• يماني آل محمد (عليه السلام) فرمود : در کلامم تدبر کنيد ، اي کساني که ادعاي طلب و جستجوي حق را مي‌ کنيد . آمده‌ ام تا بر حق شهادت دهم . و حق را روشن کنم . هرگز نيامده ام تا مردم از من تبعيت کنند . هدفم روشن کردن حق ، و جدا کردن باطل است . پس به همين خاطر مي‌ گويم : کسي از من توقع سازش و چاپلوسي نداشته باشد . هيهات که ما حتي مقداري از حق را فروگذاريم ، و قسمتي از باطل را رها سازيم ، براي آن که کسي ما را بخواهد ، يا کسي را راضي کنيم ، که براي ابرار هيچ چيزي بهتر از آنچه نزد خداوند است نمي باشد

داستان ایمان«شیخ عباس فتحیه»از طلاب حوزه قم به دعوت یمانی

Omidvar10313

«اعدلو هو اقرب بالتقوا»
عضو کادر مدیریت
قسمت اول:
بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد وال محمد ...الائمه والمهدیین وسلم تسلیما کثیرا ولاحول ولاقوه الا بالله....

بنده ناچیز،،، عباس فتحیه...فرزند محمدرضا...متولد 26 آبان 1365
در اصفهان بدنیا آمدم.
اصالت پدری،،،تهرانی هستم.
ساکن قم هستم.
سال 80 ،وارد حوزه علمیه قم شدم.
در اقوام درجه 1،،،طلبه نداشتیم.
آزمون دادم وقبول شدم چون بسیار علاقمند بودم.
مدرسه عترت محمد و مدرسه لنگرودی درس خوندم...

یاالله....
من از بچگی عاشق ائمه،،بخصوص صاحب الزمان بودم.

پدرم همیشه...ساعتها...از ائمه برامون میگفت،،،بااینکه تحصیلات حوزوی نداشتند .مخصوصا وقتی از امام مهدی عج میگفتند من سراپا گوش بودم.

در کودکی وقتی با پدروبرادرم به مراسم روضه مذهبی میرفتیم من مثل بچه های دیگه ،،،نمیرفتم بازی کنم
مینشستم پای منبر وگوش میکردم
ومیومدم خونه از خواهرم خواهش میکردم،،،بشینه و من براش منبر برم

من اولین بار،،،جریان ظهور امام مهدی عج رو از پدرم شنیدم.

سال 2012 میلادی،،،بشدت دنبال مسائل ظهور در اینترنت بودم.

حتی زبان عربی یاد گرفتم تا بتونم اخبار عربی رو دنبال کنم وبفهمم سفیانی کیه و کی ظهور میکنه؟؟؟

پرفسور تراس مکنا در سال 2012 پیشگویی کرده بود
کتابی نوشته بود...بنام موج زمان صفر....

پدرم از ظهور و مصداقهای زمان ظهور صحبت میکرد...
در رادیو معارف... اولین بار،،، در زمان طلبه گی ،،،از یک روحانی در مورد یمانی صحبت کرد.و برای من جالب بود...

اون روحانی در صحبتهاش گفت که شاید قضیه یمن ربطی به ظهور یمانی داشته باشه و من کنجکاو شدم تا تحقیق کنم.

با پدرم در این مورد صحبت کردم.
ولی پدرم گفت اینها در حدواندازه یمانی نیستند ...

مقام یمانی بیش از اینهاست

گفتم پس سید یمانی کیه؟

پدرم گفت :احتمالا سید حسن نصرالله...رهبر جنبش حزب الله لبنان باشه

گفتم چرا؟؟؟

گفت از طرف مادری،،،نسلش به سرزمین یمن میرسه و....

از اون پس ،،،اکثر خطبه های سید حسن نصرالله رو گوش میدادم
حتی لهجه لبنانی گرفته بودم

بعدها ،،،دریافتم که ایشون نمیتونه سید یمانی باشه
چون سید یمانی،،،خودش صاحب پرچم هست
ولی سید حسن نصرالله،،،زیر پرچم اقای خامنه ای هست

خود سید حسن نصرالله هم بعدها سی دی ساخت و دراون گفت که سید یمانی نیست

سال 2012،،،فیسبوک ساختم

میخواستم با یمنیها آشنا بشم تا اگر خبری شد،،،سریع برم پیششون...
حتی لهجه یمنی یاد گرفتم.

پدرم همه نشانه های ظهور رو به ما میگفت...

یادم میاد در بچگی شنیده بودم که امام زمان عج ....روزجمعه میان...
ومن از اونموقع همیشه منتظر بودم.

همیشه دنبال یک مرد جوان،،،با عمامه مشکی بودم...چون مشخصات امام زمان رو میدونستم

دوران راهنماییم میرفتم مسجد مهدیه...

یک سیدی که خیلی هم آروم بود، زیبا بود وعمامه داشت،،میومد صف اول،،،اونجا نماز میخوند.

همش فکر میکردم،،،این بنده خدا،،،امام زمان هستند...
گاهی توی کوچه دنبالشون میرفتم
وهای های گریه میکردم...

وقتی بزرگتر شدم ...فهمیدم..نه
ایشون حاج اقای سخایی هستند
که مدرس کتاب مذهبی بودند.

بعدها توی حوزه علمیه،،،ایشون رو میدیدم وکلی خندم میگرفت از خودم که چی فکر میکردم.
یکبار دوستم رفت به ایشون گفت قضیه رو...

من دوران تحصیلم خیلی تیزهوش بودم
حتی میتونستم تحصیلمو ادامه بدم ودانشگاه شریف قبول بشم ولی حوزه رو انتخاب کردم بخاطر امام زمان عج

تصورم این بود که در حوزه،،،همه دنبال عترتند وبرای امام زمان جان میدهند وتلاش میکنند برای ظهور

ولی بعدها متوجه شدم که نه..
اصلا حوزه...یک مسیر دیگه ای هست

من بارها از بچگی ،،،کرامات اهل بیت رو دیدم

بچه بودم ،،،چون ضعیف بودم،،،خیلی شدید مریض میشدم
سینوزیت داشتم وکلی پنی سیلین میزدم


خدا خیر بده مادرمو ازبس شب تا صبح پرستاریم میکرد ودعا میخوند...
پدرم ...دکتری نبود که منو نبره

یک مدت تبم...اصلا قطع نمیشد...

توی راه خونه مادربزرگم،،،مادرم منو برد یک امامزاده ای...
دیگه خسته شده بود از بس من مریض میشدم.
دستشو گرفته بود به ضریح ودعا میخوند...
منم هرکار ایشون میکرد ...انجام میدادم
یکدفعه یک اقایی با نور سبز ،،،از جلوم رد شد

یکدفعه بغضم ترکید وانقدر گریه کردم که مادرم از گریه من هم گریه اش گرفته بود و هم متعجب شده بود...
ومن چون هق هق میکردم نمیتونستم تعریف کنم.

خلاصه ...
من خوب شدم...مریضی در ان واحدرفت

بسیار نمونه های اینجوری در زندگیم دیدم

چندسال پیش میخواستیم با دوستای طلبه ام ..خانوادگی .بریم تفریح ...کباب بخوریم


اونموقع ماشین تندر 90 داشتم...

شب قبلش وقتی خوابم برد،

خواب دیدم که ماشینم ته دره افتاده با چندتا جنازه...

خلاصه رفتیم کباب ودوغ و....خوردیم
وبعدازظهر وقتی داشتیم برمیگشتیم...
توی جاده خوابم برد

جاده بشنوه پراز پیچ وخم بود

رویای شب قبلم کلا یادم رفته بود

فقط موقع حرکت،،،برای سلامتی صاحب الزمان ،،،صدقه انداختم

یک لحظه بیدار شدم دیدم ماشین لب جاده است و چندتا تابلو رو داغون کرده بودم

یهو دیدم خانومم داره جیغ میزنه وهرکس چیزی میگه

دوستم از ترسش دستمو گرفته بود

ذکر (استغیث بک یا صاحب الزمان) رو خوندم وماشین با 130 تا سرعت آروم وایستاد

از این معجزات من زیاد دیدم
از بچگی تا الان...الحمدلله...

ادامه دارد....
 

Omidvar10313

«اعدلو هو اقرب بالتقوا»
عضو کادر مدیریت
قسمت دوم:


دوران ورود به حوزه خیلی خاطرات زیادی داره

من ۱۴ سالکی وارد حوزه شدم و تصورم این بود که تو حوزه هیچ پولی نیست..و ادم باید همه چیزو بزاره کنار. خونه... زن.. زندگی..کلا تبرجات تعطیله
و کلا میرید اونجا نون خشکِه...

چون کتابی خونده بودم از عرفا و تصورم از اهل علم این بود.
یک کتابی سال سوم راهنمای پدرم گرفت از نمایشگاه کتاب برای من . به اسم عنایات امام زمان به علما وطلاب
داستان عنایات و تشرفات و مکاشفات به طلبه ها بود و من با همچین پیش زمینه ای که داشتم وارد شدم و واله و شیدا بودم که همه دنبال امام زمانن همه در یک صراطند...با بعضی کتابای ادبی اشنا بودم واز ذوق و شوق زیاد، کتابهایی مثل امثله و جامع الامقدمات و شرح امثله و شرح کتبی رو خونده بودم
و گفتم منطقیه ما میخوایم قران و حدیث یاد بگیریم
وارد حوزه شدم...
اونم قم
که گفتن بهترین حوزست
یواش یواش دیدم نه یک فضای دیگه ایه. ما مثلا گفتیم اونجا نماز شبمونو میخونیم ،دیدیم اونجا اکثرا نماز صبح هاشون خواب میمونن...
بعد این برام پارادوکس ایجاد میشد که اینا پس واسه چی اومدن حوزه؟
روزه مستحبی میگرفتیم مسخره میکردن،
بعد میومدن جلومون نوشابه میخوردن میخندیدن!
خیلی چیزا رو دیدم که با اون تصورات سابق فرق داشت.
تصورم از استاد طبق کتابایی که خونده بودم.کرامات علما و عنایات امام زمان به علما و.. فک میکردم استاد شخصیه که از دنیا بریده و اومده دست شما رو تو دست خدا بزاره
استادی داشتیم که الان جزو خبرگان رهبری شده. شوخی های رکیک که نمیشه گفت اصلا،
دست انداختن.. قهقهه زدن... نمیدونم حرفای زشت و دنیایی...
مثلا طلبه بهش میگفت میخوام زن بگیرم
با توکل به خدا،
میگفت اینا کشکه دوغه بشین درستو بخون تا پول نداشته باشی و فلان....
من در پارادوکس عجیبی گیر کرده بودم که خب چیه این چرا این حرفارو میزنه؟

بعد یه استاد دیگه داشتیم که ایشون استاد معنوی بود خداواهل بیت و قبول داشت و ایشون که میومد ما خوشحال بودیم بقیه اساتید نه،
یه خلق و خوی دیگه ای ...حرفای دیگه ای...
مدیر مدرسه مثلا ما تصورمون این بود که یعنی میرِ سرباز خونه امام زمان!
خب این باید آدم مومنی باشه بعد دیدیم که زد و بند و اقتصادی و و چیزایی از توش در میومد که ...حالموبد میکرد
کاری نداشتم و راه خودمو میرفتم
درس میخوندم خیلی خوب و عالی
کتابهای اصیل حوزوی که درس نمیدادن خودم میخوندم
مباحثه میکردم بعد درس میدادم
ولی این مشی طلبگی غالب رو قبول نداشتم

بطور خلاصه جو در حوزه قم چندتا جو بود:
یکی جو هیُتی بود که دسته جمعی شلوار های خاصی و شال های خاصی و تیپ و ادا های خاصی تا ۱ و ۲ تو هیُت بعد نماز صبح ها شون قضا میشد و اهمیت نداشت براشون درس هم نمیخوندن....اخلاق و اینا هم متاسفانه ...

یک تیپ بسیجی بودن..
دنبال اینکه همش از سیاست بگن..

یک طلبه خوبی بود میومد حجره ی من ،درس میدادم بهش. مقید بودم سر ساعت شما باید بیاید.
ایشون سر ساعت نیومد گفتم چرا نیومدی گفت کار واجب تری داشتم
گفتم چی بود؟
گفتم سخنرانی آقای خامنه ای در رادیو..! گفتم اون مهم تر از درست بود؟
گفت آره!
گفتم پس برو همونجا و دیگه نیا
بعدا گوش میدادی. تو قول دادی وعده دادی......

یک جمع دیگه ای دنبال اینکه اسلام کلا الان تعطیل شده

دونفر یا سه نفر حداکثر ادم حسابی میشناختم فقط و فقط با همینا که تقوا و عبادت و نماز شب براشون مهم بود دوست داشتم باهاشون دوست بشم
اهل روزه و عبادت بودن و حدیث خوندن
بقیه رو تو این فضا نمیدیدم
یادنبال پول بودن یا بعضا نوار ترانه گوش میدادن تو حجره ها!
این فضاها بود و این سنگین بود برام.
حوزه رفتنم بخاطر این بود که قطعه ای از بهشته

البته پدرم میگفت فک نکن بهشت تیکه ایش شده حوزه
ولی من بخاطر کتابایی ک خونده بودم باور نمیکردم تا اینکه خودم دیدم....

عملا دیدم حوزه بهشت نیست
شنیده بودم مدرسه ی ابا صالح بهتر از اینجاست
درس میخونن و دنبال کارهای سیاسی نیستن
رفتم به اقای شیرازی گفتم برم اونجا. قبول نکرد.

میخواستم سرباز امام زمان بشم
که چنین چیزی نبود
تنها چیزی که بود یک حاج اقایی بود و ادم خوش قلبی بود بعضی وقتا حرف میزد از اهل بیت و گریه میکرد ما اینو دوست داشتیم

ایشون یه وقتایی از مناجات با امام زمان حرف میزد و ارتباط قلبی حرف میزد من اینو دوست داشتم

یه استادی هم داشتیم گاهی وقتا از اهل بیت صحبت میکردن.بقیه اصلا !
همش اینو بخون امتحان!
مگه ما اومدیم اینجا مدرک و امتحان که چی بشه
حرف نمیزدن و بلد نبودن که بزنن.

چیزی نبود از قران
خودم سال اول کتاب امالی و چند کتاب دیگه گرفته بودیم که خودمون صرف و نحو تو حدیث یاد بگیریم...
ولی خبری از امام زمان نبود در حوزه.هیچی و مبالغه نمیکنم

تنها چیزی که بود این بود که بعضیا درد دل میکردن با امام زمان مناجات میکردن و ما اینو دوست داشتیم...

خب حالا معلومات از امام چه شکلیه؟

کی میاد قبلش چه اتفاقی میوفته! هیچی...

خودم سعی میکردم رابطه قلبی با امام زمان داشته باشم
طلبه ها مدام میگفتن کی معمم میشیم و...که واسشون یک نوستالژیه...انگار از زندگی وارد زندگی جدید میشن!!!

دلم میگفت زمانه ظهوره
میگفتم میمونم حضرت بیاد منو معمم کنه....پیاده بریم جمکران خیلی خوبه....


یک بار قبل اینکه حوزه بیام با مسجد و بچه ها هفته ای یک بار چهارشنبه ها اتوبوس میبرد جمکران و برمیگردوند.
صد تومن میگرفت
من همیشه میرفتم و روضه میخوندم براشون. صدام خوب بود مداحی میکردم و سینه زنی
به مادرم گفتم شب چهارشنبه ست پول بده میخوام برم جمکران...
گفت نمیدم...منم دلم شکست
اومدم مسجد
بچه ها گفتن میای؟ من پول نداشتم
گفتم میام
و تو دلم گفتم امام مهدی پول منو حساب میکنه! مادرم نداده امام مهدی که قوی تره...

سوار اتوبوس شدم اب تو دلم تکون نخورد و گفتم امام زمان پولمو میده...
نمیدونم شاید بگیی مسخره کنن

من با هیچ کس صحبت نکردم

یک حاج اقایی باصفا بود که کارهای مسجد رو میکرد و کلاس میذاشت...
این داشت پول جمع میکرد از اول اتوبوس می آمد سمت ما رسید گفت پول این چند نفر رو من حساب میکنم!
نذر داشتم.
و اون دل نشین ترین جمکرانی بود که من رفتم چون دیدم که امام زمان حواسش به ما هست کامل!
میگه تو بیا حساب میکنم!
همینطور کربلا رفتنم
برخی فک میکنن معجزه یعنی خرافات! نمیخوان قبول کنن...
خودم دیدم اینارو...با جیب خالی رفتم کربلا سال سوم طلبگی که امریکا حمله کرده بود و راه باز شده بود و صدام نابود شد و راه باز شد و قاچاقی باید میرفتن....

چندتا از دوستان گفتن شیخ عباس میای بریم کربلا قاچاقی!؟
گفتم بریم! بدون استخاره و فکر و تاملی!
دوسه نفر بودیم
گفتن چند روز دیگه میایم سراغت پول و اینا آماده کن گفتم چقدر گفتن ۲۰۰ و ۳۰۰ حداقل... گفتم باشه
من چیکار کردم گفتم کتاب زیاد دارم میفروشم. رفتم دست فروشا چندتا کتابو از من خریدن ۶ هزار تومن


ادامه دارد....
 

کانال تلگرام

بالا