• يماني آل محمد (عليه السلام) فرمود : در کلامم تدبر کنيد ، اي کساني که ادعاي طلب و جستجوي حق را مي‌ کنيد . آمده‌ ام تا بر حق شهادت دهم . و حق را روشن کنم . هرگز نيامده ام تا مردم از من تبعيت کنند . هدفم روشن کردن حق ، و جدا کردن باطل است . پس به همين خاطر مي‌ گويم : کسي از من توقع سازش و چاپلوسي نداشته باشد . هيهات که ما حتي مقداري از حق را فروگذاريم ، و قسمتي از باطل را رها سازيم ، براي آن که کسي ما را بخواهد ، يا کسي را راضي کنيم ، که براي ابرار هيچ چيزي بهتر از آنچه نزد خداوند است نمي باشد

شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

  • شروع کننده موضوع يـوسف الأنصار
  • تاریخ شروع

يـوسف الأنصار

Guest
بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین
و صلی الله علی محمد و آل محمد الأئمة و المهدیین و سلم تسلیما کثیرا

مقدمه:
اعتقاد به دانستن و یا تکلم معصوم به همه زبان‌ها: بسیاری تصور می‌کنند که منشأ آن از خدا یا حجت خدا و یا دین و شریعت است، اما بر عکس تصورات این چنین نیست، بلکه اعتقاد به تکلم به همه زبان‌ها، نداشتن سایه، تأثیر اثر پای معصوم بر سنگ، عدم سهو و نسیان و فراموشی و... از معتقدات اهل غلو است.
غالیان همیشه تصوری برای خود و دیگران ارائه می‌دهند که تمامی اعمال معصوم را خارق العاده جلوه می‌دهند، و آن‌ها نه تنها با این جهل و نادانی و جهالت خود و مردم را گمراه می‌کنند بلکه باعث تحریف در دین می‌شوند و زمینه قتل حجت خدا را مهیاء می‌سازند، به این دلیل: تصوری که برای خود و مردم ساختند این است که معصوم باید چنین باشد و چنان در صورتی که این‌ها اصلی در دین ندارند و حجت خدا با این‌ها شناخته نمی‌شود و لزومی ندارد با این شاخصه‌ها بیاید تا عده‌ای غالی و بیمار را راضی نگه دارد، و لذا وقتی که این گروه چنین چیزی در معصوم نمی‌بینند به جنگ با او می‌پردازند.

آن‌چه که بسیاری از مردم -چه مؤمنان به حجج الهی و چه غیر مؤمنان- از آن غافل هستند این است که دلیل فرستاده شدن حجج الهی را کما کان متوجه نشده‌اند، لذا در نحوه برخورد یا افراط و یا تفریط یعنی زیاده روی و یا سبک شماری می‌کنند و از معصومین علیهم السلام لاهوت مطلق می‌سازند و یا حق آن‌ها را ضایع و نسبت به آنان سبک شماری نمودند، که این تصورات اشتباه بسیاری را به گمراهی کشاند و باعث مانع‌هائی شد که با آن با حجت الهی به مقابله پرداختند.

حجت خدا وقتی که فرستاده می‌شود به بسیاری از امور آگاه است، او آن‌چه که خداوند در عقل تام و کامل او به ودیعه گذاشته، را درک می‌کند. جائی‌که او هنگام فرود آمدن به عالم جسمانی در این دنیا جهت امتحان، در کالبد خود محجوب است؛ به عبارتی دیگر، همان‌طور که وی برای رساندن قطره خونی که خداوند در قلب او به ودیعه نهاده، برای سایر نقاط بدن به کمک و یاری خداوند محتاج است، این‌چنین به خداوند سبحان نیازمند درگاه اوست تا بدو علمی را برساند که در این عالم جسمانی، در عقل کامل او قرار داده است. یعنی او می‌داند و نیز بر علمش از طریق آن‌چه که خداوند در عقل تام او قرار داده، افزوده می‌گردد. یعنی وجود او در خانه خدا (درجات ده‌گانه ایمان)؛ یعنی او از علم پنهانی و نهفته در قلب و عقل کاملش بر علم خود می‌افزاید. (
و علم در آسمان‌ها و زمین نیست بلکه درون سینه‌هاست پس خود را دریاب که تو را درمی‌یابد).
از امیرالمؤمنین (ع) روایت شده که فرمودند: (
ليس العلم في السماء فينزل إليكم، ولا في تخوم الأرض فيخرج لكم، ولكن العلم مجبول في قلوبكم، تأدبوا بآداب الروحانيين يظهر لكم). العلم والحكمة في الكتاب والسنة لمحمد الريشهري: ص36، جامع الشتات للخواجوئي: ص215.
(
علم نه در آسمان است كه بر شما فرود آيد و نه در اعماق زمين كه براى شما بيرون آيد، ولى علم در دل‌هاى شما سرشته است، به آداب روحانيان آراسته شويد تا براى شما ظاهر گردد).
بلکه علم آن چیزی است که در هر ساعت رخ می‌نمایاند و آن از جانب معصوم و به سوی معصوم است. در حدیث شریف روایت شده: ابی بصیر گوید: (
دخلت على أبي عبد الله (ع) فقلت له: جعلت فداك، إن شيعتك يتحدثون أن رسول الله (ص) علم علياً (ع) باباً يفتح له منه ألف باب؟ قال: فقال: يا أبا محمد، علم رسول الله (ص) علياً (ع) ألف باب يفتح من كل باب ألف باب، قال: قلت: هذا والله العلم. قال: فنكت ساعة في الأرض، ثم قال: إنه لعلم وما هو بذاك. قال: ثم قال: يا أبا محمد، وإن عندنا الجامعة وما يدريهم ما الجامعة ؟ قال: قلت: جعلت فداك وما الجامعة... قال: إنه لعلم وليس بذاك. ثم سكت ساعة، ثم قال: وإن عندنا الجفر وما يدريهم ما الجفر... قال: إنه لعلم وليس بذاك. ثم سكت ساعة ثم قال: وإن عندنا لمصحف فاطمة وما يدريهم ما مصحف فاطمة عليها السلام؟... إنه لعلم وما هو بذاك. ثم سكت ساعة ثم قال: إن عندنا علم ما كان وعلم ما هو كائن إلى أن تقوم الساعة.. إنه لعلم وليس بذاك. قلت: جعلت فداك فأي شيء العلم ؟ قال: ما يحدث بالليل والنهار، الأمر من بعد الأمر، والشيء بعد الشيء إلى يوم القيامة). الكافي: ج1 ص238.

(
خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم و عرض كردم: قربانت گردم، از شما پرسشى دارم. آيا در اين‌جا كسى (نامحرم) هست كه سخن مرا بشنود؟ امام صادق عليه السلام پرده‏اى را كه در ميان آن‌جا و اطاق ديگر بود، بالا زد و آنجا سر كشيد، سپس فرمود: اى ابا محمد هر چه خواهى بپرس، عرض كردم: قربانت گردم. شيعيان حديث می‌كنند كه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله بعلى عليه السلام بابى از علم آموخت كه از آن هزار باب علم گشوده گشت، فرمود: اى ابا محمد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله به على هزار باب از علم آموخت كه از هر باب آن هزار باب گشوده می‌شد. عرض كردم: به خدا كه علم كامل و حقيقى اين است. امام عليه السلام ساعتى (براى اظهار تفكر) به زمين اشاره كرد و سپس فرمود: آن علم است ولى علم كامل نيست. سپس فرمود: اى ابا محمد همانا جامعه نزد ماست، اما مردم چه می‌دانند؟ جامعه چيست؟ عرض كردم: قربانت گردم جامعه چيست؟ فرمود: طوماری‌ست به طول هفتاد ذراع پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله به املاء زبانى آن حضرت و دست خط على، تمام حلال و حرام و همه احتياجات دينى مردم، حتى جريمه خراش در آن موجود است، سپس با دست به بدن من زد و فرمود: به من اجازه می‌دهى اى ابا محمد؟ عرض كردم من از آن شمايم هر چه خواهى بنما. آن‌گاه با دست مبارک مرا نشگون گرفت و فرمود: حتى جريمه اين نشگون در جامعه هست و حضرت خشمگين به نظر می‌رسيد من عرض كردم: به خدا كه علم كامل اين است، فرمود: اين علم است ولى باز هم كامل نيست، آن‌گاه ساعتى سكوت نمود. سپس فرمود: همانا جفر نزد ماست، مردم چه می‌دانند جفر چيست؟ عرض كردم: جفر چيست؟ فرمود: مخزنى است از چرم كه علم انبياء و اوصياء و علم دانشمندان گذشته بنى اسرائيل در آن است. عرض كردم‏: همانا علم كامل اين است، فرمود: اين علم است ولى علم كامل نيست، باز ساعتى سكوت كرد. سپس فرمود: همانا مصحف فاطمه عليها السلام نزد ماست، مردم چه می‌دانند مصحف فاطمه چيست! عرض كردم مصحف فاطمه عليها السلام چيست؟ فرمود: مصحفى است سه برابر قرآنى كه در دست شماست به خدا حتى يک حرف قرآن هم در آن نيست. عرض كردم: به خدا علم كامل اين است. فرمود: اين هم علم است ولى علم كامل نيست. آن‌گاه ساعتى سكونت نمود. سپس فرمود: علم گذشته و آينده تا روز قيامت نزد ماست. عرض كردم به خدا علم كامل همين است. فرمود: اين هم علم است ولى علم كامل نيست. عرض كردم: قربانت گردم. پس علم كامل چيست؟ فرمود: علمى است كه در هر شب و هر روز راجع به موضوعى پس از موضوع ديگر و چيزى پس از چيز ديگر تا روز قيامت پديد آيد).

﴿
… وَاتَّقُوا اللَّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللَّهُ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ﴾؛ (و از خدا پروا كنيد، و خدا (بدين گونه‏) به شما آموزش مى‏‌دهد، و خدا به هر چيزى داناست‏). البقرة: 282.

پس امام تمام علوم را می‌داند، و بدین معناست که تمام علوم در عقل تام او قرار دارد؛ اما جسم و کالبد، در این عالم جسمانی بین او و علمی که در عقل تامش به ودیعه نهاده شده، حایل و حجاب ایجاد کرده است. و تنها با معتصم شدن به خداوند و تسدید و تأیید الهی، می‌تواند به این علوم پنهان در عقل خویش، در هنگام نیاز دست یابد. پس هر گاه به علمی از علوم نیاز داشته باشد که مایه هدایت بشر باشد یا مصلحت الهی در آموزش آن باشد، خداوند او را به این علم نهفته در عقلش رهنمود می‌سازد.

و این‌چنین –همان‌طور که روایات دال بر آنند- برای امام تبعیت از راه‌ها و اسباب عادی در شناخت علمی از علوم دنیوی مانند هندسه، فیزیک، شیمی و غیره امکان‌پذیر است و ضرورتی بر کسب این علوم از روش‌های غیر عادی وجود ندارد مگر این‌که اقتضای حکمت و مصلحت الهی بر این باشد.

مقدمه‌ای هر چند کوتاه بود، اما اهل حق و بصیرت را کافی است، زیرا که سخن در این موارد به طول می‌انجامد و لذا این مبحث را به چند قسمت تقسیم می‌کنم، امید دارم که سودمند واقع شود.



دانستن همه زبان‌ها:

شناخت همه زبان‌ها صفتی از صفات خدای متعال است، همان‌طور که در بسیاری از روایات به نقل از آل محمد (ع) ارائه خواهم داد، پس ممکن نیست به مخلوق این صفت نسبت داده شود، زیرا که نسبت دادن این صفات به مخلوق به معنای تساوی بودن او با خداست و این فی البداهه باطل است، و کسب دانستن همه زبان‌ها امری غیر ممکن و خارج از قدرت بشر است هر چقدر که باهوش و از سرعت حفظ بالائی برخوردار باشد. زبان‌های موجود و مورد استفاده در سراسر دنیا اکنون –همان‌طور که گفته می‌شود- بیش از سه هزار زبان می‌باشند، بدون حساب کردن زبان‌های منقرض شده، و حتی اگر گفتیم که فقط هزار زبان می‌باشند و فرض کردیم که شخصی هر دو ماه فقط دو زبان فرا می‌گیرد، این بدان معناست که او هزار زبان را در طی "166" سال خواهد آموخت، و این معمولاً برای هیچ بشری ممکن نیست.
بنا بر این شناخت و دانستن همه زبان‌ها خارج از قدرت هر فردی از افراد بشر است، بلکه خارج از همه خلق است که شامل فرشتگان نیز می‌شود، آن هم بعد از این‌که دانستیم این صفتی از صفات خداست و کسب دانش آن‌ها برای هر فردی غیر ممکن است.
دانستن و تکلم بعضی از زبان‌ها به دو شکل است:

شکل اول:
به چند زبان مسلط باشد که هم‌گونه او نتوانند به آن‌ها احاطه داشته باشند، مثلاً "100" زبان بداند، و از آنجا که دانستن این عدد از زبان‌ها برای بشر غیر ممکن است، این بدان معناست این مورد حاصل نمی‌شود مگر با معجزه الهی، و اعجاز الهی قانونی الهی دارد که برای بعضی از بشر مانند پیامبران و ائمه (ع) ممکن است حاصل شود و ممکن است حاصل نشود، و بیان این‌که معجزه اگر انجام نپذیرد، صدق صاحب دعوت بر آن متوقف نمی‌شود خواهد آمد ان شاء الله.

شکل دوم:
تعدادی از زبان‌ها را بداند که هم‌گونه او قادر به شناخت و یادگیری آن‌ها باشند، مثلاً "30" زبان بداند، و شناخت این تعداد از زبان‌ها برای متکلمشان ویژگی‌ای نفی شده نسبت به هم‌گونه خود مانند نبوت یا امامت ثابت نمی‌کند، زیرا که همه یا بعضی از انسان‌ها توانائی این را دارند، و علمی که به مزیت خاصی مانند نبوت یا امامت استدلال می‌شود به ناچار باید خارج از قدرت بشر باشد، پس هنگامی که شخصی به این صفت خوانده می‌شود دلیلی است بر این‌که او از جانب خدا تأیید شده است.
بنا بر این شناخت و دانستن بعضی از زبان‌ها مانند شکل اول که ذکر شد اعجازی الهی‌ست، و اعجاز الهی ممکن است حاصل شود و ممکن است انجام نشود، پس صاحب دعوت با عدم داشتن این صفت به معنای کذب بودن او را نمی‌رساند، ممکن است راست‌گو باشد و خدای تعالی اراده نکرده است که این معجزه بر دستان او ظاهر شود، و آیت‌ها به دست الله تعالی است نه به دست پیامبران و ائمه علیهم السلام.

اما دانستن بعضی از زبان‌ها مانند شکل دوم، چه این صفت پیدا شود یا خیر بر صدق مدعی دلالتی ندارد، زیرا که برای بقیه بشر یا بعضی از آن‌ها مهیاء است، پس ممکن نیست دلیلی بر جزم صدق صاحب دعوت الهی باشد.
و الان روایت‌هائی را نقل می‌کنیم مبنی بر این‌که "شناخت و دانستن کل زبان‌ها" از صفات الله تعالی است:

1- الكليني في الكافي ج2 ص595 – 593:
بسند صحيح عن أبي بصير عن أبي عبد الله (ع): قال: (
قل: اللهم إني أسألك قول التوابين وعملهم ونور الأنبياء وصدقهم. ......... ويا أكمل منعوت ويا أسمح المعطين ويا من يفقه بكل لغة يدعى بها ويا من عفوه قديم وبطشه شديد وملكه مستقيم).

از ابی بصیر از امام صادق (ع) فرمود: (بگو: خدايا از تو مى‏‌خواهم، گفتار توبه‏ كاران و عملشان را، و نور پيامبران و صدقشان را. ........ اى كامل‏‌ترين وصف شده، اى با گذشت‌‏ترين عطاء كننده، اى كه به هر زبانى خوانده شود مى‌‏فهمد، اى كه گذشتش ديرينه، و حمله‏اش سخت، و فرمانروايى‏‌اش استوار است...).

2- السيد ابن طاووس في جمال الأسبوع ص 183:
بسنده عن الحسن بن القاسم العباسي قال: (دخلت على أبي الحسن موسى ابن جعفر عليهما السلام ببغداد وهو يصلي صلاة جعفر عند ارتفاع النهار يوم الجمعة فلم أصل خلفه فرغ ثم رفع يديه إلى السماء ثم قال: يا من لا تخفى عليه اللغات ولا تتشابه عليه الأصوات ويا من هو كل يوم في شأن يا من لا يشغله شأن عن شأن يا مدبر الأمور يا باعث من في القبور يا محيى العظام...).
از سید ابن طاووس از الحسن بن القاسم عباسی گوید: (بر علی ابی الحسن موسی ابن جعفر علیهم السلام در بغداد در حالی که ایشان نماز جعفر را آخر وقت روز جمعه می‌خواندند وارد شدم، به پشت ایشان (ع) نرسیده از نماز فارغ شدند و دستان خود را به طرف آسمان بالا بردند و فرمودند: ای آن‌که روزها و شب‌ها او را تغيير ندهند، و صداها بر او مشتبه نگردد، زبان‌ها بر او پوشيده نمی‌ماند، و اصرار کنندگان او را به ستوه درنياورند.....)


3- العلامة المجلسي في بحار الأنوار ج 91 ص 294 – 295:
قال: ومن ذلك: (
دعاء لمولانا الصادق جعفر بن محمد عليه أفضل الصلاة والسلام لما استدعاه المنصور به مرة سادسة وهي ثاني مرة إلى بغداد، بعد قتل محمد و إبراهيم ابني عبد الله بن الحسن.....: يا من ليس له ابتداء ولا انتهاء، يا من ليس له أمد ولا نهاية، ولا ميقات ولا غاية، يا ذا العرش المجيد، والبطش الشديد، يا من هو فعال لما يريد، يا من لا يخفى عليه اللغات، ولا تشتبه عليه الأصوات، يا من قامت بجبروته الأرض والسماوات يا حسن الصحبة يا واسع المغفرة، يا كريم العفو صل على محمد وآل محمد واحرسني في سفري ومقامي وفي حركتي وانتقالي بعينك التي لا تنام، واكنفني بركنك الذي لا يضام).

و از آن‌ها: (دعای مولایمان امام صادق (ع) می‌باشد آن‌ هنگام که منصور بعد از قتل محمد و ابراهیم فرزندان عبد الله بن الحسن، ایشان را بار ششم و آن بار دوم به بغداد بود فراخواند. ....... ای کسی که نه ابتدایی دارد و نه انتهاء، و نه آغازی دارد و نه پایان، .......... ای کسی که زبان‌ها بر او پوشیده نمی‌شوند.............).

4- بحار الأنوار ج 82 ص 235:
(يا من لا تغيره الأيام والليالي، ولا تتشابه عليه الأصوات، ولا تخفى عليه اللغات ولا يبرمه إلحاح الملحين أسألك أن تصلي على محمد وآل محمد خيرتك من خلقك، فصل عليهم بأفضل صلواتك، وصل على جميع النبيين والمرسلين الذين بلغوا عنك الهدى وعقدوا لك المواثيق بالطاعة، وصل على عبادك الصالحين).
(ای آن‌که روزها و شب‌ها او را تغيير ندهند، و صداها بر او مشتبه نگردد، زبان‌ها بر او پوشيده نمی‌‏ماند، و اصرار کنندگان او را به ستوه درنياورند. از تو درخواست می‏کنم که بر برگزيدگان خلقت محمد و خاندانش با برترين درودهايت درود فرستی، و بر تمامی پيامبران و فرستگانت که هدايت را از جانب تو تبليغ کرده و پيمان‌های اطاعتت را محکم نمودند، درود فرستی، و بربندگان صالحت درود فرست).

5- الشيخ الطوسي في مصباح المتهجد ص 240 – 241:
قال: (ومما يختص بسجدة الشكر، عقيب صلاة الصبح، أن تقول: يا ماجد! يا جواد! يا حي حين لا حي! يا فرد! يا متفرداً بالوحدانية! يا من لا تشتبه عليه الأصوات! يا من لا تخفي عليه اللغات! يا من يعلم ما تحمل كل أنثى وما تغيض الأرحام وما تزداد، يا من يعلم خائنة الأعين وما تخفي الصدور! يا من هو أعلم بسريرتي مني بها...).
گفت: (و آن‌چه به سجده شگر مربوط می‌شود، بعد از نماز صبح می‌گویی: ... و صداها بر او مشتبه نگردد، زبان‌ها بر او پوشيده نمی‌‏ماند......).

6- الشيخ المفيد في المقنعة ص 183:
(ثم اسجد، وقل في سجودك: " يا سامع كل صوت، ويا جامع كل فوت، ويا بارئ النفوس بعد الموت، يا من لا تغشاه الظلمات، ولا تشابه عليه الأصوات، ولا تحيره اللغات).
(سپس سجده کن و بگو: "ای شنونده هر صدا........... و صداها بر او مشتبه نگردد، زبان‌ها او را حیران نمی‌کنند).

7- الشيخ الطوسي في مصباح المتهجد ص 306:
فإذا فرغت من الصلاة، عقبت بعدها، وسبحت تسبيح الزهراء عليها السلام، ثم تدعو بهذا الدعاء: (يا من لا تخفي عليه اللغات ولا تتشابه عليه الأصوات! ويا من هو كل يوم في شأن! يا من لا يشغله شأن عن شأن، يا مدبر الأمور! يا باعث من في القبور! يا محيي العظام وهي رميم! يا بطاش يا ذا البطش الشديد! يا فعالا لما يريد! يا رازق من يشاء بغير حساب! يا رازق الجنين والطفل الصغير وراحم الشيخ الكبير وجابر العظم الكسير! يا مدرك الهاربين! ويا غاية الطالبين! يا من يعلم ما في الضمير وما تكن الصدور! يا رب الأرباب وسيد السادات وإله الآلهة وجبار الجبابرة...).
اگر از نماز فارغ شدی، بعد از آن تعقیب نماز را خواندی، و تسبیحات حضرت زهراء (س) را گفتی، سپس این دعاء را بخوان: (ای کسی که زبان‌ها بر او پوشيده نمی‌‏ماند و صداها بر او مشتبه نگردد! ........).

8- الشيخ الطوسي في مصباح المتهجد ص 561:
ثم اسجد، وقل في سجودك: (اللهم! إني أسألك يا سامع كل صوت ويا بارئ النفوس بعد الموت يا من لا تغشاه الظلمات ولا تتشابه عليه الأصوات ولا تغلطه الحاجات، يا من لا ينسي شيئا لشئ ولا يشغله شئ عن شئ أعط محمدا وآل محمد صلواتك عليه وعليهم أفضل ما سألوا وخير ما سألوك وخير ما سئلت لهم، وخير ما سألتك لهم وخير ما أنت مسؤول لهم إلى يوم القيامة ثم ارفع رأسك وادع بما أحببت).
سپس سجده کن و بگو: (بار الها! اى شنواى هر صدا و اى گرد آرنده هر چه از دست رفته و اى آفريننده جان‌ها پس از مرگ، اى كه نپوشانندش تاريكی‌ها و مشتبه نشود بر او صداها، و سرگرمش نكند چيزى از چيز ديگر، عطاء كن بر محمد صلى الله عليه و آله بهترين چيزى را كه او از تو خواسته و بهتر چيزى كه براى او از تو درخواست شده و بهتر چيزى كه از تو تا روز قيامت...).

9- الشيخ الطوسي في تهذيب الأحكام ج 3 ص 79 – 75:

بسنده عن عن أبي حمزة الثمالي قال: (أخذت هذا الدعاء من أبي جعفر عليه السلام وكان يسميه الدعاء الجامع بسم الله الرحمن الرحيم....... الى قوله: ثم تسجد وتقول في سجودك: يا سامع كل صوت ويا بارئ النفوس بعد الموت ويا من لا تغشاه الظلمات، ويا من لا تتشابه عليه الأصوات.....).
از ای حمزه ثمالی گوید: (
این دعاء را از امام محمد باقر علیه السلام گرفتم که آن را دعای جامع می‌نامیدند. بسم الله الرحمن الرحیم...... تا آن‌جا که فرمود: سپس سجده می‌کنی و می‌گویی: اى شنواى هر صدا و اى گرد آرنده هر چه از دست رفته و اى آفريننده جان‌ها پس از مرگ، اى كه نپوشانندش تاريكی‌ها و مشتبه نشود بر او صداها......).

10- الشيخ الطوسي في تهذيب الأحكام ج 3 ص 86: بسنده عن الرضا (ع):
(...... ثم اسجد وقل في سجودك: (اللهم إني أسألك يا سامع كل صوت، ويا بارئ النفوس بعد الموت، ويا من لا تغشاه الظلمات، ولا تتشابه عليه الأصوات، ولا تغلطه الحاجات، يا من لا ينسى شيئا لشئ، ولا يشغله شئ عن شئ، اعط محمداً وآل محمد صلواتك عليه وعليهم أفضل ما سألوا وخير ما سألوك وخير ما سئلت لهم وخير ما سألتك لهم وخير ما أنت مسؤول لهم إلى يوم القيامة).
سپس سجده کن و بگو: (بار الها! اى شنواى هر صدا و اى گرد آرنده هر چه از دست رفته و اى آفريننده جان‌ها پس از مرگ، اى كه نپوشانندش تاريكی‌ها و مشتبه نشود بر او صداها، و سرگرمش نكند چيزى از چيز ديگر، عطاء كن بر محمد صلى الله عليه و آله بهترين چيزى را كه او از تو خواسته و بهتر چيزى كه براى او از تو درخواست شده و بهتر چيزى كه از تو تا روز قيامت...).

11- الميرزا النوري في مستدرك الوسائل ج 4 ص 302 – 301:
عن الصادق (عليه السلام) قال: (ما لأحدكم إذا ضاق بالأمر ذرعا، ان [لا] يتناول المصحف بيده، عازماً على امر يقتضيه من عند الله، ثم يقرأ فاتحة الكتاب ثلاثاً، والاخلاص ثلاثاً، وآية الكرسي ثلاثاً، وعنده مفاتح الغيب ثلاثاً، والقدر ثلاثاً والجحد ثلاثاً والمعوذتين ثلاثا ويتوجه بالقرآن قائلا: اللهم إني أتوجه إليك بالقرآن العظيم، من فاتحته إلى خاتمته، وفيه اسمك الأكبر، وكلماتك التامات، يا سامع كل صوت، يا جامع كل فوت، ويا بارئ النفوس بعد الموت، يا من لا تغشاه الظلمات، ولا تشتبه عليه الأصوات، أسألك ان تخير لي بما أشكل علي به، فإنك عالم بكل معلوم غير معلم...... ثم تنظر آخر سطر تجده كالوحي فيما تريد، إن شاء الله تعالى).
......: (
........ اى شنواى هر صدا و اى گرد آرنده هر چه از دست رفته و اى آفريننده جان‌ها پس از مرگ، اى كه نپوشانندش تاريكی‌ها و مشتبه نشود بر او صداها، و سرگرمش نكند چيزى از چيز ديگر، عطاء كن بر محمد صلى الله عليه و آله بهترين چيزى را كه او از تو خواسته و بهتر چيزى كه براى او از تو درخواست شده و بهتر چيزى كه از تو تا روز قيامت...).


12- بحار الأنوار ج 92 ص 400–398: عن أمير المؤمنين (ع):
(...... يا من لا تشتبه عليه الأصوات، يا من لا تضجره المسئلات، ولا تغشاه الظلمات، يا نور الأرض والسماوات. يا سابغ النعم، يا دافع النقم، يا بارئ النسم، يا جامع الأمم، يا شافي السقم يا خالق النور والظلم، يا ذا الجود والكرم، يا من لا يطأ عرشه قدم. يا أجود الأجودين، يا أكرم الأكرمين يا أسمع السامعين، يا أبصر الناظرين، يا جار المستجيرين، يا أمان الخائفين، يا ظهير اللاجين، يا ولي المؤمنين يا غياث المستغيثين، يا غاية الطالبين).
(...... اى که صداها بر او مشتبه نشود، اى که (زیادى) خواهش‌ها او را به ستوه و خستگى در نیاورد، و تاریکی‎ها او را فرا نگیرد، اى روشنى زمین و آسمان‌ها. اى سرشار دهنده نعمت‌ها، اى جلوگیر رنج و ملال‌ها، اى آفریننده انسان اى گردآورنده ملت‌ها، اى بهبودى ده بیماری‌ها، اى خالق روشنى و تاریکی‌ها، اى صاحب جود و کرم، اى که گامى به عرشش نرسد. اى بخشنده‌ترین بخشندگان، اى کریم‌ترین کریمان، اى شنواترین شنوایان، اى بیناترین بینایان، اى پناه پناه‌جویان، اى ایمنى بخش ترسناکان).

13- بحار الأنوار ج 92 ص 154 – 155: عن أبي عبد الله (ع):

(يا من لا يحجبه سماء عن سماء، ولا أرض عن أرض، ولا جنب عن قلب، ولا ستر عن كن ولا جبل عما في أصله، ولا بحر عما في قعره، يا من لا تشتبه عليه الأصوات، ولا تغلبه كثرة الحاجات، ولا يبرمه إلحاح الملحين، صل على محمد وآل محمد " ثم سل حاجتك).
(...... اى آن‌‏كه صدایی بر او مشتبه نمی‌شود، اى آن‏كه خواهندگان او را به اشتباه نمى‌‏اندازند، اى آن‏كه اصرار اصرار كنندگان او را خسته نمى‌‏كند......).

14- بحار الأنوار ج 94 ص 265 – 264:
(يا من لا يشغله سمع عن سمع، يا من لا تشتبه عليه الأصوات، ولا يغلطه السائلون، ولا تختلف عليه اللغات، يا من لا يبرمه إلحاح الملحين أذقنا برد عفوك وحلاوة مغفرتك، والفوز بالجنة، والنجاة من النار، برحمتك يا أرحم الراحمين ويا خير الغافرين).
(
...... اى آن‏‌كه صدایی بر او مشتبه نمی‌شود، اى آن‌‏كه خواهندگان او را به اشتباه نمى‏‌اندازند، و به زبان‌ها دانا است......).



ادامه دارد...


 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود


بسم الله الرحمن الرحیم


اللهم صل على محمد و آل محمد الأئمة و المهديين و سلم تسليما


در قسمت اول بحث‌مان روشن شد که دلالت ادعیه شریف بر این است که صفت دانستن کل زبان‌ها از صفات الله تعالی است.

شاید بهتر باشد بیشتر به بحث قبلی همان‌طور که در مقدمه اشاره شد اشاره کنم و آن این است که بیشتر مردم درک صحیحی از علت و سبب آمدن معصوم، وظایف و تکالیف و... او ندارند!!!

سؤال: آیا معصوم (ع) تمام علوم دنیوی از دشوارترین مسائل تا ساده‌ترین، را می‌داند؟!
پاسخ: لازم است بین آن علم معصوم (ع) که صفتی همراه با وی است و با آن شناخته می‌شود و بین آن علمی که معصوم در هنگام ضرورت برای ادای وظیفه خود به عنوان خلیفه الهی و حاکم و مدافع از دین الهی و رسولان و کتبش و... احتیاج پیدا می‌کند، فرق قائل شد. (در مقدمه مطلب توضیح داده شد).

سؤال: مسئله‌ای در خصوص علم معصوم وجود دارد و احتمالاً برای بسیاری از انصار موضع شبهه باشد و آن، این است که آیا معصوم به همه چیز داناست... یا بر جهت و بخش معینی از علم احاطه دارد؟؟؟
پاسخ: (بر تمام علوم احاطه دارد... از دشوارترین علم تا ساده‌ترین علم دنیوی؛ اما این معجزه بوده و بدون سبب و از روی سفاهت تحقق نمی‌باید... طبیعتاً علاوه بر علم واجب که علم ادیان است، احاطه بر تمام علوم ضروری است و الا چگونه رهبری کند و چگونه پاسخ دهد، زمانی که پاسخگوئی مستلزم احاطه بر علوم می‌باشد، در هنگام ضرورت باید دانا شود. مثلاً: اگر حکومت کرد باید به علم اقتصاد خِبره شود و دیگر امور... الخ؛ اما این امور معجزه می‌باشند؛ یعنی: او از زمان تولد و ورودش به این عالم جسمانی، بر این علوم احاطه‌ای ندارد؛ بلکه خداوند در حالت ضرورت، علوم را به او یاد می‌دهد و دقیقاً مانند عصا که به مار تبدیل شد).


عن أبي حمزة قال: (
سالت أبا عبد الله (ع) عن العلم اهو علم يتعلمه العالم من أفواه الرجال أم في الكتاب عندكم تقرءونه فتعلمون منه؟ قال (ع): الأمر اعظم من ذلك وأوجب أما سمعت قول الله عز وجل (وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنَا مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلا الْأِيمَانُ)، (الشورى: 52). ثم قال أي شيء يقول أصحابكم في هذه الآية أيقرون انه كان في حال لا يدري ما الكتاب ولا الأيمان فقلت لا ادري جعلت فداك ما يقولون. فقال لي (ع): بلى قد كان في حال لا يدري ما الكتاب ولا الأيمان حتى بعث الله تعالى الروح التي ذكر في الكتاب فلما أوحاها إليه علم بها العلم والفهم وهي الروح التي يعطها الله تعالى من شاء فإذا أعطاها عبداً علمه الفهم). الكافي ج1 ص274.

از ابی حمزه گفت: (
از امام صادق (ع) پرسیدم درباره علم؛ آیا علمی است که عالم آن را از سخن مردان یاد می‌گیرد یا در کتاب نزد شماست، آن را خوانده، از آن یاد می‌گیرید؟ فرمود: موضوع عظیم‌تر و واجب‌تر از آن است؛ آیا فرموده خداوند عز و جل را نشنیده‌ای که فرمود: (و همین گونه ما روح خود را به فرمان خویش به تو فرستادیم، تو پیش از آن نه کتاب را و نه ایمان را نمی‌دانستی چیست). سپس فرمود: دوستانتان درباره این آیه چه می‌گویند؟ اقرار می‌کنند که او در حالتی بود که نه می‌دانست کتاب چیست و نه ایمان؟ عرض کردم: نمی‌دانم چه می‌گویند، فدایتان شوم. به من فرمود: آری در حالتی بود که نمی‌دانست که کتاب و ایمان چیست تا این‌که خداوند روحی که در کتاب ذکر شده است را فرستاد؛ پس زمانی که آن را به وی وحی نمود علم و فهم را بوسیله آن فرا گرفت؛ و آن روحی است که خداوند متعال آن را به هر که خواهد می‌دهد؛ پس اگر آن را به بنده‌ای داد، فهم را به وی آموخت).

امیدوارم غالیان فهمیده باشند که ولادت انسان در این عالم به معنی ابتدای خلقتش نیست بلکه نهایت معنای آن این است که آن ابتدای ورود او به این عالم جسمانی برای امتحان دوم است و این بعد از آن است که خداوند امتحان اول و نتیجه وی در آن را از یاد برد، خداوند متعال فرمود: (
نَحْنُ قَدَّرْنَا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَمَا نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ * عَلَى أَن نُّبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنشِئَكُمْ فِي مَا لَا تَعْلَمُونَ * وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولَى فَلَوْلَا تَذكَّرُونَ)، (ما در میان شما مرگ را مقدّر ساختیم و هرگز کسی بر ما پیشی نمی‌گیرد! * تا گروهی را به جای گروه دیگری بیاوریم و شما را در جهانی که نمی‌دانید آفرینش تازه‌ای بخشیم! * بی شک شما از آفرینش اول خود آگاه شدید، پس چرا متذکر نمی‌شوید؟). الواقعة 62-60. یعنی بر این‌که شما در زندگی جدیدی و جهانی جدید حیات بخشیم، بلکه شما در زندگی پیشینی بودید پس چرا به یاد نمی‌آورید، بلکه انسان به یاد نمی‌آورد مگر به خواست و اراده خداوند.
گمان می‌کنم در این کلام جواب تمام سؤالات باشد اگر در آن تدبر شود. و به عنوان مثال به بعضی از آن سؤالات در کلام پاسخ می‌دهم: محمد (ص) می‌دانست من آخرین پیامبر است قبل از این‌که به دنیا بیاید، اما در این عالم جسمانی نمی‌دانستند تا این‌که خداوند ایشان را به یاد آورد و با خبر ساخت. بعضی علوم این عالم جسمانی را فرا گرفتند همان‌گونه که پیامبران پیش از ایشان یاد گرفتند؛ عیسی (ع) نجار بود و نجاری را از یوسف نجار فرا گرفت. بسیاری می‌دانست ولی هیچ نمی‌دانست تا این‌که خداوند آن‌چه را که در صفحه وجود ایشان موجود است را به وی یادآور شد.
و نیز یاد آوری می‌کنم که علم در آسمان نیست که بر شما نازل شود و در زمین نیست که برای شما خارج شود؛ بلکه در سینه‌هاست، پس سؤال کن و خداوند به تو می‌فهماند (
وَاتَّقُواْ اللّهَ وَيُعَلِّمُكُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ)، (و تقوای الهی پیشه کنید و خداوند شما را یاد دهد و خداوند به همه چیز آگاه است).
تو و من و هر انسانی جمیعاً نیاز داریم که به سوی خدا بازگردیم تا ما را خبر دهد که چه کسی هستیم، از کجا آمدیم و به کجا می‌رویم و بدان که برای هیچ انسانی طمأنینه حاصل نمی‌شود تا این‌که خداوند وی را پاسخ دهد و حق را از خدا بشناسد در آن هنگام اهمیت نمی‌دهد که مرگ به سوی وی بیاید یا وی به سوی مرگ رود، در آن هنگام مرگ نزد وی محبوب‌تر از زندگی یا زندگی محبوب‌تر از مرگ نخواهد بود؛ بلکه محبوب وی خداوند خواهد بود و برای وی اراده و خواستی جز اراده و خواست محبوب منزه وی نخواهد بود.

بنا بر این باید بین علم معصوم- و او همه چیز می‌داند- و بین زمان و چگونگی اتفاق افتادن آن فرق و جدایی قائل شد – همه چیز را در صورت نیاز از اول و ابتدا نمی‌داند و لیکن خداوند سبحان همه چیز را در زمانی که او می‌خواهد بداند، برای حجت خدا آشکار می‌سازد؛ و او نیازمند به یاد آوری آن‌چه را که دانسته است، توسط خداوند دارد.

در اصول کافی بابی در خصوص این‌که ائمه (ع) اگر اراده کنند که بدانند (بوسیله خداوند) یاد داده می‌شوند:

1ـ عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ وَغَيْرُهُ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ أَيُّوبَ بْنِ نُوحٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ بَدْرِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ الشَّامِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ الله (عَلَيْهِ السَّلام) قَالَ: (
إِنَّ الامَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ يَعْلَمَ عُلِّمَ).
امام صادق (ع) فرمود: (
امام اگر اراده کند که بداند، یاد داده شود).

2ـ أَبُو عَلِيٍّ الاشْعَرِيُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْجَبَّارِ عَنْ صَفْوَانَ عَنِ ابْنِ مُسْكَانَ عَنْ بَدْرِ بْنِ الْوَلِيدِ عَنْ أَبِي الرَّبِيعِ عَنْ أَبِي عَبْدِ الله (عَلَيْهِ السَّلام) قَالَ: (
إِنَّ الامَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ يَعْلَمَ أُعْلِمَ).

امام صادق (ع) فرمود: (
امام اگر اراده کند که بداند، یاد داده شود).

3ـ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ عِمْرَانَ بْنِ مُوسَى عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ سَعِيدٍ الْمَدَائِنِيِّ عَنْ أَبِي عُبَيْدَةَ الْمَدَائِنِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ الله (عَلَيْهِ السَّلام) قَالَ: (
إِذَا أَرَادَ الامَامُ أَنْ يَعْلَمَ شَيْئاً أَعْلَمَهُ الله ذَلِكَ).
امام صادق (ع) فرمود: (
اگر امام اراده کند که چیزی را بداند، خداوند آن را به وی یاد دهد).


4- مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ عَنْ ضُرَيْسٍ الْكُنَاسِيِّ قَالَ: (
سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (عَلَيْهِ السَّلام) يَقُولُ وَعِنْدَهُ أُنَاسٌ مِنْ أَصْحَابِهِ عَجِبْتُ مِنْ قَوْمٍ يَتَوَلَّوْنَا وَيَجْعَلُونَا أَئِمَّةً وَيَصِفُونَ أَنَّ طَاعَتَنَا مُفْتَرَضَةٌ عَلَيْهِمْ كَطَاعَةِ رَسُولِ الله (صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِه) ثُمَّ يَكْسِرُونَ حُجَّتَهُمْ وَيَخْصِمُونَ أَنْفُسَهُمْ بِضَعْفِ قُلُوبِهِمْ فَيَنْقُصُونَا حَقَّنَا وَيَعِيبُونَ ذَلِكَ عَلَى مَنْ أَعْطَاهُ الله بُرْهَانَ حَقِّ مَعْرِفَتِنَا وَالتَّسْلِيمَ لأمْرِنَا أَتَرَوْنَ أَنَّ الله تَبَارَكَ وَتَعَالَى افْتَرَضَ طَاعَةَ أَوْلِيَائِهِ عَلَى عِبَادِهِ ثُمَّ يُخْفِي عَنْهُمْ أَخْبَارَ السَّمَاوَاتِ وَالارْضِ وَيَقْطَعُ عَنْهُمْ مَوَادَّ الْعِلْمِ فِيمَا يَرِدُ عَلَيْهِمْ مِمَّا فِيهِ قِوَامُ دِينِهِمْ...).
ضریس کناسی گوید: (
امام باقر (ع) را شنیدم در حالی که کسانی از اصحابش نزد وی بودند، که می‌فرمود: از قومی در شگفتم که ما را ولی خود می‌گیرند و ما را ائمه قرار می‌دهند و طاعت ما را مانند طاعت رسول الله (ص) بر خود واجب توصیف می‌کنند سپس حجت خویش را می‌شکنند (نقض می‌کنند) و با ضعف قلب‌های خود، با خود دشمنی می‌کنند و پس حق ما را نقض می‌کنند و در آن عیب می‌گذارند بر کسی که خداوند به او برهان حقّ معرفت و شناخت ما و تسلیم بودن امر ما را عطاء کرده؛ آیا می‌پندارید که خداوند تبارک و تعالی طاعت اولیای خود را بر بندگان خویش واجب کرده سپس اخبار آسمان‌ها و زمین را از آن‌ها مخفی کرده و اصول علم را در آن‌چه از ایشان سؤال می‌شود و قوام و استواری دینشان در آن است، از آن ها منقطع می‌کند...).


5ـ عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مَعْبَدٍ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ الله (عَلَيْهِ السَّلام) قَالَ: (
كَانَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ السَّلام) يَقُولُ يَا طَالِبَ الْعِلْمِ إِنَّ لِلْعَالِمِ ثَلاثَ عَلامَاتٍ الْعِلْمَ وَالْحِلْمَ وَالصَّمْتَ وَلِلْمُتَكَلِّفِ ثَلاثَ عَلامَاتٍ يُنَازِعُ مَنْ فَوْقَهُ بِالْمَعْصِيَةِ وَيَظْلِمُ مَنْ دُونَهُ بِالْغَلَبَةِ وَيُظَاهِرُ الظَّلَمَةَ).
ابی عبد الله صادق(ع) فرمود: امیر مؤمنان (ع) می‌فرمود: (ای طالب علم، برای عالم سه نشانه و علامت است: علم، حلم (بردباری) و سکوت و برای متکلف (
آن که کاری را متعهد شود و به رنج و زحمت انجام دهد) سه نشانه است: با معصیت با بالا سر خود نزاع می‌کند، با غلبه، بر پایین دست خود ظلم می‌کند و ظالمان را یاری می‌کند).


بنا بر این، علومی که نیاز نیستند اندک اندک و بر حسب نیاز به معصوم می‌رسند و البته اگر حکمت اقتضاء کند، پس اگر گفته شود که دانستن یا عدم دانستن کل زبان‌ها هدایت بشر بر آن متوقف می‌شود، پس چگونه پیامبر یا امام کسانی که به زبان او تکلم نمی‌کنند را هدایت یا ابلاغ و یا بین آن‌ها حکمی صادر کند؟
می‌گویم:
1- تقدیم شد که دانستن همه زبان‌ها از صفات خداست و از مختصات او، و ممکن نیست مخلوقی به آن مطلقاً توصیف شود، و شناخت بعضی از زبان‌ها شناختی است که یا از قدرت و توانایی بشر خارج است که آن معجزه است و معجزه همیشه میسر نمی‌باشد خصوصاً با وجود اسباب طبیعی، و یا این‌که دانستن بعضی زبان‌ها برای کسب معرفت و شناخت تعدادی از آن‌هاست که می‌توانند به آن دست یابند، و گفتیم که این دلیلی بر معرفت امام یا حجت و از مختصات او نیست، و بر او نیست که با این نشانه بیاید.
2- حضرت محمد (ص) پیامبری مبعوث شده برای جهانیان بود، و اختلاف بر این‌که ایشان خواندن و نوشتن می‌دانستند یا خیر تاکنون موجود است، پس مسلمانان بین منع و جایز و واجب متفرق شدند. عدم دانش به خواندن و نوشتن بدان معناست که ایشان نیاز داشتند تا کسی دیگر برایشان بنویسد، بخواند و ترجمه کند، و پنهان نیست که آن اهانت به مقام پیامبری و رسالت ایشان است، خصوصاً هنگام عدم قیام دلیل قطعی بر خلاف آن بر حسب آن‌چه سید مرتضی (ره) گفت –ارائه خواهد شد-؛ بنا بر این اشکالی نیست حتی اگر امام نسبت به علوم زبان قوم خود مانند قرائت و نوشتن علمی ندارد چه رسد به دانستن سائر زبان‌های دیگر.
و آن‌چه روشن است وقتی که حضرت محمد (ص) پادشاهان و سلطه‌داران وقت را مورد خطاب قرار داد و نامه‌هائی برای آن‌ها فرستاد، نامه‌ها به زبان عربی بودند و به زبان آن‌ها نبود، و در آن هنگام حتماً بیان مراد پیامبر و مضمون نامه‌هایشان بر مترجمین عرضه می‌شد، و این به معنای این است که بر مترجمین در بیان نامه پیامبر یا امام تکیه می‌کردند.
أخرج الشيخ الطوسي بسنده عن أبي بصير، عن أبي جعفر محمد بن علي بن الحسين (عليهم السلام)، عن رسول الله (ص) أنه قال: (
... إن الله بعث كل نبي كان قبلي إلى أمته بلسان قومه، وبعثني إلى كل أسود وأحمر بالعربية). غیبت شیخ طوسی- مکارم الأخلاق، ج 1 ص 61، حدیث 55 - منتخب میزان الحکمه، ص 496.
از محمد باقر (ع)، از رسول الله (ص) فرمودند: (
پیامبران قبل از من به سوی امت خود، با زبان قوم خود مبعوث شدند؛ ولی من به سوی [تمام جهانیان اعم از] سیاه‌پوست و سرخ‌پوست با زبان عربی مبعوث شده‌ام).
و هر سیاه پوست و سفید پوست یعنی برای همه مردم با هر زبانی، به عبارتی، خدا، حضرت محمد (ص) را برای همه مردم به زبان عربی و نه زبانی دیگر فرستاد. بنا بر این ایشان (ص) با زبان قوم خود برای همه جهانیان مبعوث شد، و این بدان معناست که ایشان حق و هدایت را به قومشان تبیان می‌کند، و قوم ایشان رسالت و پیامشان را به امت‌های دیگر با هر زبان دیگری که داشته باشند منتشر می‌سازند.
قرآن با آموزه‌ها و هدایت برای کل بشر و نه فقط عرب است، و در این مورد اتفاق نظر موجود است و دو نفر از اهل اسلام دچار اختلاف در این مورد نمی‌شوند، پس چرا حضرت محمد (ص) قرآن را به زبان‌های دیگر ترجمه نکردند تا تکالیف قرآن و آموزه‌های آن شامل حال دیگر اقوام نیز شود؟ چرا این امر را به مترجمین واگذارد؟ آیا ایده شبهه افکن این نیست که هدایت بقیه امت‌ها غیر از عرب بر فهم معانی قرآن و مضامین آن متوقف است؟ پس چرا رسول الله (ص) ترجمه قرآن به زبان‌های دیگر را ترک نمودند؟
غالیان گمان می‌برند که همه چیز باید خارق العاده صورت گیرد که به اصطلاح آن را معجزه می‌نامیم که هیچ جایی برای ایمان به غیب باقی نمی‌گذارد، اگر چنین بود حد اقل رسول الله (ص) نامه‌های خود را به زبان‌ پادشاهان وقت می‌فرستاد و آن‌ها را به زبان عربی ارسال نمی‌کرد. یا رسول الله، قران را به همه‌ی زبان‌های عالم یا حداقل به صد زبان ترجمه می‌کردند. آیا این کار برای حجت آوردن بر مردم، قوی‌تر نمی‌باشد؟ و اگر این کار را می‌کردند، این به عنوان نشانه و معجزه‌ای آشکار برای حضرت محمد (ص) بود که او متصل به خداست. تا این‌که قرآن این‌گونه قربانی اجتهادهای شخصی نشود، که امروز در نزد ما چندین ترجمه‌ی فارسی و انگلیسی موجود است که آن‌ها با هم متفاوت و متضادند.

اگر محمد (ص) و ائمه (ع) به همه زبان‌ها صحبت می‌کردند، پس چرا قرآن را ترجمه نکردند؟! آیا مثلاً محمد (ص) و ائمه (ع) بخیل بودند و بلا نسبت ایشان که چنین باشند؟! و یا این‌که ترجمه قرآن که مردم غیر عرب احتیاج مبرم به آن داشتند، با حکمت موافق نبود؟ یا این‌که حدود دویست و پنجاه سال برای پیامبر و ائمه کافی نبود تا آن را ترجمه کنند؟ آیا تسلط فردی بر صدها زبان معجزه‌ای آشکار و حجت تام و استوار در طول زمان نیست؟

در واقع همه این‌ها دلالت بر این دارد که بقیه امت‌ها به ایجاد مقدمات فهم معانی قرآن و فراگیری آن مکلف‌اند، مانند ترجمه قرآن و سنت پیامبر (ص) به زبان‌های خودشان، و اضافه بر آن مؤمنان نیز مکلف به نشر آموزه‌های قرآن و سنت رسول الله (ص) به دیگر زبان‌ها بر حسب توانائی و امکانیات خود می‌باشند.
نتیجه این است که هدایت بقیه امت‌ها لازمه این نیست که امام به همه زبان‌ها دانا باشد، تا هنگامی که اسباب طبیعی موجود است ممکن است که برای این امر کافی باشند، لذا نیازی به معجزه نیست.



ادامه دارد...
 

AliReza

مدیر بخش
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

خدا شما را خیر دهد مدیر محترم ، این شبهه قبلا در جریان مباحث همین تالار مطرح و از زاویه ای دیگر پاسخ داده شده بود

http://10313.org/showthread.php?t=9698&p=70800&viewfull=1#post70800

http://almahdyoon.co/showthread.php?t=9698&p=71093&viewfull=1#post71093

که خلاصه آن در ادامه تقدیم میشود

و اما این مسئله تکلم معصومین(ع) به همه زبانها دوحالت بیشتر نمیتواند داشته باشد:

1- یک توانایی متعارف باشد مانند توانایی تکلم به زبان مادری ، خوردن و نوشیدن که معصوم(ع) هر وقت اراده کند بتواند انرا صادر کند.

2- نشانه معجزه و کرامت برای اثبات حقانیت باشد.


ابتدا به رد حالت 1 میپردازیم آنهم با استناد به قران:

قران در مقام احتجاج به ادعای باطل کسانی که میگفتند(و میگویند) که قران وحی الهی نبوده و پیامبر انرا از فرد دانشمند دیگری (که ازنظر تاریخی و احتمالا منظور سلمان فارسی) فرا گرفته است میفرماید:

وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ
و ما می دانیم که آنان می گویند: یقیناً این آیات را بشری به او می آموزد!! [چنین نیست که می گویند، زیرا] زبان کسی که [آموختن قرآن را به پیامبر] به او نسبت می دهید، غیر عربی است و این قرآن به زبان عربی فصیح و روشن است.


اگر رسول الله(ص) به همه زبانهای غیر از عربی یا حداقل بزبان آن فرد عجم مسلط بود که شبهه همچنان پا برجا بود، یعنی این شبهه بود که مفاهیم قران را (نعوذ بالله ) از عجم زبان(احتمالا اشاره به سلمان فارسی) میگرفت و به عربی ترجمه میکرد!!!

پس نه رسول الله (ص) زبانی غیر از عربی میدانست ( مگر به اذن و تجلی قدرت خدا در مواقع خاص که حتی زبان حیوانات را هم میفهمید چون وارث سلیمان نبی است)


و نه
سلمان فارسی(یا احتمالا عجم زبان دیگری) بنا بر تاکید قران تسلط کافی به زبان عربی داشت(لِّسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ) یعنی عجم زبان است و به عربی مانند زبان مادریش تسلط ندارد و ادعا درست نمیباشد در صورتیکه در توصیف قران میفرماید وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُّبِينٌ

و در حقیقت کسانی که اصرار کنند که اشنایی به تمام زبانها ، توانایی عادی و متعارف رسول الله(ص) بوده است پس با این ادعای خود این احتجاج قرانی را رد میکنند و راه را برای شبهات و جسارتهای امثال سروش ظاهرا مسلمان و امثال سلمان رشدی ملعون فراهم میکنند!

پس میماند حالت دوم:

مشخص است که قران و احادیث معصومین (ع) بزبان عربی حجت برای تمامی حق جویان جهان از هر قوم و زبانی بوده است و در این زمان هم خطبه ها و بیانیه های امام بزبان عربی ،که زبان اصلی و اورجینال اسلام و قران است، کافی خواهد بود . امام هم انسانی عادی است و همانند تمامی انسانها در محدوده زمان و مکان قرار دارد بنابرین حتی برفرض اینکه مثلا بر 10 زبان زنده دنیا هم تسلط داشته باشند زمان لازم برای بیان مطالبشان در تمامی زبانها را نخواهند داشت!

اینکه ائمه در مقاطعی از دوران امامتشان بزبان دیگر اقوام صحبت کرده اند در حقیقت صدور نوعی معجزه و کرامت بوده است و وقوع کرامت و معجزه خرق عادت بوده و شرایط و حالات خاصی دارد و حتی معدود بوده و حد و حدودی دارد وقوع ان بایستی به اذن و اراده خدا انجام شود نه اراده شخصی معصوم(ع) و اصلا در غیر ان شرایط معصوم(ع) حتی قدرت انجام معجزه را ندارد و انسانی است معمولی. حضرت موسایی که با معجزه دریا راشکافت و موجب نجات بنی اسرائیل و غرق فرعون و سپاهش شد، در ادامه اجازه چنین کاری را نداردو بنی اسرائیل که انتظار دارد بدون تلاش و زحمتی صاحب همه چیز شود و انتظار دارد برای انجام هر امری از موسی(ع) معجزه صادر شود!! طغیان کرده و میگویند : اذهب انت و ربک فقاتلا !

و تصور کن نماینده هر دهکده و قبیله ای بخواهد امام(ع) را امتحان کند یا انتظار داشته باشد که امام بزبان انها هم سخنرانی کند و بیانیه منتشر کند و همین کافی است تا مردم معصوم(ع) را همانند قهرمانان سیرک ها و معرکه ها و شوهای تلوزیونی ، بازیچه خود کنند!!!

همین اکنون بسیاری از افراد حتی به 5 الی 10 زبان زنده دنیا تسلط دارند و این معجزه و چیز عجیبی محسوب نمیشود و با اموزش از کودکی قابل حصول است

ولی کافی است
حجت خدا به عنوان نشانه به دو زبان غیر عربی سخن گوید ، همه میگویند اگر راست میگویی به سومی هم سخن بگو و اگر به زبان سوم سخن بگوید میگویند چهارمی و باور کن این بازی تمامی نخواهد داشت!!!

بنابرین اگر کسی دنبال حقیقت است کرامات و معجزات بحد کافی بوده است و اگر دنبال عناد و لجبازی و بهانه گیری هست که هیچ چیز جز عذاب الهی انها را ساکت نخواهد کرد!

و ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه

آیا این آیه محکم است یا متشابه؟ یعنی لسان بمعنی صریح زبان گفتگو( عربی ، فارسی، ترکی) بکار رفته یا منظور از زبان مفهوم متشابه دارد یعنی احتجاج با منطق قابل فهم برای ان قوم و مطابق فرهنگ و سطح تفکر انها همانطور که مثلا وقتی ما میگوییم بزبان کودکانه سخن میگوییم منظور ما سخن گفتن با منطق متناسب با سطح تفکر و فهم کودک است.

اگر مفهوم آن محکم بود که مطابق آن ایه دیگر اسلام و قران و دعوت رسول الله(ص) برای اقوام غیر عرب زبان که حجیت نداشت!
و اگر مفهوم ان محکم بود که لازم بود رسول الله(ص) و معصومین (ع) قران و احادیث را به تمام زبانهای دنیا ارائه و یا ترجمه میکردند!! و آیا مدت طولانی 270 سال برای ترجمه قران حداقل به زبانهای مشهور انزمان مثلا حداقل سه زبان رومی و ترکی و فارسی کافی نبود؟
و اگر مفهوم آن محکم بود که حداقل لازم بود رسول الله(ص) بهنگام فرستادن نامه دعوت به دربارهای روم و مصر و ساسانی، نامه را بزبان آنها بر انها ارسال میفرمود!

ما سئوالی منطقی و حکیمانه مطرح کردیم و ان اینکه چنین توانایی روزمره و متداول ائمه در تکلم به همه زبانها، چرا مثلا در ترجمه قران و یا صدور احادیث به یکی از زبانهای متداول غیر عرب انزمان نمود پیدا نکرده است ؟!
و بخصوص اگر معنی لسان را در ایه "و ماارسلنا من رسول الا بلسان قومه"، محکم و بمعنی متداول زبان گفتگو(فارسی-ترکی-رومی و...) در نظر بگیریم! که این امر اجتناب ناپذیر و واجب میشود !

و اگر معجزه و کرامت هست که بحثش جداست و معجزه تجلی قدرت الهی و به اذن الهی است که در شرایط بسیار خاص انجام میشود و تعداد ان نیز معدود و محدود است و توانایی روزمره و متداول محسوب نمیشود!

و گرنه رسول الله(ص) باید هر روز و برای هر کافر و منکر و معاندی ، معجزه شق القمر را مکررا انجام میداد!


ادعا بر اساس روایت کافی نیست ، بلکه این ادعا باید مستند به اسناد تاریخی غیر قابل انکار باشد!

و ما با اسناد تاریخی غیر قابل انکار در بخش تاریخ و در لینک
http://almahdyoon.co/showthread.php?t=26193&p=71024

ثابت کردیم که نامه های رسول الله(ص) به حاکمان مصر و روم و....همگی بزبان عربی بوده است و دعوتی که رسمی بوده و جزو حوادث غیر قابل انکار تاریخ اسلام است پس چرا رسول الله(ص) بزبان خود انها با انها اتمام حجت نکرد؟؟!!

پس با توجه به اسناد رسمی و تاریخی و اصل این نامه ها که تصاویر انها ارائه شد ، هرگونه حدیث و روایتی در این مورد، فقط یک ادعاست و جزو دلایل مستند به اسناد غیر قابل انکار تاریخی ، جهت اثبات حقانیت و حجیت قرار نمیگیرد و حداکثر نشانه کرامت و معجزه ای است که بصورت محدود و معدود و به اذن الهی و در شرایط خاص انجام شده است
که حتی در مواردی معجزه هایی مثل شق القمر، غرق شدن فرعون ، و...را علم جدید و مدارک مستند باستانشاسی تایید میکند!

و اگر این امر را نه نشانه معجزه و کرامت برای اثبات حقانیت معصوم (ع) که فقط به اذن الله و در شرایط خاص تحقق میابد ، بلکه جزو تواناییهای متعارف و پیش پاافتاده معصوم (ع) و امری متداول و معمول و روزمره میدانید پس به اندازه پر کاهی سند تاریخی معتبر در این مورد ارائه دهید و گرنه برداشت شما حداکثر در حد یک ادعا میماند که هیچ پشتوانه و سند معتبر تاریخی ندارد

قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ

همانطور که ما برای صحت ادعایمان، سند تاریخی معتبر و نامه های رسول االه(ص) را ارائه کردیم!

 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت سوم:

بخش اول

بررسی روایت‌هائی که قوم بدان‌ها احتجاج می‌کنند.
(از باب الزموهم بما الزموا بها انفسهم | آن‌ها را به چیزی پایبند کنید که خود را به آن پایبند ساختند).

مناقشه روایاتی که بر دانستن امام به همه زبان‌ها دلالت یا اشاره دارند:

روایت اول:
الكليني: أحمد بن مهران، عن محمد بن علي، عن أبي بصير قال: (
قلت لأبي الحسن عليه السلام: جعلت فداك بم يعرف الإمام؟ قال: فقال: بخصال: أما أولها فإنه بشئ قد تقدم من أبيه فيه بإشارة إليه لتكون عليهم حجة ويسأل فيجيب وإن سكت عنه ابتدأ ويخبر بما في غد ويكلم الناس بكل لسان، ثم قال لي: يا أبا محمد أعطيك علامة قبل أن تقوم فلم ألبث أن دخل علينا رجل من أهل خراسان، فكلمه الخراساني بالعربية فأجابه أبو الحسن عليه السلام بالفارسية فقال له الخراساني: والله جعلت فداك ما منعني أن أكلمك بالخراسانية غير أني ظننت أنك لا تحسنها، فقال: سبحان الله إذا كنت لا أحسن أجيبك فما فضلي عليك ثم قال لي: يا أبا محمد إن الإمام لا يخفى عليه كلام أحد من الناس ولا طير ولا بهيمة ولا شئ فيه الروح، فمن لم يكن هذه الخصال فيه فليس هو بإمام) . الكافي ج 1 ص 285.
ابو بصير گويد: (
به حضرت ابو الحسن عليه السلام عرض كردم: قربانت گردم، امام به چه دليل شـناخته شود؟ فرمود: به چند خصلت: اولش اين‌كه: چيزى از پدرش كه به او اشـاره داشـتـه بـاشد در باره‌اش پيشى گرفته باشد (مانند تصريح بر امامت و وصيت درباره او و سپردن علم و سلاح و ساير نشانه‌هاى امامت به او) تا براى حجت باشد و از هر چه بپرسند فوراً جواب گويد و اگر در محضرش سكوت كنند، او شروع كند و از فردا خبر دهد و به هر لغتى با مردم سخن گويد، سپس به من فرمود: اى ابا محمد! پيش از آن‌كه از اين مجلس برخيزى نشانه ديگرى به تو مى‌نمايانم. طولى نكشـيد كه مردى از اهل خراسان وارد شد و به لغت عربى با حضرت سخن گفت و امام عـليـه السلام به فارسى جوابش داد، مرد خراسانى گفت. قربانت گردم، به خدا من از سخن گفتن به لغت خراسانى با شما مانعى نداشتم جز اين‌كه گمان مى‌كردم شما آن لغت را خوب نمى‌دانيد، فرمود: سبحان الله! اگر من نتوانم خوب جوابت گويم چه فضيلتى بر تو دارم؟! سپس به من فرمود: اى ابا محمد: همانا سخن هيچ يک از مردم بر امام پوشيده نيست و نه سخن پرندگان و نه سخن چارپايان و نه سخن هيچ جاندارى، پس هر كه اين صفات را نداشته باشد، امام نيست).

در روایت چندین مناقشه وجود دارد:

مناقشه اول:
روایت آحاد است و به آن در عقائد اعتماد نمی‌شود، زیرا که عقیده بر علم و جزم بنا می‌شود، و اعتقادی نخواهد بود مگر با یک آیه محکم یا روایات متواتر یا با قرائن صحیح تأیید شده باشد، و بیان خواهد شد که قرینه‌ها ضد ظاهر این روایت‌اند.

مناقشه دوم:
روایت دارای سندی ضعیف است و با این حال حتی برای ظن و گمان کاربردی ندارد چه برسد به علم، به عبارتی در فقه به آن اعتماد نمی‌شود چه برسد به عقائد. علامه مجلسی در مرآة العقول (حدیث هفتم: ضعیف. ص 207) و محمد باقر البهبودي در صحیح الکافی به ضعف آن اشاره کردند:
ضعف سند:
1- احمد بن مهران:
غضائری او را ضعیف دانسته گفت: (
أحمد بن مهران. روى عنه الكليني في كتاب "الكافي". ضعيف). مجمع الرجال، ج ١، ص ١٦٩.
و علامه حلی در قسمت دوم از الخلاصة– قسم غير المعتمدين – او را ذکر کرد و در مورد وی گفت: (
أحمد بن مهران، روى عنه في كتاب الكافي . قال ابن الغضائري: انه ضعيف). خلاصة الأقوال: ص 205، رقم 22.
و محقق خوئی گفت: (
أحمد بن مهران: روى عنه الكليني في كتاب الكافي، ضعيف . ذكره ابن الغضائري . أقول: اعتمد عليه الوحيد - قدس سره - في التعليقة لترحم الكليني عليه في عدة موارد، وإكثاره الرواية عنه، وفيه ما لا يخفى...).
(
احمد بن مهران: کلینی از او در کتاب کافی نقل کرد، ضعیف است).

و محمد الجواهري در المفيد من معجم رجال الحديث ص48: (
أحمد بن مهران: روى 52 موردا، روى عنه في جميع ذلك الشيخ الكليني - مجهول - اعتمد عليه الوحيد لترحم الكليني عليه واكثار الراوية عنه . وفيه ما لا يخفى).
(
احمد بن مهران: 52 مورد روایت کرد، شیخ مفید همه این‌ها را از او نقل کرد- مجهول است- الوحید به او به دلیل ترحم کلینی و فزونی روایت از وی بر او اعتماد کرد، و در او چیزی است که پنهان نیست).
بنا بر این _احمد بن مهران_ اگر نگوییم که ضعف او ثابت شده است، می‌توان گفت که وثاقت او ثابت نشده است، در نتیجه سند روایت ضعیف است به دلیل مجهول بودن حال احمد بن مهران.


2- محمد بن علي: که از او احمد بن مهران روایت می‌کند، او محمد بن علي الصيرفي ابن سمينة است، به این دلیل که محمد بن جرير الطبري شيعی از او همین روایت را در کتاب خود دلائل الإمامة ص337 و با این سند نقل کرده است:
(
روى الحسن، قال: أخبرنا أحمد بن محمد، عن محمد بن علي الصيرفي، عن علي، عن الحسن بن علي بن أبي حمزة، عن أبيه، عن أبي بصير، قال: دخلت على أبي الحسن - عليه السلام.....).
بنا بر این راوی این روایت کسی غیر از (محمد بن علی صیرفی ابو سمینة) نیست، و این مرد به ضعف و کذب و غلو و فساد عقیده مشهور است، نجاشی در مورد او گفت: (
.... ضعيف جداً، فاسد الاعتقاد، لا يعتمد في شئ، وكان ورد قم، وقد اشتهر بالكذب بالكوفة، ونزل على أحمد بن محمد بن عيسى مدة، ثم تشهر بالغلو فجفي). النجاشى في رجاله: 332 رقم 894.
(
...... بسیار ضعیف است، عقیده فاسدی دارد، به هر چیز او اعتمادی نیست، و به قم وارد شده بود، در کوفه به دروغ مشهور بود، و مدتی نزد احمد بن محمد بن عیسی بود، سپس به غلو مشهور شد و مردم از او دوری کردند).
و در مورد او نیز گفته شد: از مشهورترین دروغ‌گویان بود، و سید خوئی به عدم شک در ضعف او تصریح کرد. مراجعه شود به: معجم رجال الحديث ج 17 ص 319 وما بعدها برقم 11286.


و بر حسب آن‌چه ارائه شد این روایت، روایت غلات دروغ‌گو و فاسد العقیده است، پس چگونه ممکن است بر این اساس عقیده‌ای بناء و یا ترازویی برای اثبات امامت ائمه (ع) قرار گیرد؟؟؟!!!


3- در ارسال: سند قطعاً مرسل است، زیرا محمد بن علی الصیرفی و هم‌طبقه او ممکن نیست از ابی بصیر بدون واسطه نقل کنند، ابو بصیر یحیی بن القاسم اسدی از امام باقر و صادق و کاظم علیهم السلام نقل کرد و سال 150 هجری درگذشت (معجم رجال الحديث ـ الجزء الحادي والعشرون)، و ابو بصیر لیث بن البختری المرادی از امام باقر و صادق (ع) (منتهى المقال في أحوال الرّجال - ج ٥) نقل کرد، اسدی دو سال بعد از امام صادق (ع) فوت کرد، و مرادی از اصحاب امام کاظم (ع) شمرده نشده است و این اشاره به این دارد که او امامتش (ع) را درک نکرد که در سال 148 هـ به امامت رسید، و محمد بن علی الصیرفی را شیخ طوسی و برقی از اصحاب امام رضا (ع) بر شمرد، و این بدان معناست که وی امام کاظم (ع) را درک ننمود، پس چگونه از کسی نقل کند که سال 150 فوت نمود و فقط دو سال امامت امام کاظم (ع) را درک کرد؟
و از صیرفی هیچ روایتی به نقل از ابی بصیر نه در کتب اربعه و نه در غیر آن‌ها از کتب معتبر و مشهور نیست، بلکه از او با واسطه‌های زیادی روایت شد. و به هر حال تضعیف علامه مجلسی در مرآة العقول و البهبودي در صحیح الکافی برای سند این روایت کافی است،
و این روایت را عبد الله بن جعفر الحميری در قرب الإسناد با اضافه شدن متن و اختلاف در الفاظ همراه با اتحاد قصه را به سند زیر روایت کرده است:
(محمد بن خالد الطيالسي، عن علي بن أبي حمزة، عن أبي بصير، عن أبي الحسن الماضي عليه السلام ).


سند ضعيف است به:

  1. محمد بن خالد الطیالسي: نجاشی و طوسی بدون وثاقت یا مدح او را ذکر کردند، لذا او مجهول الحال است، مراجعه شود به: معجم رجال الحديث ج17 ص75 برقم 10717. و به مجهول بودن او محمد جواهری در المفید از معجم رجال الحديث ص524 تصریح کرد.

    2- علي بن أبي حمزة: او بطائنی است، ضلالت و این‌که او اصل واقفه است مشهور است. علامه حلی گوید که او بسیار ضعیف است، و خوئی به ضعف او حکم کرد. مراجعه شود به: معجم رجال الحديث ج12 ص234 برقم 7846.
    و هم‌چنین محمد بن جریر طبری (شیعی) این روایت را در کتاب خود دلائل الإمامة ص337، و با سند زیر نقل کرد:
    (روى الحسن (علي بن هبة الله)، قال: أخبرنا أحمد بن محمد، عن محمد بن علي الصيرفي، عن علي، عن الحسن بن علي بن أبي حمزة، عن أبيه، عن أبي بصير، قال: دخلت على أبي الحسن - عليه السلام......).
    و این سند تأکید می‌کند که سند روایت در کافی مرسل است و در این‌جا ابو سمینه از ابی بصیر با سه واسطه نقل می‌کند، در حالی‌که در کافی از ابی بصیر به صورت مستقیم و بدون واسطه نقل قول کرد.


    و سند دلائل الإمامة ضعیف است به:
    1- محمد بن علي الصيرفي: وی ابو سمينه است، نجاشی در مورد او گفت: (
    ...... ضعيف جداً، فاسد الاعتقاد، لا يعتمد في شئ، وكان ورد قم، وقد اشتهر بالكذب بالكوفة، ونزل على أحمد بن محمد بن عيسى مدة، ثم تشهر بالغلو فجفي...)، وقيل إنه أشهر الكذابين، وصرَح الخوئي بأنه لا شك في ضعفه، مراجع شود به معجم رجال الحديث ج 17 ص 319 وما بعدها برقم 11286.
(...... بسیار ضعیف است، عقیده فاسدی دارد، به هر چیز او اعتمادی نیست، و به قم وارد شده بود، در کوفه به دروغ مشهور بود، و مدتی نزد احمد بن محمد بن عیسی بود، سپس به غلو مشهور شد و مردم از او دوری کردند).
و در مورد او نیز گفته شد: از مشهورترین دروغ‌گویان بود، و سید خوئی به عدم شک در ضعف او تصریح کرد. مراجعه شود به: معجم رجال الحديث ج 17 ص 319 وما بعدها برقم 11286.
2- علی: پدر یا کنیه و یا لقبی از او در این سند ذکر نشده است، و نمی‌دانیم او کیست.
3- الحسن بن علي بن أبي حمزة: نجاشی در او طعنه وارد کرده است، و کشی گوید کذاب است، و علی بن الحسن بن فضال گوید که او کذابی ملعون است، و ابن الغضائری او را ضعیف خواند، و خوئی حکم ضعف او را نیز گفته است).
4- علي بن أبي حمزة: او بطائنی است، ضلالت و این‌که او اصل واقفه است مشهور است. علامه حلی گوید که او بسیار ضعیف است، و خوئی به ضعف او حکم کرد. مراجعه شود به: معجم رجال الحديث ج12 ص234 برقم 7846.
پس سند سست است همان‌گونه که دیدید و به هیچ چیز آن نزد قوم قابل اعتماد نیست.


مناقشه سوم:
در این‌جا امری قابل توجه و تردید در این روایت وجود دارد، و آن نسبت دادن روایت به بیش از یک فرد است، یعنی این‌که مردی که از امام کاظم (ع) سؤال کرد: "امام با چه چیزی شناخته می‌شود"، و امام (ع) پاسخ ذکر شده را بیش از یک بار داد. این روایت را حسین بن عبد الوهاب در کتاب خود عیون المعجزات از علی بن حمزه ثمالی نقل کرد:
عيون المعجزات: عن علي بن حمزة الثمالي قال: (
دخلت على أبي الحسن موسى بن جعفر (ع) وكان يكنى أبا الحسن وأبا إبراهيم فقلت جعلت فداك بم يعرف الإمام فقال بخصال أولها النص من أبيه عليه ونصبه للناس علما حتى يكون عليهم حجة كما نصب رسول الله (ص) أمير المؤمنين (ع) إماما وعلما وكذلك الأئمة نص الأول على الثاني ونصبه حجة وعلما ان تسأله فيجيب فتسكت عنه فيبتدء ويخبر الناس بما يكون في غد ويكلم الناس بكل لسان ويعرف منطق الطير والساعة أعطيك العلامة قبل ان تقوم من مقامك فما برحت حتى دخل علينا رجل من أهل خراسان فتكلم بالعربية فاجابه (ع) بالفارسية فقال الخراساني ما معنى ان أكلمك بكلامي إلا ظني بأنك لا تحسنه فقال (ع) سبحان الله ان كنت لا أحسن أجيبك فما فضلي عليك ثم قال لي يا أبا محمد ان الإمام لا يخفى عليه كلام أحد من الناس ولا منطق الطير والبهائم فمن لم يكن فيه هذه الخصال فليس بإمام). قرب الاسناد: 339 ح 1244؛ الكافي1: 285 ح 7؛ دلائل الامامه ي طبري شيعي: 337 ح 294؛ الارشاد 2: 225؛ عيون المعجزات: 89؛ المناقب 3: 417.
احمد بن مهران از ابی بصير روايت كند كه گويد: (
به حضرت موسی بن جعفر عليه السلام عرض كردم: قربانت گردم، به چه چيز امام شناخته می‌شود؟ فرمود: به چند چيز كه اولی آن‌ها اين است كه از پدرش سخنی و اشاره‌ای درباره امامت او گذشته باشد تا همان حجت و دليلی باشد، همان‌گونه که رسول الله (ص)، امیر المؤمنین را امام منصب و علم به ایشان آموخت، ائمه علیهم السلام که هر یک امام بعدى، را منصوب مى‏نماید. و به اين‌كه از او پرسش شود و او پاسخ گويد، و اگر پرسشي نشد او خود آغاز سخن كند، و به اين‌كه از فردا خبر دهد و با مردم به هر زبانی با آن زبان گفتگو كند، سپس فرمود: ای ابا محمد تا برنخاسته‌ای يک نشانه آن را به تو نشان خواهم داد. ابو بصير گويد: طولی نكشيد مردی از اهل خراسان وارد شد و به زبان عربی با آن جناب سخن گفت، موسی بن جعفر عليه السلام به فارسی پاسخش گفت، مرد خراسانی عرض كرد: به خدا اين‌كه من با شما به زبان فارسی گفتگو نكردم برای اين بود كه گمان كردم شما فارسی را نيكو نمی‌دانی! حضرت فرمود: سبحان الله اگر من به خوبی نتوانم پاسخ تو را بدهم پس برتری من بر تو در شايستگی منصب امامت چيست؟ سپس فرمود: ای ابا محمد! همانا امام (كسی است كه) زبان هر يک از مردم (زمين) و هم‌چنين زبان پرنده و هر جانداری را به خوبی بداند).
روایت کافی تصریح می‌کند که پرسنده ابو بصیر است، و روایت عیون المعجزات تصریح می‌کند که پرسنده علی بن حمزه ثمالی می‌باشد، و وقایع روایت دقیقاً مطابق همدیگر‌اند، و این باعث شگفتی است!
هم‌چنین شیخ صدوق صدر روایت را به همان معنا روایت کرد، اما از ابی الجارود از امام باقر (ع) است:

حدثنا إبراهيم بن هارون العبسي، قال: حدثنا أحمد بن محمد بن سعيد، قال: حدثنا جعفر بن عبد الله، قال: حدثنا كثير بن عياش، عن أبي الجارود قال: (
سألت أبا جعفر الباقر عليه السلام: بم يعرف الإمام؟ قال: بخصال أولها: نص من الله تبارك وتعالى عليه و نصبه علما للناس حتى يكون عليهم حجة، لان رسول الله صلى الله عليه وآله نصب عليا عليه السلام وعرفه الناس باسمه وعينه وكذلك الأئمة عليهم السلام ينصب الأول الثاني وأن يسأل فيجيب وأن يسكت عنه فيبتدئ، ويخبر الناس بما يكون في غد، ويكلم الناس بكل لسان ولغة). معاني الأخبار النص ؛ ص101.
ابو الجارود گوید: (
از امام باقر علیه السلام پرسیدم امام با چه نشانه‏اى شناخته مى‏گردد؟ فرمود: با چند خصلت که در اوست و نخستین آن‌ها تصریح از جانب خداوند تبارک و تعالى بر امامت او، نشانه‏اى است بر مردم که حجّت خدا بر ایشان باشد، چون پیامبر صلى اللَّه علیه و آله که على علیه السلام را به امامت منصوب نمود، با بردن نام او و تعیین وى، او را به مردم شناساند، و هم‌چنین ائمه علیهم السلام که هر یک امام بعدى، را منصوب مى‌‏نماید، نشانه دیگر آن است که هر چیز از او پرسیده شود فوراً پاسخ مى‌‏دهد، و اگر در محضرش سکوت کنند او آغاز سخن نموده، و مردم را از آن‌چه فردا پیش آید آگاه مى‌‏سازد، به هر لهجه و زبانى با مردم به گفتگو مى‌‏پردازد).


پرسنده در این‌جا زیاد بن المنذر ابو الجارود است، و مسؤول (سؤال شده) امام باقر (ع) می‌باشد، در حالی‌که در روایت کافی و عیون المعجزات مسؤول امام کاظم (ع) است، پرسنده در روایت کافی ابو بصیر است، و در روایت عیون المعجزات علی بن حمزه الثمالی است، و این اضطراب باعث می‌شود که شبهات بسیاری بر این روایت وارد شود.

مناقشه چهارم:
این روایت اشاره به این دارد که امام همه زبان‌های مردم را می‌داند، بلکه حتی منطق پرندگان و چارپایان و هر جان‌داری که شامل فرشتگان و جن نیز می‌شود، را می‌داند: (
إن الإمام لا يخفى عليه كلام أحد من الناس ولا طير ولا بهيمة ولا شئ فيه الروح، همانا سخن هيچ يک از مردم بر امام پوشيده نيست و نه سخن پرندگان و نه سخن چارپايان و نه سخن هيچ جان‌دارى). و ارائه شد که جز خدا کس دیگری همه زبان‌ها را نمی‌داند، و اگر مخلوقی از خلق همه زبان‌ها را بداند برابر خدا در دانش لغت‌ها خواهد بود، و این باطل است حتی اگر تعلیم از جانب خدا باشد، زیرا نتیجه یکی است و آن برابری مخلوق با خدا در دانستن همه زبان‌هاست.
بلی، ممکن است روایت را به دو فهم صحیح به این شکل فهمید:
اول:
دانستن امام به همه زبان‌ها و لغات به قوت باشد و نه با فعل، به عبارتی اگر در مناسبتی لازم شد که معصوم منطق پرندگان یا چارپان یا لغت قومی معین بداند، خدای تعالی از باب معجزه اگر اراده کند به او می‌آموزد، و نه امام به دانستن همه زبان‌ها در هر حال موصوف باشد.
و وقوع اعجاز برای ائمه (ع) به این شکل را منکر نمی‌شویم، اما آن شرطی برای اثبات امامت نیست، یعنی ممکن است باشد و ممکن است نباشد، و عدم داشتن این صفت به معنای نقض امامت نیست.

دوم:
امام بعضی از زبان‌ها و نه همه زبان‌ها را بداند که دیگر مردم فعلاً نتوانند به آن‌ها سخن گویند، اما پیش‌تر اشاره شد که این حاصل نمی‌شود مگر با اعجاز یا معجزه، و اعجاز در اثبات امامت شرط نیست، به عبارتی، اگر معصومی به این صفت موصوف نباشد این دلیلی بر نقض امامتش نخواهد بود، و هم‌چنین حاصل شدن معجزه قانون الهی است که انجام نمی‌پذیرد مگر در حالت توقف اقامت حجت بر او باشد...

مناقشه پنجم:
ذیل روایت گوینده: "
فمن لم يكن هذه الخصال فيه فليس هو بإمام، کسی که این خصلت‌ها را نداشته باشد امام نیست"، ممکن نیست به ظاهر آن عمل شود، جائی‌که امامت بر اثبات دانستن همه زبان‌ها و خبر دادن از فرداها متوقف است، زیرا این امر عقیدتی است و جز با دلیل قطعی ثابت نمی‌شود، و این روایت آحاد است و بلکه سند آن بسیار ضعیف است و شبهات بسیاری اطراف آن پراکنده‌اند.
و به هر حال هیچ پیامبری و امامی نبوت یا امامت خود را با دانستن همه زبان‌ها اثبات نکرد.
بلی، تقدیم شد که جایز است امام به زبان‌هائی دانا باشد که دیگر مردم از آن عاجز شوند، اما ذیل روایت سابق آن را شرطی از شروط اثبات امامت معصوم قرار داد، و این را حتی معروف‌ترین علمای پیشین مانند سید مرتضی (ره) انکار کرد، و پنهان نیست که مشروط عدم است در هنگام عدم شرط کردن آن، به عبارتی اگر ثابت نشد که کسی همه زبان‌ها را نمی‌داند امامتش باطل شد، و این اصل عقیدتی بسیار خطرناک است که ممکن نیست آن را پذیرفت مگر با دلیل قطعی الصدور و دلالت، که این دلیل مفقود است. فرق بسیار مهمی وجود دارد بین این‌که روایتی را بیابیم که بگوید امام همه زبان‌ها را می‌داند یا به صورت اعجازی به آن‌ها دست می‌یابد و بین این‌که روایتی دلالت بر این کند که آن شرطی از شروط اثبات امامت است، و بر اساس رأی دوم روایت در صدد بیان راه و روش شناخت امام است، بر خلاف آن‌چه بدان اشاره دارد.
اما تسلیم به ذیل روایت نمی‌شویم که اثبات امامت را همان شرط با دلیل قطعی قرار داده است، بلکه احتمال فهم دیگری برای این روایت وجود دارد، و آن این است که دانستن کل زبان‌ها و منطق پرندگان با توجه به این‌که آن معجزه است، آن هنگام خواهد بود که اقامت حجت یا هدایت بر آن متوقف شود، پس کسی که لغت‌های رعیت را نمی‌داند وقتی که راه‌های طبیعی برای دانستن‌شان عدم شود امام نیست، زیرا که او باید از خدا مورد تأیید و الهام گرفته باشد، پس باید به او زبانی بیاموزد آن وقتی که راهی برای دانستن یکی از لغت‌ها بر نحو معجزه مؤقت و نه دائم وجود ندارد. الله تعالی فرمود: (
وَكُلُّ شَيْءٍ عِندَهُ بِمِقْدَارٍ)، (و هر چيزى نزد او اندازه‌اى دارد). الرعد: 8. و با این حال روایت بیگانه است که دانستن همه زبان‌ها را شرطی برای اثبات امامت قرار داده است، بلکه آن به دنبال اثبات صفت برای امام است، نه از آن جائی‌که راهی برای اثبات امامتش برای مردم باشد، و فرق بین این دو امر برای صاحب‌دلان روشن است.
مثلاً آن‌چه که کلینی به سند خود از امام صادق (ع) نقل کرد که فرمود: (
أي إمام لا يعلم ما يصيبه وإلى ما يصير، فليس ذلك بحجة لله على خلقه)، (هر امامى كه نداند چه به سرش مى‌‏آيد (از خير و شر و بلا و عافيت) و به سوى چه مى‌‏رود (از مرگ و شهادت) او حجت خدا بر خلقش نيست). اصول كافى جلد 1 صفحه: 383 روايت: 1.
و این بدان معنا نیست که بر امام واجب است که از فرداها و آن‌چه اتفاق می‌اُفتد و نتیجه چه خواهد شد خبر دهد و الا اگر این‌گونه نباشد امام نیست، و گمان نکنم نیاز به توضیح و بیان بیشتری باشد.
هم‌چنین اگر امام از آن‌چه در آینده اتفاق می‌اُفتد خبر دهد، بدان معنا نیست که اثبات امامتش رهن اتفاق افتادن امری است که بدان خبر داده است، به معنایی دیگر امامتش ثابت نمی‌شود تا آن زمان که پیش‌گوئی اتفاق اُفتد.
در واقع روایت بیان‌گر این است که خدا به او شناخت می‌دهد، و به این اشاره نکرده است که امام باید مردم را از آینده آگاه سازد و یا این‌که اظهار آن، شرط در اثبات امامتش است.
و این تفسیر تعیین می‌شود به دلیل موافقت آن با عموم قرآن و سنت و حکمت الهی.


ادامه دارد...

 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت چهارم:

بخش دوم



روایت دوم:
الكليني: إِسْحَاقُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْأَقْرَعِ قَالَ حَدَّثَنِي أَبُو حَمْزَةَ نُصَيْرٌ الْخَادِمُ قَالَ: (
سَمِعْتُ أَبَا مُحَمَّدٍ غَيْرَ مَرَّةٍ يُكَلِّمُ غِلْمَانَهُ بِلُغَاتِهِمْ تُرْكٍ وَ رُومٍ وَ صَقَالِبَةَ فَتَعَجَّبْتُ مِنْ ذَلِكَ وَ قُلْتُ هَذَا وُلِدَ بِالْمَدِينَةِ وَ لَمْ يَظْهَرْ لِأَحَدٍ حَتَّى مَضَى أَبُو الْحَسَنِ (عليه السلام) وَ لَا رَآهُ أَحَدٌ فَكَيْفَ هَذَا أُحَدِّثُ نَفْسِي بِذَلِكَ فَأَقْبَلَ عَلَيَّ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَيَّنَ حُجَّتَهُ مِنْ سَائِرِ خَلْقِهِ بِكُلِّ شَيْءٍ وَ يُعْطِيهِ اللُّغَاتِ وَ مَعْرِفَةَ الْأَنْسَابِ وَ الْآجَالِ وَ الْحَوَادِثِ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ الْحُجَّةِ وَ الْمَحْجُوجِ فَرْقٌ). الكافي ج 1 ص 509.
یکى از خادمان حضرت امام هادى علیه السلام به نام نصیر خادم روایت می‌کند: (
بارها به طور مکرر می‌دیدم و می‌شنیدم که حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در زمان حیات پدر بزرگوارش با افراد مختلف، به لغت و لهجه ترکی، رومی و خزری و... سخن می‌گوید. مشاهده این حالات، براى من بسیار تعجّب آور و حیرت انگیز بود و با خود مى‌گفتم: این شخص - یعنى؛ امام عسکرى علیه السلام - در شهر مدینه به دنیا آمده و نیز خانواده و آشنایان او عرب بوده و هستند، جائى هم که نرفته است، پس چگونه به تمام لغت‌ها و زبان‌ها آشنا است و بر همه آن‌ها تسلّط کامل دارد؟! تا آن که پدرش امام هادى علیه السلام به شهادت رسید، که ناگهان امام حسن عسکرى علیه السلام به من روى کرده و مرا مورد خطاب قرار داد و فرمود: خداوند تبارک و تعالى حجّت و خلیفه خود را از سائر خلق به همه چیز متمایز کرد و برگزید، داراى خصوصیّات و امتیازهاى ویژه‌اى مى‌باشند، همچنین علم و آشنائى به تمام لهجه‌ها و لغت‌ها را دارند. و نیز معرفت به نَسَب شناسى و آشنائى به تمام حوادث و جریانات گذشته و آینده را که خداوند متعال از باب لطف به حجّت و خلیفه خود عطاء کرده است، دارند، چنان‌چه این امتیازها و ویژگى‌ها نبود، آن وقت فرقى بین آن‌ها و دیگر مخلوق وجود نداشت).

در روایت چندین مناقشه وجود دارد:

مناقشه اول:

سند روایت به شدیدترین ضعف، ضعیف است. به: اسحاق، و احمد بن محمد بن الأقرع، و نصیر الخادم. و او را علامه مجلسی در مرآة العقول تضعیف کرد، و هم‌چنین البهبودی در صحیح کافی او را ضعیف دانست.
روایت از فردی که متهم به معدن خلط کردن کلام است روایت شده، بلکه متهم به دروغ و اضافه کردن کلمات است که او اسحاق می‌باشد.

مناقشه دوم:
روایت می‌گوید: (
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَيَّنَ حُجَّتَهُ مِنْ سَائِرِ خَلْقِهِ بِكُلِّ شَيْءٍ)، (خداوند تبارک و تعالى حجّت و خلیفه خود را که براى هدایت و سعادت بندگانش تعیین نموده است)، و این بر حسب ظاهر با قرآن و سنت ثابت مخالف است، به صورتی که روایت برابر بودن معصوم با سائر خلق به چیزی را نفی کرد، زیرا که گفته (بکل شئ، به همه چیز) فراگیر است، در حالی‌که ما مثلاً در قرآن متنی می‌خوانیم که حضرت محمد (ص) در بشریت مانند سائر مردم است، الله تعالی فرمود: (قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً)، (بگو من هم مثل شما بشرى هستم و[لى] به من وحى مى‌شود كه خداى شما خدايى يگانه است پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريک نسازد). الکهف: 110.
به معنای این‌که ایشان (ص) مانند سائر مردم از خون و استخوان است و می‌خورد و نکاح می‌کند، و ناراحت می‌شود، شاد می‌شود، بیمار می‌شود، و فوت می‌کند و خسته می‌شود، و برای او قدرت و قوت محدودی است و...... پس چگونه به همه چیز متمایز است؟!
پنهان نیست که در روایات متواتر آمده است اگر روایتی با قرآن و سنت در تضاد باشد، رد می‌شود یا در عمل به آن خودداری می‌گردد.


مناقشه سوم:
روایت نیز می‌گوید: (
وَ يُعْطِيهِ اللُّغَاتِ وَ مَعْرِفَةَ الْأَنْسَابِ وَ الْآجَالِ وَ الْحَوَادِثِ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَمْ يَكُنْ بَيْنَ الْحُجَّةِ وَ الْمَحْجُوجِ فَرْقٌ)، (به او علم و آشنائى به تمام لهجه‌ها و لغت‌ها می‌دهد. و نیز معرفت به نَسَب شناسى و آشنائى به تمام حوادث و جریانات دارد، چنان‌چه این امتیازها و ویژگى‌ها نبود، آن وقت فرقى بین آن‌ها و دیگر مخلوق وجود نداشت)، و کلمه (فرق) در این جا نکره نفی است، و آن در فراگیر در فرآوانی و فزونی مفید است، یعنی اگر آن‌چه از صفات تقدیم شد نباشد فرقی بین امام و دیگر مخلوق وجود نداشت، و این بر اساس ظاهرش غیر صحیح است، زیرا که بداهت فرض کرده است، شخصی که از همه مردم به قرآن و سنت اعلم باشد جائی‌که مردم را از حق خارج نسازد و وارد باطل نکند، فرقی بین او و سائر مردم وجود دارد، بلکه فرق از فاصله بین آسمان و زمین بیشتر و دورتر است، بلکه آن‌کس که کمتر از آن باشد فرق بسیاری بین او و سائر مردم که بر آنان احتجاج می‌شود که نیازمند او هستند، وجود دارد.
ضمن این‌که دانستن همه اوقات مرگ و میر و حوادث با قرآن نیز مخالف است، الله تعالی در مورد سرور پیامبران محمد (ص) فرمود: (
قُلْ مَا كُنتُ بِدْعاً مِّنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ وَمَا أَنَا إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ)، (بگو من از [ميان] پيامبران نو در آمدى نبودم و نمى‌دانم با من و با شما چه معامله‌اى خواهد شد جز آن‌چه را كه به من وحى مى‌‏شود پيروى نمى‌كنم و من جز هشدار دهنده‌‏اى آشكار [بيش] نيستم). الأحقاف: 9.

روایت نه از لحاظ سند و نه دلالت به آن عمل می‌شود، پس چگونه برای بنای عقائد مفید باشد؟!


روایت سوم:

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ رِجَالِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) قَالَ إِنَّ الْحَسَنَ (عليه السلام) قَالَ: (
إِنَّ لِلَّهِ مَدِينَتَيْنِ إِحْدَاهُمَا بِالْمَشْرِقِ وَ الْأُخْرَى بِالْمَغْرِبِ عَلَيْهِمَا سُورٌ مِنْ حَدِيدٍ وَ عَلَى كُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا أَلْفُ أَلْفِ مِصْرَاعٍ وَ فِيهَا سَبْعُونَ أَلْفَ أَلْفِ لُغَةٍ يَتَكَلَّمُ كُلُّ لُغَةٍ بِخِلَافِ لُغَةِ صَاحِبِهَا وَ أَنَا أَعْرِفُ جَمِيعَ اللُّغَاتِ وَ مَا فِيهِمَا وَ مَا بَيْنَهُمَا وَ مَا عَلَيْهِمَا حُجَّةٌ غَيْرِي وَ غَيْرُ الْحُسَيْنِ أَخِي).
امام حسن (ع) فرمودند: (
خدا دو شهر دارد که یکى در مشرق و دیگرى در مغرب است، گرد آن‌ها دیوارى از آهن است و هر یک از آن‌ها یک میلیون در دارد و در آن‌جا هفتاد میلیون لغت است، تکلم هر یک بنا بر لغتى بر خلاف لغت دیگر است و من همه آن لغات و آن‌چه در آن دو شهر و میان آن‌هاست می‌دانم و بر آن‌ها حجتى جز من و برادرم حسین نیست).


در روایت چندین مناقشه وجود دارد:
مناقشه اول:
سند در ارسال ضعيف است، زیرا که واسطه ابن ابی عمیر مجهول است.

مناقشه دوم:
روایت در مورد همه زبان‌ها سخن نمی‌گوید، بلکه در مورد زبان‌های دو شهر سخن به میان آورده است، شهر مشرق و شهر مغرب، که از سائر جمعیت دیگر در اطراف زمین دور است، و این از موضوع ما خارج است. و لامی که در (اللغات، زبان‌ها) آمده است لام عهد الذکري است که به واژگان قبل از زبان‌های دو شهر بر می‌گردد، و آن لام استغراق (فراگیر) نیست که منظور از آن عموم باشد.

مناقشه سوم:
روایت به امام حسن اشاره دارد که هفتاد هزار هزار زبان می‌داند، یعنی هفتاد میلیون زبان!!! و در این مورد علماء سخن گفته‌اند.
از سید مرتضی در مورد این روایت سؤال شد، در این باره گفت:
(
إن الخبر قد ورد بذلك، ولا يقطع عليه بصحة ولا بطلان، لأنه من أخبار الآحاد، فلن نقطع على صحته، فإن قد اتصل بهم خبر نبينا عليه السلام فهم متعبدون بما في العقل وشريعته ويجرون مجرانا، وإن لم يكن قد اتصل بهم خبر نبينا عليه السلام فهم متعبدون بما في العقل فقط). رسائل المرتضى - الشريف المرتضى - ج ٤ - الصفحة ٣٤.
(
خبر در این مورد وارد شده است، اما نه به صحت و نه باطل بودن آن می‌توان جزم کرد، زیرا که از اخبار آحاد است،......).

ميرزا أبو الحسن الشعراني در تعلیق بر كتاب شرح أصول الكافي مازندراني گفت:
(
قوله «ولا يبعد أن تكون المدينتان» ولكن لابد أن يلتزم بكون ما روى في وصف المدينتين من الأبواب واللغات مبالغة مما قد يتفق في نقل الغرائب، وقد روى الخبر عن جماعة من رجال مجهولين لا يبعد منهم نقل المبالغات فإن قيل: ابن أبي عمير راوي الخبر ممن أجمعوا على تصحيح ما يصح عنهم. قلنا تحقق لنا بالتتبع التام في كلام أعاظم الفقهاء في موارد متفرقة عدم تعبدهم بقبول روايات هؤلاء والإجماع غير محقق). شرح أصول الكافي - مولي محمد صالح المازندراني - ج ٧ - الصفحة ٢٢٨.
(
فرموده ایشان: «خدا دو شهر دارد که یکى در مشرق و دیگرى در مغرب است» باید پایبند شد به آن چیزی که در مورد دو شهر از دروازه‌ها و لغات روایت کرد مبالغه است که در نقل غرائب شاید اتفاق نظر داشته باشد، و خبر را از جماعتی از رجال مجهول نقل کرده است که نقل مبالغه توسط آنان دور نیست، اگر گفته شود: ابن ابی عمیر راوی خبر است که بر تصحیح او آنهائی اتفاق نظر کردند که ثقه و معتبرند، می‌گوییم: با دنبال‌روی تام برای ما محقق شده است که کلام بزرگان فقهاء در موارد متفرقه عدم عمل و یا قبول روایات این‌ها است و اجماع محقق نشده است).

هم‌چنین گفت:
(
... وأما في الكتاب فمشتمل على غرائب من المبالغات التي تسري الأخبار على ما هو معهود في نقل الوقائع لأن ألف ألف مصراع يقتضي كون محيط البلد أعظم من محيط كرة الأرض خمس مرات إن فرض بين كل باب وباب آخر أربعمائة ذراع فقط ومحيط الأرض لا يزيد على ستة آلاف فرسخ، والمقدار المذكور يناهز ثلاثين ألف فرسخ. وأيضا سبعون ألف ألف لغة يقتضى على فرض كون المتكلم بكل لغة ألف إنسان على الأقل - إذ لا يتصور لأقل من هذا العدد لغة مستقلة - أن يكون عدة نفوس تلك المدينة سبعين ألف ألف إنسان وأهل الأرض كلها في زماننا جزء من ثلاثين جزءا من هذا العدد، وبالجملة فهذه الأمور مما أوجبت على عقلاء الناس إما تأويله بعالم المثال أو رده بجهالة حال الرواة لئلا يستهزئ الملاحدة بالأخبار المنسوبة إلى المعصومين (عليهم السلام) ولا يطغوا فيها فكم شككوا ضعفاء العقول من المؤمنين بهذا الخبر وأمثاله، والإصرار في تحصيح (تصحيح) الخبر وحمله على ظاهره مفسدة للدين ومنفرة للمؤمنين ولا حاجة إليه بعد الشك في صدوره من المعصوم أو اليقين بعدم صدوره). همان.
(
... اما در کتاب، مشتمل است بر غرائبی از مبالغه که اخبار بر آن‌چه در نقل وقایع عهد شده جاری است، زیرا که هزاران هزار مصراع لازمه آن این است که محیط آن کشور پنج برابر بزرگ‌تر از محیط کره زمین باشد، اگر فرض شود که فاصله بین هر درب فقط چهارصد ذراع (واحد اندازه گیری کمتر از یک متر) باشد و محیط زمین بیشتر از شش هزار فرسنگ نباشد، و مقدار ذکر شده نزدیک به سی هزار فرسنگ باشد. و هم‌چنین هفتاد هزار هزار (هفتاد میلیون) زبان، لزوم بر فرض این‌ است که متکلم به هر زبان حد اقل هزار نفر باشد - که کم‌ترین عدد برای هر زبان مستقل تصور نمی‌شود- باید تعداد آن شهر هفتاد هزار هزار (هفتاد میلیون) نفر و اهل زمین در حال حاضر جزئی از سی جزء از این تعداد است، و بالجمله این امور بر عاقلان از مردم حتمی ساخت تا یا با عالم نظیر تأویل کنند و یا به دلیل مجهول بودن راویان رد شود تا ملحدین بی‌دین به این اخبار منتسب شده به معصومین (ع) استهزاء نکنند و طغیان نورزند، پس چه بسیار مؤمنانی که عقل ضعیفی دارند و به این خبر و امثال آن تشکیک کردند، و اصرار در تصحیح خبر و حمل آن بر ظاهرش باعث فساد در دین و توهین به مؤمنین است و بعد از شک در صدور آن از معصوم یا یقین به عدم صدور آن، نیازی به آن نیست).

در این‌جا مازندرانی وضع و حال این یاوه‌گویان که دانستن همه زبان‌ها را شرطی از شروط اثبات امامت امام می‌دانند را بیان می‎سازد که آن‌ها دین را فاسد کرده و مایه شرم و سر افکندگی برای مؤمنین هستند، هم‌چنین که در گفته‌های فقهای پیشین که قبل‌تر اشاره کردیم این‌ها را اهل غلو می‌دانند، زیرا که در اعتقاد شیعیان واقعی چنین چیزی وجود نداشت و ندارد، و این از اعتقادات غالیان است.

روایت چهارم:


الشيخ الصدوق: حدثنا أحمد بن زياد بن جعفر الهمداني رضي الله عنه قال: حدثنا علي بن إبراهيم بن هاشم (عن أبيه) عن أبي الصلت الهروي قال: (
كان الرضا عليه السلام يكلم الناس بلغاتهم وكان والله أفصح الناس وأعلمهم بكل لسان ولغة فقلت له يوما: يا بن الله إني لأعجب من معرفتك بهذه اللغات على اختلافها! فقال: يا أبا الصلت أنا حجة الله على خلقه وما كان الله ليتخذ حجة على قوم وهو لا يعرف لغاتهم أو ما بلغك قول أمير المؤمنين عليه السلام: أوتينا فصل الخطاب؟! فهل فصل الخطاب إلا معرفة اللغات). عيون أخبار الرضا (ع) ج 1 ص 251.
(
ابا صلت هروی می‌گوید: امام رضا (علیه السلام) با مردم به زبان خودشان سخن می گفت. به خدا سوگند که او فصیح ترین مردم و داناترین آنان به هر زبان و فرهنگی بود. ابا صلت همچنین گفت: عرض کردم یا فرزند رسول خدا، من در شگفتم از همین اشراف و تسلط شما به زبانهای گوناگون! امام (علیه السلام) فرمود: من حجت خدا بر مردم هستم. چگونه می شود، خداوند فردی را حجت بر مردم قرار دهد ولی او زبان آنان را درک نکند. مگر سخن امیر مؤمنان علی (علیه السلام) به تو نرسیده است که فرمود: به ما «فصل الخطاب» داده شده است و آن چیزی جز شناخت زبانها نیست).

در روایت چندین مناقشه وجود دارد:

مناقشه اول:
روایت اگر چه صحیح یا سند آن نیک باشد الا این‌که آن و معنایش بیش از یک خبر آحاد نیست، که نزد قوم عمل به آن را واجب نمی‌سازد، بنا بر این نمی‌توان بر این اساس عقیده‌ای را بنیان کرد.

مناقشه دوم:
هم‌چنین روایت دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها و لغات به عنوان شناخت و اثبات امامت ندارد، یعنی این‌که آن شرطی نیست که با آن مدعی، امامتش ثابت شود و اگر آن شرط را نداشت بر باطل بودن امامتش دلالت کند، روایت در این مورد به هیچ عنوان سخن نمی‌گوید، بلکه بالاترین هدفی که از روایت برداشت می‌شود این است که نسبت به زبان و لغات قومی که بناست دعوت را به آنان برساند دانا باشد تا سخن او را بفهمند و او متوجه سخن آنان شود و حق و هدایت و تکالیفی که خدا به او موکول کرده است را به آن‌ها برساند، و امر به دو نحو است:

نحو اول:
خدا، امام حجت را با اعجاز وقتی که ضرورتی ایجاد شود آموزش می‌دهد، هر وقت که امام به قومی که زبان‌شان را نمی‌داند مبتلاء شد و راهی طبیعی برای رساندن کلام به آنان نباشد، خدا لغت و زبان آن‌ها را به او می‌آموزد تا آن‌چه بخواهد را به آنان برساند، و نه این‌که همیشه و در هر حال بدون نیاز به این اعجاز وصف شود.
و این نحو ممکن و جائز است بلکه شاید واجب است که آن را انکار نمی‌کنیم.

نحو دوم:
این‌که امام حجت همیشه به این اعجاز موصوف باشد چه نیازمند آن باشد و چه نباشد.
و اعتقاد به این مورد ما را از آن باز می‌دارد که برای اعجاز قانون و حکمتی است و بی‌دلیل نمی‌باشد. معجزه انجام نخواهد شد مگر هنگام شکست و یا عدم بودن اسباب طبیعی در اقامت حجت یا حفاظت از امام، اما در صورت امکان بودن آن با اسباب طبیعی دلیلی بر انجام معجزه وجود ندارد.
بنا بر این فقط نحو اول تعیین می‌شود، و دلالتی قطعی بر بیش از آن برای روایت وجود ندارد، و ممکن است صدق کند که خدا علم دانستن زبان‌های بعضی از رعیت‌شان داده است، به عبارتی اگر خدا اسباب آن را مهیاء ساخت، پس هر وقت که نیازمند آن شدند خدا به ایشان آموخت، بر خلاف سائر مردم که اگر بخواهند به زبان‌ها آگاه شوند باید آن را فراگیرند و کسب کنند.

و این موافق با مواردی است که اهل بیت (ع) در مورد حقیقت علم‌شان بیان کردند، همان‌گونه که در روایات زیر آمده است:
امام محمد باقر (عليه السلام) فرمود: (
يُبْسَطُ لَنَا الْعِلْمُ فَنَعْلَمُ وَ يُقْبَضُ عَنَّا فَلَا نَعْلَمُ)، (چون علم الهی برای ما گشوده شود، بدانيم و چون از ما گرفته شود، ندانيم). كافى، ج‏1، ص 256.

امام صادق (عليه السلام) فرمود: (
إِذَا أَرَادَ الْإِمَامُ أَنْ يَعْلَمَ شَيْئاً أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ)، (هر گاه امام بخواهد چيزى را بداند، خدا آن را به وى اعلام كند). اصول كافى جلد 1 صفحه: 383 روايت: 3.

از امام صادق (عليه السلام) فرمود: (
إِنَّ الْإِمَامَ إِذَا شَاءَ أَنْ يَعْلَمَ عُلِّمَ)، (هر گاه امام بخواهد چيزى را بداند، بداند). اصول كافى جلد 1 صفحه: 382 روايت: 1.

از عَمَّارٍ السَّابَاطِيِّ گوید: از امام صادق (ع) در مورد علم غیب امام پرسیدم: (
الْإِمَامِ يَعْلَمُ الْغَيْبَ فَقَالَ لَا وَلَكِنْ إِذَا أَرَادَ أَنْ يَعْلَمَ الشَّيْءَ أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ)، (آیا امام علم غیب می‌داند؟ فرمود: خیر، اما هر گاه امام بخواهد چيزى را بداند، خدا آن را به وى اعلام كند). اصول كافى جلد 1 صفحه: 380 روايت: 4.

از امام محمد باقر (عليه السلام) فرمود: (
أَمَّا جُمْلَةُ الْعِلْمِ فَعِنْدَ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ وَ أَمَّا مَا لَا بُدَّ لِلْعِبَادِ مِنْهُ فَعِنْدَ الْأَوْصِيَاءِ)، (اما تمام اين علم نزد خداى جل ذكره مى‏باشد و اما آن‌چه براى بندگان لازم است، نزد اوصياء است). اصول كافى جلد 1 صفحه: 350 روايت: 1.

همه این روایات بیان می‌سازند که همه علم نزد اهل بیت (ع) است، بلکه هر وقت که بخواهند بدانند خداوند متعال به آن‌ها دانش آن چیز را می‌دهد.

مناقشه سوم:
ذیل روایت (فصل خطاب) را به دانستن زبان‌ها حصری می‌سازد، و بر ظاهر آن تجدید نظر است، زیرا پنهان نیست که شناخت به قرآن و سنت، محکم و متشابه آن و داوری بین مردم و برهان‌های قطعی برای خصم و جدا کردن بین حق و باطل است... آن از روشن‌ترین و بارزترین مصداق‌های (فصل خطاب) است، و الله اعلم.


ادامه دارد...

 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت پنجم:

بخش سوم


بع
د از این‌که روایاتی که با آن‌ها استدلال می‌کنند را مورد مناقشه قرار دادیم مبنی بر این‌که امام به دانستن همه زبان‌ها در هر حال موصوف است، به روایاتی می‌رسیم که بیان‌گر این هستند که ائمه در بعضی از مناسبت‌ها با زبان‌های ملیت‌های دیگر سخن گفتند، یا این‌که هر زبانی را می‌دانند، همه این روایات جز به ندرت، اصل‌شان در کتاب الهدایة الکبری خصیبی، اختصاص شیخ مفید، بصائر الدرجات صفار، و مناقب آل ابی طالب ابن شهر آشوب، و دلائل الامامة و نظیرشان آمده است، و در مورد این کتب سخنی در ثبات نسبت دادن‌شان به مؤلفان و امثال آن وجود دارد.



این روایات را ذکر می‌کنم بدون این‌که توضیحی ارائه دهم مگر به ندرت و در موقع نیاز، و فقط به صحت یا ضعف اسانید آن‌ها بسنده می‌کنم.


الكليني: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ سَهْلٍ عَنْ كِرْدِينٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ وَ أَبِي جَعْفَرٍ(عليه السلام) قَالَ: (إِنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (عليه السلام)لَمَّا فَرَغَ مِنْ أَهْلِ الْبَصْرَةِ أَتَاهُ سَبْعُونَ رَجُلًا مِنَ الزُّطِّ فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ وَكَلَّمُوهُ بِلِسَانِهِمْ فَرَدَّ عَلَيْهِمْ بِلِسَانِهِمْ ثُمَّ قَالَ لَهُمْ إِنِّي لَسْتُ كَمَا قُلْتُمْ أَنَا عَبْدُ اللَّهِ مَخْلُوقٌ فَأَبَوْا عَلَيْهِ وَ قَالُوا أَنْتَ هُوَ فَقَالَ لَهُمْ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا وَ تَرْجِعُوا عَمَّا قُلْتُمْ فِيَّ وَ تَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ). وسائل‏ الشيعة ج : 28 ص : 336.
(امیر مؤمنان چون از جنگ جمل و بصره فارغ شدند، هفتاد نفر از قوم زط (اقوامی از ایران) خدمت ایشان آمدند و سلام کردند و حضرت به زبان آنان پاسخ گفتند، آن‌گاه فرمودند، من آن‌گونه که شما می‌گویید نیستم، من بنده خدا و مخلوق هستم، اما آنان قبول نکردند و گفتند تو همان هستی. آن‌گاه حضرت فرمودند: اگر تمام نکنید این قضیه را و برنگردید، و به سوی خدا توبه نکنید من شما را خواهم کشت. اما آن‌ها قبول نکردند و توبه نکردند حضرت فرمان داد که چاه‌هایی حفر کنند و کانالیمیان این چاه‌ها وصل کنند و آن‌ها را داخل یکی از آن‌ها قرار داد و سرهای آنان را پوشاند و آن‌گاه آتش را در حفره‌های دیگر افروخت که نبودند و از آتش و دود آن مردند).


روایت دارای سندی ضعیف است به صالح بن سهل (الرجال ص140) که از غالیان و وضع کننده نیز است، و در ارسال ابهامی است به واسطه کردین به امام صادق (ع). روایت را مجلسی در مرآة العقول، و بهبودی در صحیح کافی ضعیف دانسته‌اند.

روایت هم مرسله و به لحاظ مضمون و صحت آن در آن شرایط تاریخی محل اشکال است و هیچ دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها ندارد.


وعنه (الحسن بن محمد بن جمهور) عن محمد بن موسى القمي عن الحسن بن علي الوشا، قال: (دخلت يوما على علي الرضا بن موسى (عليه السلام) فرأيت عنده قوما لم أرهم ولم أعرفهم وهو يخاطبهم بالسندية مثل زقزقة الزرازير ثم لقيت بعده صاحبنا أبا الحسن محمدا (عليه السلام) بسامراء وعنده نجار يصلح عتبة بابه وهو يخاطبه بالسندية كخطاب الزرازير فقلت في نفسي لا إله إلا الله هكذا كان جده الرضا يخاطب بهذا اللسان فقال أبو الحسن من فرق بيني وبين جدي انا هو وهو انا والينا فصل الخطاب فقلت جعلت فداك وما معنى فصل الخطاب قال إجابة كل عن لغته لغة مثلها وجميع ما خلق الله تعالى).الهداية الكبرى للحسين بن حمدان الخصيبي ص 315 – 316.
از الحسن بن علی الوشا گوید: (روزی بر علی رضا (ع) وارد شدم که دیدم قومی نزد ایشان هستند که آن‌ها را نمی‌شناسم در حالی که به زبان سندی مانند نغمه‌های گنجشک‎ها (با فصاحت) با آنان صحبت می‌کرد، سپس صاحب خود ابا الحسن محمد (ع) در سامراء دیدم که نجاری نزد ایشان بود و چارچوب درب منزلشان را تعمیر می‌کرد در حالی‌که با او به زبان سندی صحبت می‌کرد. نزد خود گفتم: لا اله الا الله این‌گونه جدش حضرت رضا (ع) بود. ابو الحسن فرمود: هر کس بین من و جدم فرق قائل شد جدم من هستم و من همان جدم هستم و فصل خطاب از آنِ ماست. عرض کردم: فدایت شوم معنی فصل خطاب چیست؟ فرمود: پاسخ به هر زبانی و پاسخ به هر چه خدا خلق نمود).

چند مناقشه وجود دارد:


مناقشه اول:

روایت سند آن ضعیف است به الحسین بن حمدان الخصیبی صاحب کتاب هدایة الکبری(به استناد نجاشی و غضائری ضعیف و فاسد المذهب است)، و به محمد بن موسی القمی.

مناقشه دوم:
در روایت هیچ دلالت و اشاره به دانستن همه یا بعضی از لغات برای شناخت امام یا شرطی برای اثبات امامت وجود ندارد، پس شناخت امام با دانستن همه زبان‌ها یک چیز، و این‌که دلیل و راه و شرطی برای اثبات امامت اوست چیزی دیگر است همان‌گونه که روشن است.

هم‌چنین بین وصف معصوم به علمی معین و بین قرار دادن آن علامتی که فرق دارد و یا دلیلی مشخص که کسی دیگر نداشته باشد فرق است، پس صفات دو نوع هستند، یک نوع که امام معصوم به آن مختص است، و نوعی دیگر نوعی‌ست که امام به آن مختص نیست، به عبارتی کس دیگر می‌تواند در آن صفت با آن شریک باشد، مثلاً در روایات آمده است که ائمه علم منایا و بلایا دارند، در صورتی که این صفت را در غیر ائمه نیز می‌بینیم مثلاً (رُشید هجری) همان‌گونه که در برخی روایات آمده است.


فعن إسحاق ابن عمار قال: (سمعت العبد الصالح ينعى إلى رجل نفسه، فقلت في نفسي: وإنه ليعلم متى يموت الرجل من شيعته!؟ فالتفت إلي شبه المغضب، فقال: يا إسحاق قد كان رشيد الهجري يعلم علم المنايا والبلايا والإمام أولى بعلم ذلك......). أمالي الطوسي ص103.


از اسحاق ابن عمار گوید: (در خدمت امام هادی علیه‏ السلام بودم که مردی نزد او آمد، امام علیه‏ السلام به او فرمود: فلانی! تو تا یک ماه دیگر می‏میری. من در دلم گفتم: گویا اجل شیعیان خود را می‏داند. فرمود: اسحاق! چه چیز را منکر می‏شوید؟! رشید هجری که مستضعف بود علم منایا و بلایا می‏دانست، امام که سزاوارتر است......).


امام علی (ع) او را رشید بلایا می‌نامید، او از نحوه مردن و... خبر می‌داد...... و آن‌چه رشید می‌گفت اتفاق می‌افتاد. بحار الأنوار العلامة المجلسي مجلد: 42 صفحة: 137. معجم رجال الحديث - السيد الخوئي - ج ٨ - الصفحة ١٩٨.افتاافت


مناقشه سوم:


در ورایت هیچ دلالتی بر این وجود ندارد که امام با دانستن لغات و زبان‌ها همیشه و در هر حال شناخته یا وصف می‌شود، بلکه باید این امر بر حسب نیاز و اضطراری باشد، که قبلاً در شرح روایت چهارم ارائه شد.

محمد بن عيسى، عن ابن فضال، عن علي بن أبي حمزة قال: (كنت عند أبي الحسن عليه السلام إذ دخل عليه ثلاثون مملوكا من الحبش، وقد اشتروهم له، فكلم غلاما منهم - وكان من الحبش جميلا - فكلمه بكلامه ساعة، حتى أتى على جميع ما يريد وأعطاه درهما فقال: " اعط أصحابك هؤلاء، كل غلام منهم كل هلال ثلاثين درهماً. ثم خرجوا فقلت: جعلت فداك، لقد رأيتك تكلم هذا الغلام بالحبشية، فماذا أمرته؟ قال: " أمرته أن يستوصي بأصحابه خيرا، ويعطيهم في كل هلال ثلاثين درهما، وذلك أني لما نظرت إليه علمت أنه غلام عاقل من أبناء ملكهم، فأوصيته بجميع ما أحتاج إليه، فقبل وصيتي، ومع هذا غلام صدق ". ثم قال: " لعلك عجبت من كلامي إياه بالحبشية؟ لا تعجب فما خفي عليك من أمر الامام أعجب وأكثر، وما هذا من الامام في علمه إلا كطير أخذ بمنقاره من البحر قطرة من ماء، أفترى الذي أخذ بمنقاره نقص من البحر شيئا؟ قال: فإن الامام بمنزلة البحر لا ينفد ما عنده، وعجائبه أكثر من ذلك، والطير حين أخذ من البحر قطرة بمنقاره لم ينقص من البحر شيئا، كذلك العالم لا ينقصه علمه شيئا، ولا تنفد عجائبه). قرب الاسناد، للحميري القمي ص 335 – 336.


از ابن ابى حمزه، روایت شده است که گفت: (من در محضر امام هفتم (علیه السلام) بودم، سى برده که از حبشه براى آن حضرت خریده بودند وارد شدند. یکى از آنان سخن گفت، خوش سخن بود. امام هفتم (علیه السلام) به زبان حبشى به او پاسخ دادند. آن غلام شگفت زده شد و همه غلامان تعجب کردند. آنان مى پنداشتند که آن حضرت سخنشان را نمى‌فهمد. امام هفتم (علیه السلام) به او فرمودند: من مالى را به تو مى‌پردازم، تو به هر یک از غلامان سى درهم بپرداز. غلامان بیرون رفتند و برخى از آنان به برخى دیگر گفتند: آن حضرت به زبان ما فصیح‌تر از ماست و این نعمتى از سوى خداوند بر ماست. على بن حمزه گفت: آن گاه غلامان، بیرون رفتند. من گفتم: اى پسر رسول خدا، دیدم که شما با حبشیان به زبان حبشى سخن مى‌گویید. فرمود: آرى. گفتم: شما تنها به آن غلام فرمان دادید. فرمود: آرى، فرمان دادم که یارانش را سفارش به نیکى کند و به هر کدام از آنان ماهانه سى درهم بپردازد، از سخن گفتنش معلوم شد که داناترین آن‌هاست. او از پسران شاهان است. از این رو او را بر آنان گماشتم و درباره نیازمندى‌هایشان سفارش کردم. علاوه بر این‌ها، وى غلام راست پیشه‌اى است. سپس فرمود: شاید تو از سخن گفتن من با آنان به زبان حبشى شگفت‌زده شدى؟ عرض کردم: آرى به خدا سوگند. فرمود تعجب مکن، آن‌چه از کار من بر تو پوشیده مانده، شگفت‌تر و تعجب آمیزتر است. آن چه شنیدى نیست مگر مانند پرنده‌اى که با منقارش از دریا قطره‌اى برگیرد. آیا مى‌پندارى با یک قطره، از آب دریا مى‌کاهد؟ امام به گونه دریاست، آن‌چه دارد پایان نمى‌پذیرد و شگفتى‌هاى او از دریا بیش‌تر است).

روایت به علی بن ابی حمزه بطائنی ضعیف است. (قبلاً ضعف او بیان شد).


روایت فوق با این سند نیز از محمد بن جرير الطبري (الشيعي) في دلائل الإمامة ص 338، نقل شد:
وروى الحسن، قال: أخبرنا أحمد بن محمد، عن محمد بن علي، عن علي، عن الحسن بن علي بن أبي حمزة، عن أبيه، قال: (
كنت عند أبي الحسن (عليه السلام) إذ دخل عليه ثلاثون مملوكا من الحبش....الخ.


روایت به دانستن کل زبان‌ها دلالت ندارد، و اشاره‌ای به ‌این‌که امام معصوم با آن شناخته می‌شود نشده است.


وروى الحسن، قال: حدثنا أحمد بن محمد، عن محمد بن علي، عن علي، عن الحسن، عن عاصم الحناط، عن إسحاق بن عمار، قال: (كنت عنده إذ دخل عليه رجل من أهل خراسان، فكلمه بكلام لم أسمع قط كلاما كان أعجب منه، كأنه كلام الطير، فلما خرج قلت: جعلت فداك، أي لسان هذا؟ قال: هذا كلام أهل الصين. ثم قال: يا إسحاق، ما أوتي العالم من العجب أعجب وأكثر مما أوتي من هذا الكلام. قلت: أيعرف الإمام منطق الطير؟ قال: نعم، ومنطق كل شئ، ومنطق كل ذي روح، وما سقط عليه شئ من الكلام). دلائل الإمامة، لمحمد بن جرير الطبري (الشيعي) ص 340.

از اسحاق بن عمار گوید: (نزد ایشان بودم که مردی از اهل خراسان بر ایشان وارد شد، و با ایشان به لغتی سخن گفت که از آن شگفت‌زده شدم، گویی سخن پرندگان است، وقتی که خارج شد عرض کردم: فدایت شوم، این چه زبانی است؟ فرمود: زبان چینی است. سپس فرمود: ای اسحاق، آن‌چه در این عالم تعجب‌آور است، بیشتر و تعجب‌آورتر از این کلام است. عرض کردم: آیا امام منطق پرندگان می‌داند؟ فرمود: بله، و منطق همه چیز و منطق هر جان‌داری، و هر چه در مورد آن سخن گفته شود).

سند روایت ضعیف است به: محمد بن علی، و علی، و الحسن.

مضمون روایت به آن‌چه از روایات ارائه شد باید تأویل شود، و اگر نه نیازی به تکرار نیست.


وروى سعيد بن طريف عن الصادق، وروى أبو امامة الباهلي كلاهما عن النبي في خبر طويل واللفظ لأبي امامة: (ان الناس دخلوا على النبي وهنؤه بمولوده ثم قام رجل في وسط الناس فقال: بأبي أنت وأمي يا رسول الله رأينا من علي عجبا في هذا اليوم، قال وما رأيتم؟ قال: اتيناك لنسلم عليك ونهنيك بمولودك الحسين فحجبنا عنك واعلمنا انه هبط عليه مائة الف ملك وأربعة وعشرون الف ملك فعجبنا من احصائه وعدده الملائكة، فقال النبي: واقبل بوجهه إليه متبسما ما علمك انه هبط علي مائة وأربعة وعشرون الف ملك؟ قال: بأبي أنت وأمي يا رسول الله سمعت مائة الف لغة وأربعة وعشرين الف لغة فعلمت انهم مائة وأربعة وعشرون الف ملك، قال: زادك الله علما وحلما يا أبا الحسن). مناقب آل أبي طالب، لابن شهر آشوب ج 1 ص 331.


از ابی امامه گوید: (مردم به منزل رسول الله (ص) وارد می‌شدند و به مناسبت تولد جدید به ایشان تبریک می‌گفتند، از بین مردم، مردی برخاست و به رسول الله (ص) عرض نمود: پدر و مادرم به فدایت ای رسول الله امروز چه عجایبی دیدیم. فرمودند: چه دیدید؟ عرض کرد: آمدیم تا به شما عرض سلام کنیم و به مناسبت تولد حضرت حسین (ع) به شما تهنیت گوییم که بین ما و شما حجابی ایجاد شد و دانستیم که بر شما صد و بیست و چهار هزار فرشته نازل شدند، و از شمارش آن‌ها و تعدادشان تعجب کردیم. رسول الله (ص) با لبخندی روی به آنان کردند و فرمودند: چگونه دانستی که بر من بیست و چهار هزار فرشته نازل شدند؟ عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت ای رسول الله صد و بیست و چهار هزار زبان شنیدم و دانستم که صد و بیست و چهار هزار فرشته‌اند. فرمودند: خدا به تو علم و بردباری دهد ای ابا الحسن).

روایت مرسل است.


این روایت به دانستن همه زبان‌ها اشاره ندارد، و نه این‌که آن دلیلی بر شناخت امام معصوم است، و زبان‌های فرشتگان ملکوتی است که با لغات اهل دنیا که قوانین ماده آن‌ها را رهبری می‌کنند فرق دارد، و هم‌چنین شناخت و تمییز آن‌ها از شناخت و تمییز لغت‌های اهل دنیا فرق دارد، شاید منظور از عدد لغت‌ها و زبان‌ها در این روایت تعداد صداها بود، و به هر حال سخن در باب لغت‌های ملکوتی و کیفیت و طریق و تعداد آن‌ها طولانی است و خارج از موضوع بحث می‌باشد.


حدثنا (أبو جعفر) أحمد بن محمد عن علي بن الحكم عن حماد بن عبد الله الفرا عن معتب: (انه اخبره ان أبا الحسن الأول لم يكن يرى له ولد فاتاه يوما اسحق ومحمد اخواه وأبو الحسن يتكلم بلسان ليس بعربي فجاء غلام سقلابى فكلمه بلسانه فذهب فجاء بعلي عليه السلام ابنه فقال لاخوته هذا على ابني فضموه إلى واحدا بعد واحد فقبلوه ثم كلم الغلام بلسانه فحمله فذهب فجاء بإبراهيم فقال هذا إبراهيم ابني ثم كلمه بكلام فحمله فذهب فلم ينزل يدعوا بغلام بعد غلام ويكلمهم حتى جاء خمسة أولاد والغلمان مختلفون في أجناسهم وألسنتهم). بصائر الدرجات ص 353.
از حماد بن عبد الله الفرا از معتب او را خبر ساخت: (
فرزند امام کاظم (ع) نزد ایشان نبود، روزی برادرانش اسحاق و محمد آمدند که امام کاظم (ع) به زبان دیگری غیر از عربی سخن می‌گفت، غلامی سقلابی (اسلاوی) آمد و با ایشان به همان زبان سخن گفت و رفت. فرزندش علی علیه السلام را آورد و به برادرانش فرمود: این علی فرزندم است او را در آغوش بگیرید و یکی پس از دیگری او را ببوسید، سپس با غلام به زبانش سخن گفت و رفت، با ابراهیم آمد و فرمود این فرزندم ابراهیم است سپس با او سخن گفت و رفت، و همان‌طور غلامی پس از غلام دیگری را صدا می‌زد و با آنان سخن می‌گفت تا پنج فرزند آمدند و غلامان از ملیت و زبان‌های مختلفی آمدند).


سند ضعیف است به
: علی بن الحکم، و حماد بن عبد الله الفرا.


روایت به شناخت همه زبان‌ها دلالت ندارد، و نه به این‌که امام با دانستن همه زبان‌ها یا بعضی از آن‌ها شناخته می‌شود.


حدثنا محمد بن عيسى عن علي بن مهزيار قال: (أرسلت إلى أبى الحسن عليه السلام غلامي وكان سقلاميا فرجع الغلام إلى متعجبا فقلت له مالك يا بنى قال كيف لا أتعجب ما زال يكلمني بالسقلانية كأنه واحدا منا فظننت انه إنما دار بينهم). بصائر الدرجات ص 353.


از علی بن مهزیار گفته است: (روزی غلام خود را خدمت امام فرستادم. او که سقلابی بود، در هنگام بازگشت بسیار شگفت‌‌زده بود، پرسیدم: چه خبر شده است؟ گفت:چگونه شگفت‌زده نشوم! امام هادی (علیه السلام) پیوسته به زبان سقلابی (اسلاوی) همانند یکی از خود ما سخن می‌گفت، به گونه‌ای که تصور کردم او سقلابی است و در آن‌جا بزرگ شده است).

روایت ضعیف است به دلیل مجهول بودن غلام ابن مهزیار زیرا که او قصه را نقل کرده است که در این‌جا مجهول است.
و آن نیز هیچ دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها ندارد، یا این‌که دلیلی بر شناخت امام حجت باشد.


حدثنا أحمد بن محمد عن ابن أبي القاسم وعبد الله بن عمران عن محمد بن بشير عن رجل عن عمار الساباطي قال: (قال لي أبو عبد الله عليه السلام يا عمار أبو مسلم فظلله فكساه فكسحه بساطورا قلت جعلت فداك ما رأيت نبطيا أفصح منك فقال يا عمار و بكل لسان). بصائر الدرجات ص 353.

عمار ساباطى گفت: (امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: (
ابو مسلم فطلّله و کسا و کسیحه بساطورا. عمار ساباطى گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: من هیچ نبطى را ندیدم که به زبان نبطى فصیح‌تر از شما سخن بگوید. حضرت فرمود: اى عمار، بلکه در همه زبان‌ها).


و آن در الاختصاص شیخ مفيد ص289 با این سند نیز آمده است:
أحمد بن محمد، عن أبي القاسم عبد الرحمن بن حماد الكوفي، وعبد الله بن عمران، عن محمد بن بشير، عن رجل، عن عمار بن موسى الساباطي...الخ.

روایت سندی ضعیف دارد به: ابن أبي القاسم، و عبد الله بن عمران، و در ارسال ابهامی است به واسطه محمد بن بشیر به عمار ساباطی.
و فرموده ایشان: (و بکل لسان، به هر زبان)، به معنای این نیست که امام همیشه به دانستن همه زبان‌ها وصف می‌شود، و به معنای دانستن همه زبان‌ها که راهی برای شناخت امام معصوم باشد، نیست؛ بلکه باید به شکلی قابل قبول تأویل شود، مثلاً هر وقت که امام اراده کند که زبانی بداند و خدا اراده و مشیت آن را جاری سازد می‌تواند به آن زبان و به بهترین شکل و فصاحت سخن گوید.


حدثنا الحسن بن محمد عن أبيه محمد بن علي بن شريف عن علي بن أسباط عن إسماعيل بن عباد عن عامر بن علي الجامعي قال قلت لأبي عبد الله عليه السلام: (جعلت فداك انا نأكل ذبايح أهل الكتاب ولا ندري يسمون عليها أم لا فقال إذا سمعتهم قد سموا فكلوا أتدري ما يقولون على ذبايحهم فقلت لا فقرأ كأنه يشبه يهودي قد هذها (كذا في المتن) ثم قال بهذا أمروا فقلت جعلت فداك ان رأيت أن نكتبها فقال اكتب نوح ايوا ادينوا يلهيز مالحوا عالم اشرسوا أو رضوا بنو يوسعه موسق دغال اسطحوا). بصائر الدرجات ص 353- 354.
عامر بن على جامعى گفت: به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: (
جانم به فدایت باد، ما حیوانات ذبح شده به دست اهل کتاب را مى‌خوریم و نمى‌دانیم هنگام ذبح نام خداوند متعال را ذکر مى‌کنند یا نه؟ حضرت فرمود: زمانى که شنیدید نام خداوند را ذکر مى‌کنند، بخورید. آیا مى‌دانى آنان براى ذبح حیوانات‌شان چه مى‌گویند؟ عرض کردم: نه. آن حضرت چنان یک یهودى که با شتاب بخواند، قرائت کرد و فرمود: به چنین قرائتى مأمور شده‌اند. عرض کردم: جانم به فدایتان باد، صلاح مى‌دانید بنویسم؟ فرمود بنویس: «نوح ایوا ادینوا یلهیز مالحوا عالم اشرسوا او رضوا بنو یوسعه موسق دغال اسطحوا).


سند روایت ضعیف است به: الحسن بن محمد، و محمد بن علي بن شريف، اسماعيل بن عباد، و عامر بن علي الجامعي.
و آن نیز هیچ دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها ندارد، یا این‌که دلیلی بر شناخت امام حجت باشد.



حدثنا (الهيثم) النهدي عن إسماعيل بن مهران عن رجل من أهل بيرما قال: (كنت عند أبي عبد الله عليه السلام فودعته وخرجت حتى بلغت الأعوص ثم ذكرت حاجة لي فرجعت إليه والبيت غاص باهله وكنت أردت ان أسأله عن بيوض ديوك الماء فقال لي ياتب يعنى البيض دعا نامينا يعنى ديوك الماء بناحل يعنى لا تأكل). بصائر الدرجات ص 354.
مردى از اهالى «دوین» گفت: (
مى‌خواستم از امام صادق (علیه السلام) درباره «دیوک الماء» بپرسم، حضرت فرمود: «یابت دعانا میتا بناحل» ]این جمله به زبان همان مرد است. «یابت» یعنى «بیض» و «دعانا میتا» یعنى «دیوک الماء» و «بناحل» یعنى نخور. پس معناى جمله چنین است: تخم‌هاى «دیوک الماء» را نخور).


روایت ضعیف است به دلیل مجهول بودن واسطه‌ی اسماعیل بن مهران.
و آن نیز هیچ دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها ندارد، یا این‌که دلیلی بر شناخت امام حجت باشد.



حدثنا أحمد بن الحسين عن الحسن بن برا عن أحمد بن محمد بن أبي نصر قال: (
حدثني رجل من أهل جسر بابل قال كان في القرية رجل يؤذيني ويقول يا رافضي ويشتمني و كان يلقب بقرد القرية قال فججت(والظاهر فحججت) سنة من ذلك اليوم فدخلت على أبى عبد الله عليه السلام فقال ابتدأ قوفه ما نامت. قلت: جعلت فداك متى قال في الساعة فكتبت اليوم والساعة فلما قدمت الكوفة تلقاني أخي فسألته عمن بقي وعمن مات. فقال لي قوفه ما نامت وهي بالنيطية قردا القرية مات. فقلت له متى فقال لي يوم كذا وكذا في الوقت الذي اخبرني به أبو عبد الله عليه السلام). بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - الصفحة ٣٥٤.


ابو بصیر مى‌گوید: (مردى از اهل جسر بابل برایم نقل کرد: در روستاى ما مردى بود که مرا مى‌آزرد و مى‌گفت: اى رافضى، و فحشم مى‌داد. او بوزینه دهکده لقب یافته بود. من سالى حج گزاردم و به محضر امام صادق (علیه السلام) رسیدم. آن حضرت [در آغاز به زبان نبطى] فرمود: «قوفه ما نامت»، بوزینه مُرده است. گفتم: جانم به فدایت باد، کِى مُرد؟ حضرت فرمود: هم اکنون. من روز و ساعت را نوشتم. وقتى به کوفه آمدم به برادرم برخورد کردم، از او پرسیدم: چه کسى مرده و چه کسى مانده است؟ گفت: «قوفه ما نامت» از او پرسیدم: چه وقت؟ گفت: فلان روز و فلان ساعت. و آن زمان، مطابق زمانى بود که امام صادق (علیه السلام) به من خبر داده بودند).

روایت ضعیف است به: احمد بن الحسین، و الحسن بن برا، و مرسله است به دلیل ابهام واسطه: احمد بن محمد بن ابی نصر.

هم‌چنین روایت هیچ دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها و یا شرط شناخت و قبول امام معصوم ندارد.


حدثنا عبد الله بن جعفر عن أحمد بن محمد بن إسحاق الكرخي عن عمه محمد بن عبد الله بن جابر الكرخي وكان رجلا خيرا كاتبا كان لإسحاق بن عمار ثم تاب من ذلك عن إبراهيم الكرخي قال: (
كنت عند أبي عبد الله عليه السلام فقال يا إبراهيم أين تنزل من الكرخ قلت في موضع يقال له شادروان قال فقال لي تعرف قطفتا قال إن أمير المؤمنين عليه السلام حين اتى أهل النهروان نزل قطفتا فاجتمع إليه أهل بادرويا فشكوا إليه ثقل خراجهم وكلموه بالنبطية وان لهم جيرانا أوسع أرضا وأقل خراجا فأجابهم بالنبطية وغرزطا من عود يا قال فمعناه رب رجز صغير خير من رجز كبير). بصائر الدرجات ص 355 – 356
(امیر المؤمنین (علیه السلام) هنگامى که در دیدار با اهل نهروان، در محل «قطفتا» رحل افکندند، مردم «بادرویا» پیرامون آن حضرت سخن گفتند و عرضه داشتند: همسایگانى داریم با زمین هاى بیش تر و مالیات کم تر. آن حضرت به زبان نبطى در پاسخ گفتند: «رعرور ضا من عودیا.» این جمله به دو گونه زیر تفسیر شده است:
1. ربِّ دُخن صغیر خیر من دُخن کبیر.
2. ربِّ رجز صغیر خیر من رجز کبیر).

سند روایت ضعیف است به: احمد بن محمد بن اسحاق الکرخی، و محمد بن عبد الله بن جابر الکرخی، و ابراهیم الکرخی.

روایت مانند روایات قبل هیچ دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها یا شرط پذیرفتن امامت معصوم نیست.


حدثنا محمد بن عبد الجبار عن الحسن بن الحسين اللؤلؤي عن أحمد بن الحسن عن الفيض بن المختار: (في حديث له طويل في أمر أبى الحسن حتى قال له هو صاحبك الذي سئلت عنه فقم فاقر له بحقه فقمت حتى قبلت رأسه ويده ودعوت الله له. قال أبو عبد الله عليه السلام: اما انه لم يؤذن له في ذلك. فقلت له: جعلت فداك فأخبر به أحدا. فقال: نعم أهلك وولدك ورفقائك وكان معي أهلي وولدي وكان يونس بن ظبيان من رفقائي فلما أخبرتهم حمدو الله على ذلك وقال يونس لا والله حتى نسمع ذلك منه وكانت به عجلة مخرج فابتعته فلما انتهيت إلى الباب سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول: وقد سبقني يا يونس الأمر كما قال لك فيض زرقة زرقة. قال: فقلت قد فعلت والزرقه بالنبيطية أي خذه إليك). بصائر الدرجات ص 356.


از الفیض بن المختار گوید: (در حدیثی طولانی در مورد امر [امامت] امام کاظم، تا به او گفت: او همان صاحب توست که در موردش سؤال کردی برو و به حق او اقرار کن. برخاستم و سر و دست او را بوسیدم و برای ایشان دعاء کردم. امام صادق (ع) فرمود: برای او اذن این امر هنوز صادر نشده است. عرض کردم: فدایت شوم آیا به کسی خبر دهم؟ فرمود: بله، خاندان، فرزندان و دوستانت را با خبر ساز. همراه خاندان و فرزندانم یونس بن ظبیان از دوستانم بود، وقتی که با خبرشان ساختم شکر خدای به جا آوردند و یونس گفت: نه به خدا تا آن وقت که از زبان ایشان بشنویم، به همراه وی (یونس) رهسپار شدیم و چیزی داشت که به فروش رساندیم و به منزل ایشان (ع) رسیدیم و شنیدیم امام صادق (ع) می‌فرماید: اذن امر رسید ای یونس همان‌طور که به تو خبر داد زرقه زرقه. گفت: گفتم انجام دادم و الزرقه در زبان نبطی به معنای برای خود نگه‌دار، است).

روایت ضعیف است به الحسن بن الحسین اللؤلؤي. (معجم رجال الحديث ـ الجزء الخامس).

این روایت مانند روایت‌ قبلی هیچ دلالت به دانستن همه زبان‌ها، یا این‌که دانستن همه زبان‌ها راهی برای شناخت حجت معصوم است، ندارد.

در الاختصاص للشيخ المفيد ص 289 – 290 روایت شد:
أحمد بن محمد بن عيسى، عن الحسين بن سعيد، ومحمد بن خالد البرقي، عن النضر ابن سويد، عن يحيى بن عمران الحلبي، عن أخي مليح قال: حدثني أبو يزيد فرقد قال: (
كنت عند أبي عبد الله عليه السلام وقد بعث غلاماً أعجمياً في حاجة، فرجع إليه فجعل يغير الرسالة فلا يحيرها حتى ظننت أنه سيغضب عليه، فقال: تكلم بأي لسان شئت، فإني أفهم عنك).
ابو زید فرقد گوید: (نزد امام صادق (ع) بودم و برای ایشان برای حاجتی غلامی اعجمی فرستادم، او پیام را ناهنجار اداء می‌کرد و نمی‌توانست درست تعبیر کند، به گونه‌ای که پنداشتم امام از دست او غضب‌ناک می‌شود. ایشان (ع) فرمود: به هر زبانی که می‌خواهی سخن بگو؛ من متوجه می‌شوم).

و الصفار في بصائر الدرجات - ص 358 نیز این‌گونه روایت کرد:
حدثنا أحمد بن محمد عن الحسين بن سعيد عن النضر بن سويد عن يحيى الحلبي عن أخي مليح قال حدثني فرقد قال: (
كنت عند أبي عبد الله عليه السلام... الخ.

سند ضعیف است به: اخی ملیح، و فرقد.


و فرموده ایشان: (
چون عربی را نیک نمی‌دانی به هر زبانی که می‌خواهی سخن بگو؛ من متوجه می‌شوم)، بر تعلیق فرموده ایشان (به هر زبان) منطبق می‌شود، هم‌چنین روایت تصریح می‌کند که غلام اعجمی است، و اعجمی عربی نمی‌باشد یعنی فارسی زبان است، و به هر حال برای او لغتی اعجمی معینی است که سعی داشت با امام به زبان عربی سخن گوید ولی نتوانست، امام به وی فرمود: چون عربی را نیک نمی‌دانی به هر زبانی که می‌خواهی سخن بگو؛ من متوجه می‌شوم، یعنی آن‌چه نیک می‌دانی، یا به زبان خود یا به زبان عربی سخن گو، یعنی مجبور به سخن گفتن فقط به زبان عربی نیست، زیرا امام می‌داند که آن غلام زبانی جز زبان خود نمی‌داند، پس چگونه از او بخواهد که به هر زبانی از بان‌های دنیا سخن گوید؟

بله، روایتی مانند همین حکایت نقل شده است و آن: (تكلم بأي لسان شئت تحسنه سوى العربية، فإنك لا تحسنها، فاني أفهم.فكلمه بالتركية، فرد عليه الجواب بمثل لغته، ومضى الغلام متعجباً). الخرائج و الجرائح ؛ ج‏2 ؛ ص759.

ابن فرقد گفت: (پیش امام صادق (علیه السلام) بودم غلامی غیر عرب پیامی آورد که آن را ناهنجار اداء می‌کرد و نمی‌توانست درست تعبیر کند، به گونه‌ای که پنداشتم او واژه‌ها را آشکار نمی‌سازد. حضرت به او فرمود: چون عربی را نیک نمی‌دانی به هر زبانی که می‌دانی سخن بگو؛ من زبان ترکی را می‌دانم، امام پاسخ او را دادند و وی شگفت زده رفت).

این لفظ هم‌چنین دلالتی بر این‌که معصوم همه زبان‌ها را می‌داند، ندارد، بلکه شاید مانند گفته تو باشد که به کسی که چیزی گران‌بهاء داری بگویی: این را به من به هر قیمتی که خواستی بفروش. اکیداً منظور این نیست که هزار یا میلیون برابر معادل قیمت آن را از تو خریدارم، و نه حتی صاحب آن چیز گران‌بهاء این چنین متوجه می‌شود، بلکه منظور شاید دو یا سه برابر قیمت آن باشد.

امام می‌داند که زبان آن غلام اعجمی است، و دید که زبان عربی برای او نامفهوم است، به او گفت که به هر زبانی که دوست داشتی سخن گو که من می‌دانم. یعنی فقط به زبان عربی بسنده نکن، بلکه با من به زبان او سخن گو، و تصریح شد آن زبان ترکی است، همان‌گونه که در لفظ حکایت دوم آمده است.
حتی اگر بگوییم که معنی، سخن گفتن به هر زبان از زبان‌های دنیا است، این بدان معنا نیست که امام دانش همه زبان‌ها را همیشه دارد، بلکه معنای آن مشیت و اراده خداست که اگر بخواهد در همان وقت آن را به معصوم یاد می‌دهد تا با آن غلام سخن گوید، پس امر به قاعده‌ای که معصوم (ع) در مورد کیفیت علمشان نهاد محکوم می‌باشد و آن فرموده امام باقر (ع) است که فرمود: (يُبْسَطُ لَنَا الْعِلْمُ فَنَعْلَمُ ويُقْبَضُ عَنَّا فَلَا نَعْلَمُ)، (چون علم الهى براى ما گشوده شود بدانيم و چون از ما گرفته شود ندانيم). اصول كافى جلد 1 صفحه: 376 روايت: 1.

زیرا دانستن همه زبان‌ها و لغات همیشه و در هر حال اعجاز است –قبلاً بیان شد- و اعجاز همیشه جریان ندارد، و حجیت معصوم بر آن متوقف نمی‌شود.
بلکه شاید دانش معصوم به همه زبان‌عا و مخاطب قرار دادن اهل آن زبان‌ها امری اعجازی باشد، به عبارتی امام به زبان عربی سخن بگوید و برای هر شخص به زبانش ترجمه شود، همان‌گونه که در حکایت زیر آمده است:

روي أن أبان بن تغلب قال: (غدوت من منزلي بالمدينة وأنا أريد أبا عبد الله عليه السلام فلما صرت بالباب، خرج علي قوم من عنده لم أعرفهم، ولم أر قوما أحسن زيا منهم، ولا أحسن سيماء منهم، كأن الطير على رؤوسهم، ثم دخلنا على أبي عبد الله عليه السلام، فجعل يحدثنا بحديث، فخرجنا من عنده، وقد فهم خمسة عشر نفرا منا متفرقوا الألسن: منها اللسان العربي، والفارسي، والنبطي، والحبشي والسقلبي، قال بعض: ما هذا الحديث الذي حدثنا به؟ قال له آخر من لسانه عربي: حدثني بكذا بالعربية وقال له الفارسي: ما فهمت إنما حدثني كذا وكذا بالفارسية، وقال الحبشي: ما حدثني إلا بالحبشية، وقال السقلبي: ما حدثني إلا بالسقلبية، فرجعوا إليه فأخبروه، فقال عليه السلام: الحديث واحد، ولكنه فسر لكم بألسنتكم). بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج ٤٧ - الصفحة ٩٩.
روایت شد که ابان بن تغلب گوید: (
به منزلم در مدینه به طلب امام صادق (ع) قصد کردم و هنگامی که به درب منزل رسیدم قومی از منزل ایشان خارج شدند که آنان را نمی‌شناختم، قشنگ‌تر از پوششی که به تن کرده بودند، و زیباتر از آنان تا حالا ندیده بودم، گویی که پرنده بر سرشان نشسته است، سپس بر امام صادق (ع) وارد شدیم و ایشان شروع به حدیث گفتن کرد، از منزل ایشان خارج شدیم که متوجه شدیم پانزده نفر از آنان زبان دیگری دارند، از آن‌ها: زبان عربی، فارسی، نبطی، حبشی و سقلبی. بعضی‌ها گفتند: این چه حدیثی است که با ما سخن گفت؟ شخصی که زبان او عربی بود گفت: با من چنین و چنان به زبان عربی سخن گفت، و فارس زبان گفت: نفهمیدم، اما با من به زبان فارسی چنین و چنین سخن گفت، و حبشی گفت: با من به زبان حبشی سخن گفت، و سقلبی گفت: با من به زبانم سخن گفت، برگشتند و به ایشان خبر دادند، ایشان (ع) فرمود: سخن یکی است، اما به زبان‌هایتان تفسیر شد).



ائمه (ع) ممکن است لغات و زبان‌هائی را از راه معاشرت کسب کنند، یا به خاطر این‌که بیشتر همسران، مادران و جده‌ها از اصل اعجمی (فارسی و...) هستند، این امری طبیعی در بین خانواده‌ها است که زبان اجداد از طرف مادر را نیز فرا گیرد.


عاقلانه نیست که هر وقت روایتی شنیدیم که به سخن گفتن معصوم با زبانی دیگر به غیر از عربی اشاره کند، بگوییم آن را از راه اعجاز یا الهام فرا گرفت، گویی معصوم از اکتساب و فرا گرفتن بعضی از زبان‌های زمان خود محجوب است، یا این‌که استعداد فراگیری بعضی لغات ندارد لذا باید اعجاز و الهام باشد تا فرا گیرد، معصوم یک دستگاه دریافت نیست که فقط چیزی که از راه اعجاز و یا الهام دریافت کرده را ارسال کند، همان‌گونه که این جاهلان این امر را بدین صورت جلوه می‌دهند، این فکر بسیار سطحی است، و این در واقع اهانت و توهین به مقام معصوم است.



ادامه دارد...
 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت ششم:

بخش اول


خواندن و نوشتن حضرت محمد (ص):

در این قسمت به خواندن و نوشتن پیامبر اکرم (ص) می‌پردازیم که در ابتدا به آراء و نظرات تاریخ‌دانان و علمای فریقین نظر می‌کنیم، سخنان آنان را تحلیل کرده و سپس به فصل خطاب که سخنان اهل بیت (ع) است عروج کرده و این مطلب را به مسک ختم می‌کنیم.

(وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ * بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَمَا يَجْحَدُ بِآيَاتِنَا إِلا الظَّالِمُونَ). العنکبوت: 48 و 49.
(و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‏‌خواندى و با دست [راست] خود [كتابى] نمى‌‏نوشتى و گر نه باطل‏ انديشان قطعاً به شك مى‌‏افتادند * بلكه [قرآن] آياتى روشن در سينه‌‏هاى كسانى است كه علم [الهى] يافته‏‌اند و جز ستم‌گران منكر آيات ما نمى‌‏شوند).

يکی از نکات مسلم زندگی پيامبر اسلام (ص) اين است که ايشان نزد هيچ انسانی درس نخوانده و هيچ کس سمت معلمی ايشان را به عهده نداشته است. حتی به نص قرآن کريم و اعتراف مؤرخين مسلمان و غير مسلمان، پيامبر اسلام (ص) پيش از بعثت هيچ گاه کتابی را نخواندند و مطلبی ننوشته‌اند.

بنا بر اين آن‌چه اکثر مؤرخين گفته‌اند مردم عرب، بالأخص عرب حجاز در آن دوران به طور کلی مردمی بی‌سواد بودند. افرادی که می‌توانستند بخوانند و بنويسند انگشت شمار بودند. اصولاً ممکن نيست که شخصی در آن محيط، اين فن را بياموزد و در ميان مردم به اين صفت شناخته نشود. بدون شک باسوادی و توانايی بر‌خواندن و نوشتن فضيلت است اما حکمت بالغه الهی اين‌گونه اقتضاء نمود که آن حضرت حداقل تا قبل از بعثت چيزی نخواند و ننويسد و هيچ‌گاه معلمی نداشته باشد. زيرا در اين صورت اعجاز رسالت پيامبر (ص) بيشتر روشن می‌شود.
پيامبری امی که در هيچ کلاس درسی شرکت نکرده، بليغ‌ترين و عميق‌ترين علوم و حقائق را برای بشريت به ارمغان آورده است. از اين رو درس نخواندگی پيامبر (ص) سند روشنی بر اعجاز و رسالت الهی آن حضرت می‌باشد. همان‌گونه که معجزه شفاء دادن نابینای مادرزاد توسط حضرت عيسی (ع) به اذن خدا که در هيچ دانشکده پزشکی درس نخوانده بود سند روشنی بر حقانيت دعوت آن حضرت بود.
کوتاه سخن اين‌که پيامبر اسلام (ص) قبل از بعثت خويش کتابی نخوانده‌اند و مطلبی ننوشته است. این موضوع تقريباً مورد اتفاق مؤرخين مسلمان و غير مسلمان است. اما در اين‌که آيا آن حضرت بعد از بعثت نيز تا پايان عمر نمی‌توانسته‌اند کتابی بخوانند و مطلبی بنويسند يا خير نظريات مختلفی وجود دارد:

1: آن حضرت سراسر عمر خويش خواه قبل و يا بعد از بعثت اُمی (به معنای درس ناخوانده) بوده است.
معروف‌ترين نظريه در بين دانشمندان اسلامی به ويژه اهل سنت همين نظريه است. برخی دانشمندان معاصر شيعه از جمله شهيد مطهری در کتاب «پيامبر اُمی» و سبحانی در جلد سوم اثر خود به نام «معالم ‌النبوة» به اين نظر متمايل هستند.
2: آن حضرت پيش از بعثت خواندن و نوشتن نمی‌دانستند ولی بعد از آن با اعجاز الهی توانايی خواندن و نوشتن يافته است. مرحوم شيخ مفيد در اوائل المقالات ص 111-113 و شيخ طوسی در مبسوط کتاب قضاء ج 8 ص 120 و ابن ‌ادريس حلی در سرائر باب سماع بينات از کتاب قضاء به این نظر متمایل شده‌اند. ضمناً مرحوم مجلسی نيز در بحار ‌الأنوار 16: 132 به همين نظر متمايل شده گر‌ چه در پايان می‌فرمايد والله‌ اعلم.
3: آن حضرت بعد از بعثت خواندن و نوشتن را می‌دانستند ولی نوشتن و شعر گفتن بر ايشان حرام بوده و علت اين امر تأکيد بر حقانيت و اعجاز رسالت ايشان بوده است. مرحوم علامه حلی در کتاب نکاح تذکرة ‌الفقهاء 2: 566 اين قول را پذيرفته است. ضمناً حرمت نوشتن و شعر گفتن بر پيامبر (ص) فرع بر توانايی بر انجام آن امور است. زيرا اگر کسی توانايی کاری را نداشته باشد لزومی ندارد به او گفته شود آن کار او حرام است.
4: آن حضرت بعد از بعثت می‌خواندند ولی چيزی نمی‌نوشتند است. برخی روايات اهل بيت (ع) دلالت بر اين مطلب دارد.

در حقيقت سه قول اخير بسيار به يک‌ديگر نزديک است. ضمناً ظاهراً هيچ يک از مسلمانان در اين‌که پيامبر (ص) پس از بعثت توانايی خواندن و نوشتن داشته است بحثی نکرده‌اند زيرا ممکن است خدای قادر در صورت لزوم پيامبرش را معجزه‌آسا قادر بر خواندن و نوشتن چيزی فرمايد و لو آن‌که ايشان به دليل عدم ضرورت هيچ‌گاه از اين توانايی استفاده نکرده و يا مأمور به استفاده از آن نباشند. لذا بحث در اين است که آيا پيامبر (ص) بعد از بعثت هيچ گاه مطلبی نوشته و يا خوانده است؟دلائل

مسئله


1: آيه 48 سوره عنکبوت:

(وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ). العنکبوت: 48.
(و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‌‏خواندى و با دست [راست] خود [كتابى] نمى‌‏نوشتى و گر نه باطل‏ انديشان قطعاً به شک مى‏‌افتادند).

اين آيه به روشنی دلالت دارد بر اين‌که پيامبر اسلام (ص) پيش از بعثت نه می‌خوانند و نه می‌نویسند. حکمت اين موضوع هم اين‌گونه ذکر شده که بها‌نه‌ای برای شکاکان به وجود نيايد و نتوانند بگويند معلومات خود را از فلان کتاب و يا فلان استاد آموخته است. بنا بر اين درس نخواندگی پيامبر (ص) يکی از نشانه‌های روشن حقانيت دعوت پيامبر اسلام (ص) است. زيرا نشان می‌دهد چگونه به اذن‌ الله شخصی درس نخوانده و استاد نديده که حتی يک سطر کتابی را نخوانده و يک جمله ننوشته است آموزگار بشريت گرديد.


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد معما شد


پس بنا بر مفاد اين آيه درس ناخواندگی پيامبر اسلام (ص) يکی از معجزات آن حضرت برای اثبات حقانيت ايشان بوده است.
در برخی روايات از اهل ‌البيت (ع) نقل شده که اين آيه پاسخی به ادعای واهی مشرکين است که می‌گفتند: (وَقَالُوا أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ اكْتَتَبَهَا فَهِيَ تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلا). الفرقان: 5.
(و گفتند افسانه‏‌هاى پيشينيان است كه آن‌ها را براى خود نوشته و صبح و شام بر او املاء مى‌‏شود).


يکی از دلائل بطلان اين ادعاء آن است که به اعتراف مؤرخين تعداد افراد با سواد در مکه به قدری کم بود که همه آن‌ها را می‌شناختند. بلاذری با سند روايت می‌کند:
(اسلام ظهور کرد و در قريش فقط هفده نفر فن نوشتن را می‌دانستند.»- آخر فتوح ‌البلدان- وی سپس اسامی تمام آن‌ها را ذکر می‌کند). ابن‌ النديم در الفهرست ص 13.
و ابن خلدون در مقدمه تاريخ خود ص 492 و ديگران نيز گفتار بلاذری را تأييد کرده‌اند.

حتی نويسندگان غير مسلمان هم در مسئله درس ناخواندگی پيامبر اسلام (ص) تشکيکی نکرده‌اند.توماس کارلايل در کتاب «الابطال» (On Heroes) بیان می‌کند که: (يک چيز را نبايد فراموش کنيم و آن اين‌که محمد (ص) هيچ درسی از هيچ استادی نياموخته است و صنعت خط تازه در ميان مردم عرب پيدا شده بود. به عقيده من حقيقت اين است که محمد با خط و خواندن آشنا نبود جز زندگی صحرا چيزی نياموخته بود).

ويل دورانت در تاريخ تمدن می‌گويد:

(ظاهراً هيچ کس در اين فکر نبود که به وی (رسول اکرم) نوشتن و خواندن بیاموزد. در آن موقع هنر نوشتن و خواندن به نظر اعراب اهميتی نداشت. به همين جهت در قبيله قريش بيش از هفده تن خواندن و نوشتن نمی‌دانستند. معلوم نيست که محمد شخصاً چيزی نوشته باشد. پس پيغمبری کاتب مخصوصی داشت. مع ذلک معروف‌ترين و بليغ‌ترين کتاب عربی به زبان وی جاری شد و دقايق امور را بهتر از مردم تعليم ديده شناخت). (ترجمه فارسی ج 11 ص 14- به نقل از پيامبران امی ص 206 در ضمن سلسله آثار جلد سوم).

الف. رَسُولٌ مِّنَ اللَّهِ يَتْلُو صُحُفًا مُّطَهَّرَةً * فِيهَا كُتُبٌ قَيِّمَةٌ.

خداوند متعال می‌فرمايد: (
رَسُولٌ مِّنَ اللَّهِ يَتْلُو صُحُفًا مُّطَهَّرَةً * فِيهَا كُتُبٌ قَيِّمَةٌ)، (فرستاده‏‌اى از جانب خدا كه [بر آنان] صحيفه‏‌هايى پاک را تلاوت كند * كه در آن‌ها نوشته‏‌هاى استوار است). البينة: 3-2.
گفته‌اند تلاوت صحيفه‌ها- اوراق دينی- يعنی خواندن از روی آن‌ها. بنا بر اين پيامبر (ص) می‌توانسته‌ است متون دينی را حد‌اقل پس از رسالتش (به دليل «رسول ‌من ‌الله») بخواند.
تلاوت اعم از خواندن از روی متن و يا از حفظ خواندن است، ليکن بايد توجه داشت که اين آيه اگر دليلی بر اثبات خواندن از روی متن دينی توسط پيامبر (ص) نباشد، حد‌اقل احتمال آن را می‌دهد و قطعاً دليل بر عليه آن نمی‌باشد. بلکه شاهد اين‌که تلاوت در اين آيه می‌تواند به معنای خواندن از روی متن باشد آيه 48 سوره عنکبوت است: (وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ(و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‏‌خواندى و با دست [راست] خود [كتابى] نمى‌‏نوشتى و گر نه باطل‏ انديشان قطعاً به شك مى‌‏افتادند).

ب. هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ.

خداوند متعال می‌فرماید: (
هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ)، (اوست آن كس كه در ميان بى‌‏سوادان فرستاده‌‏اى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند). الجمعة: 2.

آیه اول اشاره به این می‌کند که رسول الله (ص) قبل از بعثت خواندن و نوشتن نمی‌دانستند و آیه بسیار صریح و روشن است، در صورتی که بعد از بعثت در آیه‌های اشاره شده خداوند سبحان به صراحت بیان می‌کند که رسول الله (ص) از روی صحیفه‌ها می‌خواندند.
نتیجه این است که آیه اول به صراحت، اعتقاد اهل غلو که دانستن همه زبان‌ها را شرط حجیت می‌دانند را به زمین می‌زند، و الا اگر این قانونی از قوانین خدا یا شناخت حجت خدا بود، مگر خدا نمی‌دانست که پیامبر خواندن و نوشتن بلد نمی‌باشند، بنا بر این چگونه این قانون را خدا نهاده و سپس نقض کند؟ خدا از وصفی که این جاهلان نادان می‌کنند بسی والاتر است. و به هر حال آیات بعد حدیث در آن‌ها بسیار طولانی است که ان شاء الله در قسمت‌های بعدی بیان خواهند شد.

ادامه دارد...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت هفتم:

بخش دوم



خواندن و نوشتن حضرت محمد (ص):

در بعضی روایات آمده است که پیامبر (ص) به همه زبان‌ها و یا هفتاد زبان می‌توانستند بخوانند و قرائت کنند، که بر دلالت آن‌ها توقفی می‌کنیم:

[FONT=&amp]حدثنا أحمد بن محمد عن أبي عبد الله البرقي عن جعفر بن محمد الصوفي قال: (سألت أبا جعفر عليه السلام محمد بن علي الرضا عليه السلام وقلت له يا بن رسول الله لم سمى النبي الأمي؟[/FONT][FONT=&amp]
[/FONT]
[FONT=&amp]قال: ما يقول الناس؟[/FONT][FONT=&amp]
[/FONT]
[FONT=&amp]قال قلت له: جعلت فداك يزعمون إنما سمى النبي الأمي لأنه لم يكتب[/FONT][FONT=&amp].
[/FONT]
[FONT=&amp]فقال: كذبوا عليهم لعنة الله انى يكون ذلك والله تبارك وتعالى يقول في محكم كتابه هو الذي بعث في الأميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمة فكيف كان يعلمهم ما لا يحسن والله لقد كان رسول الله صلى الله عليه وآله يقرأ ويكتب باثنين وسبعين أو بثلاثة وسبعين لساناً وإنما سمى الأمي لأنه كان من أهل مكة و مكة من أمهات القرى وذلك قول الله تعالى في كتابه لتنذر أم القرى ومن حولها[/FONT] ). بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - ص 245 – 247.
[FONT=&amp]از جعفر بن محمد صوفی گوید: (از امام جواد عليه السلام سؤال كردند: ای فرزند رسول خدا! چرا به پيامبر اسلام «امی» می‌گفتند ؟ حضرت سؤال كرد: "مردم چه می‌گويند؟ گفتند: مردم فكر می‌كنند كه آن حضرت به اين خاطر امی ناميده شده بود؛ چون نمی‌توانست بنويسد. امام جواد در جواب فرمود: دروغ می‌گويند! لعن بر آن‌ها باد. چطور نمی‌توانستند بنويسند؛ در حالی كه خداوند در آيات محكم قرآنش می‌فرمايد: (او خدای است كه رسولش را در ميان بی سوادان برانگيخت تا برای آن‌ها آيات خداوند را تلاوت و آن‌ها را پاكيزه سازد و كتاب و حكمت به آن‌ها بياموزد). چطور كسی كه نمی‌تواند بنوسيد، می‌تواند كتاب را به ديگران بياموزد؟ به خدا قسم رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم به هفتاد و دو يا هفتاد و سه زبان می‌خواندند و می‌نوشتند. به اين دليل به آن حضرت «امی» می‌گفتند ؛ چون او از اهل مكه بود و مكه در آن زمان «ام القری» محسوب می‌شده است؛ چنان‌چه خداوند در قرآّنش می‌فرمايد: (ما تو را فرستاديم تا اهل «ام القری» [مكه ] را، و كسانی كه در اطراف آن زندگی می‌كنند، انذار كنی)).[/FONT][FONT=&amp]

[/FONT]أحمد بن محمد بن عيسى، عن البرقي، عن جعفر بن محمد الصوفي قال: سألت أبا جعفر محمد بن علي ابن الرضا عليهما السلام قلت له: (... همان روایت). الاختصاص - الشيخ المفيد - ص 263.

أبى رحمه الله قال حدثنا سعد بن عبد الله عن أحمد بن محمد بن عيسى عن ابن عبد الله محمد بن خالد البرقي عن جعفر بن محمد الصوفي قال: (
... همان روایت). علل الشرائع - الشيخ الصدوق - ج 1 - ص 125-124.

سخن در مورد این روایت به این صورت است:
1- منکر این نیستیم که رسول الله (ص) خواندن و نوشتن می‌دانستند، اما ظاهر قرآن خواندن و نوشتن ایشان قبل از نبوت را نفی می‌کند: الله تعالى فرمود:
[FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp](وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ وَلَا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذًا لَارْتَابَ الْمُبْطِلُونَ). [/FONT]العنكبوت: 48.
[FONT=&amp](و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‌خواندى و با دست خود [كتابى] نمى‌نوشتى و گر نه باطل ‏انديشان قطعاً به شک مى‌افتادند).[/FONT][FONT=&amp]
[/FONT]و امام رضا در پاسخ به رأس الجالوت فرمود: [FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp](وكذلك أمر محمد (ص) وما جاء به وأمر كل نبي بعثه الله ومن آياته انه كان يتيماً فقيراً راعياً أجيراً لم يتعلم كتاباً ولم يختلف إلى معلم ثم جاء بالقرآن الذي فيه قصص الأنبياء عليهم السلام واخبارهم حرفاً حرفاً واخبار من مضى ومن بقي إلى يوم القيامة)[/FONT][FONT=&amp]. الإحتجاج، ج2 الشيخ الطبرسي ص 211.[/FONT][FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp](و هم‌چنین امر محمد (ص) و آن‌چه با آن آمد و امر هر پیامیر که خدا او را مبعوث کرد، و از نشانه‌های او – پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله‌ – این است که یتیمی فقیر و رعیتی مُزد بگیر بود، درسی نیاموخت و نزد آموزگاری نرفت. اما قرآنی آورد که داستان و سرگذشت پیامبران، مو به مو، و اخبار گذشته و آینده تا روز قیامت در آن بود).[/FONT][FONT=&amp]

[/FONT]و برای همین است بعضی از علمای شیعه گفتند که این آیه مربوط به قبل از بعثت است، اما بعد از بعثت ایشان (ص) خواند و نوشتن می‌دانستند. شیخ مفید در این باره می‌گوید:
[FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp](وإذا كان الأمر على ما بيّنّاه، ثبت أنّه صلَّى اللَّه عليه وآله كان يحسن الكتابة بعد أن نبّأه اللَّه تعالى على ما وصفناه، وهذا مذهب جماعة من الإمامية، ويخالف فيه باقيهم وسائر أهل المذاهب والفرق يدفعونه وينكرونه). أوائل المقالات - الشيخ المفيد ص 137.[/FONT]
[FONT=&amp](اگر امر بر اساس آن‌چه تبیین کردیم باشد، ثابت شد که بر اساس وصفی که نمودیم حضرت محمد (ص) بعد از این‌که خدا به ایشان علم آن را داد، نوشتن می‌دانستند، و این مذهب جماعتی از امامیه است، و بقیه مخالف این هستند، و سائر اهل مذاهب و فرقه‌ها این را رد کرده و منکر می‌شوند).[/FONT][FONT=&amp]

[/FONT]سید مرتضی جایز بودن این مورد، بدون جزم بر دانستن یا عدم آن را برگزید، جائی‌که گفت:

کلام سید مرتضی در باره حضرت محمد (ص):[FONT=&amp]
[/FONT]
سيد مرتضى (قدس الله روحه) گفت:[FONT=&amp] ([/FONT][FONT=&amp]هذه الآية [/FONT][FONT=&amp](وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ)[/FONT][FONT=&amp] تدل على أن النبي صلى الله عليه وآله ما كان يحسن الكتابة قبل النبوة، فأما بعدها فالذي نعتقده في ذلك التجويز لكونه عالما بالقراءة والكتابة، والتجويز لكونه غير عالم بهما من غير قطع على أحد الأمرين...[/FONT][FONT=&amp]). [/FONT]الطبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن "الجزء الثامن من 389.[FONT=&amp]
[/FONT]
[FONT=&amp]([/FONT][FONT=&amp]این آیه [/FONT][FONT=&amp]([/FONT][FONT=&amp]و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‌خواندى[/FONT][FONT=&amp])[/FONT][FONT=&amp]،[/FONT][FONT=&amp]دلالت بر این دارد که پیامبر (ص) قبل از نبوت[/FONT][FONT=&amp] نوشتن نمی‌دانستند، اما بعد، چیزی که به آن بعد از جایز بودن معتقدیم به این دلیل که خواندن و نوشتن می‌دانستند، و جایز بودن بدون قطع و جزم به هر دو...[/FONT][FONT=&amp]).[/FONT]

کلام سید مرتضی که شامل پیامبر (ص) و ائمه (ع) است:

این سؤال از ایشان پرسیده شد:
(به پیامبر (ص) چه چیزی باید اعتقاد داشت، آیا ایشان خواندن و نوشتن می‌دانستند یا خیر؟).
سید مرتضی پاسخ داد:
(جواب:
[FONT=&amp]
[/FONT]
[FONT=&amp]وبالله التوفيق الذي يجب اعتقاده في ذلك التجويز، لكونه عليه السلام عالما بالكتابة وقراءة الكتب، ولكونه غير عالم بذلك، من غير قطع على أحد الأمرين[/FONT][FONT=&amp].
[/FONT]
[FONT=&amp]وإنما قلنا ذلك، لأن العلم بالكتابة ليس من العلوم التي يقطع على أن النبي والإمام عليهما السلام لابد من أن يكون عالما بها وحائزا لها[/FONT][FONT=&amp]). [/FONT]انتهى... رسائل الشريف الرضي. المسألة الثانية : (علم النبى صلى الله عليه وآله بالكتابة والقراء‌ة) ص 106-105.
[FONT=&amp]([/FONT][FONT=&amp]توفیق از خداست. چیزی که باید به آن اعتقاد داشته باشیم تجویز است، چرا که ایشان (ص) خواندن و نوشتن می‌دانستند، و چرا که ایشان علمی نسبت به آن‌ها (خواندن و نوشتن) نداشتند، بدون صدور نظر قطعی در این دو مورد.[/FONT]
[FONT=&amp]این را به این دلیل گفتیم، زیرا که دانش نوشتن از علومی که پیامبر و امام نسبت به آن‌ها باید دانا باشند، نیستند[/FONT]). پایان


اگر گفتیم حضرت محمد (ص) خواندن و نوشتن را بعد از نبوت یا مطلقاً دانستند همان‌طور که بعضی از روایت‌ها دلالت داشتند، آیا آن را با اکتساب یا بدون اکتساب فرا گرفتند؟
اگر اکتسابی باشد، پس آن منحصر به وحی یک‌باره است و آن اعجاز می‌باشد، و اگر تدریجی باشد، یعنی همان‌طور که مردم نزد اساتید علوم فرا می‎‌گیرند، رسول الله (ص) نیز آن را از جبرئیل (ع) فرا گرفتند، و آن برای همه مردم ممکن است و اشکالی در آن نیست، و سرعت فراگیری بستگی به آن شخص دارد، اما از حال طبیعی به حالت اعجاز نمی‌رسد.


و اگر بدون اکتساب باشد، آن امری طبیعی و قدرت حضرت محمد (ص) است که قدرت ایشان (ص) از هر مخلوقی چه بشر و چه غیر آن بیشتر است، و آن به دلیل کمال قدرت‌های عقلی ایشان (ص) می‌باشد.

بهر و عمر) خدمت رسول خدا (ص) نبودند و آن حضرت انا انزلناه را با خشوع و گريه تلاوت مى‌‏كرد جز اين‌كه مى‏گفتند: براى اين سوره چه سخت دلت نازک است؟ رسول خدا (ص) مى‏فرمود: براى آن چيزى است كه به چشم خود ديده و به دل خود فهميده‏ام و براى آن است كه دل اين مرد (على ع) بعد از من خواهد دريافت، مى‏گفتند: شما چه ديديد و او چه خواهد ديد؟ فرمود: روى خاک براى آنها نقش مى‏كرد ([FONT=&amp]در آن [شب] فرشتگان با روح به فرمان پروردگارشان براى هر كارى [كه مقرر شده است] فرود آيند[/FONT])...). [FONT=&amp]
[/FONT]روایت صریح است که حضرت محمد (ص) زبان عربی نمی‌نوشتند، و به هر حال ممکن است بین روایت جمع بست که پیامبر (ص) می‌خواندند ولی نمی‌نوشتند مگر به ندرت، یا این‌که روایاتِ نفی کننده‌ی نوشتن ایشان (ع) تقیه بوده، و الله اعلم.
نتیجه از آن‌چه ارائه شد این است که اشکالی در این نیست که رسول الله (ص) به زبان عربی می‌نوشتند و می‌خواندند، ولی اشکالی دیگر در مورد دانستن هفتاد و سه زبان یا همه زبان‌ها باقی می‌ماند، و این ممکن نیست گفته شود الا با توجه به نکته سوم و چهارم که در زیر ارائه می‌شوند:

3- این‌که هفتاد و سه زبان همان زبان‌هائی هستند که دعوت پیامبر (ع) به آن‌ها امتداد یافت، و دانستن آن زبان‌ها توسط رسول الله (ص) تعبیری مجازی است، بلکه خدا به ایشان (ص) زبانی را می‌آموزد که به آن نیاز پیدا می‌کنند و دانستن آن برای تبلیغ رسالت بر نحو اعجاز ضروری است، و سخن در اعجاز مؤقت با سخن در مورد وصف کردن معصوم به اعجاز همه وثت و در هر حال، فرق دارد.

ممکن است گفته شود که دانستن هفتاد زبان برای عموم مردم امری ممکن است پس چه اصراری بر اعجاز است، خصوصاً این‌که حضرت محمد (ص) کامل‌ترین عقل دارند جائی‌که هیچ احدی به ایشان نمی‌رسد؟
می‌گویم:

بله... برای مانند حضرت محمد (ص) ممکن است، اما همه ما می‌دانیم که حضرت محمد (ص) آن را از معلم فرا نگرفت، و تاریخ مشغول شدن پیامبر به فرا گیری زبان‌ها را برای ما نقل نکرد، و این به این معنی است که ایشان (ص) دانش زبان‌ها را با فرا گیری طبیعی نیاموخته‌اند، بنا بر این امر به وحی و الهام منحصر می‌شود، و آن اعجاز که در معنای عام محال نیست، و ما منکر اعجاز نیستیم، اما می‌گوییم که معصوم ممکن نیست همیشه به اعجاز خوانده و شناخته شود، و برای او قانون و ضرورتی است، و هم‌چنین این‌گونه اعجاز شرط بودن در امام معصوم نیست.

4- ممکن است پیامبر به غیر از زبان عربی
سخن نگویند، ولی برای هر کس به زبان خودشان ترجمه شود، همان‌طور که در روایت زیر آمده است:
[FONT=&amp]حدثنا محمد بن إبراهيم بن إسحاق الطالقاني رضي الله عنه قال: حدثنا أبو العباس أحمد بن إسحاق الماذراني بالبصرة قال: حدثنا أبو قلابة عبد الملك بن محمد قال حدثنا غانم بن الحسن السعدي قال: حدثنا مسلم بن خالد المكي عن جعفر ابن محمد عن أبيه عليهما السلام قال: (ما أنزل الله تعالى كتاباً ولا وحياً إلا بالعربية فكان يقع في مسامع الأنبياء عليهما السلام بألسنة قومهم وكان يقع في مسامع نبينا بالعربية فإذا كلم به قومه كلمهم بالعربية فيقع في مسامعهم بلسانهم وكان أحدنا لا يخاطب رسول الله بأي لسان خاطبه إلا وقع في مسامعه بالعربية كل ذلك يترجم جبرئيل (ع) عنه تشريفا من الله عز وجل له)[/FONT][FONT=&amp] .[/FONT][FONT=&amp] علل الشرائع ج1 ص 126.[/FONT][FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp](خداوند تبارک و تعالی هيچ وحی و کتاب آسمانی را جز به زبان عربی نازل نفرموده است.اما در گوش هر پيامبری به زبان قوم آن پيامبر واقع می‌شد و در گوش پيامبر ما به همان زبان عربی واقع می‌گشت و هنگامی که آن حضرت با وحی نازل شده با قوم خود سخن می‌گفت به زبان عربی بود و آن‌ها هم به زبان خودشان آن را می‌شنيدند وهر کس هم با هر زبانی با پيامبر سخن می‌گفت پيامبر آن را به زبان عربی می‌شنيد و اين حضرت جبرئيل بود که کار ترجمه را عهده‌دار می‌گشت. اين‌ها همه به خاطر بزرگ داشت پيامبر از جانب خدا صورت می‌گرفت).[/FONT]

این امر قطعاً از اعجاز است، اضافه بر آن، ممکن است این از ویژگی‌های حضرت محمد (ص) باشد، همان‌گونه که در روایت فوق در آخر روایت به این امر اشاره دارد، و حتی آن‌چه که روایت در مورد آن سخن می‌گوید دلالتی بر این‌که شرطی از شرط‌های اثبات امامت معصوم است ابداً ندارد.

و در ادامه به ذکر دیگر روایات در مورد حضرت محمد (ص) می‌پردازیم:



[FONT=&amp]حدثنا محمد بن الحسن رضي الله عنه قال حدثنا سعد بن عبد الله قال حدثنا الحسن بن موسى الخشاب، عن علي بن حسان وعلي بن أسباط وغيره رفعه عن أبي جعفر (ع): (قلت إن الناس يزعمون أن رسول الله صلى الله عليه وآله لم يكتب ولا يقرأ! فقال: كذبوا لعنهم الله أنى يكون ذلك وقد يكون وقد قال الله عز وجل: (هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِن كَانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضَلَالٍ مُّبِينٍ)، فكيف يعلمهم الكتاب والحكمة وليس يحسن ان يقرأ ويكتب؟ قال: قلت فلم سمي النبي الأمي؟ قال: لأنه نسب إلى مكة وذلك قول الله عز وجل: (وَلِتُنذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا)، فام القرى مكة فقيل أمي لذلك)[/FONT]. علل الشرائع ج1 ص125.

[FONT=&amp](ای فرزند رسول خدا! چرا به پيامبر اسلام «امی» می‌گفتند؟ حضرت سؤال كرد: مردم چه می‌‌گويند؟ گفتند: مردم فكر مي‌كنند كه آن حضرت به اين خاطر امی ناميده شده بود؛ چون نمی‌توانست بنويسد. امام جواد در جواب فرمود: دروغ می‌گويند! لعن بر آن‌ها باد. چطور نمی‌توانستند بنويسند؛ در حالی كه خداوند در آيات محكم قرآنش می‌فرمايد: (اوست آن كس كه در ميان بى‌سوادان فرستاده‏اى از خودشان برانگيخت تا آيات او را بر آنان بخواند و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد و [آنان] قطعاً پيش از آن در گمراهى آشكارى بودند). چطور كسی كه نمی‌تواند بنوسيد، می‌تواند كتاب را به ديگران بياموزد؟ گفت: به ایشان عرض کردم چرا به آن حضرت «امی» می‌گفتند؟ فرمود: به اين دليل به آن حضرت «امی» می‌گفتند؛ چون او از اهل مكه بود و مكه در آن زمان «ام القری» محسوب می‌شده است ؛ چنان‌چه خداوند در قرآّنش می‌فرمايد: (و براى اين‌كه [مردم]ام‏القرى [مكه] و كسانى را كه پيرامون آنند هشدار دهى)).[/FONT]
[FONT=&amp]
[/FONT]این روایت اگر هم دلالتی داشته باشد، بر این‌که حضرت محمد (ص) خواندن و نوشتن می‌دانستند، آن بر یک زبان صدق می‌کند، و آن طبعاً زبان عربی است، و کسی که اذعان دارد بیش از یکی است بر اوست دلیل تقدیم کند.

[FONT=&amp]حدثنا أحمد بن محمد بن يحيى العطار رحمه الله قال: حدثنا سعد بن عبد الله قال: حدثنا عبد الله بن عامر عن عبد الرحمن بن أبي نجران عن يحيى بن عمر عن أبيه عن أبي عبد الله عليه السلام: (انه سئل عن قول الله تبارك وتعالى: (وَأُوحِیَ إِلَیَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ). قال: بكل لسان)[/FONT][FONT=&amp].[/FONT][FONT=&amp] بحار الأنوار، ج 16، باب 6 (اسمائه صلی الله علیه و آله)، ص 131.[/FONT]
[FONT=&amp](از امام صادق (ع): در مورد آیه: (و هر كس را [كه اين پيام به او] برسد هشدار دهم آيا واقعا شما گواهى مى‌‏دهيد)، سؤال شد. فرمود: به همه لغات).[/FONT][FONT=&amp]

[/FONT]​
ممکن است گفته شود که این روایت دلالت بر این دارد که حضرت محمد (ص) قرآن را به همه زبان‌ها ابلاغ نمود!

می‌گوییم:

1- هیچ خبری نرسیده است مبنی بر این‌که رسول الله (ص) قرآن را به زبانی غیر از زبان عربی ابلاغ نمودند، چه برسد به همه زبان‌ها.
[FONT=&amp]2- "به همه لغات" ممکن است منظور زبان‌های ائمه و اوصیاء (ع) تا روز قیامت باشد، همان‌طور که در دو روایت زیر در تفسیر (وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ، و اين قرآن به من وحى شده تا به وسيله آن شما و هر كس را [كه اين پيام به او] برسد هشدار دهم) آمده است:[/FONT]
[FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp]الكليني: الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّى بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ عَائِذٍ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِيِّ قَالَ: (قُلْتُ لأَبِي عَبْدِ اللَّه (ع) قَوْلُه عَزَّ وجَلَّ: ([FONT=&amp]وَأُوحِيَ إِلَيَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَكُم بِهِ وَمَن بَلَغَ[/FONT]) قَالَ: مَنْ بَلَغَ أَنْ يَكُونَ إِمَاماً مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ فَهُوَ يُنْذِرُ بِالْقُرْآنِ كَمَا أَنْذَرَ بِه رَسُولُ اللَّه (ص)). اصول كافى جلد [/FONT][FONT=&amp]۲[/FONT][FONT=&amp]صفحه [/FONT][FONT=&amp]۲۸۲[/FONT][FONT=&amp]روايت [/FONT][FONT=&amp]۲۱.[/FONT]
[FONT=&amp]مالک جهنى گويد: (به امام صادق عليه السلام عرض كردم: خداى عز و جل (از قول پيغمبر صلى اللّه عليه وآله ) مى‌فرمايد: (و هر كس را [كه اين پيام به او] برسد هشدار دهم آيا واقعاً شما گواهى مى‌‏دهيد). فرمود: يعنى هر كس از آل محمد كه به درجه امامت برسد به وسيله قرآن بيم مى‌دهد چنان‌كه رسول خدا با آن بيم داد).[/FONT]
[FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp]الكليني: أحْمَدُ عَنْ عَبْدِ الْعَظِيمِ عَنِ ابْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ مَالِكٍ الْجُهَنِيِّ قَالَ قُلْتُ لأَبِي عَبْدِ اللَّه (ع): (... همان حدیث). علل الشرائع ج1 ص125.[/FONT][FONT=&amp]

[/FONT]در نتیجه مراد از "به همه لغات" منظور همه لغات نیست بلکه هر زبانی از امامان اوصیاء از آل محمد (ع) تا روز قیامت است، همه ایشان با قرآن هشدار می‌دهند و نه فقط حضرت محمد (ص)، پس روایت "به همه لغات" از موضوع لغات کلاً بیگانه و دور است.

آن‌چه که قطعی‌ست این است که در دولت عدل الهی کل عالم را با قرآن هشدار می‌دهد، حال چه قرآن به زبان‌های دیگر ترجمه شود یا این‌که همه مردم قرآن را به زبان عربی بیاموزند، و این نیز بدان معنا نیست که امام مهدی (ع) همه زبان‌ها را می‌داند، بلکه این مجموع تلاش امت هدایت یافته خواهد بود، و امر به صورت تدریجی خواهد بود و نه یک‌باره.

حدثنا الحسن بن علي عن أحمد بن هلال عن خلف بن حماد عن عبد الرحمن بن الحجاج قال قال أبو عبد الله عليه السلام: (ان النبي صلى الله عليه وآله كان يقرأ ويكتب و يقرأ ما لم يكتب). الصفار، بصائر الدرجات.

از امام صادق (ع) فرمود: (پيامبر اكرم (ص) می‌خواندند و می‌نوشتند و چيزی را خودشان ننوشته بودند، قرائت می‌كردند).

این روایت ثابت نمی‌کند که پیامبر (ص) بیش از یک خواندن و نوشتن یک زبان می‌دانستند، که آن را رد نمی‌کنیم، و موضوع ما هم نیست.


حدثنا المظفر بن جعفر بن المظفر رضي الله عنه قال حدثنا جعفر بن محمد بن مسعود، عن أبيه قال حدثنا محمد بن نصير، عن الحسن بن موسى قال: روى أصحابنا عن الرضا (ع): (
أنه قال له رجل أصلحك الله كيف صرت إلى ما صرت إليه من المأمون فكان أنكر ذلك عليه فقال له أبو الحسن (ع): يا هذا إنما أفضل النبي أو الوصي؟ فقال: لا بل النبي[FONT=&amp].
[/FONT]
[FONT=&amp]قال: فأيما أفضل مسلم أو مشرك؟ قال: لا بل مسلم[/FONT][FONT=&amp].
[/FONT]
[FONT=&amp]قال: فان العزيز عزيز مصر كان مشركاً وكان يوسف (ع) نبياً وان المأمون مسلم وانا وصي ويوسف سأل العزيز ان يوليه حين قال اجعلني على خزائن الأرض انى حفيظ عليم والمأمون أجبرني ما أنا فيه وقال (ع) في قوله تعالى: [/FONT][FONT=&amp](قَالَ اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ) قال حافظ لما في يدي عالم بكل لسان)[/FONT]. عيون أخبار الرضا (ع) ج1 ص238.[FONT=&amp]

[/FONT]​
[FONT=&amp]از امام رضا (ع): (مردی به ایشان عرض کرد: خدا شما را اصلاح کند چگونه به این پست و مقام رسیدی؟ امام رضا (ع) فرمود: ای مردک! كدام يک از دو افضل است، پيامبر يا وصی پيامبر؟ گفت: نه، بلكه پيامبر افضل است، (حضرت) فرمود: كدامي ی افضل است، مسلمان يا مشرک؟ گفت: نه بلكه مسلمان افضل است. (حضرت) فرمود: پس عزيز مصر مشرک بود و يوسف (ع) پيامبر، در حالی‌كه مأمون مسلمان است و من وصی پيامبر(ع)، و در حالی‌كه يوسف خود از عزيز درخواست حكومت كرد زمانی كه گفت: مرا به خزانه‌های سرزمين مصر قرار ده، در حالی‌كه مأمون من را بر آن مجبور کرد. و در فرموده الله تعالی (گفت مرا بر خزانه‏‌هاى اين سرزمين بگمار كه من نگهبانى دانا هستم)، فرمود: نگه دارنده چیزی هستم که در تصرف من است و آگاه به همه زبان‌ها می‌باشم).[/FONT]

[FONT=&amp]حدثنا محمد بن الحسن رحمه الله قال: حدثنا سعد بن عبد الله بن محمد بن الحسين بن أبي الخطاب عن شريف بن سابق التفليسي، عن الفضل بن أبي قرة عن أبي عبد الله (ع) في قول يوسف "اجْعَلْنِي عَلَى خَزَآئِنِ الأَرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ"، قال: (حفيظ بما تحت يدي عليم بكل لسان)[/FONT][FONT=&amp] .[/FONT]علل الشرائع ج1 ص 125.
[FONT=&amp]از امام صادق (ع) در تفسیر فرموده یوسف (ع) "گفت مرا بر خزانه‏‌هاى اين سرزمين بگمار كه من نگهبانى دانا هستم" فرمود: (نگه دارنده چیزی هستم که در تصرف من است و آگاه به همه زبان‌ها می‌باشم).[/FONT][FONT=&amp]

[/FONT]و سخن در مورد این دو روایت، به این شرح است:
1- نهایت چیزی که این دو روایت بدان دلالت دارند که حضرت یوسف (ع) همه زبان‌هائی که در مصر یا اطراف آن هستند را می‌دانست، و در نتیجه دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها وجود ندارد، زیرا که لفظ عموم "کل" در استفاده از آن کاربردهای دیگری نیز دارد، که در استفاده از الفاظ عموم سه راه وجود دارد: ارباب عموم: که می‌گویند آن حقیقتی وضع شده در عموم مجاز در خصوص است. ارباب خصوص: که می‌گویند آن حقیقتی است در خصوص مجاز در عموم. ارباب توقف: که می‌گویند آن بین عموم و خصوص و صرف یکی از آن‌ها با قرینه مشترک است.

کلام سید مرتضی (ره) در این باره:
[FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp](فصل في ذكر الدلالة على أنه ليس للعموم المستغرق لفظ يخصه واشتراك هذه الألفاظ التي يدعى فيها الاستغراق. الذي يدل على ذلك أن كل لفظة يدعون أنها للاستغراق تستعمل تارة في الخصوص، وأخرى في العموم.....[/FONT][FONT=&amp]وهذه الجملة تقتضي اشتراك هذه الألفاظ، واحتمالها العموم والخصوص، وهو الذي اعتمدناه[/FONT][FONT=&amp]). الذريعة (أصول فقه) - السيد المرتضى - ج ١ - الصفحة ٢٠١.[/FONT]
(فصل در مفهوم دلالت بر این‌که برای عموم فراگیر لفظی مختص آن نیست و مشترک بودن این الفاظ که در آن فراگیری ادعاء می‌شود. چیزی که بر آن دلالت می‌کند این است که هر لفظ که ادعاء می‌کنند برای فراگیری است گاهی وقت‌ها در خصوص و باری در عموم استفاده می‌شود...... و این جمله مشترک بودن این الفاظ را اقتضاء می‌کند، و احتمال آن عموم و خصوص است که به آن اعتماد کرده‌ایم).

نه فقط سید مرتضی به تنهائی بر این رأی و نظر است بلکه شیخ مفید (ره) نیز همین نظر را دارد، جائی که در سخنی در باب اثبات امامت امام جواد و امام مهدی (ع) گفت: (...
مع أن العموم لا صيغة له عندنا...).
[FONT=&amp](... با این‌که عموم نزد ما هیچ صیغه‌ای (جایگاهی) ندارد...).[/FONT]

یعنی این‌که صیغه‌های عموم برای فقط عموم نهاده نشده است، بلکه ممکن است در عموم و خصوص استفاده شود، و آن چیزی که آن را مشخص می‌کند قرینه یا دلیل است.

[FONT=&amp]بلکه شیخ طوسی این راه رو روش را به بسیاری از شیعیان نسبت داد، او گفت: (......[/FONT][FONT=&amp]أن العموم لا صيغة له على مذهب كثير من أصحابنا......[/FONT]). الاقتصاد، الشيخ الطوسي جلد: 1 صفحه : 128.
[FONT=&amp](...... همانا، عموم، بر مذهب بسیاری از اصحاب ما صیغه‌ای برای آن نیست......).[/FONT][FONT=&amp]

[/FONT]​
[FONT=&amp]
[/FONT][FONT=&amp]شیخ مفید (ره) بر اصحاب عموم بعضی از قضیه‌های مسوره به "کل" را نقض کرد، مانند فرموده حق تعالی: (فَلَمَّا نَسُواْ مَا ذُكِّرُواْ بِهِ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَابَ كُلِّ شَيْءٍ حَتَّى إِذَا فَرِحُواْ بِمَا أُوتُواْ أَخَذْنَاهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ)، (پس چون آن‌چه را كه بدان پند داده شده بودند فراموش كردند درهاى هر چيزى را بر آنان گشوديم تا هنگامى كه به آن‌چه داده شده بودند شاد گرديدند ناگهان [گريبان] آنان را گرفتيم و يك‌باره نوميد شدند). الأنعام: 44.[/FONT]
[FONT=&amp]شیخ مفید گفت: (ولم يفتح عليهم أبواب الجنان ولا أبواب النار)، (نه درهای بهشت و نه درهای آتش را برای آنان باز کرد).[/FONT]
[FONT=&amp]
[/FONT]و نیز فرموده الله تعالی: [FONT=&amp](ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)، (سپس بر هر كوهى پاره‌‏اى از آن‌ها را قرار ده‏؛ آن‌گاه آن‌ها را فرا خوان‏، شتابان به سوى تو مى‌‏آيند، و بدان كه خداوند توانا و حكيم است‏). البقرة: 260.[/FONT]
[FONT=&amp]در مورد این آیه گفت: (وإنما أراد بعض الجبال سپس در ادامه گفت: (وكقول القائل: جائنا فلان بكل عجيبة، والأمثال في ذلك كثيرة، وهو كله عام في اللفظ، خاص بقصوره عن الاستيعاب). التذكرة بأصول الفقه - الشيخ المفيد - الصفحة ٣٤.[/FONT]
[FONT=&amp](مراد بعضی از کوه‌ها است)، سپس در ادامه گفت: (و مثال آن: فلان با همه شگفتی‌ها آمد. و مثال در این باره بسیار است، و "کل" لفظی عام است، که در کلام برای فهماندن بیشتر خاص است).[/FONT]

و گواه بر این مسئله، حضرت یوسف (ع) و آگاهی به همه زبان‌هاست که آن به عموم یا همه لغات دلالت نمی‌کند، بلکه لغاتی که در مدیریت خزانه‌های زمین در مصر به آن‌ها نیاز پیدا می‌کند.

3- در دو روایت هیچ دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها که شرطی در اثبات امامت معصوم است وجود ندارد.

4- در روایتی از امام صادق (ع) آمده است که ابا طالب (ع) به همه زبان‌ها ایمان آورد:
[FONT=&amp]الكليني: عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّه ومُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّه رَفَعَه عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّه (ع) قَالَ: (إِنَّ أَبَا طَالِبٍ أَسْلَمَ بِحِسَابِ الْجُمَّلِ قَالَ بِكُلِّ لِسَانٍ). اصول كافى جلد [/FONT]۲صفحه ۳۴۱روايت ۳۲.
[FONT=&amp](همانا ابوطالب به حساب جمل اسلام آورد، يعنى به هر زبان).[/FONT]​

آیا این بدان معناست که ابی طالب (ع) به همه زبان‌ها شهادت را گفت؟!

هیچ کس نمی‌تواند این ادعاء را بکند و یا آن را اثبات نماید، بلکه ممکن است بگوید که به زبان عربی مسلمان شد، و روایتی نیز موجود است که می‌گوید به حبشی اسلام آورد، اما اسلام آوردن ایشان به همه زبان‌ها خالی از دلیل است. بنا بر این "کل" همیشه به معنای عموم نیست.

5- هر دو روایت دارای سندی ضعیف هستند، همان‌طور که در پاورقی توضیح داده شده است.

[FONT=&amp]مناقب ابن شهر آشوب: تفسير الوكيع قال: حدثني سفيان، عن منصور، عن إبراهيم، عن أبيه، عن أبي ذر الغفاري قال: (والله الذي لا إله إلا هو ما مات أبو طالب حتى أسلم بلسان الحبشة وقال لرسول الله صلى الله عليه وآله: أتفقه الحبشة؟ قال: يا عم إن الله علمني جميع الكلام، قال: يا محمد "اسدن لمصافا قاطالاها" يعني أشهد مخلصاً: لا إله إلا الله، فبكى رسول الله صلى الله عليه وآله وقال: إن الله أقر عيني بأبي طالب)[/FONT]. بحار الأنوار ج35 ص78.
[FONT=&amp]از ابوذر غفاری گوید: (به خدا قسم که جز او خدایی نیست، ابو طالب نمرد مگر این‌که قبل از آن به زبان حبشی اسلام آورد، و به رسول الله (ص) عرض کرد: آیا حبشی می‌دانید؟ رسول الله (ص) فرمودند: ای عمو، خدا همه لغات را به من آموخت. عرض کرد: یا محمد "اسدن لمصافا قاطالاها" یعنی با اخلاص شهادت می‌دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست. رسول الله (ص) گریه کردند و فرمودند: خدا چشم من را به ابی طالب روشن کرد).[/FONT][FONT=&amp]

[/FONT]1- روایت از اهل عامه و ضعیف السند است.
2- کلام در صیغه عموم (جمع) جریان دارد که در (کل) جاری و قبلاً ارائه شد، پس دلالت آن بر عموم باقی می‌ماند که بر قرائن حالی و مقالی و نه همیشه متوقف است.
3- هم‌چنین در سخنن ایشان (کل کلام) موجود است که در روایات قبل نیز این لفظ بود، و آن دانستن همه لغات به قوت است و نه با فعل، یعنی این‌که معصوم هر وقت به زبانی نیازمند شد خدا او را آگاه به آن می‌سازد و سببی طبیعی برای دانستن یا ترجمه وجود ندارد.

4- ممکن است آن با معجزه باشد، همان‌طور که تقدیم شد، این‌که رسول الله (ص) به زبان عربی سخن گویند و سخنان ایشان برای شنوندگان به زبان‌های دیگر ترجمه شود، و نیز سخنان مخاطبین به عربی ترجمه می‌شد، و معجزه شرط اثبات امامت معصوم نیست.
5- در روایت ارائه شده هیچ دلالتی بر دانستن همه زبان‌ها که شرط اثبات امامت است، و یا این‌که از معصوم هر زبانی که خواسته شود باید به آن سخن گوید، وجود ندارد.

[FONT=&amp]امام صادق عليه السلام فرمود: (وأعطي سليمان بن داود مع علمه معرفة المنطق بكل لسان ومعرفة اللغات ومنطق الطير والبهايم والسباع فكان إذا شاهد الحروب تكلم بالفارسية وإذا قعد لعماله وجنوده وأهل مملكته تكلم بالرومية وإذا خلا بنسائه تكلم بالسريانية والنبطية وإذا قام في محرابه لمناجاة ربه تكلم بالعربية وإذا جلس للوفود والخصماء تكلم بالعبرانية)[/FONT]. تفسير القمي ج2 ص129.
[FONT=&amp](خدا به سلیمان فرزند داود (ع) علم منطق به هر زبان و لغات، و منطق پرندگان و چارپایان و دردندگان داد، پس اگر در جنگ‌ها بود به زبان فارسی سخن می‌گفت، و اگر نزد کارگران و سربازان و اهل مملکت خود بود به زبان رومی سخن می‌گفت، و اگر نزد همسران خود بود به زبان سریانی و نبطی سخن می‌گفت، و اگر در محراب به مناجات خدا می‌پرداخت به زبان عربی مناجات می‌کرد، و اگر کنار مهمانان و خصم خود می‌نشست به زبان عبرانی صحبت می‌کرد).[/FONT]

و نتیجه سخن در مورد روایاتی که در مورد تکلم یا دانستن معصوم نسبت به همه زبان‌ها یا بیشتر آن‌ها، از خدشه‌دار بودن از لحاظ سند، دلالت و نیز نکره بودن بعضی یا اغلب‌شان خالی نمی‌باشند.

1- روایت مرسله است، و آن اصلاً بدون اسناد است.
2- سخن در مورد فرموده ایشان (ع): (بکل لسان، با همه لغات). آن‌چه در مورد این واژه‌ها در روایات قبل گفته شد، که این معنا ملازم کلی بودن (فراگیری) نیست از این جهت که این واژه‌ها دلالت بر قوت دارند نه فعل، که قبلاً ارائه شد.
3- در روایت هیچ دلالتی بر دانستن کل زبان‌ها که شرطی از شروط اثبات امامت است، موجود نمی‌باشد.

ادامه دارد...
 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت هشتم:

بخش اول


فراگیری علوم توسط اهل بیت (ع) از غیر معصوم:

در این‌که اعتقاداتی که بیان شد عقیده‌های غالیان است شکی نیست، که آن مسئله را با روایات بیان ساختیم و برعکس آن را روشن کردیم، در این قسمت از پاسخی که ارائه می‌شود به فراگیری علوم اکتسابی توسط اهل بیت (ع) از غیر معصوم خواهیم پرداخت، و بیان خواهیم ساخت که این علوم، موجود بودن یا نبودن آن‌ها نزد معصوم ارزش و بهای معصوم را کم نمی‌کند زیرا که حجت خدا مکلف به انجام وظایفی خاص است که تعیین آن‌ها توسط خدا و نه بندگان خدا که هیچ ایمانی به اولیای او ندارند انجام می‌پذیرد، و ان شاء الله در قسمت‌های بعدی آراء و نظرات و اعتقاد شیعیان واقعی، و نیز اعتقادات اهل غلو را بیشتر از این کالبد شکافی خواهیم کرد.

روایت شده که امام حسن مجتبی (ع) برای یادگیری نوشتن، نزد معلم، شاگردی می‌کرد: (عن محمد بن سنان، عن المفضل بن عمر، عن أبي عبد الله (ع): (أن أعرابياً خرج من قومه حاجاً محرماً، فورد على ادحی نعام فيه بيض فأخذه واشتواه وأكل منه وذكره أن الصيد حرام، فورد المدينة فقال: أين الخليفة بعد رسول الله (ص) فقد جنيت عظيماً، فأرسل إلى أبي بكر فورد عليه وعنده ملأ من قريش فيهم عمر بن الخطاب وعثمان بن عفان وطلحة والزبير وسعد وسعيد وعبد الرحمن بن عوف وأبو عبيدة بن الجراح وخالد بن الوليد والمغيرة بن شعبة، فسلم الأعرابي ثم قال: يا خليفة رسول الله أفتني، فقال له أبو بكر: قل يا أعرابي، فقال: إني خرجت من قومي حاجاً محرماً فأتيت على أدحی فيه بيض نعام فأخذته واشتويته فأذن لي من الحج ما عليّ فيه حلال وما عليّ فيه حرام من الصيد. فاقبل أبو بكر على من حوله وقال: أنتم حواري رسول الله، فقال الزبير من دون الناس: أنت خليفة رسول الله (ص) وأنت أحق بإجابته، فقال له أبو بكر: يا زبير، علي بن أبي طالب في صدرك، قال: وكيف وأمي صفية ابنة عبد المطلب عمة رسول الله، فقال الأعرابي: ما في القوم إلا من يجهد، وقال له الأعرابي: ما اصنع؟ قال له الزبير: لم يبق في المدينة من نسأله بعد من حضر هذا المجلس إلا صاحب الحق الذي هو أولى بهذا المجلس منهم، قال الأعرابي: فترشدني إليه؟ قال الزبير: إن أخباري يسومونه قوم ويحط آخرون، قال الأعرابي: قد ذهب الحق وصرتم تكرهون، قال عمر: إلى كم تطيل الخطاب يا ابن العوام قوموا بنا والأعرابي إلى علي فلا نسمع جواب هذه المسألة إلا منه. فقاموا بأجمعهم والأعرابي معهم حتى صاروا إلى أمير المؤمنين فاستخرجوه من بيته وقالوا للأعرابي: أقصص قصتك على أبي الحسن علي، قال الأعرابي: فلم أرشدتموني إلى غير خليفة رسول الله (ص)؟ فقالوا: ويحك يا أعرابي خليفة رسول الله أبو بكر وهذا وصيه في أهل بيته وخليفته وقاضي دينه ومنجز عداته ووارث علمه، قال الأعرابي: ويحكم يا أصحاب محمد والذي أشرتم إليه بالخلافة ما فيه من هذه الخصال خصلة واحدة، قالوا: ويحك يا أعرابي اسأل عن مسألتك ودع عنك ما ليس من شأنك، قال الأعرابي: يا أبا الحسن، يا خليفة رسول الله (ص)، إني خرجت من قومي حاجاً محرماً، قال له أمير المؤمنين: تريد الحج، فوردت على أدحی فيه بيض نعام فأخذته واشتويته وأكلته، فقال الأعرابي: من سبقني بالخبر إليك؟ فقال أمير المؤمنين عمن تحدث به في المجلس مجلس أبي بكر خليفة رسول الله فكيف لا يسبق الخبر إليه قال له أمير المؤمنين: فأفته يا أبا حفص، قال له أبو حفص: لو حضرت وعلمت الفتوى ما حملنا إليك. فقال أمير المؤمنين: أجل يا أعرابي عليك بالصبي الذي بين يدي معلمه ومؤدبه صاحب الرواية فإنه ابني الحسن فاسأله فإنه يفتيك. قال الأعرابي: إنا لله وإنا إليه راجعون مات دين محمد (ص) بعد موته فحمد وتنازع أصحاب محمد وأزبد. قال أمير المؤمنين: حاش لله يا أعرابي لم يمت أبداً. قال الأعرابي: أفمن الحق أن أسأل خليفة رسول الله (ص) وحوارييه وأصحابه ولا يفتوني ويحيلوني عليك وتحيلني وتأمرني أن أسأل الصبي الذي بين يدي معلمه لا يفصل بين الخير والشر؟ فقال أمير المؤمنين (ع): يا أعرابي، لا تقل ما ليس لك به علم واسأل الصبي فإنه يفتيك. فقام الأعرابي إلى الحسن (ع) وقلمه في يده يخط في الصحيفة ومؤدبه يقول: أحسنت أحسن الله إليك يا حسن. قال الأعرابي: يا مؤدب يحسن للصبي من إحسانه وما أسمعك تقول له شيئاً حتى كأنه بمؤدبك؟ قال: فضحك القوم من الأعرابي وصاحوا به: ويحك يا أعرابي أوجز. قال الأعرابي: قد نبأتك يا حسن إني خرجت من قومي حاجاً محرماً فوردت على أدحی فيه بيض نعام فاشتويته وأكلته عامك هذا ناسياً. قال الحسن: زدت في القول يا أعرابي قولك عامداً لم يكن هذا عبثاً. قال الأعرابي: ما كنت ناسياً، فقال له الحسن - وهو يخط في صحيفته -: يا أعرابي، خذ بعدد البيض نوقاً فاحمل (أي فاعل) عليها فيقاً يعني ذكر النوق، فإذا أنتجت من قابل فاجعلها هدياً بالغ الكعبة كفارة لفعلك. قال الأعرابي: فديتك يا حسن إن من الإبل لما يزلقن. قال الحسن (ع): يا أعرابي، وإن في البيض لما يمرقن. قال الأعرابي: أنت صبي محق وفي علم الله معروف ولو جاز أن يكون ما أقول لقلت إنك خليفة رسول الله (ص). قال الحسن (ع): ما ترى قوماً اختاروه فإذا أبغضوه عزلوه. فكبر القوم وعجبوا لما سمعوا من الحسن، فقال أمير المؤمنين (ع) الحمد لله الذي جعل في ابني هذا كما جعله في داود وسليمان فكان هذا من دلائله (ع)). الهداية الكبرى - الحسين بن حمدان الخصيبي: ص187 – 189، وعنه مستدرك الوسائل - الميرزا النوري.

روایت طولانی است، موضع گواه را نقل می‌کنیم.
در کتاب الهدایة الکبری آمده است: محمد بن سنان از مفضل بن عمر از امام صادق (ع) روایت می کند: (
... امیر المؤمنین (ع) فرمودند: باشد ای اعرابی بر تو باد در مورد کودکی که بین دستان آموزگار و مربی‌اش علم آموزی می‌کند او فرزندم حسن است از او سؤال کن که به تو فتوا می‌دهد. اعرابی گفت:... مرا امر می‌کنید که نزد کودکی روم که در بین دستان معلمش علم می‌آموزد و خیر و شر را از هم تشخیص نمی‌دهد؟! امیر المؤمنین (ع) فرمودند: ای اعرابی در مورد آن‌چه که نمی‌دانی سخن مگو. از کودک بپرس او به تو فتوا می‌دهد. پس اعرابی برخاست و نزد حسن (ع) رفت در حالی‌که کودک قلم به دست و به روی صحیفه می‌نگارد و معلم به او می‌گوید: احسنت، ای حسن...).


این روایت بین همه معروف است. آن‌چه در روایت آمده است بیان آن دارد که معصوم علومی غیر از آن علوم که به آن‌ها مکلف است را می‌تواند از غیر معصوم فرا گیرد زیرا که آن علوم از جانب خدا و وحی الهی است، لذا امیر مؤمنان (ع) در اعتراض به آن اعرابی فرمودند: مرا امر می‌کنید که نزد کودکی روم که در بین دستان معلمش علم می‌آموزد و خیر و شر را از هم تشخیص نمی‌دهد؟! امیر المؤمنین (ع) فرمودند: ای اعرابی در مورد آن‌چه که نمی‌دانی سخن مگو. از کودک بپرس او به تو فتوا می‌دهد.

آری، زیرا که ایشان می‌دانند که او حجتی از حجت‌های خداست، و قرآن و وحی الهی بر سینه‌هایشان نازل شده است، و فراگیری آن علوم ربطی به عصمت و حجیت ندارد.



ورد في الثاقب في المناقب: (عن محمد بن قتيبة، عن مؤدب، كان لأبي جعفر (ع) قال: إنه كان بين يدي يوماً يقرأ في اللوح إذ رمى اللوح من يده وقام فزعاً وهو يقول: "إنا لله وإنا إليه راجعون، مضى والله، مات أبي (ع)" فقلت:....... يقول المصنف (رضي الله عنه): إنه كان بالمدينة وأبوه بطوس. وروى ذلك أبو الصلت الهروي، وقال: لما مضى الرضا (ع)، وأغلقنا الباب دخل علينا فتى والباب مغلق من صفته كذا وكذا، والقصة مشهورة). الثاقب في المناقب - ابن حمزة الطوسي: ص509 – 510، وموسوعة الإمام الجواد (ع) - السيد الحسيني القزويني: ج1 ص75 – 76.

در الثاقب فی المناقب آمده است: محمد بن قتیبه از معلم ابی جعفر (ع) نقل می‌کند که گفته است: (روزی نزد من بود و مشغول خواندن از روی لوح بود. ناگهان لوح را انداخت و با حالت فزع از جای خود پرید و می‌گفت: انا لله و انا الیه راجعون، به خدا سوگند که درگذشت، پدرم وفات یافت... عرض کردم:......مصنف (رض) می‌گوید: ایشان در مدینه بودند و پدرشان در طوس. و ابو صلت هروی روایت کرده و گوید: وقتی امام رضا (ع) وفات یافتند و درب را بستیم، جوانی بر ما وارد شد در حالی‌که درب ورودی قفل شده بود و صفات آن جوان این‌چنین و آن‌چنان بود و این داستان بسیار مشهور است).

ابی جعفر محمد جواد (ع) است که در نزد مؤدب – معلم – شاگردی می‌کرد، اگر قبل از آن، به همه چیز علم داشت آیا باز این‌گونه وقت خود را صرف یادگیری علوم، به هدر می‌داد؟!


این روایات هیچ تناقضی با آن دسته روایاتی که حکایت از علم بی کرانشان (ع) می‌کند ندارد. حقیقت این است که تمام علوم از ایشان (ع) خارج می‌شود و آنان منبع و منشأ و چشمۀ آن هستند، دروازه‌های الهی و دانندۀ علم اویند. اما بر ماست که بین حقیقت و وجودشان در این دنیا، تمایز ایجاد کنیم. پس ایشان (ع) در این عالم مادی، اسیر و پوشانده شده در قالب جسم و کالبد هستند و رسیدن به آن‌چه که در عقول کامل آنان نهفته است، به ارادۀ خداوند متعال ختم می‌شود و به اقتضای حکمتی است که خود سبحانه و تعالی مقدر می‌دارد.


و آیا از یاد برده‌اید که سلیمان نبی (ع) در شناخت مکان‌های دارنده آب، از هدهد کمک می‌گرفت و هدهد بود که خبر ملکه سبأ را بدو داد در حالی‌که سلیمان نبی (ع) در مورد او نمی‌دانست و این آیه قرآن است که خداوند متعال از حکایت هدهد می‌گوید: (
فَمَكَثَ غَيْرَ بَعِيدٍ فَقَالَ أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ). (پس ديرى نپاييد كه [هدهد آمد و] گفت از چيزى آگاهى يافتم كه از آن آگاهى نيافته‌‏اى و براى تو از سبأ گزارشى درست آورده‌ام). النمل: 22.



ائمه (ع) بعضی از بعض دیگر اعلم‌تر هستند:

اگر تمام ائمه (ع) در همه حال، به علم همه چیز احاطه داشتند، با روایاتی که تصریح می‌کنند برخی داناتر از برخی دیگر هستند، چه برخوردی می‌کنید:


(1)حدثنا يعقوب بن يزيد عن محمد بن أبي عمير عن محمد بن يحيى عن أبي بصير قال: قال أبو عبد الله عليه السلام: (يا أبا محمد كلما نجري في الطاعة والأمر مجری واحد وبعضنا اعلم من بعض). بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - ص 499.

یعقوب بن یزید از محمد بن ابی عمیر از محمد بن یحیی از ابی بصیر نقل می‌کند که گفته است: حضرت صادق عليه السّلام فرمود: (ای ابا محمّد همه ما در اطاعت و امر مجراى واحد داريم و بعضى از بعض ديگر اعلم هستيم).


(2) حدثنا أحمد بن محمد عن الحسين بن سعيد عن النضر بن سويد عن يحيى الحلبي عن أيوب بن الحر عن أبي عبد الله عليه السلام قال: (قلنا الأئمة بعضهم اعلم من بعض؟ قال: نعم، وعلمهم بالحلال والحرام وتفسير القرآن واحد). بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - ص 499.


احمد بن محمد از حسین به سعید از نضر بن سوید از یحیی حلبی از ایوب بن حر از ابی عبدالله (ع) نقل می‌کنند: (از حضرت پرسيديم آيا ائمه بعضى از بعض ديگر اعلم هستند؟ فرمود: آرى، علم ایشان به حلال و حرام و تفسير قرآن يكى است).


(3) حدثنا أحمد بن محمد عن الحسين بن سعيد عن ابن أبي عمير عن الحسين بن زياد عن أبي عبد الله عليه السلام قال: (قلنا الأئمة بعضهم اعلم من بعض؟ قال: نعم، وعلمهم بالحلال والحرام وتفسير القرآن واحد). بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - ص 499.

احمد بن محمد بن از حسین بن سعید از ابن ابی عمیر از حسین بن زیاد از ابی عبد الله (ع) نقل می‌کنند: (از حضرت پرسيديم آيا ائمه بعضى از بعض ديگر اعلم هستند؟ فرمود: آرى، علم ایشان به حلال و حرام و تفسير قرآن يكى است).


پس یکی داناتر از دیگری می‌باشند، یعنی بر یکی از آنان (ع) علمی می‌گذرد که بدان آگاهی نداشته. آری همان‌طور که روایات تصریح می‌کنند که علم‌شان به حلال و حرام و تفسیر قرآن یکی است؛ زیرا به دست آوردن همین مقدار از علم برای امام معصوم کافی است؛ زیرا او وسیله‌ای برای ادای تکلیف شرعی جهت هدایت و رهبری مردم می‌باشد که این را از گفته‌های فقهای پیشین بیان خواهیم کرد ان شاء الله. و هم‌چنین روایتی منقول است که تصریح می‌کند امام حسن مجتبی (ع) در کودکی، تحت تعلیم یک معلم جهت یادگیری خواندن و نوشتن بوده که روایت تقدیم شد، سایر ائمه نیز هم‌چون امام هادی (ع) تعلیم یافتند:


حدثنا محمد بن عيسى عن قارن عن رجل انه كان رضيع أبى جعفر عليه السلام قال: (بينا أبو الحسن عليه السلام [الهادي] جالس مع مؤدب له يكنى أبا زكريا وأبو جعفر عليه السلام عندنا انه ببغداد وأبو الحسن يقرأ من اللوح إلى مؤدبه إذ بكى بكاء شديداً سئله المؤدب ما بكاؤك فلم يجبه. فقال ائذن لي بالدخول فاذن له فارتفع الصياح والبكاء من منزله ثم خرج إلينا فسألنا عن البكاء؟ فقال: إن أبي قد توفى الساعة. فقلنا بما علمت؟ قال: فادخلني من اجلال الله ما لم أكن اعرفه قبل ذلك فعلمت انه قد مضى فتعرفنا ذلك الوقت من اليوم والشهر فإذا هو قد مضى في ذلك الوقت). بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - ص 487.

قارن از برادر شيرى حضرت جواد نقل كرد كه گفت: (روزى حضرت امام علی نقى با مؤدب (معلم) خود كه زكريا نام داشت نشسته بود. حضرت جواد عليه السّلام آن موقع در بغداد بود امام علی نقى مشق خود را براى معلم مي‌خواند ناگهان گريه شديدى را آغاز نمود. معلم پرسيد علت گريه شما چه بود؟ جواب نداد فرمود اجازه مي‌دهى من به حرم سرا داخل شوم، اجازه داد يک مرتبه صداى شيون و گريه زنان از منزل بلند شد. بعد از اين‌كه پيش ما آمد علت گريه را پرسيديم، فرمود: پدرم هم اكنون از دنيا رفت. گفتيم: از كجا فهميدى؟ فرمود: عظمت خدا بر دلم جاى گرفت كه برايم سابقه نداشت، فهميدم پدرم از دنيا رفته. آن تاريخ را يادداشت كرديم وقتى خبر آمد معلوم شد در همان ساعت از دنيا رفته بود).



و این روایت، دال بر این است که امام جواد (ع) زیر نظر یک مؤدب (معلم) علوم را فرا می‌گرفت، و شواهد و حکایت‌های بسیاری موجود است که ادعای پیروان فقهای آخر الزمان را نقض می‌کند و حاکم بر همه چیز، فرموده ایشان (ع) می‌باشد: (چون علم الهى براى ما گشوده شود بدانيم و چون از ما گرفته شود ندانيم).


عن معمر بن خلاد قال:
(سأل أبا الحسن عليه السلام رجل من أهل فارس فقال له: أتعلمون الغيب؟ فقال: قال أبو جعفر عليه السلام: يبسط لنا العلم فنعلم ويقبض عنا فلا نعلم...). الكافي - الشيخ الكليني - ج 1 - ص 256.


معمر بن خلاد گويد: (مردى از اهل فارس به حضرت ابو الحسن عليه السلام عرض كرد: شما علم‏ غيب می‌دانيد؟ امام فرمود: چون علم الهى براى ما گشوده شود بدانيم و چون از ما گرفته شود ندانيم...‏).


و به کسی که معتقد است احاطه بر تمام علوم صفتی است که معصوم با آن شناخته می‌شود، می‌گوییم:

این عقیده و عقاید باید دارای دلیل یقینی باشند در حالی‌که فاقد دلیل هستند؛ بلکه دلیل قرآنی و روایی و عقلی و حقیقت واقع، خلاف آن را نشان می‌دهد؛ بلکه حتی عالم و فقیهی از فقهای عقائد که به نظر و قول‌شان توجه می‌شود، پیدا نمی‌شود که از چنین عقیده باطلی سخن گفته باشد.

خداوند متعال می فرماید: (قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِي اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَدْعُوكُمْ لِيَغْفِرَ لَكُم مِّن ذُنُوبِكُمْ وَيُؤَخِّرَكُمْ إِلَى أَجَلٍ مُّسَمًّى قَالُواْ إِنْ أَنتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُنَا تُرِيدُونَ أَن تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَآؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُّبِينٍ * قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَكِنَّ اللّهَ يَمُنُّ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا كَانَ لَنَا أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَانٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَعلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ)، (پيامبران‌شان گفتند مگر در باره خدا پديد آورنده آسمان‌ها و زمين ترديدى هست او شما را دعوت مى‏‌كند تا پاره‏‌اى از گناهان‌تان را بر شما ببخشايد و تا زمان معينى شما را مهلت دهد. گفتند شما جز بشرى مانند ما نيستيد مى‌‏خواهيد ما را از آن‌چه پدران‌مان مى‏پرستيدند باز داريد پس براى ما حجتى آشكار بياوريد * پيامبران‌شان به آنان گفتند ما جز بشرى مثل شما نيستيم ولى خدا بر هر يک از بندگانش كه بخواهد منت مى‏نهد و ما را نرسد كه جز به اذن خدا براى شما حجتى بياوريم و مؤمنان بايد تنها بر خدا توكل كنند). ابراهیم: 11-10.


و می‌فرماید: (
قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَهُكُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا)، (بگو من هم مثل شما بشرى هستم و[لى] به من وحى مى‌‏شود كه خداى شما خدايى يگانه است پس هر كس به لقاى پروردگار خود اميد دارد بايد به كار شايسته بپردازد و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريک نسازد). الکهف: 110.

و می‌فرماید: (وَما أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعَامَ وَيَمْشُونَ فِي الْأَسْوَاقِ وَجَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَكَانَ رَبُّكَ بَصِيرًا)، (و پيش از تو پيامبران [خود] را نفرستاديم جز اين‌كه آنان [نيز] غذا مى‌‏خوردند و در بازارها راه مى‌‏رفتند و برخى از شما را براى برخى ديگر(وسيله) آزمايش قرار داديم آيا شكيبايى مى‌‏كنيد و پروردگار تو همواره بيناست). الفرقان: 20.


ادامه دارد...
 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت نُهم:

بخش دوم


اصل اصیل این است که حجت در این عالم جسمانی همانند بقیه مردم است و در مسئله معرفت و شناخت علوم دنیوی در این عالم جسمانی، امکان‌پذیر نمی‌باشد که دیگر علوم را بداند مگر از راه اکتساب، همانند دیگر مردم: (إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ، من بی شک بشری مثل شما هستم). و الّا از طریق معجزه، و امکان خروج از این اصل وجود ندارد، الّا با دلیلی یقینی و قطعی که در دست نمی‌باشد.


حجج الهی (ع) مهارت‌ها و حرفه‌هایی را می‌آموختند تا زندگی خود را بگردانند و روزی خود را کسب کنند و اگر بر تمام علوم احاطه داشتند، چه نیازی بود که نزد صاحبان حرفه‌ها تعلیم ببینند! عیسی (ع)، یکی از پیامبران اولی العزم و معصوم که حرفه نجاری را نزد یوسف نجار می‌آموخت و پیامبر اکرم (ص) به همراه قریش و عمویش ابی طالب (ع) مسافرت می‌کرد تا تجارت را بیاموزد و آن همانند نجّاری خیلی آسان‌تر از ریاضیات و فیزیک و دیگر علوم آکادمیک است.

و امام حسن (ع) معلمی داشت که نزد او نوشتن را می‌آموخت؛ همان‌طور که در داستان اعرابی آمده است؛ اعرابی که آمده بود تا از خلیفه و جانشین رسول الله (ص) در مورد مسئله تخم شتر مرغ بپرسد، و امام علی (ع) او را به سوی حسن (ع) فرستاد در حالی‌که نزد معلم تعلیم می‌یافت.

و هم‌چنین امام جواد (ع) نزد یک مربی و معلم، تعلیم می‌دید.

و روایات بسیار دیگر. پس آیا ایشان (ع) وقت خود را تلف می‌کردند، اگر به این علوم آگاهی داشتند؟ و ایشان (ع) از هرگونه بیهودگی و سفاهت پاک و منزه‌اند.

اگر علی (ع) و حسن و حسین (ع) طب - که از ریاضیات ساده‌تر است- را می‌دانستند، پس چرا به دنبال طبیب برای معاینه زخم امیر المؤمنین (ع) که ابن ملجم ملعون بر فرق سر ایشان ایجاد کرده بود، فرستادند؟! اگر آن‌ها طب می‌دانستد و معصوم هستند به دور از حکمت است که طبیب بیاورند.

رسول الله (ص) چه احتیاجی داشتند که مردی را به عنوان راهنمای سفر خود اجاره کنند آن هنگام که قصد مدینه یا سفر به مکان دیگر را می‌داشتند؟

به علاوه اگر حجج الهی (ع) تمام علوم را بر نحوه ملازمت دارا می‌بودند (یعنی در هر حین و بدون ضرورت آن علوم را بدانند) در این صورت این امر بزرگ‌ترین معجزه بلکه یک معجزه قهری می‌باشد. پس حضرت موسی (ع) چه نیازی به عصایی که به مار تبدیل گردد داشت، و علمای عقاید چه نیازی داشتند که واقعه شیر ده شدن بز ام معبد را به عنوان یکی از معجزات پیامبرمان محمد (ص) و... نقل کنند.

و اگر معصومین (ع) تمام این علوم را می‌دانستند، با آن احتجاج می‌کردند و آن به تواتر به ما می‌رسید و اگر این عقیده، موجود بود، علماء و فقهای مذهب حق آن را تدوین کرده، به آن اعتناء می‌ورزیدند؛ بلکه آنان _خداوند رحمتشان کند _ اجماع طائفه محق را مبنی بر این‌که این عقیده غُلاة (کسانی که معصوم را به مبالغه و دور از حقیقت وصف می‌کنند و چه بسا صفات لاهوت مطلق (الله) را به وی می‌دهند) است، نقل کرده‌اند. و علماء حتی اتفاق افتادن معجزه را برای شناخت صدق و حقانیت مدعی مقام حجیّت واجب نمی‌دانستند.

آیا امام علی بن موسی الرضا (ع) به فارسی سخن می‌گفت؟..... و اگر جواب مثبت است؛ امام رضا (ع) مدت طولانی در بین فارسی زبانان زندگی کرد و بسیاری از آنان شیعه وی بودند، پس چرا هیچ کس از وی حتی یک روایت به فارسی نقل نکرده است؟؟؟


شأن و مقام و منزلت نزد خدا به تیزی زبان یا تلفظ حروف و اعرابآن نیست:

اهل بیت (ع) شأن و مقام و منزلت نزد خدا را به تیزی زبان یا تلفظ حروف و اعراب آن نمی‌‌دانند، بلکه آن را به قلب پاک و ترس از خدا می‌دانند:
الكليني: مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ عَمْرٍو عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) قَالَ: (
قَالَ لَنَا ذَاتَ يَوْمٍ: تَجِدُ الرَّجُلَ لَا يُخْطِئُ بِلَامٍ وَ لَا واوٍ خَطِيباً مِصْقَعاً وَ لَقَلْبُهُ أَشَدُّ ظُلْمَةً مِنَ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ تَجِدُ الرَّجُلَ لَا يَسْتَطِيعُ يُعَبِّرُ عَمَّا فِي قَلْبِهِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبُهُ يَزْهَرُ كَمَا يَزْهَرُ الْمِصْبَاحُ). الكافي، باب في ظلمة قلب المنافق، ج2، ص422.

(شخصی را می‌یابی که در سخن‌وری، لام یا واوی خطا نمی‌کند. خطیبی است زبردست و بیانی شیوا دارد؛ ولی دلش از شب تاریک و ظلمانی، تاریک‌تر و سیاه‌تر است. و شخصی را می‌یابی که نمی‌تواند آن‌چه در دل دارد به زبان آورد (بیان خوبی ندارد)؛ اما دلش [از نور ایمان مملوء است و] مانند چراغ نور افشانی می‌کند).


و این کلام معروف امام ششم علیه السلام همیشه باید نصب العین مردم و خصوصاً مبلّغان باشد که فرموده است: (
کُونُوا دُعَاةَ النَّاسِ بِأَعْمَالِكُمْ وَلَا تَكُونُوا دُعَاةً بِأَلْسِنَتِكُم). بحار الأنوار، الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، باب الهداية و الإضلال و التوفيق، ج5، ص198.

(مردم را با رفتارتان به سوی خدا بخوانید و با زبان‌هایتان دعوت نکنید).

(
مَرَرْتُ لَيْلَةً اُسْرِيَ بِي عَلَى أُنَاسٍ تُقْرَضُ شِفَاهُهُمْ بِمَقَارِيضَ مِنْ نَارٍ فَقُلْتُ مَنْ هَؤُلَاءِ يَا جَبْرَئِيلُ فَقَالَ هَؤُلَاءِ خُطَبَاءُ مِنْ أَهْلِ الدُّنْيَا مِمَّنْ كَانُوا يَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ يَنْسَوْنَ أَنْفُسَهُمْ). همان، ج69، ص223.

(در شبی که من را به معراج بردند، به گروهی برخورد کردم که مأمورین الهی با قیچی‌هائی از آتش، لب‌های آنان را می‌بریدند. از جبرئیل پرسیدم، این‌ها کیستند؟ گفت: آنان خطباء و سخن‌رانان از اهل دنیا هستند که مردم را به نیکی دعوت می‌کردند؛ ولی خود را فراموش می‌نمودند).


امام صادق (ع) در وصیتی به محمد بن نعمان الأحول فرمود:

(يا ابن النعمان ليست البلاغة بحدة اللسان، ولا بكثرة الهذيان، ولكنها إصابة المعنى وقصد الحجة). علی نمازی شاهرودی، مستدرک سفینه البحار، ج1، ص 417.

(ای فرزند نعمان بلاغت تیزی زبان یا فزونی هذیان نیست؛ بلکه اصابت معنا و قصد در حجت است).


المولى محمد صالح مازندرانی در شرح این حدیث گفت:
(
تجد الرجل لا يخطئ بلام ولا واو هذا مثل لمن يقدر على الكلام قدرة كاملة بحيث لا يفوته شيء من الوجوه المحسنة اللفظية . (خطيبا مصقعا) المصقع بكسر الميم وفتح القاف البليغ أو العالي الصوت أو من لا يضطرب في كلامه ولا يلتبس عليه وجوهه المعتبرة في تحسينه لفظا ومعنا ولا يتعتع. (ولقلبه أشد ظلمة من الليل المظلم) المراد بالقلب الروح الانساني وهو من عالم الامن نزل في هذا العالم بأمر ربه للتجارة والحراثة كما قيل:الدنيا مزرعة الآخرة وبذره الايمان وماؤه الحكمة وثمرته الأعمال والأخلاق والمقصود من جميع ذلك النعيم الأبدي وقرب الحق والمنافق لما كان فاقدا لجميع هذه الأمور التي هي أضواء عقلية وأنوار الهية لفقده البصيرة القلبية التي هي مبدأ المشاهدات والمكاشفات ومنشأ صفاء مرآة القلب واستضاءته بنور تلك الأنوار كان قلبه لا محالة مظلما لا يمكنه رؤية جمال المعارف وهذا بخلاف المؤمن العارف المطيع كما أشار بقوله: (وتجد الرجل لا يستطيع يعبر عما في قلبه بلسانه) لقصور في لسانه ونقض في بيانه (وقلبه يزهر كما يزهر المصباح) باعتبار نور الايمان وأركانه وعقائده الحقة وأخلاقه الحسنة وأعماله الصالحة وتنزهه عما يوجب ظلمة القلب وغلبته على القوة الشهوية والغضبة المكدرة لصفاء مرآته وهذه الأمور توجب صفاء القلب ونورانيته ومشاهدة ما في عالم الغيب والشهادة وفيه دلالة واضحة على أن حسن الظاهر وطلاقة اللسان وفصاحة البيان بدون تنور القلب وصفاءه واستقامته لا عبرة بها وإنما العبرة بصفاء الباطن ونورانيته وإن لم يكن معه صفاء الظاهر والله الناظر الرقيب لا ينظر إلى صور ظاهركم وانما ينظر إلى صور باطنكم . اللهم نور قلوبنا بنور الإيمان). شرح أصول الكافي - مولی محمد صالح المازندراني - ج ١٠ - الصفحة ١٤٥.
(
"شخصی را می‌یابی که در سخن‌وری، لام یا واوی خطا نمی‌کند"، و این مثالی از شخصی است که بر سخن‌وری تسلط کامل دارد جائی‌که از وجوه نیکوی لفظ چیزی جا نمی‌گذارد. "خطیبی زبردست و بیانی شیوا دارد"، کسی که بلاغت یا صدایی بلند و رسا دارد و در سخن گفتن دچار اضطراب نمی‌شود و بر او وجوه معتبر در تلفظ و معنا پوشیده نمی‌شود و دچار لغزش نمی‌شود. "ولی دلش از شب تاریک و ظلمانی، تاریک‌تر و سیاه‌تر است"، منظور از قلب، روح انسانیت است که آن از عالم امن از طرف خدا برای تجارت و مزرعه‌داری به این عالم نازل شد، همان‌گونه که گفته شد: دنیا مزرعه آخرت است و بذر، ایمان است و آب آن حکمت و ثمره آن اعمال و اخلاق است، و منظور از همه این‌ها نعمت‌های ابدی و نزدیکی حق و نفاق است وقتی که همه این امور را از دست بدهد که آن‌ها روشنائی عقلی و انوار الهی هستند آن هنگام که بصیرت قلبی که مبدأ مشاهده و مکاشفات و منشأ صفا و آینه قلب و روشنائی به آن انوار است قلب او به ناچار تاریک خواهد بود که نمی‌تواند زیبائی معارف را ببیند و این بر خلاف مؤمن عارف مطیع است همان‌طور که در فرموده ایشان آمده است: "شخصی را می‌یابی که نمی‌تواند آن‌چه در دل دارد به زبان آورد (بیان خوبی ندارد)"، به دلیل کوتاهی زبانش و نقص در بیان، "اما دلش [از نور ایمان مملوء است] و مانند چراغ نور افشانی می‌کند"، به دلیل داشتن نور ایمان و ارکان آن و عقائد حق و اخلاق و اعمال نیک و دوری او از ظمت و تاریکی که باعث ورود به قلب می‌شود و غلبه او بر قوت شهوت و خشم کینه‌آور به دلیل صفای آینه (سرشت)، و این امور باعث صفای قلب و نورانی شدن آن و مشاهده آن‌چه در غیب و شهادت است، می‌شود، که در آن دلالتی واضح بر این است که نیکی ظاهر و سخن‌وری و فصاحت بیان بدون نور قلب و صفا و استقامت خیر و عبرتی در آن نیست، بلکه عبرت در صفای باطن و نورانی بودن آن است حتی اگر در آن صفای ظاهری نباشد که همانا خدا شاهد و ناظر و رقیب است که به ظاهرتان نظر نمی‌کند بلکه به باطن‌تان نظر می‌افکند. خدایا قلب‌های ما را به نور ایمان منور کن).



ندانستن بعضی از زبان‌ها:

در قسمت‌های قبل اشاره شد که معصومین برای انجام تکالیف الهی و نه کارهای خارق العاده به این عالم مادی برای هدایت مردم آمده‌اند و دانستن علوم دیگر مانند دانستن همه زبان‌ها، حرفه‌ها و مهارت‌ها شرط قبول یا عدم قبول امامت نیست، و عدم دارا بودن این‌ها هیچ ارزشی از معصوم کم نمی‌کنند.

أقول: وجدت في كتاب سليم بن قيس عن أبان بن أبي عياش عنه قال: أقبلنا من صفين مع أمير المؤمنين عليه السلام فنزل العسكر قريباً من دير نصراني، إذ خرج علينا من الدير شيخ جميل حسن الوجه، حسن الهيئة والسمت، معه كتاب في يده، حتى أتى أمير المؤمنين عليه السلام فسلم عليه بالخلافة، فقال له علي عليه السلام: مرحباً يا أخي شمعون بن حمون، كيف حالك رحمك الله؟ فقال: بخير يا أمير المؤمنين، وسيد المسلمين، ووصي رسول رب العالمين، إني من نسل رجل من حواري عيسى بن مريم عليه السلام. وفي رواية أخرى: أنا من نسل حواري أخيك عيسى بن مريم عليه السلام. من نسل شمعون بن يوحنا، وكان أفضل حواري عيسى بن مريم عليه السلام الاثني عشر، وأحبهم إليه، وآثرهم عنده، وإليه أوصى عيسى عليه السلام، وإليه دفع كتبه علمه وحكمته، فلم يزل أهل بيته على دينه متمسكين عليه لم يكفروا ولم يبدلوا ولم يغيروا، وتلك الكتب عندي إملاء عيسى بن مريم عليه السلام، وخط أبينا بيده، وفيه كل شئ يفعل الناس من بعده ملك ملك وما يملك، وما يكون في زمان كل ملك منهم حتى يبعث الله رجلاً من العرب من ولد إسماعيل بن إبراهيم خليل الله، من أرض تدعى تهامة، من قرية يقال لها: مكة، يقال له: أحمد، الانجل العينين، المقرون الحاجبين، صاحب الناقة والحمار، والقضيب والتاج، يعني العمامة، له اثنا عشر اسماً، ثم ذكر مبعثه ومولده وهجرته، ومن يقاتله ومن ينصره ومن يعاديه، وكم يعيش، وما تلقى أمته بعده إلى أن ينزل الله عيسى بن مريم عليه السلام من السماء،...... ثم قال له أمير المؤمنين عليه السلام: ناولني كتابك، فناوله إياه، وقال علي عليه السلام لرجل من أصحابه: قم مع الرجل فأحضر ترجماناً يفهم كلامه فلينسخه لك بالعربية، فلما أتاه به قال لابنه الحسن: يا بني ايتني بالكتاب الذي دفعته إليك، يا بني اقرأه، وانظر أنت يا فلان في نسخة هذا الكتاب فإنه خطي بيدي، وإملاء رسول الله صلى الله عليه وآله، فقرأه فما خالف حرفاً واحداً ليس فيه تقديم ولا تأخير، كأنه إملاء رجل واحد على رجلين...). بحار الأنوار - العلامة المجلسي - ج 15 - ص 239 - 235.

می‌گویم: در کتاب سليم بن قيس یافتم از ابان بن ابی عياش نقل مى‌كند كه گفت: (با امير المؤمنين از صفّين مى‏‌آمديم. لشكر نزديک صومعه يک راهب پياده شدند. از صومعه پيرمرد سال‌خورده زيبا و خوش رو و خوش سيما و خوش چهره‏اى بيرون آمد در حالى كه كتابى در دستش بود. نزد امير المؤمنين عليه السّلام كه رسيد به عنوان خلافت بر آن حضرت سلام كرد حضرت فرمود: مرحبا اى برادرم شمعون فرزند حمون، حالت چطور است؟ خدا تو را رحمت كند. او پاسخ داد: به خير است اى امير المؤمنين و اى آقاى مسلمين و اى وصىّ رسول رب العالمين. من از نسل مردى از حواريّين برادرت عيسى بن مريم هستم. من از نسل شمعون بن يوحنّا وصىّ حضرت عيسى بن مريم هستم كه از بهترين دوازده نفر حواريّين‏ آن حضرت و محبوب‌ترين آنان نزد او و مقدم آن‌ها در پيشگاه او بود و عيسى بن مريم عليه السّلام به او وصيت كرد و كتاب‌ها و علم و حكمتش را به او سپرد. و خاندانش هم‌چنان بر دين او ثابت ماندند و به آئين او پايدار بودند و كافر نشدند و تبديل و تغييرى ندادند. كتاب‌هاى حضرت عيسى عليه السّلام به خطّ شمعون‏ آن كتاب‌ها كه املاء عيسى بن مريم عليه السّلام و دست‌خط پدرمان است نزد من است. در آن‌ها هر كارى كه مردم بعد از او انجام مى‌‏دهند با ذكر يک يک پادشاهان و اين‌كه هر يک چقدر پادشاهى مى‌‏كند و در زمان هر كدام چه وقايعى اتّفاق مى‌‏افتد آمده است پيامبر و اهل بيت عليهم السّلام در كتب حضرت عيسى عليه السّلام‏ تا آن‌جا كه خداوند مردى از عرب از فرزندان اسماعيل بن ابراهيم خليل الرحمن از سرزمينى كه «تهامه» خوانده مى‌‏شود از آبادى به نام «مكه» مبعوث نمايد كه به او «احمد» گفته مى‌‏شود. گشاده رو و زيبا چشم، و ابروانش پيوسته است. صاحب شتر و حمار و چوب دستى و تاج- يعنى عمامه- است و دوازده اسم دارد. سپس مبعث و ميلاد و هجرت آن پيامبر را و كسانى كه با او مى‌‏جنگند و آنان كه او را كمک مى‌كنند و كسانى كه با او دشمنى مى‌‏نمايند و مقدار عمر او و آن‌چه امتش بعد از او تفرقه و اختلاف مى‏‌نمايند در آن كتاب ذكر شده است. هم‌چنين نام هر امام هدايت و امام ضلالت تا روزى كه خدا عيسى بن مريم عليهما السّلام را از آسمان نازل كند مذكور است......

سپس امير المؤمنين عليه السّلام به او فرمود: كتابت را به من بده. او هم كتاب را داد. امير المؤمنين عليه السّلام به يكى از اصحابش فرمود: برخيز با اين مرد و مترجمى پيدا كن كه سخن او را بفهمد و مطالب كتاب را به زبان عربى واضح براى تو بنويسد. او هم كتاب را كه به عربى نوشته شده بود آورد. وقتى آن را آورد حضرت به پسرش امام حسن عليه السّلام فرمود: پسرم، كتابى را كه به تو سپرده بودم بياور. حضرت آن را آورد. امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: پسرم تو اين كتاب را بخوان، و تو اى فلانى- كه اظهار نادانى مى‏كنى- در نسخه اين كتاب نگاه كن كه دست‌خط من و املاء پيامبر صلى اللَّه عليه و آله است. امام حسن عليه السّلام كتاب را خواند. حتى يک حرف مخالف آن نبود و تقديم و تأخيرى هم در كلمات نداشت گوئى يک شخص براى دو نفر املاء كرده است!...).

عن أبي حمزة الثمالي عن أبي عبد الله عليه السلام قال: (إن في الجفر ان الله تبارك وتعالى لما انزل ألواح موسى عليه السلام أنزلها عليه وفيها تبيان كل شئ وهو كائن إلى أن تقوم الساعة فلما انقضت أيام موسى أوحى الله إليه ان استودع الألواح وهي زبرجدة من الجنة الجبل فاتى موسى الجبل فانشق له الجبل فجعل فيه الألواح ملفوفة فلما جعلها فيه انطبق الجبل عليها فلم تزل في الجبل حتى بعث الله نبيه محمداً فاقبل ركب من اليمن يريدون النبي فلما انتهوا إلى الجبل انفرج الجبل وخرجت الألواح ملفوفة كما وضعها موسى فاخذها القوم فلما وقعت في أيديهم القى في قلوبهم ان لا ينظروا إليها وهابوها حتى يأتوا بها رسول الله صلى الله عليه وآله وانزل الله جبرئيل على نبيه فأخبره بأمر القوم وبالذي أصابوا فلما قدموا على النبي صلى الله عليه وآله ابتدأهم النبي فسألهم عما وجدوا. فقالوا وما علمك بما وجدنا؟ فقال اخبرني به ربى وهي الألواح. قالوا نشهد انك رسول الله فأخرجوها ودفعوها إليه فنظر إليها وقرأها وكتابها بالعبراني ثم دعا أمير المؤمنين عليه السلام فقال دونك هذه ففيها علم الأولين وعلم الآخرين وهي ألواح موسى وقد امرني ربى ان ادفعها إليك. قال يا رسول الله لست أحسن قرائتها قال إن جبرئيل أمرني أن أمرك أن تضعها تحت رأسك ليلتك هذه فإنك تصبح وقد علمت قرائتها. قال فجعلها تحت رأسه فأصبح وقد علمه الله كل شئ فيها؛ فأمره رسول الله صلى الله عليه وآله ان ينسخها فنسخها في جلد شاة وهو الجفر وفيه علم الأولين والآخرين وهو عندنا والألواح وعصا موسى عندنا ونحن ورثنا النبي صلى الله عليه وآله). بصائر الدرجات - محمد بن الحسن الصفار - ص 160 – 159.


ابو حمزه ثمالی از حضرت صادق (ع) نقل کرد که فرمود: (در جفر است که خداوند وقتی الواح را بر موسی نازل کرد و در آن توضيح هر چيز هست و او تا روز قيامت خواهد بود. پس از پايان نبوّت موسی، خدا به او وحي کرد که الواح را به امانت به کوهی بسپارد. الواح، زمردی از بهشت بود،. موسی کنار رفت،. کوه شکاف خورد. الواح پيچيده در آن گذاشت وقتی آن‌ها را قرار داد کوه به هم آمد و پيوسته در آن کوه بود تا حضرت محمد (ص) مبعوث گرديد. قافله‌ای از يمن خدمت پيامبر آمدند. به آن کوه که رسيدند کوه باز شد. الواح همان طور پيچيده به همان صورتی که موسی نهاده بود بيرون آمد و آن‌ها الواح را بر داشتند. در این حال جبرئیل (ع) بر حضرت محمد (ص) نازل شد و جریان را به ایشان اطلاع داد، وقتی خدمت پيامبر رسيدند ابتداء پيامبر از آن‌ها راجع به آن چه يافته بودند سؤال کرد. پرسيدند: از کجا فهميدی که ما چيزی پيدا کرده‌ايم فرمودند: خدا به من اطلاع داد و آن الواح است. گفتند: ما شهادت می‌دهيم که تو پيامبر خدایی و الواح را تقديم کردند. پيامبر (ص) به آن نگاه کردند و با اين که به عبرانی نوشته شده بود خواند. بعد امير المؤمنين (ع) را خواستند و فرمودند: اين را داشته باش که در آن علم گذشتگان و آيندگان است. اين الواح موسی است که خدا به من دستور داده در اختيار تو بگذارم. امير المؤمنين (ع) عرض کرد: يا رسول الله! من نمی‌توانم آن‌ها را بخوانم. حضرت (ص) فرمودند: جبرئيل به من گفته که به تو بگويم اين الواح را امشب زير سر خود بگذار فردا صبح که برخيزی می‌تواني بخوانی. شب، امير المؤمنين اين الواح را زير سر خود گذاشت و صبح که شد تمام آن‌ها را خدا به او آموخته بود. پيامبر اکرم (ص) به او فرمودند: در يک پوست گوسفند از آن نسخه برداری کن! حضرت (ع) هم نسخه‌ای از آن برداشت و همان جفر است که در آن علم گذشتگان و آيندگان است و آن نزد ما است با الواح و عصای موسی و ما وارث پيامبرانيم).


ادامه دارد...
 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت دهم:


اعتقادات شیعیان و فقهای پیشین (به دور از غلو بر عکس شیعیان آخر الزمان):


به آن‌چه که در استدلال‌های سست این جماعت متشیعه (کسانی که خود را به شیعیان نسبت می‌دهند و فقط به اسم شیعه هستند) پاسخ قطعی و روشن دادیم، و آن را با آیات و روایات و کلام فقهای پیشین بیان ساخیتم. پاسخ‌گوئی به این اعتقادات به پایان رسید، و آن‌چه باقی ماند گفته‌های فقهای پیشین رحمهم الله و آشنائی با این جماعت است که دعوت کننده به غلو و فساد هستند.


اعتقاداتی که شیعیان پیرو اهل بیت (ع) در سابق نداشتند، توسط فقهای بی عمل آخر الزمان امروزه واجب شدند.

آیا حجت معصوم باید به همه علوم احاطه داشته باشد و به چه علومی باید دانا باشد:


شیخ محمد جواد مغنیه در کتاب... الشیعه في المیزان- الشیعه و التشیع – محمد جواد مغنیه –ص 43 می‌گوید:

فصل: علوم امام: آیا شیعه معتقد است که ائمه به همه چیز علم دارند؟ حتی به صنایع و مشاغل و زبان‌ها؟

(ثم هل علوم الأئمة ومعارفهم في عقيدة الشيعة، كعلوم سائر الناس ومعارفهم، أو هي وحي، أو إلهام وما أشبه؟ ولست أعرف مسألة ضلت فيها الأقلام، حتى أقلام بعض الإمامية أكثر من هذه المسألة. مع أنها ليست من المسائل الغيبية، ولا المشاكل النظرية. وذكرنا في فصل سابق أن الحديث عن عقيدة طائفة من الطوائف لا يكون صادقا، ولا ملزماً لها إلا إذا اعتمدت على أقوال الأئمة، والعلماء المؤسسين الذين يمثلونها حقا، لذلك اعتمدنا في هذا البحث على أقوال الأئمة الأطهار، والشيوخ الكبار، كالمفيد والمرتضى والخواجا نصير الدين الطوسي، ومن إليهم أمانة وعلما).
(آیا علوم و معارف ائمه در عقیده شیعه، مانند علوم و معارف سایر مردم است، یا وحی و الهام و مشابه این امور می‌باشد؟ در مورد مسأله‌ای که افکار در مورد آن متحیر گشت، حتی افکار بعضی از امامیه بیش از این مسئله در آن متحیر ماند. با وجود این‌که آن مسئله از امور غیبی و یا از مشکلات نظری نمی‌باشد، و در فصل گذشته ذکر کردیم که بحث در مورد عقیده طائفه‌ای از طائفه‌ها صدق نمی‌کند و نمی‌توان آن‌ها را بدان پایبند ساخت مگر این‌که به فرموده‌های ائمه و علمای بیان‌گزار که نماینده واقعی آن‌ها هستند استناد کرد. به همین سبب در این بحث فرموده‌های ائمۀ اطهار و شیوخ بزرگوار هم‌چون مفید و مرتضی و خواجه نصیر الدین طوسی و دیگر کسانی که علم و امانت‌داری دارند، را نقل می‌کنیم).


شریف مرتضی در کتاب الشافی ص 188 در مورد حرفه‌ها گوید: (معاذ الله أن نوجب للإمام من العلوم إلا ما تقتضيه ولايته، وأسند إليه من الأحكام الشرعية، وعلم الغيب خارج عن هذا).

(پناه بر خدا از این‌که علومی را بر امام واجب کنیم جز این‌که به اقتضای ولایتش باشد و احکام شرعی بر آن استناد داشته باشند... و علم غیب از این موضوع خارج است).


و در ص 189 می‌گوید: (... لا يجب أن يعلم الإمام بالحرف والمهن والصناعات، وما إلى ذاك مما لا تعلق له بالشريعة. إن هذه يرجع فيها إلى أربابها، وإن الإمام يجب أن يعلم الأحكام، ويستقل بعلمه بها، ولا يحتاج إلى غيره في معرفتها، لأنه ولي إقامتها، وتنفيذها).


(واجب نیست که امام به حرفه‌ها، مهارت‌ها و دیگر شغل‌ها دانا باشد جز دانش به آن‌چه که مربوط به شریعت باشد، این امر به اربابش رجوع داده می‌شود، و بر امام واجب است که احکام را بشناسد و به علم خود در مورد آن مستقل شود و در معرفت آن به کس دیگر محتاج و نیازمند نباشد؛ زیرا او سرپرست و ولّی اقامت و اجرای آن‌هاست).



شیخ طوسی در تلخیص الشافي که به همراه کتاب مذکور، ص 321 به چاپ رسیده، می‌گوید: (يجب أن يكون الإمام عالماً بما يلزم الحكم فيه، ولا يجب أن يكون عالما بما لا يتعلق بنظره كالشؤون التي لا تخصه ولا يرجع إليه فيها. وهذا يتفق تماما مع قول الشيعة الإمامية بأن الإمام عبد من عبيد الله، وبشر في طبيعته، وصفاته، وليس ملكاً ولا نبيا. أما رئاسته العامة للدين والدنيا فإنها لا تستدعي أكثر من العلم بأحكام الشريعة، وسياسة الشؤون العامة...).

(امام باید به اموری عالم باشد که مربوط به حکم هستند، و نباید به اموری که هیچ ارتباطی به نظر او ندارد و با ایشان مرتبط نیستند و به آن‌ها رجوع نمی‌شود عالم باشد. و این امر با گفته شیعه امامیه، که امام نیز در حالت طبیعی و عادی مانند دیگران بشر و در صفات نیز عادی است و بنده‌ای از بندگان خداست و نه فرشته و پیامبر است کاملاً مطابقت دارد.اما رهبری عام دین و دنیا، به علم و آگاهی بیشتری غیر از علم به احکام شریعت و سیاست شؤون عامه، نیازمند نیست...).

آدرس: http://www.alhawzaonline.com/almaktaba-almakroaa/book/238-aqa'ed/0123-al- shi3a fi al- mizan/02.htm

قال الشيخ المفيد في (المسائل العكبرية) جواباً على إشكالية إتباع النبي موسى (ع) الخضر فقال فيما قال: (… و لو كان موسى عليه السلام اتبع الخضر بعد بعثته لم يكن ذلك أيضاً قادحاً في نبوته، لأنه لم يتبعه لاستفادته منه علم شريعته، و إنما اتبعه ليعرف باطن أحكامه التي لا يخلّ فقدُ علمه بها لكماله في علم ديانته. و ليس من شرط الأنبياء عليهم السلام أن يحيطوا بكل علم، و لا أن يقفوا على باطن كل ظاهر. و قد كان نبينا محمد(ص) و آله أفضل النبيين و أعلم المرسلين و لم يكن محيطاً بعلم النجوم و لا متعرضاً لذلك و لا يتأتى منه قول الشعر و لا ينبغي له. و كان أمياً بنص التنزيل و لم يتعاط معرفة الصنائع، و لما أراد المدينة استأجر دليلاً على سنن الطريق، و كان يسأل عن الأخبار و يخفى عليه منها ما لم يأت به إليه صادق من الناس، فكيف ينكر أن يتبع موسى عليه السلام الخضر بعد نبوته ليعرف بواطن الأمور مما كان يعلمه مما أورده الله سبحانه بعلمه…).


شیخ مفید در پاسخ به اشکال، پیروی و اطاعت موسی (ع) از خضر نبی (ع) می‌گوید: (... اگر حضرت موسی (ع) از حضرت خضر (ع) آن هم بعد از بعثتش پیروی کرد طعنه در نبوتش نمی‌باشد، زیرا که برای استفاده از علم شریعت از ایشان پیروی نمی‌کرد، بلکه از ایشان پیروی کرد تا باطن احکام ایشان را بداند که با ندانستن آن‌ها خللی ایجاد نمی‌کنند به دلیل عالم بودن حضرت موسی (ع) نسبت به دیانتش. احاطه داشتن بر تمام علوم، از شروط انبیاء نمی‌باشد و بر آنان نیست که بر باطن همه چیز احاصه یابند. و پیامبرمان محمد (ص) که از همه انبیاء فاضل‌تر و داناتر هستند، بر علم نجوم احاطه‌ای نداشتند و به دنبال آموختن آن‌ها نرفتند، و از ایشان گفته‌های شعرگونه سر نمی‌زند و در خور وى نيست. و بر اساس نص نازل شده، ایشان بی‌سواد بوده و با حرفه‌ها و صنایع مختلف آشنایی نداشتند و هنگامی که خواستند به سوی مدینه رهسپار شوند، راهنما برای شناخت راه اجاره نمودند، و در مورد اوضاع می‌پرسیدند و بخشی از اخبار تا زمانی که توسط راست‌گویان مردم به اطلاع ایشان نمی‌رسید، مخفی باقی می‌ماند...).

آدرس: http://www.yasoob.com/books/htm1/m013/11/no1149.html


41 – (القول في علم الائمة (ع) بالضمائر والكائنات واطلاق القول عليهم بعلم الغيب وكون ذلك لهم) في الصفات واقول: (إن الائمة من آل محمد (ص) قد كانوا يعرفون ضمائر بعض العباد ويعرفون ما يكون قبل كونه، وليس ذلك بواجب في صفاتهم ولا شرطاً في إمامتهم...). أوائل المقالات ـ الشيخ المفيد ص67.

(سخن در باب علم و آگاهی ائمه (ع) به درون سینه‌ها و موجودات و اطلاق نام داننده غیب بر آنان و وجودش برای ایشان در صفات. می‌گویم: همانا ائمه از آل محمد (ع) به درون برخی سینه‌ها و نفوس بندگان آگاهی داشتند قبل از این‌که آن مورد اتفاق بیفتد، اما آن به عنوان صفت شرطی که باید داشته باشند و شرط امامت‌شان، مطرح نمی‌باشد...).
آدرس: http://www.yasoob.com/books/htm1/m013/11/no1145.html


[67]40 – القول في معرفة الائمة (ع) بجميع الصنايع وساير اللغات واقول: (إنه ليس يمتنع ذلك منهم ولا واجب من جهة العقل والقياس و قد جاءت أخبار عمن يجب تصديقه بأن أئمة آل محمد (ص) قد كانوا يعلمون ذلك، فإن ثبت وجب القطع به من جهتها على الثبات. ولى في القطع به منها نظر، والله الموفق للصواب، وعلى قولي هذا جماعة من الامامية، وقد خالف فيه بنونوبخت - رحمهم الله - وأوجبوا ذلك عقلا وقياسا وافقهم فيه المفوضة كافة وسائر الغلاة).
همان.

سخن در باب معرفت و شناخت ائمه به تمام مشاغل و حرفه‌ها و سایر لغات است، می‌گویم: (این امر برای ایشان (ع) سخت و مُمتَنِع نیست و از جهت عقل و قیاس هم واجب نمی‌باشد و اخبار از جانب کسی که تصدیقش واجب بوده رسیده که ائمه آل محمد (ع) آن را می‌دانستند. اگر ثابت شد قطع به آن از جهتش بر ثابت شدن واجب گشت. در قطع و جزم به آن مورد نظری دارم، و توفیق صواب از خداوند است، در همین مورد جماعتی از امامیه نیز با من هم عقیده‌اند، و در این مورد فرزندان نوبخت –خدا رحمت‌شان کند- مخالفت ورزیدند و آن را با عقل و قیاس واجب ساختند و همه مفوضه و سائر غُلات با آن‌ها موافقت کردند).

أوائل المقالات ـ الشيخ المفيد http://www.yasoob.com/books/htm1/m013/11/no1145.html


کلام شیخ مفید صریح است که معرفت ائمه (ع) به زبان‌های دیگر مانعی ندارد، و هم‌چنین عقلاً واجب نیست که در ایشان محقق شود، و روایاتی از معصومین نقل شده‌اند که آن را ثابت می‌کند اما در قطع و جزم آن‌ها نظر کرد یعنی این‌‌که قطع و جزم حاصل نشده است، و با رأی و نظر شیخ مفید، مجموعه‌ای از علمای امامیه مؤید ایشان هستند، که فرزندان نوبخت و مفوضه و غلات با آن‌ها به مخالفت پرداختند و جزم کردند که ائمه (ع) سائر زبان‌ها را می‌دانند. بنا بر این، اعتقاد به این‌ها از معتقدات غلات است که ان شاء الله از کلام اهل بیت (ع) در بخش دوم وضع و حال غالیان را بررسی خواهیم کرد.



کلام سید مرتضی در باره حضرت محمد (ص):
سيد مرتضى (قدس الله روحه) گفت:
(هذه الآية(وَمَا كُنْتَ تَتْلُو مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتَابٍ) تدل على أن النبي صلى الله عليه وآله ما كان يحسن الكتابة قبل النبوة، فأما بعدها فالذي نعتقده في ذلك التجويز لكونه عالما بالقراءة والكتابة، والتجويز لكونه غير عالم بهما من غير قطع على أحد الأمرين، وظاهر الآية يقتضي أن النفي قد تعلق بما قبل النبوة دون ما بعدها، ولان التعليل في الآية يقتضي اختصاص النفي بما قبل النبوة، لان المبطلين إنما يرتابون في نبوته صلى الله عليه وآله لو كان يحسن الكتابة قبل النبوة، فأما بعد النبوة فلا تعلق له بالريبة والتهمة، فيجوز أن يكون قد تعلمها من جبرئيل عليه السلام بعد النبوة). الطبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن "الجزء الثامن من 389.
(این آیه (و تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‌خواندى)، دلالت بر این دارد که پیامبر (ص) قبل از نبوتنوشتن نمی‌دانستند، اما بعد، چیزی که به آن بعد از بعثت جایز و بدان معتقدیم به این دلیل که خواندن و نوشتن می‌دانستند، و جایز بودن بدون قطع و جزم به هر دو امربه این دلیل است که بدان‌ها دانش نداشتند، و ظاهر آیه اقتضاء می‌کند که نفی متعلق به قبل از نبوت است، و زیرا که تعلیل در آیه مقتضی اختصاص نفی به قبل از نبوت است، زیرا باطل خواهان در نبوت ایشان (ص) دچار شک و تردید می‌شوند اگر چه به نوشتن قبل از نبوت دانش داشتند، اما بعد از نبوت به ایشان شک و تردید و تهمت وارد نخواهد شد، پس جایز است که آن را بعد از نبوت از جبرئیل علیه السلام فرا گرفت).



بنا بر این حتی خواندن و نوشتن به زبان عربی نزد علماء غیر مُسَلم و غیر متفق بر آن است، و سید مرتضی بر این دو امر قطع و جزمی ندارد، حضرت محمد (ص) بعد از این آیه ممکن است که خواندن و نوشتن را بدانند و ممکن است ندانند.


کلام سید مرتضی که شامل پیامبر (ص) و ائمه (ع) است:

این سؤال از ایشان پرسیده شد:
(به پیامبر (ص) چه چیزی باید اعتقاد داشت، آیا ایشان خواندن و نوشتن می‌دانستند یا خیر؟).
سید مرتضی پاسخ داد:
(جواب:

وبالله التوفيق الذي يجب اعتقاده في ذلك التجويز، لكونه عليه السلام عالما بالكتابة وقراءة الكتب، ولكونه غير عالم بذلك، من غير قطع على أحد الأمرين.
وإنما قلنا ذلك، لأن العلم بالكتابة ليس من العلوم التي يقطع على أن النبي والإمام عليهما السلام لابد من أن يكون عالما بها وحائزا لها.
لأنا إنما نقطع في النبي والإمام على أنهما لا بد أن يكون كل واحد عالما بالله تعالى وأحواله وصفاته، وما يجوز عليه وما لا يجوز، وبجميع أحوال الديانات وبسائر أحكام الشريعة التي يؤديها النبي صلى الله عليه وآله أن يحفظها الإمام عليه السلام ويتقدمها، حتى لا يشذ على كل واحد منهما من ذلك الشيء يحتاج فيه إلى استفتاء غيره، كما يذهب المخالفون لنا.
أما ما عدى ذلك من الصناعات والحرف، فلا يجب أن يعلم نبي أو إمام شيئا من ذلك. والكتابة صنعة كالنساجة والصياغة، فكما لا يجب أن يعلم ضروب الصناعات، فكذلك الكتابة.
وقد دللنا على هذه المسألة، واستقصينا الجواب عن كل ما يسأل عنه فيها في مسألة مفردة أمليناها جوابا لسؤال بعض الرؤساء عنه، وانتهينا إلى أبعد الغايات.
وقلنا: أن إيجاب ذلك يؤدي إلى إيجاب العلم بسائر المعلومات الغائبات والحاضرات، وأن يكون كل واحد من النبي والإمام محيطا بمعلومات الله تعالى كلها.........
فإن قالوا: الفرق بين الصناعات وبين الكتابة، أن الكتابة قد تتعلق بأحكام الشرع، وليس كذلك باقي الصناعات.

قلنا: لا صناعة من نساجة أو بناء أو غيرهما إلا وقد يجوز أن يتعلق به حكم شرعي كالكتابة.
ألا ترى أن من استأجر بناءا على مخصوص، وأيضا النساجة قد يجوز أن يختلف، فيقول الصانع: قد وفيت العمل الذي استؤجرت له، ويقول المستأجر: ما وفيت بذلك.
فمتى لم يكن الإمام عالما بتلك الصناعات ومنتهيا إلى أبعد الغايات لم يمكنه أن يحكم بين المختلفين.
فإن قيل: يرجع إلى أهل تلك الصناعة فيما اختلفا فيه.
قلنا: في الكتابة مثل ذلك سواء.
وبينا في تلك المسألة التي أشرنا إليها، بأن هذا يؤدي إلى أن علم الإمام تصديق الشهادة أو كذبه فيما يشهد به، لأنه إذا جاز أن يحكم بشهادة مع تجويز كونه كاذبا....
وإلا جاز أن يحكم بقول ذي الصناعات في قيم المتلفات وأروش الجنايات وكل شيء اختلف فيه فيما له تعلق بالصناعات وإن جاز الخطأ على المقومين.
وبينا أن ارتكاب ذلك يؤدي إلى كل جهالة وضلالة). انتهى... رسائل الشريف الرضي. المسألة الثانية : (علم النبي صلى الله عليه وآله بالكتابة والقراء‌ة) ص 106-105.
(توفیق از خداست. چیزی که باید به آن اعتقاد داشته باشیم تجویز است، چرا که ایشان (ص) خواندن و نوشتن می‌دانستند، و چرا که ایشان علمی نسبت به آن‌ها (خواندن و نوشتن) نداشتند، بدون صدور نظر قطعی در این دو مورد.

این را به این دلیل گفتیم، زیرا که دانش نوشتن از علومی که پیامبر و امام نسبت به آن‌ها باید دانا باشند، نیستند.
بر پیامبر و امام علم و دانش به خدا و احوال و صفات او را قطع و جزم می‌کنیم، و آن‌چه بر او جایز و غیر جایز است، و به همه احوال دیانت‌ها و سایر احکام شریعت که پیامبر (ص) آن‌ها را اداء و امام (ع) آن‌ها را حفظ و تقدیم کند، تا از یکی از آن‌ها بی اطلاع نماند تا به استفتاء کسی نیازمند نباشد همان‌گونه که مخالفین این کار را انجام می‌دهند.
اما به غیر از این‌ها از صنعت و حرفه بر پیامبر یا امام واجب نیست که چیزی از آن‌ها بداند، و نوشتن صنعت است مانند نساجی و زر‌گری، همان‌گونه که بر او واجب نیست که صنایع را فرا گیرد، نوشتن نیز بدین صورت است.
این مسئله را بیان ساختیم، و در مورد هر آن‌چه در مورد مسأله مفرد سؤال می‌شود بررسی کردیم و پاسخ کامل به بعضی از بزرگان دادیم، و به بهترین اهداف دست یافتیم.

گفتیم: واجب کردن آن باعث می‌شود که سائر اطلاعات غائب و حاضر را واجب کنیم، و این‌که هر کدام از پیامبر و امام به همه اطلاعت در مورد خدای متعال احاطه داشته باشد..........
اگر گفتند: فرق بین صنایع و نوشتن این است که نوشتن مربوط به احکام شرعی می‌شود، و مانند دیگر صنایع نیست.
می‌گوییم: به هر صنعتی چه نساجی یا ساخت و ساز و غیر آن‌ها، احکام شرعی مانند نوشتن متعلق می‌شود.
آیا نمی‌بینی که شخصی برای ساخت و یا نساجی شخصی را اجرت کرد و جایز است بین آنان اختلافی ایجاد شود، سازنده می‌گوید: کار که برای آن دست‌مزد دریافت کردم را به اتمام رساندم، و مستأجر می‌گوید: به خوبی کار را انجام ندادی.
پس از چه وقت امام وقتی که نسبت به آن صنایع دانشی ندارد و به آن‌ها دست پیدا نکرده است نتواند بین دو نفر که دچار اختلافند داوری و حکم‌رانی کند.
اگر گفته شود: به اهل آن صنایع که دچار اختلاف شدند باز می‌گردد.
می‌گوییم: حال نوشتن نیز مانند حال صنایع است.
در مسئله‌ای که به آن اشاره کردیم بیان شد که این امر به معنای علم امام به تصدیق شهادت یا کذب آن‌چه که بدان شهادت داده می‌شود است، زیرا که جایز است با گواهی این‌که دروغ‌گو است حکم کند.
در غیر این صورت جائز شد که به گفته اهل صنایع در ارزش تلف شد‌ه‌ها و جنایت‌ها و همه چیز که در آن اختلاف شود و متعلق به صنایع باشد حکم کند، جایز شد که در ارزیابی نیز خطاء کند.
و تبیین کردیم که ارتکاب آن باعث هر جهالت و ضلالت می‌شود). پایان


پس اگر جایز است امام نسبت به خواندن و نوشتن به زبان عربی عالم نباشد، چگونه شرط اثبات امامت او دانستن همه زبان‌ها و حرفه‌هاست؟!



هم‌چنین سيد مرتضى گفت: (معاذ الله ان نوجب للإمام من العلوم الا ما تقتضيه ولايته، واسند إليه من الأحكام الشرعية....... لا يجب ان يعلم الإمام بالحرف والمهن والصناعات، وما إلى ذاك ممّا لا تعلق له بالشريعة. ان هذه يرجع فيها إلى اربابها، وان الإمام يجب ان يعلم الأحكام، ويستقل بعلمه بها، ولا يحتاج إلى غيره في معرفتها، لأنّه ولي اقامتها، وتنفيذها). كتاب الشافي في الإمامة (ج3) للشريف المرتضى ص 164.
شریف مرتضی می گوید: (پناه بر خدا از این‌که علومی را بر امام واجب کنیم جز این‌که به اقتضای ولایتش باشد و احکام شرعی بر آن استناد داشته باشند... واجب نیست که امام به حرفه‌ها، مهارت‌ها و دیگر شغل‌ها دانا باشد جز دانایی به آن‌چه که مربوط به شریعت باشد این امر به اربابش رجوع داده میشود، و بر امام واجب است که احکام را بداند، به علم خود در مورد آن مستقل شود و در معرفت آن به کس دیگر محتاج و نیازمند نباشد؛ زیرا او سرپرست و ولّی اقامت و اجرای آن‌هاست).



شیخ طوسی در این مورد گفته‌ای دارد که به عموم مطلب مرتبط می‌شود:
شيخ طوسی گوید:


(وإنما قلنا "إنه يجب أن يكون أفضل فيما هو إمام فيه" لأنه يجوز أن يكون في رعيته من هو أفضل منه فيما ليس هو إمام فيه ككثير من الصنائع والمهن وغير ذلك، والمعتبر كونه أفضل فيما هو إمام فيه.
وبذلك نجيب من قال: إن النبي صلى الله عليه وآله قدم عمرو بن العاص على فضلاء الصحابة وقدم زيدا على جعفر (وهو أفضل منه وقدم خالدا أيضا على جعفر).وذلك أن كل هؤلاء إنما قدموا في سياسة الحرب وتدبير الجيوش وهم أفضل في ذلك ممن قدموا عليه، وإن كانوا أولئك أفضل في خصال دينية أو دنياوية، فسقط الاعتراض..........
ويجب أن يكون الإمام عالما بتدبير ما هو إمام فيه من سياسة رعيته والنظر في مصالحهم وغير ذلك بحكم العقل.
ويجب أن يكون أيضا بعد الشرع عالما بجميع الشريعة، لكونه حاكما في جميعها.......
ولا يلزم إذا قلنا أنه يجب أن يكون عالما بما أسند إليه، أن يكون عالما بما ليس هو إماما فيه كالصنائع وغير ذلك، لأنه ليس هو رئيسا فيها. ومتى وقع فيها تنازع من أهلها ففرضه الرجوع إلى أهل الخبرة والحكم بما يقولونه.
وكل من ولي ولاية صغرت أو كبرت كالقضاء والإمارة والجباية وغير ذلك فإنه يجب أن يكون عالما فيما أسند إليه ولا يجب أن يكون عالما بما ليس بمستند إليه، لأن من ولي القضاء لا يلزم أن يكون عالما بسياسة الجند، ومن ولي الأمارة لا يلزم أن يكون عالما بالأحكام، وهكذا جميع الولايات، ولا يلزم أيضا أن يكون عالما بصدق الشهود والمقرين على أنفسهم، لأنه إنما جعل إماما في الحكم بالظاهر دون الباطن.
وإنما يجب أن يكون الإمام عالما بما أسند إليه في حال كونه إماما، فأما قبل ذلك فلا يجب أن يكون عالما. ولا يلزم أن يكون أمير المؤمنين عليه السلام عالما بجميع الشرع في حياة النبي صلى الله عليه وآله، أو الحسن والحسين عليهما السلام عالمين بجميع ذلك في حياة أبيهما، بل إنما يأخذ المؤهل للإمامة العلم ممن قبله شيئا بعد شيء ليتكامل عند آخر نفس من الإمام المتقدم عليه بما أسند إليه).انتهى. الإقتصاد- الشيخ الطوسي / في صفات الإمام ص 191.

(از این جهت گفتیم "باید به آن‌چه امام بدان مکلف شده است برتر باشد" زیرا که جایز است در میان رعیت خود از او در آن‌چه که امام نسبت به آن مکلف نشده برتر باشد، مانند بسیاری از صنعت‌ها و مهارت‌ها و غیر آن‌ها، و عبرت این است که امام به آن‌چه بدان مکلف است باید افضل باشد.
و به کسی که این‌گونه بگوید پاسخ می‌دهیم: پیامبر (ص)، عمرو بن العاص را از فاضل‌ترین صحابه تقدیم نمودند، و زید را بر جعفر (و او از وی برتر است، و خالد را نیز به جعفر تقدیم نمودند). آن‌ها در سیاست جنگ و تدبیر سپاهیان تقدیم شدند و آن‌ها در این موارد برتر هستند که بر کسانی دیگر تقدیم شدند، و اگر آنان در خصلت‌های دینی یا دنیوی افضل بودند، اعتراض ساقط می‌شد...
امام باید به هر مواردی که به آن‌ها مکلف است دانا باشد، مانند سیاست رعیت و نظر در مصلحت‌های آنان و دیگر موارد به حکم عقل.
و نیز بعد از شرع باید به همه شریعت عالم باشد، به این دلیل که او حکم‌ران به همه آن‌هاست......
و به چیزی که به او نسبت داده می‌شود لزومی ندارد پایبند شد، آن چیزهائی که به آن‌ها مکلف نیست مانند صنعت‌ها و غیره، زیرا که او رئیس (و مسؤول این‌ها و انجام) این کارها نیست. و هر وقت در این موارد منازعه‌ای صورت گیرد فرض آن است که این امر به اهل خبره ارجاع داده شود و به آن‌چه می‌گویند حکم شود.
و هر کس ولایتی چه کوچک و چه بزرگ مانند قضاوت و امارت و خراج گرفتن و غیره به او واگذار شود باید به آن‌چه به او واگذار شده عالم باشد و نباید به آن‌چه به او موکول شده نادان باشد، زیرا کسی که به او قضاوت کاری داده شود ضروری نیست که نسبت به سیاست سربازان عالم باشد، و هر کس امارتی به او داده شود نیاز نیست که نسبت به احکام دانا باشد، و به این صورت همه ولایت‌ها، و ضروری و ملزم به این نیست که نسبت به تصدیق گواهان و اقرار کنندگان به خویش، عالم باشد، زیرا که پیشوا برای داوری به ظاهر تعیین شده است و نه باطن.
باید امام به آن‌چه به او موکول شده است عالم باشد در حالی که او امام است، اما در موارد دیگر ضروری نیست که عالم باشد. و ضروری نیست که امیر المؤمنین (ع) در زمان حیات پیامبر (ص) نسبت به همه شرع عالم باشد، یا حسن و حسین (ع) به همه آن‌ها در زمان حیات پدرشان (ع) دانا و عالم باشند، بلکه صلاحیت برای امامت علم او چیزی پس از چیز دیگری است تا در امام آن چیزی که به او موکول شده است تکامل پیدا کند).

بنا بر این علمای سابق (شیخ مفید، طوسی و سید مرتضی و...) به وجوب دانستن ائمه به همه زبان‌ها، حرفه‌ها، صنایع، علم غیب مطلق و... اعتقادی ندارند، بلکه مشروط آن است که از همه مردم نسبت به چیزی که او پیشوا است و آن شریعت و هدایت مردم از لحاظ عقیده و فقه و اخلاق است عالم‌‌تر باشد. و کم‌ترین چیزی که می‌توان گفت این است که مسأله دانستن معصوم به همه زبان‌ها اجماعی بر آن از طرف علمای پیشین نیست.

شيخ مفيد (رحمه الله) در این باره گفت:

(فأما ظهور المعجزات عليهم والإعلام فإنه من الممكن الذي ليس بواجب عقلا ولا ممتنع قياسا، وقد جاءت بكونه منهم - عليهم السلام - الأخبار على التظاهر والانتشار فقطعت عليه من جهة السمع وصحيح الآثار، ومعي في هذا الباب جمهور أهل الإمامة وبنو نوبخت تخالف فيه وتأباه، وكثير من المنتمين إلى الإمامية يوجبونه عقلا كما يوجبونه للأنبياء. والمعتزلة بأسرها على خلافنا جميعا فيه سوى ابن الأخشيد ومن اتبعه يذهبون فيه إلى الجواز، وأصحاب الحديث كافة تجوزه لكل صالح من أهل التقى والإيمان). أوائل المقالات في المذاهب والمختارات ص 67.
(اما ظهور معجزات از ایشان (ع) ممکن است که عقلاً واجب نیست و قیاساً ناممکن نمی‎باشد، و اخباری نقل شده است که ایشان –علیهم السلام- معجزاتی داشتند که از ناحیه سمع و اخبار صحیح بر آن جزم کردیم، و در این باره جماعتی از امامیه با من متفق‌اند و فرزندان نوبخت با این نظر مخالف‌اند و آن را رد می‌کنند، و بسیاری از شیعیان آن را عقلاً واجب می‌دانند همان‌طور که برای پیامبران واجب می‌بینند. و تمامی معتزله بر خلاف همه ما، چه ابن الأخشید و چه کسانی که پیرو او شدند آن را جائز می‌دانند، و همه اصحاب حدیث آن را برای هر نیکوکاری از اهل تقوا و ایمان جایز می‌شمارند).


از کلام شیخ مفید که از فقهای برجسته شیعیان است روشن است که در آن زمان نیز شیعیان به چندین و چند دسته تقسیم شده‌ بودند که شیعیان اصیل چنین اعتقاداتی نداشتند، بلکه این اعتقادات اهل غلو است که فقهای آخر الزمان و پیروان‌شان امروزه بدان‌ها معتقد شدند و حتی آن‌ها را واجب می‌دانند.
معنای کلام ایشان (رحمه الله) این است که روایات تحقق معجزات برای ائمه (ع) را ثابت کردند، لیکن آن عقلاً واجب نیست، به عبارتی اثبات امامت ائمه مشروط به آمدن با معجزه نیست، و آن نه ناممکن و نه واجب است، ممکن است انجام گیرد و ممکن است انجام نگیرد.

از سید مرتضى (رحمه الله) سؤال پرسیده شد: آیا همه ائمه (ع) قبل از این‎که اتفاقی انجام شود، خبر از آ
ن می‌دهند؟

پاسخ داد:
(ليس من شرط الإمامة الإخبار عن الشيء قبل كونه، لأن ذلك معجز. وقد يجوز إظهار المعجزات على أيدي الأئمة عليهم السلام، وقد يجوز ألا يظهر على أيديهم. إلا أنا قد علمنا بالأخبار الشائعة أنهم عليهم السلام أخبروا بالغائبات، فعلمنا أن الله تعالى قد أطلعهم على ذلك). رسائل الشريف المرتضى- المجموعة السادسة.
(شرط امامت خبر دادن از اتفاقی قبل از رخ دادن آن نیست، زیرا که آن معجزه است. ممکن است ظاهر شدن معجزات بر دستان ائمه (ع) صورت گیرد، و ممکن است صورت نگیرد. الا این‌که از اخبار شایع دانستیم که ایشان (ع) از غیبیات خبر دادند، پس دانستیم که خدای متعال به آن‌ها خبر داد).



و گفته ایشان صریح است که معجزه شرط محقق شدن آن بر دستان امام نیست، ممکن است حاصل شود و ممکن است حاصل نگردد، و عدم حاصل شدن آن به معنای نفی امامت امامی که به او وصیت شده است، نیست.

سيد شهيد محمد محمد صادق صدر (رحمه الله) در سخنی درباره امام مهدی (ع) و ظهور ایشان (ع) می‌گوید:
(... من أن طريق الدعوة الإلهية لا يقوم على المعجزات، لأن الهدى والعدل الناتجان عن المعجزات أقل وأضحل من الهدى والعدل الناتجان عن طرقهما الطبيعية. ومن هنا كانت كل نتيجة يمكن تحقيقها بالطرق الطبيعية، فإنها لا توجد عن طريق المعجزة، بل يوكل أمرها إلى تلك الطرق مهما طال بها الزمن. لا يستثنى من ذلك إلا قيام المعجزة عند انحصار السبب بها انحصاراً مطلقاً.
وحيث كان الهدف البشري العام الموعود، يمكن إيجاده بالطرق الطبيعية وكانت هذه الطرق تحتاج في فعالياتها إلى طوال الزمان، كما سبق أن عرضناه هناك.إذن فقد تعين تأجيل الموعد إلى حين وجوده بالسبب الطبيعي.
ولما عرفنا من ذلك، بنحو القاعدة العامة، أن طريق الدعوة الإلهية، ليس بطريق إعجازي، فهذا لا يختلف فيه الحال ما بين عصور ما قبل الظهور، وعصور ما بعده...). تاريخ ما بعد الظهور- ص 327.
(... و از آن این‌که طریق دعوت الهی با معجزات اقامه نمی‌شود، زیرا که هدایت به دست آمده از معجزات کمتر از هدایت به دست آمده از راه‌های طبیعی است. و از این‌جا هر نتیجه ممکن است از طریق طبیعی تحقق یابد، که آن از طریق معجزه به دست نمی‌آید، بلکه امر آن را به آن راه‌ها موکول می‌کند هر چقدر که زمان به طول انجامد. و از آن به جز قیام معجزه هنگام محصور شدن سبب، آن‌هم سببی انحصاری مطلق مستثنی می‌شود.

و جائی‌که هدف بشری عام وعده داده شده بود، ممکن است از راه‌های طبیعی به دست آیند، و این راه‌ها در فعالیت‌های خود به زمانی بسیار نیاز داشتند، همان‌طور که قبلاً ارائه شد. بنا بر این روشن شد که وعده به تأخیر می‌افتد تا هنگام به وجود آمدن سببی طبیعی برای آن.
و اگر به نحو قاعده عامآیدآ آن را دانستیم، که دعوت الهی راهی اعجازی نیست، حالِ این مورد بین عصرهای قبل از ظهور و عصرهای بعد از آن فرقی ندارد...).

و اما آن‌هائی که به فرستادگان خدا معجزاتی را پیشنهاد می‌دهند، که اگر هم این پشنهاد دلالتی داشته باشد، به جهل و بی‌خردی این جماعت دلالت دارد لا غیر، در این باره سید طباطبائی در تفسیر پیشنهاد معجزات به فرستادگان گفت:
(واما قوله "إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ" فاعطاء جواب للنبي صلى الله عليه وآله وسلم وفى توجيه الخطاب إليه دونهم وعدم أمره أن يبلغ الجواب إياهم تعريض لهم انهم لا يستحقون جوابا لعدم فقههم به وفقدهم القدر اللازم من العقل والفهم وذلك أن اقتراحهم الآية مبنى على زعمهم كما يدل عليه كثير مما حكى عنهم القرآن في هذا الباب على أن من الواجب أن يكون للرسول قدرة غيبية مطلقة على كل ما يريد فله أن يوجد ما أراد وعليه أن يوجد ما أريد منه. والحال ان الرسول ليس الا بشرا مثلهم أرسله الله إليهم لينذرهم عذاب الله ويحذرهم ان يستكبروا عن عبادته ويفسدوا في الأرض بناء على السنة الإلهية الجارية في خلقه انه يهدى كل شئ إلى كماله المطلوب ويدل عباده على ما فيه صلاح معاشهم ومعادهم. فالرسول بما هو رسول بشر مثلهم لا يملك لنفسه ضرا ولا نفعا ولا موتا ولا حياة ولا نشورا وليس عليه الا تبليغ رسالة ربه واما الآيات فأمرها إلى الله ينزلها ان شاء وكيف شاء فاقتراحها على الرسول جهل محض. فالمعنى أنهم يقترحون عليك آية وعندهم القرآن أفضل آية وليس إليك شئ من ذلك وانما أنت هاد تهديهم من طريق الإنذار وقد جرت سنة الله في عباده أن يبعث في كل قوم هاديا يهديهم). تفسير الميزان - السيد الطباطبائي - ج ١١ - الصفحة ٣٠5-304.
(و اما فرموده او "تو هشدار دهنده‌اى، و براى هر قومى رهبرى است"، که جواب دادن به محمد (ص) در توجیه خطاب به ایشان به غیرشان و عدم امر ایشان به ابلاغ جواب به آنان توبیخ و تعریض از آن‌هاست که ارزش جواب دادن ندارند به دلیل عدم تفقه نسبت به آن و نداشتن اندازه‌ای کافی از عقل و فهم، و آن این‌که پیشنهاد آیه (معجزه) بر حسب اذعان‌شان مبتنی شده است همان‌طور که قرآن در مواضع بسیاری از آنان در این باب سخن گفت که واجب برای رسول این است که قدرتی غیبی مطلق بر همه چیز باشد و برای او قدرت ایجاد چیزی که بخواهد یا از ایشان بخواهند باشد. و حال این‌که پیامبر بشری مانند آنان است که خدا ایشان را برای هشدار از عذاب الهی و استکبار از عبادت او و فساد در زمین بر اساس سنت جاری الهی در خلق فرستاد که او همه چیز را به کمال مطلوب هدایت می‌کند و بندگان خود را به صلاح دنیا و آخرت راهنمائی می‌کند. بنا بر این فرستاده با هر آن‌چه با خود دارد فرستاده‌ای بشر مانند آن‌هاست که برای خود نه ضرر و نه نفع، و نه مرگ و زندگی و زندگانی دارد، و وظیفه‌ای جز تبلیغ رسالت الهی ندارد، و اما آیات (معجزات)، امر آن‌ها به دست خداست که اگر بخواهد و به هر شکلی که بخواهد آن‌ها را نازل می‌کند، و پیشنهاد آن‌ها به فرستاده جهل محض است.

پس معنای این‌که آن‌ها پیشنهاد آیه‌ای به تو می‌دهند و نزد آنان قرآن برترین آیه است و برای تو چیزی از آن نیست بلکه تو هدایت کننده‌ای هستی که آن‌ها را از طریق هشدار هدایت می‌کنی و این سنت الهی در بندگان خود جاری گشت که در هر قوم هدایت کننده‌ای بفرستد تا آن‌ها را هدایت کند).



ادامه دارد...

 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : شبهه معصوم با دانستن همه زبان‌ها شناخته می‌شود

قسمت يازدهم و پایانی:


در قسمت‌های قبل توضیح داده شد که حجت خدا علم همه چیزی که به آن مکلف است را می‌داند و علومی که به آن‌ها مکلف نیست (علوم دنیوی) ضروری نیست که نسبت به آن‌ها دانا باشد و اعتقاد شیعیان و فقهای پیشین نیز بر این منوال است، هم‌چنین دانستن همه زبان‌ها را از ادعیه و روایات بیان کردیم که آن صفتی از صفات خداست و هیچ کسی از خلق در این صفت با خدا شریک نیست، و نیز تسلط بر زبان‌ها را دسته‌بندی و آن‌ها را تحلیل نمودیم، و به تاریخ و سیرت اولیای خدا بازگشتیم و دیدیم که نه چنین اعتقادی موجود است و نه حجتی از حجت‌های خدا با این خصلت آمد یا از او چنین دلیلی خواسته شده و نه با آن شناخته شد، سپس روایت‌هائی که آن دسته از غالیان بدان‌ها احتجاج می‌کنند را بررسی نمودیم و ضعف سند آن‌ها را بیان ساختیم و روشن کردیم که آن‌ دسته از روایات در بهترین حالات نیز اشاره به دانستن همه لغات و یا لزوم شناخت معصوم به دانستن کل لغت‌ها و زبان‌ها ندارد، و در اعتقادات، روایات قطعی الدلاله ضروری و لازم است و اعتقاد با روایات ضعیف و یا مرسله بر گرفته نمی‌شود، و نیز به خواندن و نوشتن پیامبر (ص) اشاره نمودیم و شرح دادیم که ایشان (ص) طبق نص قرآنی و گفته‌های فقهای پیشین قبل از بعثت خواندن و نوشتن نمی‌دانستند ولی با همان حال (عدم خواندن و نوشتن) به پیامبری مبعوث شدند، و فراگیری علوم دنیوی معصومین از غیر معصومین را نیز مطرح و بیان کردیم که اشکالی در آن نیست و آن دسته از روایات و سیرت را با کلام فقهای پیشین مستند ساختیم تا عقیده شیعیان واقعی را بهتر روشن سازیم، سپس به فصاحت و تیزی زبان عروج کرده تا به ندانستن بعضی از زبان‌ها توسط بعضی از ائمه (ع) رسیدیم، و در قسمت دهم نیز با گفته‌های فقهای پیشین بیان ساختیم که آن‌ها، حجت معصوم (ع) را با دانستن زبان‌ها، حرفه‌ها و صنایع و... نمی‌شناسند و شرط آن نیست که با این گونه صفات بیایند و اجماعی بر این مورد نیست بلکه با گفته‌هائی صریحانه این‌گونه اعتقادات را رد کرده‌اند و از این‌گونه معتقداتِ منحرف به خدا پناه برده‌اند زیرا که این اعتقادات اهل غلو است که معصومین را در مقام لاهوت مطلق قرار می‌دهند که در نظر فقهای پیشین این‌ها منحرف و کافر هستند، و در قسمت پایانی به طرز معامله و رفتار با اهل غلو از روایات اهل بیت (ع) را بیان می‌سازیم.


کلام اهل بیت (ع) در مورد غالیان:



پنهان نیست که اضافه بر استناد و تکیه بر ثقلین، از جهت اعتدال و متانت شیخ مفید و موافقین در این مورد از علمای طائفه هستند، نه از جهتی که اهل تفویض و غلو در آن طغیان ورزیدند.


دانستیم که اعتقاد به دانستن همه زبان‌ها، صنایع، حرفه‌ها و مشاغل و... از معتقدات اهل غلو است، حالا بد نیست نیز رأی و نظر امام رضا (ع) درباره این جماعت را بدانیم.


شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا علیه السلام، ج 2، ص 200 در بابى با عنوان «باب ما جاء عن الرضا في وجه دلائل الائمة و الرد على الغلاة والمفوضة لعنهم اللَّه» آورده است:


ابوهاشم جعفرى از امام رضا علیه السلام نقل کرده است که آن بزرگوار فرمود: (الغلاة کفار والمفوضة مشرکون. من جالسهم أو خالطهم أو آکلهم أو شاربهم أو واصلهم أو زوجهم أو تزوج منهم أو آمنهم، أو ائتمنهم على أمانة أو صدق حدیثهم أو اعانهم بشطر کلمة خروج عن ولایة اللَّه عز وجل وولایة رسول اللَّه وولایتنا اهل البیت).

(غلات کافرند و مفوضه مشرک. هر کس با آنان هم‌نشین شود، آمد و شد کند، هم‌غذا شود، از آب آنان بنوشد، با آنان رابطه برقرار کند، به آنان همسر بدهد یا از آنان زن بگیرد، به آنان امان بدهد، یا آنان را بر امانتى امین بشمارد، یا گفتار ایشان را تصدیق کند یا با گفتن کلمه‏‌اى به آنان کمک کند، از ولایت خداوند عز و جل و ولایت پیامبر خدا صلى الله علیه وآله و سلم و ولایت ما اهل بیت بیرون رفته است).


طرف‌داران افراطى و دشمنان افراطى، هر دو، در ضربه زدن به یک حقیقت مشترک هستند، زیرا همیشه یکى براى دیگرى زمینه را فراهم مى‌‏کند و این حقیقت است که در این میان قربانى مى‌‏شود. نواصب و خوارج و غلات و مفوضه دو سوى افراط و تفریط در برابر اهل بیت پیامبر علیهم السلام بودند و هستند که بزرگ‌ترین مشکلات را براى صراط مستقیم الهى فراهم آوردند. شاید به همین دلیل بود که على‏ علیه السلام فرمود: (
یهلک في اثنان ولا ذنب لي، محب مفرط ومبغض مفرط وانا ابرء الى اللَّه تبارک وتعالى ممن یغلو فینا ویرفعنا فوق حدنا کبرائة عیسى بن مریم‏ علیه السلام من النصارى).


(دو گروه درباره من هلاک مى‏شوند و حال آن‏که من گناهى ندارم: دوست افراطى و دشمن تفریطى. من در پیشگاه خداوند تبارک و تعالى از کسى که درباره‏مان غلو کند و ما را از حدمان فراتر برد اعلام برائت مى‏کنم؛ همان‏طور که عیسى بن مریم از نصارا اعلام برائت فرمود).


(یهلک في رجلان: محب غال ومبغض قال)، (دو گروه درباره من به راه خطا می‌روند و هلاک می‌شوند: دوست‌داری که در دوستی غلو کند و دشمنی که در بغض و کینه افراط کند).

اکنون با کافرین به خوبی آشنا شدید که با مسیحیانی که عیسی مسیح (ع) را خدا می‌دانند فرقی ندارند، فقط فرق بین آن‌ها نام است که همه را فریب داده است.

این مقاله به اهل غلو و دعوت‌گنندگان به کفر و غلو و به ویژه سایت تبیان داده شده است. (به مطلب در سایت مشار الیه مراجعه کنید).


پایان

و الحمد لله رب العالمین
 

کانال تلگرام

بالا