اسلام، سیاست و حکومت (بخش اول)
حکام طاغوت کشورهای اسلامی سعی میکنند تا در میان عامۀ مسلمانان اندیشۀ جدایی دین از سیاست را گسترش دهند و همواره شعار «جدایی دین از سیاست» را سر میدهند. این اندیشه، حاصل فکر این افراد نادان نیست، بلکه آن را از غرب مادیگرا وام گرفتهاند. اگر تحریف تورات و انجیل و نزاع راهبان و قِسّیسان بر سر مسندهای دنیوی نبود، این فکر هرگز در غرب و در میان مسیحیان و یهودیان گسترش پیدا نمیکرد. این کجفکری هرگز دامنگیر مسلمان آگاه به دین اسلام نمیشود، حتی اگر این آگاهی جزئی باشد؛ چراکه اسلام برای تمام مسائل کوچک و بزرگ زندگی راهحل ارائه نموده است، همانطور که برای کلیۀ عبادتها، جزئیات را بیان نموده است.
هیچ تعامل اقتصادی و اجتماعی وجود ندارد، مگر اینکه فقه اسلامی روشی برای آن بیان نموده باشد. همچنین در امور نظامی و مسائل مربوط به جهاد و تعامل با غیرمسلمانان و تنظیم قراردادها و پیمانها و صلحنامهها شرایط به همینگونه است و این سیاستها قطعاً برای ادارۀ جوامع تبیین شده است؛ اما این احکام باب میل طاغوتیان نیست. سیاست برای آنها، تنها ابزاری برای فریب و حیلهگری است تا بتوانند بر ملتهای مسلمان مسلط شوند. سیاست آنها علیه ملتهاست؛ اما سیاستی که موردپسند خداوند است در جهت منافع ملتهاست. هرکس سعی بر خروج از سیاستی که خداوند مشخص نموده است بنماید، در واقع قدم در ظلمتهای جاهلیت گذاشته است.
- خداوند میفرماید: «أَفَحُکمَ الْجاهِلِیهِ یبْغُونَ ومنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکمًا لِقَوْمٍ یوقِنُونَ»[1] (آیا حکم جاهلیت را میجویند؟ برای آن مردمی که اهل یقین هستند، چه حکمی از حکم خدا بهتر است؟)
- «ومنْ لَمْ یحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِک هُمُ الْکافِرُونَ»[2] (و هرکه طبق آياتی که خدا نازل کرده است حکم نکند، کافر است).
- «وَمَن لَّمْ يَحْکم بِمَا أنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِک هُمُ الظَّالِمُونَ»[3] (و هرکه به آنچه خدا نازل کرده است حکم نکند، از ستمکاران است).
- «ومنْ لَمْ یحْکمْ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فَأُولئِک هُمُ الْفاسِقُونَ»[4] (هرکس به آنچه خدا نازل کرده است داوری نکند، از نافرمانان است).
سیاست ارتباط تنگاتنگی با حکومت و حاکم دارد. اساس سیاست طاغوت مکر، حیله، فریب و آزار ملت و ایجاد حصار فکری و اقتصادی و همچنین گسترش فساد و ظلم میان بندگان خداست؛ اما شالودۀ سیاست پیامبر (ص) یا معصوم یا هرکسی که از طرف آنها نیابت داشته باشد، «گسترش رحمت و دوستی میان مردم و بندگان خدا»، «هدایت مردم بهسوی تعقل و تفکر»، «انتشار عدل و انصاف در جامعه» و «فراهم کردن مایحتاج مردم و ایجاد رفاه اقتصادی» است.
طاغوت، تنها به خود و بقای سلطنتش میاندیشد؛ اما هدف پیامبر (ص)، مردم و بیرون آوردن آنها از تاریکی به نور و گسترش عدل و داد میان آنهاست. در این صورت آیا معقول است که خداوند مسلمانان را پس از رحلت پیامبر (ص) به حال خود واگذارد، بدون آنکه امام معصومی برایشان تعیین کند تا حافظ دین باشد و میان مردم عدل و داد را گسترش دهد؟ چطور چنین چیزی میتواند صحیح باشد؟ درحالیکه او حکیم خبیری است که با توجه به آیۀ «الرّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء»[5] (مردان، سرپرست و نگهبان زنان هستند)، کوچکترین عضو اجتماع یعنی خانواده را بدون سرپرست رها نکرده است! حال آیا عاقلانه است بگوییم که خداوند امت اسلام را بدون تعیین امام و جانشین رها کرده است تا سرانجام زمام امور مسلمین به دست دشمنان خدا چون یزیدبن معاویه بیفتد و امام حسین (ع) را به شهادت برساند، در مدینه کشتار راه بیندازد و خانۀ خدا را با منجنیق مورد تجاوز قرار دهد؟!
اگر کشتی کوچکی را در نظر بگیریم که در آن تعدادی ملوان و خدمه مشغول به کار باشند، آیا صاحبش آن را بدون ناخدا رها میکند؟! اگر صاحبش چنین کند و کشتی غرق شود، آیا منصفانه نیست بگوییم که صاحب آن نادان و جاهل بوده است؟ حال چگونه قبول کنیم که خدای سبحان و متعال کشتی را درحالیکه پر از بندگانش میباشد، در این فضای متلاطم بدون رهبر رها کرده باشد؟
تهاجمات سهمگینی که امروزه بین این بندگان وجود دارد، برای غرق کردن کشتی و پراکندن اجزای آن در فضا کافی است؛ آیا عاقلانه است که سرنشینان این کشتی بدون شرع و قانون الهی و بدون رهبری عادل و معصوم که این شریعت و قانون را پیاده کند، رها شوند؟! خداوند سبحانومتعال حکیم عادل ملک قدوس از این نسبتها مبرّاست!
ما بهعنوان مسلمان، بر این عقیده اتفاقنظر داریم که شرع و قانون در این زمان همان دین اسلام، دین پایاندهندۀ ادیان است و خداوند سبحانومتعال امامان عادل، پاک و معصوم را تعیین فرمود تا با قسط و عدالت به امور دین و دنیا بپردازند؛ اما طاغوتیان، حق آنها را غصب کردند و با ظلم و زور بر سکان رهبری آنها چنگ انداختند و مردم نیز آن رهبران پاک را تنها گذاشتند و یاری ننمودند، بهرۀ خود را از دست دادند و مورد غضب پروردگارشان قرار گرفتند.
تمام مسلمانان بر اینکه تعداد آنها (امامان) دوازده تن است اتفاقنظر دارند، همانگونه که در حدیث نبوی صحیح و متواتر آمده است؛[6] و ما میگوییم که اولینِ آنها حضرت علی (ع) و آخرینشان مهدی (ع) است. حدیث خُلَفا که پس از من دوازده نفر هستند، محقق نمیشود مگر با آنها؛ تکتک آنها ادعای امامت و رهبری دین و دنیای امت را کردند و به نفر بعد از خود بهصراحت اقرار نمودند، همانطور که پیامبر (ص) با ذکر نام به همۀ آنها اقرار نموده بود.
همۀ مردمان در هر زمان اتفاقنظر دارند که آنها کاملترین و داناترین افراد زمان خود بودند و هیچ کجا نقل نشده است که احدی از آنها علم را از کس دیگری فراگرفته باشد، بلکه دانش آنها بهصورت لدنّی با الهام از جانب خداوند است. آنها از نسل حضرت محمد (ص) و ابراهیم (ع) هستند و قرآن بر امامتشان گواهی داده و وعده نموده که هرکس به آن کفر بورزد از جهنمیان است. خداوند میفرماید: «أَمْ یحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَینَا آلَ إِبْرَاهِیمَ الْکتَابَ وَالْحِکمَةَ وَآتَینَاهُم مُّلْکاً عَظِیماً * فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُم مَّن صَدَّ عَنْهُ وَکفَى بِجَهَنَّمَ سَعِیراً»[7] (يا اينکه نسبت به مردم [= پيامبر و خاندانش]، و بر آنچه خدا از فضلش به آنان بخشيده، حسد میورزند؟ ما به آل ابراهيم کتاب و حکمت داديم؛ و حکومت عظيمی در اختيار آنها قرار داديم؛ ولی جمعی از آنها به آن ايمان آوردند؛ و جمعی راه بر آن بستند. و شعله فروزان آتش دوزخ، برای آنها کافی است).
تمام مسلمانان بر امامت آخرین آنها متفقاند؛ آخرین آنها همان مهدی (ع) است و منکر به آن همانند منکر به رسول خدا (ص) میباشد و احادیثی که در این زمینه نقل شده است به صدها مورد میرسد. متأسفانه بسیاری از کسانی که نام مسلمان بر خود نهادهاند هنگام ظهور مبارکش او را انکار خواهند کرد و به سفیانی، فرماندۀ ضلالت و تاریکی که دم از دفاع از اسلام و مسلمین میزند، خواهند پیوست. خداوند میفرماید: «أَفَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَى عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن یهْدِیهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَکرُونَ»[8] (آيا ديدی کسیکه هوای نفس خويش را معبود خود قرار داده و خداوند او را با آگاهی [بر اينکه شايسته هدايت نيست] گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مهر زده و بر چشمش پردهای افکنده است؟ با اين حال چه کسی غیر از خدا میتواند او را هدايت کند؟ آيا متذکر نمیشويد؟).
ایشان (مهدی) را از نشانهها و معجزاتش خواهند شناخت ولی آنها را تأویل خواهند نمود و از بین رفتن لشکر سفیانی را یک حادثۀ طبیعی قلمداد خواهند کرد، همانگونه که علت از بین رفتن لشکر ابرهه را (وَبا) معرفی کردند، نه عذاب الهی!
- اسناد و مدارک دال بر امامت اولین امام، علی (ع) بسیار زیاد و غیرقابل شمارش است؛ ازجمله سخنان پیامبر (ص) که: (أقضاکم علی)[9] (حاکمترین شما علی است)؛
- (سلموا علیه بأمرة المؤمنین)[10] (با لفظ امیرالمؤمنین بر او سلام کنید)؛
- (أنت الخلیفة من بعدی)[11] (پس از من، تو خلیفه و جانشین هستی)؛
- (أنت ولیّ کل مؤمن و مؤمنة بعدی)[12] (پس از من، تو ولیّ هر زن و مرد مؤمنی هستی)؛
- (أنت منّی بمنزلة هارون من موسى)[13] (منزلت تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسی است)؛ و هارون، خلیفه و جانشین موسی (ع) در زمان حیاتش بود.
همانطور که در آیۀ مباهله آمده است، نفْس او همانند نفْس پیامبر (ص) میباشد: «فَمَنْ حَآجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْکاذِبِینَ»[14] (پس بعد از علم و دانشی که به تو رسيده، کسانی با تو به محاجه و ستيز برخيزند، به آنها بگو: (بياييد ما فرزندان خود را دعوت کنيم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خويش را دعوت نماييم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنيم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم).
تمام مفسّران اتفاقنظر دارند که پیامبر (ص) علی، فاطمه و حسنین (ع) را برای مباهله برد؛ و از زنان حضرت فاطمه (س)؛ زیرا او سرور زنان عالم از ازل تا به قیامت است؛ خداوند متعال در مورد حضرت ابراهیم (ع) فرمود که او امت است درحالیکه او یک نفر بود[15] از میان فرزندان، حسنین (ع) (امام حسن و امام حسین (ع)) بودند که در این بین هیچ اختلافی وجود ندارد، و نفْس پیامبر (ص) همان حضرت علی (ع) میباشد.[16]
اما گروهی ادعا میکنند که در این آیه منظور از نفْس پیامبر (ص) خود پیامبر (ص) است؛ این ادعای کسانی است که از هوای نفْس خود پیروی میکنند و کلام خداوند سبحان را بازیچه قرار میدهند؛ هرگز چنین نیست و خداوند سبحان و متعال بسیار برتر از لغو و بیهودهگویی است! آیا معنی دارد که انسان نفْس خود را که حاضر است، به کاری دعوت کند؟! خداوند متعال میفرماید: «إِنَّمَا وَلِیکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ رَاکعُونَ»؛[17] (سرپرست و ولی شما تنها خداست و پيامبر او و آنها که ايمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند).
اکثر قریب به اتفاق مفسّران بر نزول این آیه در شأن امیرمؤمنان علی (ع) اتفاقنظر دارند؛ زمانیکه در حال رکوع انگشتر خود را به فرد نیازمند بهعنوان صدقه در راه خدا بخشید.[18] در این آیه، فعل جمع دلالت بر همۀ یازده فرزند پس از حضرتش مینماید که بهاینترتیب او (ع) و همۀ یازده فرزندش که از طریق فاطمه (س) فرزند پیامبر (ص) نیز میباشند، پس از پیامبر (ص) شایستهترین افراد برای ادارۀ امور مسلمین هستند؛ چراکه ولایت آنها برگرفته از ولایت رسول خدا (ص) است و ولایت رسول خدا (ص) برگرفته از ولایت الهی.
از آنجا که در این آیه ولایت ایشان با ولایت الهی قرین شده است، پس هیچ معنایی بر تصرف حکومت و تدبیر امور دینی و دنیوی مسلمین توسط غیر آنها وجود ندارد. خداوند میفرماید: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکمْ»[19] (ای کسانی که ايمان آوردهايد، از خدا اطاعت کنيد و از رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد). در اینجا منظور از اولوالأمر، ائمۀ دوازدهگانۀ معصوم (ع) پس از پیامبر (ص) میباشد؛ اگر منظور غیر از آنها باشد، فرمان به اطاعت مطلق از فردی میدهد که گناه میکند یا خطایی از او سر میزند؛ زیرا اطاعت از او با اطاعت از خداوند قرین شده است که این نمیتواند صحیح باشد؛ زیرا در این صورت به این معناست که خداوند ما را به اطاعت از دشمنانش و یا دستکم به معصیت خودش (پناه بر خدا) فرمان داده است!
روشن شد کسی که بعد از پیامبر (ص) به اطاعت از آنها امر شده است، علی و فرزندان معصومش (ع) هستند و عصمت آنها از گناه در قرآن بهصراحت ذکر شده است. خداوند متعال میفرماید: «إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَیطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً»[20] (خداوند میخواهد پليدی را از شما اهلبیت دور کند و شما را چنانکه بايد پاک سازد). همانگونه که بسیاری از مفسرین توضیح دادهاند پیامبر (ص) بهصراحت اعلام فرموده است که منظور از اهلبیت، علی، فاطمه، حسن و حسین (ع) میباشد.[21]
پیامبر (ص) در حجةالوداع در محلی بنام غدیرخم هنگام ظهر فرمود: (أیها الناس الست أولى بکم من أنفسکم؟ قالوا بلى یا رسولالله. قال فمن کنت مولاه فهذا علی مولاه؛ اللهم، وال من والاه وعاد من عاداه وانصر من نصره واخذل من خذله، و ادر الحق معه حیثما دار)[22] (ای مردم آیا من از شما بر خودتان اولیتر نیستم؟ گفتند: آری ای رسول خدا. فرمود: پس هرکس من مولای او هستم، علی مولای اوست؛ خدایا برای کسانی که یاریاش کنند، یار باش و با دشمنانش، دشمن؛ آنان که او را پیروز گردانند، پیروز گردان و کسانی که او را رهایش کنند، رها بفرما؛ و به هر سمت که رو کند، حق را به همان سمت بگردان).
در این حدیث، پیامبر (ص) ولایت حضرت علی (ع) بعد از خودش را ثابت میکند. پیامبر (ص) بر مؤمنین از خودشان سزاوارتر است و این حدیث از پیامبر (ص) متواتر و منبع آن در دهها کتاب از کتابهای مسلمانان آمده است؛ آورده شده است که پیامبر (ص) پس از خطبهاش در حجةالوداع در محلی بنام غدیرخم از مسلمانان خواست تا با حضرت علی (ع) بیعت کنند و در آن هنگام ابوبکر و عمر با ایشان بیعت نمودند و با [لقب] امیرالمؤمنین به او سلام دادند.[23] از ما و همچنین از آنها خواهند پرسید؛ روزی که نه مال و نه فرزندان هیچ نفعی ندارند، مگر آنان که با قلبی سلیم به پیشگاه خداوند حاضر شوند.
اما در مورد امامان از نسل حضرت علی (ع)، پیامبر (ص) [در حدیثی] به نقل از جابربن عبدالله انصاری (رض) تکتک آنها را ذکر فرمود. گفت هنگامیکه خداوند فرمود: «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیوْمِ الآخِرِ ذَلِک خَیرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلا»[24] (ای کسانی که ايمان آوردهايد، از خدا اطاعت کنيد و از رسول و اولوالأمر خويش فرمان بريد و چون در امری اختلاف کرديد اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد، به خدا و پيامبر رجوع کنيد که خير شما در اين است و سرانجامی بهتر دارد)، به محضر پیامبر (ص) عرض کردم: ای رسولالله، خدا را شناختیم و اطاعتش کردیم و شما را شناختیم و اطاعتتان کردیم، اما اولوالأمر که خداوند ما را به اطاعتشان دعوت میکند چه کسانی هستند… فرمود: (هم خلفائی یا جابر وأولیاء الأمر بعدی أولهم أخی علی(ع) ثم من بعده الحسن(ع) ثم ولده الحسین(ع) ثم علیبن الحسین(ع) ثم محمدبن علی(ع) و ستدرکه یا جابر فإذا أدرکته فأقرأه من السلام. ثم جعفربن محمد(ع) ثم موسىبن جعفر(ع) ثم علیبن موسىالرضا(ع) ثم محمدبن علی(ع) ثم علیبن محمد(ع) ثم الحسنبن علی(ع) ثم محمدبن الحسن(ع) یملئ الأرض قسطاً وعدلاً کما ملئت جوراً و ظلماً)[25] (ای جابر، آنها جانشین و اولیای امر پس از من هستند؛ اولینِ آنها برادرم علی (ع) سپس فرزندانش حسن و حسین (ع)؛ پس از آنها علیبن الحسین (ع)، محمدبن علی (ع) و عمر تو تا زمان او کفاف خواهد داد، چون او را دیدی سلام مرا به او برسان؛ پس از او جعفربن محمد(ع)، موسیبن جعفر(ع)، علیبن موسی الرضا(ع)، محمدبن علی(ع)، علیبن محمد(ع)، حسنبن علی(ع) و محمدبن الحسن(ع) که با آمدنش دنیا را پر از عدل و داد میکند، پس از آنکه پر از ظلم و جور گشته است).
همانطور که پیامبر (ص) در مورد حسین (ع) فرموده است: (این فرزندم حسین، امام، پسر امام و برادر امام است و پدرِ نُه امام میباشد که نهمین آنها قائم آنها و برترینشان است).[26]
سورۀ قدر نیز گواهی بر امامت آنهاست و فرود آمدن امر همراه با ملائکه و روح بر آنها در شب قدر پس از رحلت پیامبر اسلام (ص) گواه بر آن میباشد؛ وگرنه پس از رحلت پیامبر (ص) تمام میشد که این باطل است. پس از پیامبر (ص) شب قدر همچنان باقی است و در ده شب آخر ماه رمضان قرار دارد.[27]
پینوشتها:
[1]– مائده: 50
[2]– مائده: 44
[3]– مائده: 45
[4]– مائده: 47
[5]– نساء: 34
[6]– احمد با سند در مسند روایت نموده است: رسول خدا (ص) فرمود: (دین، پیوسته پابرجا خواهد بود تا دوازده خلیفه از قریش باشند). ج 5، ص 86؛ همچنین از جابربن سمره روایت شده است که گفت: شنیدم که رسول خدا (ص) در حجةالوداع فرمود: (تا زمانی که دوازده خلیفه از امت من حضور دارند، بر اثر کسی که به ظاهر با آن دشمنی کند و یا کسی که مخالفت بورزد و یا از آن جدا شود، به این دین آسیبی نمیرسد). گفت: سپس چیزی فرمود که من نفهمیدم؛ از پدرم پرسیدم چه فرمود؟ گفت: فرمود: (همۀ آنها از قریش هستند). ج 5، ص 87. مسلم در صحیحش، ج 6، ص 3، همین حدیث را با کمی اختلاف روایت کرده است؛ و ابو داوود هم در سننش با مطالبی اضافیتر روایت نموده است. رجوع کنید به سنن ابو داوود: ج 2، ص 309؛ و به این ترتیب در سایر منابع نیز روایت شده است که خلفای بعد از پیامبر دوازده نفر هستند.
[7]– نساء: 54-55
[8]– جاثیه: 23
[9]– شرح نهج البلاغه ابن ابیالحدید: ج 1، ص 18؛ احکام قرآن ابن عربی: ج ، ص 43؛ تفسیر قرطبی: ج 15، ص 162؛ مستصفی غزالی: ص 170؛ تاریخ دمشق: ج 51، ص 300.
[10]– اقتصاد طوسی: ص 203؛ النکت اعتقادی مفید: ص 41؛ یقین ابن طاووس: ص 312؛ بحار الانوار: ج 37، ص 111.
[11]– رسایل دهگانه طوسی: ص 97؛ حاکم حسکانی در شواهدالتنزیل روایت نموده است: اَنَس گفت: ستارهای در زمان رسول الله (ص) فروافتاد. ایشان (ص) فرمود: (به این ستاره نگاه کنید، به هر خانهای که فروافتاد، خلیفۀ بعد از من است). نگاه کردیم و دیدیم که در خانۀ علیبن ابیطالب سقوط کرد. گروهی گفتند: محمد به خاطر دوستی با علی گمراه شده است. خداوند نازل فرمود: «وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى * مَا ضَلَّ صَاحِبُکمْ وَمَا غَوَى * وَمَا ینطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْی یوحَى»؛ (سوگند به ستاره هنگامی که افول میکند * که یار شما نه گمراه شده و نه به راه کج رفته است * و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگويد! * آنچه میگويد چيزی جز وحی که بر او نازل شده نيست!): شواهدالتنزیل: ج 2، ص 276.
[12]– ینابع المودة: ج 1 ص 112؛ رسایل دهگانه طوسی: ص 97 و همچنین با مقدار اختلاف در منابع بسیاری ذکر شده است.
[13]– مسند احمد: ج 1 ص 179 و ج 6 ص 396؛ صحیح مسلم: ج 7 ص 120؛ بخاری با کمی اختلاف نقل نموده است: ج 4 ص 208.
[14]– آل عمران: 61
[15]– ایشان (ع) به این آیه اشاره میفرمایند: «إِنَّ إِبْرَاهِیمَ کانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلّهِ حَنِیفًا وَلَمْ یک مِنَ الْمُشْرِکینَ» (ابراهيم [به تنهايی] امتی بود مطيع فرمان خدا؛ خالی از هرگونه انحراف و از مشرکان نبود). نحل: 120.
[16]– آنچه فخر رازی نقل میکند، کفایت میکند: (روایت شده است که وقتی ایشان (ع) دلایل را برای مسیحیان نجران ارائه نمود، آنها بر جهل خویش اصرار ورزیدند. ایشان (ع) فرمود: (خداوند به من امر فرمود اگر حجت را نپذیرفتید با شما مباهله کنم). گفتند: ای اباالقاسم، ما بازمیگردیم و میاندیشیم و سپس به سوی تو بازمیگردیم. هنگامی که بازگشتند به بازماندگان که صاحب رأی بودند گفتند: ای عبدالمسیح، نظر تو چیست؟ گفت: (به خدا سوگند که ای مسیحیان، محمد، نبی فرستاده شده است و با کلام حق از یار شما به سوی شما آمده است. به خدا سوگند پیامبری با قومی مباهله نکرد، مگر اینکه دیگر پیرشان زندگی نکرد و کودکشان بزرگ نشد. پس اگر انجام دهید، نصیبتان نابودی است؛ پس منصرف شوید، جز اینکه بر دینتان و آنچه به آن اعتقاد دارید بمانید. این مرد را رها کنید و به سرزمین خود بازگردید). رسول الله (ص) خارج شده بود، درحالی که عبای مویین سیاهی پوشیده، حسن را دربرگرفته و دست حسین را گرفته بود، فاطمه پشت سرش راه میرفت و علی (ع) نیز پشت سر فاطمه؛ در حالی که ایشان (ص) میفرمود: (هنگامیکه خواندم، ایمن باشید). اسقف نجران گفت: (ای مسیحیان، صورتهایی را میبینم که اگر از خدا بخواهند کوهی از جایش کنده شود، از جایش کنده خواهد شد؛ مباهله نکنید که هلاک میشوید و هیچ مسیحیای تا روز قیامت بر زمین نخواهد ماند)؛ سپس گفتند: ای اباالقاسم، ما با تو مباهله نمیکنیم و بر دینت نیز اقرار نمیکنیم؛ پس ایشان که صلوات خدا بر او باد، فرمود: (حال که از مباهله منصرف شدید، مسلمان شوید تا هرچه برای مسلمین است برای شما باشد و بر شما باشد هر چه بر مسلمانان است). قبول نکردند؛ پس فرمود: (شما را به جنگ دعوت میکنم). گفتند طاقت جنگ با عرب را نداریم ولی با تو مصالحه میکنیم که با ما جنگ نکنی و از دینمان بازنگردانی و درعوض، هر سال دو هزار دست لباس میدهیم: هزارتا در صفر و هزارتا در رجب به اضافۀ سیصد زرۀ آهنی. با ایشان مصالحه نمود و فرمود: (قسم به کسی که جانم به دست اوست، هلاکت بر اهل نجران سایه افکنده بود؛ و اگر لعنت میشدند به صورت میمون و خوک، مسخ میگردیدند و بر آنها از بیابان آتشی شعلهور میشد و نجران و اهلش ریشهکن میشدند، حتی پرندگان روی درختانشان و حال تمام مسیحیان به اینگونه میشد تا همگی هلاک میشدند…). تفسیر رازی: ج 8، ص 85.
[17]– مائده: 55
[18]– بزرگان علمای عامّه (سنیها) به صراحت بیان نمودهاند که این آیه در شأن علی (ع) نازل شده است. آنچه حاکم حسکانی و فخر رازی از قول ابوذر غفاری روایت میکنند، ما را کفایت میکند که گفتند: در روزی از روزها، نماز ظهر را با رسول الله (ص) به جا میآوردم. نیازمندی در مسجد تقاضا نمود. کسی به او چیزی نداد. نیازمند دستش را به آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا شاهد باش که در مسجد رسول الله درخواست نمودم و کسی چیزی به من نداد. علی در حال رکوع بود. انگشت کوچک دست راستش را که انگشتری بر آن بود به او اشاره نمود. شخص نیازمند قبول کرد و انگشتر را از انگشت کوچکش بیرون آورد. این عمل جلوی چشم پیامبر انجام گرفت. هنگامی که پیامبر (ص) از نماز فارغ شد، سرش را به آسمان بلند کرد و فرمود: (خداوندا، برادرم موسی از تو درخواست نمود و گفت: خدایا سینهام را گشاده گردان و امرم را آسان نما و گره از زبانم بازگشا تا سخنم را بفهمند و هارون برادرم که اهل من است را وزیرم قرار بده و پشتم را به او محکم نما و او را در امر من شریک فرما؛ پس قرآن ناطق بر او نازل شد) (تو را با برادرت یاری کردیم). خدایا، من محمد، نبی و انتخاب شدۀ تو هستم. خداوندا سینهام را گشاده گردان و کارم را آسان فرما و علی که برادر و اهل من است را وزیرم قرار بده و پشتم را به او محکم نما). ابوذر گفت: به خدا قسم کلام رسول الله (ص) هنوز به طور کامل منعقد نشده بود که جبرئیل بر او فرود آمد و گفت: ای محمد، گوارای تو باد آنچه خداوند در برادرت به تو ارزانی داشت. فرمود: ای جبرئیل، آن چیست؟ گفت: خداوند امر به دوستی با او تا روز قیامت فرمود و در قرآن این گونه بر تو نازل فرمود «إِنَّمَا وَلِیکمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِینَ آمَنُواْ الَّذِینَ یقِیمُونَ الصَّلاَةَ وَیؤْتُونَ الزَّکاةَ وَهُمْ رَاکعُونَ». شواهد التنزیل: ج 1 ص 230؛ فخر رازی در تفسیرش: ج 12 ص 26.
[19]– نساء: 59
[20]– احزاب: 33
[21]– احمد در مسندش روایت کرده است: شداد ابی عمار گفت: بر وائلةبن اسقع که جمعی نزدش بودند، وارد شدم. ذکر علی به میان آمد. هنگامی که ایستاد به من گفت: آیا تو را از چیزی که از رسول خدا (ص) دیدم باخبر نکنم؟ گفتم: آری. گفت: بر فاطمه وارد شدم و جویای علی شدم، گفت: به سوی رسول الله (ص) رفت. نشستم و منتظر شدم. رسول خدا (ص) آمد، درحالی که همراه او علی، حسن و حسین بودند و درحالیکه همۀ آنها را با دستش گرفته بود داخل شد. علی و فاطمه جلو آمدند و پیش رویش، حسن و حسین نیز روی رانهایش نشستند؛ سپس پیراهنش یا جامهاش را روی آنها کشید و این آیه را تلاوت فرمود: «إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً» و ادامه داد: خداوندا، اینها اهل بیت من هستند، اینها اهل بیت من هستند. مسند احمد: ج 4، ص 107.
مسلم در صحیحش روایت میکند: عایشه گفت: پیامبر (ص) صبحهنگام خارج شد. بر روی وی بالاپوش مویین سیاهی بود. حسنبن علی آمد و داخل شد؛ سپس حسین آمد و با او داخل شد؛ سپس فاطمه آمد و او را داخل نمود؛ سپس علی آمد و او را داخل نمود؛ سپس فرمود: «إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً». صحیح مسلم: ج 7، ص 130.
ترمذی روایت میکند: عمربن ابی سلمه ناپسری پیامبر (ص) گفت: (هنگامی که این آیه بر پیامبر (ص) نازل شد: «إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً» پیامبر در خانۀ امّ سلمه، فاطمه، حسن و حسین را خواست و روی آنها لباسی کشید؛ پس از آنها علی آمد و روی او نیز لباس را کشید؛ سپس فرمود: (خداوندا! اینها اهل بیت من هستند. پلیدی را از آنها بزدا و کاملاً پاکشان گردان). امّ سلمه گفت: من هم با آنها هستم ای نبی خدا؟ فرمود: تو جایگاه خودت را داری و تو بر خیر هستی). سنن ترمذی: ج 5، ص 30.
فخر رازی میگوید: (روایت شده از ایشان (ص)، هنگامی که با بالاپوش مشکی خارج شد، حسن آمد و داخلش نمود. حسین آمد و داخلش نمود؛ سپس فاطمه و سپس علی آمدند؛ سپس فرمود: «إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً» احزاب: 33. (و بدان که صحت این روایت بین اهل تفسیر و حدیث، متقن است). تفسیر رازی: ج 8، ص 85.
ثعلبی در تفسیرش (ج 5، ص 38) از ابن حجر نقل میکند: (و ابن حجر گفت: «إنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیتِ وَ یُطَهِّرَکمْ تَطْهِیراً»… بیشتر مفسرین اتفاق نظر دارند که این آیه در شأن علی، فاطمه، حسن و حسین نازل شده است). صواعق المحرقة: ص 143، ط. مصر؛ و ط. بیروت: ص 220، باب یازدهم، در آیات وارد شده در آن، اولین آیه. میتوانید به سایر منابع نیز مراجعه نمایید.
[22]– عبدالرحمن احمد بکری در کتابش دربارۀ زندگی عمربن خطاب آورده است: (محمدبن احمد بیرونی خوارزمی متوفی 440 هجری در حوادث ماه ذیحجه گفته است: امروز هجدهم به نام غدیرخم نامیده میشود که این نام مکانی است که پیامبر (ص) هنگام بازگشت از حجّةالوداع در آن توقف فرمود. بار و بنهها و زینها را جمع کردند؛ درحالی که بازوی علیبن ابی طالب (ع) را گرفته بود، از آنها بالا رفت و فرمود: ای مردم، آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم؟ گفتند: آری. فرمود: هرکس من مولای اویم، علی مولای اوست. خداوندا، دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار. آنکه یاریش کند را یاری فرما و آنکه تنهایش گذارد را تنها بگذار و هر جا او باشد، حق را به همان سو بگردان؛ همچنین روایت شده است که سرش را به سوی آسمان بلند کرد و فرمود: خداوندا، آیا سه بار ابلاغ نکردم؟). از زندگی خلیفه، عمربن خطاب: ص 321.
[23]– تاریخ دمشق: ج 42، ص 220؛ بدایة و نهایة: ج 7، ص 386 و سایر منابع که واقعۀ غدیرخم را بیان نمودهاند.
[24]– نساء: 59
[25]– نافع یومالحشر در باب یازدهم: ص 115؛ این معنا با اندکی اختلاف در منابع زیر نیز آمده است: کمال الدین: ص 285؛ کفایة الاثر: ص 45؛ احتجاج: ج 1، ص 87 و سایر منابع.
[26]– نافع یوم الحشر در باب یازدهم: ص 115؛ این معنا با اندکی اختلاف در منابع زیر نیز آمده است: رسایل دهگانه طوسی: ص 89؛ نکت اعتقادی: ص 43؛ بحار الانوار: ج 36 ص 372 و سایر منابع.
[27]– کلینی از ابوجعفر امام محمد تقى (ع) روایت میکند که فرمود: (اى گروه شیعه با سورۀ «انا انزلناه» (با اهل سنّت) مخاصمه و مباحثه کنید تا پیروز شوید. به خدا که آن سوره پس از پیغمبر، حجت خداى تبارک و تعالى بر مردم است. آن سوره سرور دین شما و نهایت دانش ماست. اى گروه شیعه با آیات «حم * وَالْکتَابِ الْمُبِینِ * إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِی لَیلَةٍ مُّبَارَکةٍ إِنَّا کنَّا مُنذِرِینَ»؛ (حا، میم* سوگند به این کتاب روشنگر * ما آن را در مبارک شبی نازل کردیم، ما بیم دهندهای بودهایم) مخاصمه کنید، زیرا این آیات مخصوص والیان امر امامت، بعد از پیغمبر (ص) است. اى گروه شیعه! خداى تبارک و تعالى میفرماید: «وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِیهَا نَذِیرٌ»؛ (هیچ امتى نیست مگر آنکه بیمرسانى در میان آنها بوده است). شخصى گفت: اى ابا جعفر، بیم رسان امت، محمد (ص) است. فرمود: درست گفتى؛ ولى آیا پیغمبر در زمان حیاتش چارهاى جز فرستادن نمایندگان در اطراف زمین داشت؟ گفت: نه. امام فرمود: به من بگو مگر فرستادۀ پیغمبر بیمرسان او نیست؟ چنانکه خود پیغمبر (ص) فرستادۀ خداى عزوجل و بیمرسان او بود؟ گفت: چرا! فرمود: پس همچنین پیغمبر (ص) براى پس از مرگ خود هم فرستاده و بیمرسان دارد؛ اگر بگویى ندارد، لازم میآید که پیغمبر آنهایى را که در صلب مردان امتش بودند، ضایع و گمراه کرده باشد. آن مرد گفت: مگر قرآن براى آنها کافى نیست؟ فرمود: چرا در صورتی که مفسرى براى قرآن وجود داشته باشد. گفت: مگر پیغمبر (ص) قرآن را تفسیر نفرموده است؟ فرمود: چرا تنها براى یک مرد تفسیر کرد و جایگاه آن مرد را که علىبن ابیطالب(ع) است به امت خود گفت. مرد سائل گفت: اى ابا جعفر، این مطلبى است از ناحیۀ شیعیان که عامۀ مردم زیر بار آن نمیروند. فرمود: خدا میخواهد که در نهان پرستش شود تا هنگام و زمانى برسد که دینش آشکار شود، همچنان که (سالهاى اول بعثت) پیغمبر (ص) با خدیجه در نهان پرستش خدا میکرد تا زمانى که مأمور به اعلان گشت. مرد سائل گفت: آیا شایسته است که صاحب این دین آن را نهان کند؟ فرمود: مگر علىبن ابی طالب (ع) از روزى که به رسول خدا (ص) اسلام آورد، آن را نهان نکرد تا زمانى که امرش ظاهر گشت؟ گفت: آری. فرمود: کار ما نیز همچنین است تا نوشتۀ خدا مدتش برسد). کافی: ج 1، ص 249.
همچنین روایت شده است: مردى به ابوجعفر امام محمد تقى (ع) عرض کرد: (ای پسر پیغمبر! بر من خشم مکن. فرمود: براى چه! عرض کرد: براى آنچه میخواهم از شما بپرسم. فرمود: بگو. عرض کرد: خشم نمیکنی؟ فرمود: خشم نمیکنم. عرض کرد: بفرمایید اینکه راجع به شب قدر معتقدید که فرشتگان و جبرئیل به سوى اوصیا نازل میشوند، آیا براى آنها امرى میآورند که پیغمبر (ص) آن را نمیدانسته یا امرى میآورند که پیغمبر (ص) آن را میدانسته است؟ با آنکه شما میدانید که چون پیغمبر (ص) وفات کرد، علی (ع) تمام علوم او را فرا گرفته بود! امام فرمود: اى مرد مرا با تو چه کار است، چه شخصى تو را نزد من آورد؟ عرض کرد: سرنوشت مرا براى طلب دین نزد تو آورده است. فرمود: پس آنچه را به تو میگویم خوب بفهم. چون رسول خدا (ص) را به معراج بردند، فرود نیامد تا این که خداى عزوجل علم گذشته و آینده را به او آموخت. مقدار زیادى از آن علم مُجمَل و سربسته بود که تفسیر و توضیحش در شب قدر میآید. علىبن ابیطالب (ع) هم مانند پیغمبر بود؛ علوم مجمل را میدانست و تفسیرش در شبهاى قدر میآید، مانند آنچه براى پیغمبر (ص) بود. مرد سؤالکننده گفت: مگر در آن علوم مجمل و سربسته تفسیرش نبود؟ فرمود: چرا؛ ولى در شبهاى قدر از طرف خدای تعالى به پیغمبر (ص) و اوصیا (ع) نسبت به آنچه میدانند دستور میآید که چنین و چنان کن و در آن شب دستور میگیرند که نسبت به آنچه میدانند چگونه رفتار کنند. مرد سائل میگوید، عرض کردم: این مطلب را برایم توضیح دهید. فرمود: پیغمبر (ص) وفات نکرد، جز اینکه علوم سربسته و تفسیر آنها را فرا گرفته بود. عرض کردم: پس آنچه در شبهاى قدر برایش میآید چه علمى بود؟ فرمود: فرمان و تسهیلى بود نسبت به آنچه میدانست. مرد سائل گفت: پس براى ایشان در شبهاى قدر چه علمى غیر از آنچه میدانستند پدید میآید؟ فرمود: این مطلب از چیزهایى است که ایشان مأمور به کتمانش بودند و تفسیر آنچه را پرسیدى، جز خداى عزوجل نداند. مرد سائل گفت: مگر اوصیا میدانند آنچه را که پیغمبران نمیدانند؟ فرمود: نه! چگونه میشود که وصى علمى جز آنچه به او وصیت شده است، بداند؟!
مرد سائل گفت: آیا ما میتوانیم بگوییم که یکى از اوصیا چیزى میداند که وصى دیگر آن را نمیداند؟ فرمود: نه! هیچ پیغمبرى نمیمیرد، مگر این که علمش در قلب وصیش باشد و فرشتگان و جبرئیل در شب قدر فقط آنچه را که وصى باید میان بندگان حکم کند، فرود میآوردند. مرد سائل گفت: مگر ایشان آن حکم را نمیدانند؟ فرمود: چرا میدانند ولى نمیتوانند مطلبى را اجرا کنند تا این که در شبهاى قدر دستور یابند که تا سال آینده چگونه رفتار کنند. مرد سائل گفت: ای ابا جعفر، آیا من نمیتوانم این موضوع را انکار کنم؟ امام فرمود: هر که آن را انکار کند، از ما نیست. مرد سائل گفت: اى اباجعفر، بفرمایید که آیا براى پیامبر (ص) در شبهاى قدر علمى میآید که آن را نمیدانست؟ فرمود: این سؤال براى تو روا نیست، اما نسبت به علم گذشته و آینده، هر پیغمبر و وصیاى که بمیرد وصی پس از وى آن را میداند و اما این علمى که تو میپرسی خداى عزوجل نخواسته که جز خود اوصیا از آن اطلاع یابند. مرد سائل گفت: پسر پیغمبر! از کجا بدانم که شب قدر در هر سالى هست؟ فرمود: چون ماه رمضان فرا رسد، در هر شب سورۀ «دخان» را صد مرتبه بخوان؛ چون شب بیستوسوم رسد، تصدیق آنچه را که پرسیدى میبینی). کافی: ج 1، ص 251؛ و میتوانید به سایر روایات در خصوص شب قدر در کافی ج 1، ص 242 رجوع نمایید.