• يماني آل محمد (عليه السلام) فرمود : در کلامم تدبر کنيد ، اي کساني که ادعاي طلب و جستجوي حق را مي‌ کنيد . آمده‌ ام تا بر حق شهادت دهم . و حق را روشن کنم . هرگز نيامده ام تا مردم از من تبعيت کنند . هدفم روشن کردن حق ، و جدا کردن باطل است . پس به همين خاطر مي‌ گويم : کسي از من توقع سازش و چاپلوسي نداشته باشد . هيهات که ما حتي مقداري از حق را فروگذاريم ، و قسمتي از باطل را رها سازيم ، براي آن که کسي ما را بخواهد ، يا کسي را راضي کنيم ، که براي ابرار هيچ چيزي بهتر از آنچه نزد خداوند است نمي باشد

حمله‌ ی انقلابیون به خانه‌ی وحی

معلم موسی

مدیر بخش
بسم الله الرحمن الرحیم

پس از روی گردانیدن امت از وصیت پیامبرش، امیرالمؤمنینع در خانه‌اش نشست و همان‌طور که پیامبرk به او وصیت کرده بود به جمع‌آوری قرآن مشغول شد. زبیر و مقداد با گروهی از مردم با علیg رفت‌وآمد می‌کردند، با او مشورت می‌کردند و در امور خود به او مراجعه می‌کردند و این، خود مُهر تأییدی از سوی آن‌ها برای خلیفه‌ی شرعی پیامبر، علی بن ابی‌طالب عبود که سقیفه حقش را غصب کرده بود. آن‌ها در خانه‌ی ایشان تحصُّن نمودند و در خانه‌های خود ننشستند؛ چرا که این خانه به پیامبر منتسب بود و اهلش در نظر پیامبرk از جایگاهی بس والا برخوردار بودند. آن‌ها نزدیک‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترینِ مردم برای او بودند. آن‌ها به مصونیتی که پیامبرصبه خانه‌ی علی و فاطمهc داده بود اعتقاد داشتند.
این دلالت دارد بر اینکه آنان در صدد موضع‌گیری مسلّحانه علیه خلیفه‌ی غاصب نبودند؛ به دلایلی که به حفظ اسلام بازمی‌گردد. ذلت و خواری که بر امت خیمه زده بود و پشت کردنشان از یاری و بیعتی که در روز غدیر با رغبت تمام با علی بن ابی‌طالب ع نموده بودند، باعث شد که دست علیg ناتوان و کوتاه شود.
به همین دلیل امیرالمؤمنین ع ترک قیام مسلحانه را برگزید، مگر اینکه امکان چنین کاری وجود داشته باشد. به همین دلیل امیرالمؤمنین عبه بسیج کردن نظر عمومی علیه ابوبکر و بیان حقانیت خودش بر خلافت و اینکه او جانشین شرعی پیامبر است، متوسل گردید.
امیرالمؤمنین عموضع خود را نسبت به خلافت جدید در خطبه‌ی شقشقیه‌اش بیان می‌فرماید
: «آگاه باشید، به خدا سوگند که فلانی خلافت را چون جامه‌اى بر تن کرد درحالی‌که نیک مى‌دانست که جایگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسیاب، سیل‌ها از من فرو مى‌ریزد و پرنده را یاراى پرواز به قله‌ی رفیع من نیست. پس رداى خلافت را رها ساختم و دامن خود را از آن بر پیچیدم و كنار كشيدم و رخ برتافتم. در اندیشه شدم که با دست شکسته بتازم یا بر آن فضاى ظلمانى شکیبایى ورزم؛ فضایى که بزرگ‌سالان در آن سال‌خورده شوند و خردسالان به پیرى رسند و مؤمن، همچنان رنج کشد تا به لقاى پروردگارش نائل آید. دیدم، شکیبایى در آن حالت، خردمندانه‌تر است و من طریق شکیبایى گزیدم، درحالی‌که همانند کسى بودم که خاشاک به چشمش رفته و استخوان در گلویش مانده باشد. مى‌دیدم، که میراث من به غارت مى‌رود».[SUP]([/SUP][SUP][SUP][1][/SUP][/SUP][SUP])[/SUP]
بنابراین بیعت مردم با عمر بن خطاب تنها در صورتی ارزش داشت که علی بن ابی‌طالب ع با او بیعت می‌کرد و این تنها به این دلیل بود که او حقانیت علی عرا می‌دانست؛ چرا که اگر علی ع بیعت نمی‌کرد بیعت مردم ارزشی نداشت و کسانی که در خانه‌ی علی و فاطمهc تحصُّن کرده بودند، میزان جسارت خلافت بر این اهل‌بیت و احترام نگذاشتن به آن‌ها و حتی هتک حرمت به آنان در مُخیلّه‌شان نمی‌گنجید و آنان این واقعیت را پس از آن فهمیدند که دیدند عده‌ای از مردم که پیشاپیش آن‌ها عمر بن خطاب قرار داشت آمدند، خانه‌ی علی و فاطمهc را احاطه کردند و با زور قصد تخریب خانه را داشتند، درحالی‌که در دست برخی از آنان آتش بود.
متونِ برخی از کسانی که این واقعه را نقل کرده‌اند
ابن قتیبه می‌گوید: «ابوبکر (خداوند از او راضی باشد) از احوال گروهی که نزد علی (خداوند صورتش را کرامت دهد) بودند و از بیعتش سرپیچی کرده بودند، جویا شد. عمر را به‌سوی آنان فرستاد. او آمد و آنان را صدا زد و آن‌ها داخل خانه‌ی علی بودند. آن‌ها از خارج شدن سر باز زدند. او هیزم خواست و گفت: سوگند به آن‌که جان عمر در دست اوست، یا بیرون می‌آیید یا آن را با کسانی که درونش هستند به آتش می‌کشم. به او گفته شد: ای ابو حفص! فاطمه در آن است؟ گفت: حتی اگر او در آن باشد. همه بیرون آمدند و بیعت کردند به‌جز علی. چنین پنداشت که او (علی) گفت: «سوگند خوردم که بیرون نیایم و لباسم را از تن بیرون نیاورم تا قرآن را جمع کنم». فاطمه (خداوند از او راضی باشد) مقابل درب خانه‌اش ایستاد و فرمود: «من با گروهی از شما که چنین تمهید سوئی چیدند هیچ عهد و پیمانی ندارم. جنازه‌ی رسول خدا صلی الله علیه و سلم را با ما ترک گفتید و کار را بین خودتان قطعی کردید. با ما مشورت نکردید و حق را به ما باز نگرداندید». عمر نزد ابوبکر آمد و به او گفت: آیا این متخلّف از بیعت با تو را نمی‌گیری؟ ابوبکر به قنقذ ـ‌غلامش‌ـ گفت: برو و علی را برایم بیاور. او نزد علی رفت. به او گفت: خواسته‌ات چیست؟ و او گفت: جانشین رسول خدا تو را می‌خواند. علی فرمود: «چه زود به رسول خدا دروغ بستید». او بازگشت و پیغام را رساند. می‌گوید: ابوبکر مدتی طولانی گریه کرد. عمر دوباره گفت: به این کسی که از بیعت با تو سر باز زده است، فرصت نده. ابوبکر (خداوند از او راضی باشد) به قنفذ گفت: نزد او باز‌گرد و به او بگو: جانشین رسول خدا تو را می‌خواند که با او بیعت کنی. قنفذ آمد و به دستوری که به او داده بود عمل کرد. علی صدایش را بالا برد و فرمود: «سبحان‌الله. چیزی را مدعی شده است که برازنده‌ی او نیست». قنفذ بازگشت و پیغام را رساند. ابوبکر مدتی طولانی گریه کرد. سپس عمر برخاست و همراه گروهی رفت تا به درب خانه‌ی فاطمه رسیدند. درب را کوبیدند. وقتی (فاطمه) صدای آنان را شنید با بالاترین صدایش فریاد زد: «پدرم، ای رسول خدا! پس از تو چه چیزها که از ابن خطاب و ابن ابی قحافه دیدیم!» وقتی این گروه صدا و گریه‌ی ایشان را شنیدند، گریان باز‌گشتند و نزدیک بود قلب‌هایشان از جا کنده شود و جگرشان آتش بگیرد. عمر با جماعتی ماند. علی را بیرون آوردند و او را نزد ابوبکر آوردند و به او گفتند: بیعت کن. ایشان فرمود: «اگر نکنم چه می‌شود؟» گفتند: در این صورت سوگند به خدایی که جز او معبودی نیست گردنت را می‌زنیم. فرمود: «در این صورت بنده‌ی خدا و برادر رسولش را می‌کُشید» عمر گفت: بنده‌ی خدا، آری؛ ولی برادر رسولش، خیر! ابوبکر ساکت بود و سخنی نمی‌گفت. عمر به او گفت: آیا برای امرت درباره‌اش فرمان نمی‌دهی؟ گفت: تا هنگامی‌که فاطمه در کنارش است او را مجبور به چیزی نمی‌کنم. علی به قبر رسول خدا صلی الله علیه و سلم پیوست درحالی‌که ناله و گریه می‌کرد و ندا می‌داد: «یا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني‏ وَ كادُوا يَقْتُلُونَني‏» (اى فرزند مادرم، اين قوم مرا ناتوان يافتند و چيزى نمانده بود مرا بكشند)».[SUP] ([/SUP][SUP][SUP][1][/SUP][/SUP][SUP])
[/SUP]
[h=2] بلاذری:[/h]می‌گوید: بکر بن هیثم به من حدیث نمود که گفت: عبدالرزاق به من حدیث نمود، از معمر، از کلبی، از ابی‌صالح، از ابن عباس که گفت: «هنگامی‌که علیg از بیعت با ابوبکر سر باز زد، او عمر بن خطاب را به سویش فرستاد و گفت: به زور او را نزد من بیاورید. وقتی او را آورد، بین آنان سخنی رد و بدل شد و علیg به او فرمود:«شیری بدوش که نیمش از آنِ تو باشد. به خدا سوگند، حرص تو امروز برای امارت جز برای آن نیست که فردا تو را امیر گرداند. در این امر با ابوبکر مسابقه نمی‌دهی (نمی‌دهیم). ولی ترک مشورت شما با ما را برنمی‌تابیم و می‌گوییم: ما در آن حقی داریم که شما به آن نا‌ آگاه نیستید». سپس آمد و بیعت کرد».[SUP]([/SUP][SUP][SUP][1][/SUP][/SUP][SUP])[/SUP]
بلاذری از مدائنی روایت کرده است، از مسلمه بن محارب، از سلیمان تیمی، از ابی‌عون که ابوبکر به‌سوی علیg فرستاد و از او بیعت می‌خواست. او بیعت نکرد. عمر آمد درحالی‌که آتشی همراهش بود. فاطمهh با او مقابل در خانه دیدار کرد و فرمود: «ای پسر خطاب! آیا تو را می‌بینم که درِ خانه‌ی مرا به آتش می‌کِشی؟» گفت: بله و این قوی‌ترین چیزی است که پدر تو آورده است.[SUP] ([/SUP][SUP][SUP][2][/SUP][/SUP][SUP])[/SUP]
[h=2] طبری:[/h]می‌گوید: «عمر بن خطاب به منزل علی آمد. طلحه و زبیر و مردانی از مهاجرین در آن بودند. او گفت: به خدا سوگند! یا شما را به آتش می‌کِشم یا برای بیعت بیرون می‌آیید. زبیر به‌سوی او بیرون آمد؛ درحالی‌که شمشیر را از نیام بیرون کشیده بود. لغزید و شمشیر از دستش افتاد. به‌سوی او جستند و او را گرفتند».[SUP]([/SUP][SUP][SUP][3][/SUP][/SUP][SUP])[/SUP]
[h=2]ابن عبد ربه در عقد الفرید:[/h]ذیل موضوع «کسانی که از بیعت با ابوبکر سر باز زدند» می‌گوید: «علی، عباس، زبیر و سعد بن عباده؛ اما علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه‌ نشسته بودند. ابوبکر، عمر بن خطاب را به‌سوی آن‌ها فرستاد تا آنان را از خانه‌ی فاطمه بیرون بیاورد و به او گفت: اگر سر باز زدند آن‌ها را بکُش. او با پاره‌ای از آتش آمد تا خانه را با آنان به آتش بکشد. فاطمه با او دیدار کرد و فرمود: «ای پسر خطاب! آیا آمدی تا خانه‌ی ما را به آتش بکشی؟» عرض کرد: آری، یا شما نیز در آنچه امت وارد شدند، وارد شوید».[SUP]([/SUP][SUP][SUP][4][/SUP][/SUP][SUP])[/SUP]
[h=2] ابن عبد البر در استیعاب:[/h]می‌گوید: محمد بن احمد به ما حدیث نمود، محمد بن ایوب به ما حدیث نمود، احمد بن عمرو بزاز به ما حدیث نمود، احمد بن یحیی به ما حدیث نمود، محمد بن نسیر به ما حدیث نمود، عبدالله بن عمر از زید بن اسلم از پدرش به ما حدیث نمود: «وقتی با ابوبکر بیعت شد، علی و زبیر خدمت فاطمه رسیدند و با ایشان مشورت و در کارشان تبادل‌نظر می‌کردند. این مطلب به عمر رسید. عمر خدمت فاطمه رسید و عرض کرد: ای دختر رسول خدا! هیچ‌یک از آفریده‌ها برای ما دوست‌داشتنی‌تر از پدر تو نبود و پس از پدرت دوست‌داشتنی‌ترین فرد، تو هستی. به من رسیده است که این افراد بر تو وارد شده‌اند. اگر به من برسد، قطعاً این کار را انجام می‌دهم و قطعاً این کار را انجام می‌دهم. سپس خارج شدند و نزد ایشان آمدند. فاطمه به آنان فرمود: «عمر نزد من آمد و سوگند خورد که اگر بازنگردید، قطعاً انجام می‌دهد و سوگند به خداوند که به آن عمل می‌کند».[SUP]([/SUP][SUP][SUP][5][/SUP][/SUP][SUP])[/SUP]

[HR][/HR][1]- تاریخ بلاذری: ج 1 ص 587.

[2]- تاریخ بلاذری: ج 1 ص 586.

[3]- تاریخ طبری: ج 2 ص 443.

[4]- عقد الفرید: ج 4 ص 259.

[5]- استیعاب: ج 3 ص 975.


[HR][/HR][1]- امامت و سیاست با تحقیق زینی: ج 1 ص 19.


[HR][/HR][1]- نهج‌البلاغه به شرح محمد عبده: ج 1 ص 30.
در پاورقی صفحه‌ی 135 و 136 از کتاب اصلی عربی، متنی از شرح محمد عبده بر این سخن امیرالمؤمنینg آمده که توضیح کلمات و عبارت‌های عربی موجود در این مقطع از خطبه می‌باشد که آوردن ترجمه‌ی این پاورقی برای خواننده‌ی فارسی‌زبان چندان مناسبتی ندارد. علاقه‌مندان می‌توانند به کتاب عربی صفحه‌‌ی 135 پاورقی شماره 1 مراجعه نمایند. (مترجم)
 
کانال تلگرام

بالا