به کویت سفر می‌کنی و سید حسین قزوینی را در کویت ملاقات می‌کنی. گفت: او را کجا پیدا کنم؟ گفتم: نمی‌دانم. رؤیا می‌گوید: او در کویت است و تو به آن‌جا سفر می‌کنی. خداوند به من خبر داد و تو در رؤیا با او ملاقات کردی و از تو دو سوال پرسید. سوالی را پاسخ دادی و سوالی را خیر‌. وقتی تو با سید حسین قزوینی دیدار می‌کنی یا کسی از جانب سید حسین قزوینی با تو ملاقات کند، به او بگو: تو از خداوند خواستی که با امام مهدی (ع) ملاقات کنی یا فرستاده‌ای از جانب او به سوی تو بیاید. یا اینکه امام مهدی(ع) را ببینی یا پیامی از ایشان به تو برسد. این طور به او بگو. سید احمدالحسن(ع) به من فرمود که امام مهدی (ع) به او فرمود: اگر تو یا نائب تو با سید حسین قزوینی دیدار کرد، به او بگوید که آیا تو از خدا خواستی که یا امام مهدی (ع) را ببینی یا پیامی از ایشان دریافت کنی؟ به برادر انصاری گفتم: این پیام را به سید حسین قزوینی برساند. به کویت سفر کرد. در حقیقت دوستانی از کویت دارد. اما او با آن ها تماس نگرفت و خود تاکسی گرفت تا از فرودگاه او را به هتل برساند. طبیعتاً انصار در هر مکان دعوت قائم آل محمد (ع) را تبلیغ می‌کنند. این دوست ما هم، راننده را تبلیغ کرد. اما راننده چیزی نمی‌گفت و فقط لبخند می‌زد. برادر انصاری به او گفت: من خبر دعوت امام مهدی (ع) را به تو می‌رسانم و تو فقط لبخند می‌زنی؟!! راننده به او گفت: من به تو سودی نمی رسانم -قطع صدا- مسیر طولانی بود. برای نماز مرا به مسجدی برد. بعد از نماز و دعا به من گفت: این شخص در پی امام مهدی (ع) است. برو و او را تبلیغ کن. سید حسین قزوینی بود که در مسجد نماز می‌خواند. توجه کنید بعد از اینکه در جستجوی او در ایران و عراق و دیگر جاها بودم، مشخص شد که سید حسین قزوینی در کویت است و هنوز هم در کویت حضور دارد. پس این برادر ما به او گفت: آیا تو سید حسین قزوینی هستی؟ گفت: بله. پس به او گفت: من پیامی از امام مهدی (ع) برای تو دارم. گفت: پیام تو چیست؟ برادر ما گفت: تو مدت‌ها او را صدا کردی تا اینکه ایشان را ببینی یا پیامی از سوی امام (ع)دریافت کنی. و پیام این است که به وصی و فرستاده امام مهدی (ع) ایمان بیاوری. تعجب کرد و گفت به خدا قسم! هیچ کس حتی همسر من از این دعا اطلاع ندارد. این دعا بین من و خداوند بوده است و هیچ کس را از آن خبردار نکردم. این نشانه‌ای بود که امام مهدی (ع) خواست به این مرد برساند و اینکه توجه به خدا انسان را از هر چیزی نجات می‌دهد و او را به همه چیز می‌رساند؛ چون همه چیز در دست خداست. پس توجه به خدا مثل این است که خداوند بگوید: ای بنده‌ام! تو را این‌گونه قرار می‌دهم که اگر به چیزی بگویی موجود باش، موجود می‌شود.‌ این نیز درسی برای من بود. اینکه به نظر و عقل خود اعتماد و تکیه نکنم. بلکه به خداوند اعتماد و تکیه کنم و هر کس به خدا توکل کند، نجات می‌یابد. الان سید قزوینی از برادر انصاری دو پرسش پرسید. اول درباره اینکه از کجا متوجه شدی این شخص وصی و فرستاده‌ی امام مهدی(ع) است؟ پاسخ داد: از طریق وصیت رسول خدا(ص) در شب وفات. پرسید مگر رسول خدا(ص) وصیت کرده است؟ پاسخ داد: بله و آدرس وصیت را به او داد ‌. پرسش دوم را پرسید. اینکه سر مستودع چه چیزی یا چه فردی است؟ این برادر ما در این باره اطلاعی نداشتند. پس رؤیا در عالم واقعیت اتفاق افتاد. پرسش کرد: چگونه به من رسیدی؟ پس داستان را برای او گفت و اینکه چگونه امام مهدی (ع) به سید احمدالحسن(ع) خبر داد که به حاج عادل بگو سید حسین قزوینی را تبلیغ کن. و داستان را برای او گفت. این داستان عجیب و عجیب‌تر اینکه دعای او این بود که یا امام مهدی (ع) را ببیند یا پیامی از ایشان (ع) دریافت کند و از این موضوع هیچ کس مُطّلع نبود مگر او و خداوند. پس دلیل طلب نکرد و تقریباً به این دعوت ایمان پیدا کرد. پس به سوی ما مسافرت کرد و با او ملاقات کردیم. اما قبل از اینکه با او ملاقات کنیم، در فرودگاه منتظر آن‌ها بودیم. با همسرش آمد. من و دوستم بودیم؛ صفا عبادی. وقتی سوار ماشین شدیم، همسرش گفت: رؤیایی دیده است (به ما نگفت به یکی از برادران گفت) قبل از ده سال رویایی دیده بود؛ به این صورت که با انصار امام مهدی (ع) دیدار خواهم کرد و (به این مساله توجه کنید دوست من نیز انگشتری از سید (ع) در دست داشت) و گفت در رؤیا لباس‌های ارتشی بر تن داشتند و انگشترهایی از امام مهدی (ع) در دست داشتند. -قطع صدا- در رؤیا نوری از سوی آسمان به این انگشترها نازل می‌شد و آن‌ها را روشن می‌کرد و آن‌ها اطراف را روشن می‌کردند.
تا اینکه با حسین قزوینی روبرو شدیم از او استقبال کردیم و مثل اینکه ایمان آورده بود و مرتب پرسش‌هایی می‌پرسید و در شک و تردید بود. مایک برای شما
 

Yas.nabi

Member
یا الله.

مشاهده پیوست 246مشاهده پیوست 246 اللهم صل علی محمد و آل محمد الائمه و المهدیین و سلم تسلیماً کثیراً. داستان سید حسین قزوینی، در حقیقت داستان عجیبی است. روزی از روزها، سید احمدالحسن (ع) به سوی من آمدند و گفتند: امام مهدی(ع) به من فرمود: که به حاج عادل بگو که سید حسین قزوینی را تبلیغ کند. من به ایشان گفتم: این شخص کجاست؟ بله. هیچ مانعی ندارم؛ می‌روم و او را تبلیغ می‌کنم. گفتم: او را کجا پیدا کنم؟ سید(ع) : گفتند: سوال نکردم. به اخلاق و ادب سید احمدالحسن(ع) توجه کنید که از امام مهدی (ع) سوال نکرده است. اگر ما بودیم و سید احمدالحسن(ع) به ما بگوید، این چنین کنید. ما می‌گوییم: چگونه این کار را انجام دهیم و قرآن در بین دستان ماست. آن هنگام که حضرت موسی (ع) گفت: گاوی را سر ببرید گفتند: چه رنگی است؟ به چه شکل است؟ و… سید احمدالحسن(ع) را ملاحظه کنید آن زمان که امام مهدی (ع) به او فرمود: برو به حاج عادل بگو که سید حسین قزوینی را تبلیغ کند. سید (ع) آمد و گفت امام مهدی (ع) فرمود: این طور به شما بگویم.
حیران شدم. چون به من نفرمود: کجا او را بیابم. یعنی سید حسین قزوینی فقط یک اسم است یعنی کجا او را بیابم؟ در چه مکانی؟ گفتم حالا که قزوینی است، در ایران او را خواهم یافت. به ایران رفتم و از برادران پرسیدم و جستجو کردم. چیزی به دست نیاوردم. ماه‌ها او را پیدا نکردم. به عراق بازگشتم و سید(ع) را دیدم و در خانه‌اش نشستیم و پس از تناول غذا و نوشیدن چای، فرمود: از سید حسین قزوینی چه خبر؟ عرض کردم: ماه‌ها جستجو کردم، اما او را نیافتم. فرمود: چرا او را پیدا نکردی؟ عرض کردم: چگونه شخصی را پیدا کنم که هیچ چیز درباره‌ی او نمی‌دانم. نه عکسی و نه آدرسی و نه هیچ چیز. پس به من فرمود: بله او را پیدا نکردی؛ چون به خودت اعتماد کردی. اگر از خداوند سوال می‌کردی، راه را به تو نشان می‌داد و تو را به آن هدایت می‌کرد اما از خداوند سوال نکردی. از خداوند سوال ‌کن. حسین قزوینی را به تو نشان خواهد داد. سبحان الله. تصور می‌کردم که قزوینی است و این امور…‌ توجه کنید همیشه به این مساله تمرکز می‌کنیم. نظرات ما و افکار ما و به خود اعتماد و تکیه می‌کنیم. اما حقیقتاً اهل بیت (ع) و اینکه چرا بر ما پیشی گرفتند و چرا به آن مراتب رسیدند که حتی پیامبران به آن‌ها دست نیافتند؛ چون در حضور خدا حاضر نمی‌شوند مگر اینکه مطیع و بدون هیچ نظری در برابر خداوند سبحان قرار بگیرند و هیچ چیز از خود قرار نمی‌دهند و فقط به خدا چنگ می‌زنند و خود را همانند شخص نابینا که شخصی بینا او را هدایت می‌کند تا از خیابان عبور دهد، در بین دستان خدا قرار می‌دهند. پس با پشیمانی بازگشتم و نماز خواندم و بسیار دعا کردم و خوابیدم. رؤیایی دیدم که کجا سید حسین قزوینی را پیدا می‌کنم. مایک برای شما.
(۶) یا الله. اللهم صل علی محمد و آل محمد الائمه و المهدیین و سلم تسلیماً کثیراً. نماز خواندم و بسیار دعا می‌کردم. وقتی خوابیدم، رؤیایی دیدم. مثل اینکه یکی از برادران که در شرکتی مشغول به کار است، به کویت سفر کرده و با سید حسین قزوینی ملاقات کرد. وقتی با ایشان دیدار کرد از او دو سوال پرسید. ‌این برادر ما به یکی از سوالات پاسخ داد. اما به دیگری پاسخی نداد.. به شرکت رفتم و سراغ آن برادر انصاری را گرفتم. پس او را در شرکت نیافتم. به منزل او رفتم. دیدم که می‌خواهد از خانه خارج شود. در حالی که یک کیف به دست داشت و قصد مسافرت کرده است. به او سلام کردم و گفتم: تو به کویت سفر می‌کنی؟ گفت: چه کسی به تو گفت؟ من به کسی نگفته بودم. -قطع صدا- گفتم: خداوند در رؤیا به من گفت که تو به کویت سفر می‌کنی و سید حسین قزوینی را در کویت ملاقات می‌کنی. گفت: او را کجا پیدا کنم؟ گفتم: نمی‌دانم. رؤیا می‌گوید: او در کویت است و تو به آن‌جا سفر می‌کنی. خداوند به من خبر داد و تو در رؤیا با او ملاقات کردی و از تو دو سوال پرسید. سوالی را پاسخ دادی و سوالی را خیر‌. وقتی تو با سید حسین قزوینی دیدار می‌کنی یا کسی از جانب سید حسین قزوینی با تو ملاقات کند، به او بگو: تو از خداوند خواستی که با امام مهدی (ع) ملاقات کنی یا فرستاده‌ای از جانب او به سوی تو بیاید. یا اینکه امام مهدی(ع) را ببینی یا پیامی از ایشان به تو برسد. این طور به او بگو. سید احمدالحسن(ع) به من فرمود که امام مهدی (ع) به او فرمود: اگر تو یا نائب تو با سید حسین قزوینی دیدار کرد، به او بگوید که آیا تو از خدا خواستی که یا امام مهدی (ع) را ببینی یا پیامی از ایشان دریافت کنی؟ به برادر انصاری گفتم: این پیام را به سید حسین قزوینی برساند. به کویت سفر کرد. در حقیقت دوستانی از کویت دارد. اما او با آن ها تماس نگرفت و خود تاکسی گرفت تا از فرودگاه او را به هتل برساند. طبیعتاً انصار در هر مکان دعوت قائم آل محمد (ع) را تبلیغ می‌کنند. این دوست ما هم، راننده را تبلیغ کرد. اما راننده چیزی نمی‌گفت و فقط لبخند می‌زد. برادر انصاری به او گفت: من خبر دعوت امام مهدی (ع) را به تو می‌رسانم و تو فقط لبخند می‌زنی؟!! راننده به او گفت: من به تو سودی نمی رسانم -قطع صدا- مسیر طولانی بود. برای نماز مرا به مسجدی برد. بعد از نماز و دعا به من گفت: این شخص در پی امام مهدی (ع) است. برو و او را تبلیغ کن. سید حسین قزوینی بود که در مسجد نماز می‌خواند. توجه کنید بعد از اینکه در جستجوی او در ایران و عراق و دیگر جاها بودم، مشخص شد که سید حسین قزوینی در کویت است و هنوز هم در کویت حضور دارد. پس این برادر ما به او گفت: آیا تو سید حسین قزوینی هستی؟ گفت: بله. پس به او گفت: من پیامی از امام مهدی (ع) برای تو دارم. گفت: پیام تو چیست؟ برادر ما گفت: تو مدت‌ها او را صدا کردی تا اینکه ایشان را ببینی یا پیامی از سوی امام (ع)دریافت کنی. و پیام این است که به وصی و فرستاده امام مهدی (ع) ایمان بیاوری. تعجب کرد و گفت به خدا قسم! هیچ کس حتی همسر من از این دعا اطلاع ندارد. این دعا بین من و خداوند بوده است و هیچ کس را از آن خبردار نکردم. این نشانه‌ای بود که امام مهدی (ع) خواست به این مرد برساند و اینکه توجه به خدا انسان را از هر چیزی نجات می‌دهد و او را به همه چیز می‌رساند؛ چون همه چیز در دست خداست. پس توجه به خدا مثل این است که خداوند بگوید: ای بنده‌ام! تو را این‌گونه قرار می‌دهم که اگر به چیزی بگویی موجود باش، موجود می‌شود.‌ این نیز درسی برای من بود. اینکه به نظر و عقل خود اعتماد و تکیه نکنم. بلکه به خداوند اعتماد و تکیه کنم و هر کس به خدا توکل کند، نجات می‌یابد. الان سید قزوینی از برادر انصاری دو پرسش پرسید. اول درباره اینکه از کجا متوجه شدی این شخص وصی و فرستاده‌ی امام مهدی(ع) است؟ پاسخ داد: از طریق وصیت رسول خدا(ص) در شب وفات. پرسید مگر رسول خدا(ص) وصیت کرده است؟ پاسخ داد: بله و آدرس وصیت را به او داد ‌. پرسش دوم را پرسید. اینکه سر مستودع چه چیزی یا چه فردی است؟ این برادر ما در این باره اطلاعی نداشتند. پس رؤیا در عالم واقعیت اتفاق افتاد. پرسش کرد: چگونه به من رسیدی؟ پس داستان را برای او گفت و اینکه چگونه امام مهدی (ع) به سید احمدالحسن(ع) خبر داد که به حاج عادل بگو سید حسین قزوینی را تبلیغ کن. و داستان را برای او گفت. این داستان عجیب و عجیب‌تر اینکه دعای او این بود که یا امام مهدی (ع) را ببیند یا پیامی از ایشان (ع) دریافت کند و از این موضوع هیچ کس مُطّلع نبود مگر او و خداوند. پس دلیل طلب نکرد و تقریباً به این دعوت ایمان پیدا کرد. پس به سوی ما مسافرت کرد و با او ملاقات کردیم. اما قبل از اینکه با او ملاقات کنیم، در فرودگاه منتظر آن‌ها بودیم. با همسرش آمد. من و دوستم بودیم؛ صفا عبادی. وقتی سوار ماشین شدیم، همسرش گفت: رؤیایی دیده است (به ما نگفت به یکی از برادران گفت) قبل از ده سال رویایی دیده بود؛ به این صورت که با انصار امام مهدی (ع) دیدار خواهم کرد و (به این مساله توجه کنید دوست من نیز انگشتری از سید (ع) در دست داشت) و گفت در رؤیا لباس‌های ارتشی بر تن داشتند و انگشترهایی از امام مهدی (ع) در دست داشتند. -قطع صدا- در رؤیا نوری از سوی آسمان به این انگشترها نازل می‌شد و آن‌ها را روشن می‌کرد و آن‌ها اطراف را روشن می‌کردند.
تا اینکه با حسین قزوینی روبرو شدیم از او استقبال کردیم و مثل اینکه ایمان آورده بود و مرتب پرسش‌هایی می‌پرسید و در شک و تردید بود. مایک برای شما
لبیک یا احمدالحسن ع
خیلی جالب بود
 

کانال تلگرام

بالا