• يماني آل محمد (عليه السلام) فرمود : در کلامم تدبر کنيد ، اي کساني که ادعاي طلب و جستجوي حق را مي‌ کنيد . آمده‌ ام تا بر حق شهادت دهم . و حق را روشن کنم . هرگز نيامده ام تا مردم از من تبعيت کنند . هدفم روشن کردن حق ، و جدا کردن باطل است . پس به همين خاطر مي‌ گويم : کسي از من توقع سازش و چاپلوسي نداشته باشد . هيهات که ما حتي مقداري از حق را فروگذاريم ، و قسمتي از باطل را رها سازيم ، براي آن که کسي ما را بخواهد ، يا کسي را راضي کنيم ، که براي ابرار هيچ چيزي بهتر از آنچه نزد خداوند است نمي باشد

افتتاح صفحه شخصی سید احمد الحسن (ع) در فيس بوك

  • شروع کننده موضوع يـوسف الأنصار
  • تاریخ شروع

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 10/دی ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: 18:30 به وقت ایران


السلام عليكم و رحمة الله و بركاته
به مناسبت سالگرد شهادت رسول الله محمد (ص)، آن انسان پاکی که به خاطر طهارت نفسش سزاوار این مقام عالی و والا نزد خدای سبحان بود، خداوند
به اجر شما بیافزاید.
در این روزها رسالت پیامبر خدا محمد (ص) را می‌بینيم که در معرض طعنه و شک نسبت به آن –و به خصوص قرآن- و خدای سبحان قرار می‌گیرد، و محور طعنه‌ها حول زبان عربی است که قرآن در عباراتش رکیک یا مخالف قواعد نحوی و اعراب، یا با بلاغت در بعضی موارد هماهنگی ندارد در حالی‌که سخنان و اشعار عربی وجود دارند که بلاغت آ‌ن‌‌ها از قرآن بیشتر است.
مانند گفته قیس در معلقه خود که می‌گوید:
مِــكَــرٍّ مِــفَــرٍّ مُــقْــبِــلٍ مُــدْبِــرٍ مَــعــاً
كَــجُلْـمُوْدِ صَـخْرٍ حَطَّهُ السَّـيْلُ مِنْ عَلِ
حمله می‌کند و می‌گریزد، روی می‌آورد و پشت می‌کند
و چون سنگ صخره است که سیل آن را از بلندی پرتاب کرده باشد
..... الخ

چند روز پیش بعضی از انصار خداوند حفظشان کند به زیارت من آمدند و ویدیوئی از فردی ملبس شیعی که نامش: سید احمد قپانچی است را به من نشان دادند، که نسبت قرآن به خدا را مورد طعنه قرار می‌دهد، و در حقیقت رفتار او در طعنه فرقی با رفتار وهابی‌ها و مراجع شیعه یا نمایندگانشان در کانال‌‌های ماهواره‌ای در طعنه زدن به این دعوت مبارک از راه نیرنگ و دروغ گفتن به آن‌چه نامش را مخالفت با قواعد نحوی و بلاغی زبان عربی نهادند ندارد، مانند طعنه زدن به قرائت احمد الحسن در مورد عبارت "ضیزی" و امثال آن از سخن‌های باطل و بیهوده لهو آمیز که با آن‌ها به نادانی کشیده‌ها را فریب می‌دهند و به آن‌ها می‌گویند که احمد الحسن زبان عربی نمی‌داند یا فصیح سخن نمی‌گوید، و همانا که مؤمنان، جهل اینان نسبت به زبان عربی استقرائی را آشکار ساختند، و بعضی از مؤمنان حامل مدارک تحصیلی معتبر و بالا و اساتید در دانشگاه‌های عراق می‌باشند که الحمد لله جهل این‌ها حتی نسبت به قواعد استقرائی زبان عربی و حتی به وجود قرائت‌های هفتگانه مختلف قرآن و به وجود قرائت اهل بیت علیهم السلام که در روایات در مورد آن‌ها بسیار سخن گفته شده است به این‌که آن‌ها با قرائت‌های هفتگانه مشهور در نزد همگان فرق دارند، را آشکار ساختند...... الخ.

الان نوبت پاسخ آن‌ها فرا رسیده است، ما منتظر پاسخ تفصیلی این وهابی‌ها و مراجع (یا کسی که برای طعنه به دعوت حق، را بر اساس مخالفت با زبان عربی فرستادند) در رابطه با هر آن‌چه احمد قپانچی از طعنه‌‌ها به زبان عربی و فصاحت قرآن و هم‌چنین طعنه‌های مسیحیان به قرآن مبنی بر این که مخالف زبان عربی و بی‌بلاغت و دارای عباراتی رکیک است هستیم، و شاید نیازی نباشد كه بیان شود این پاسخ‌ها باید با جمع‌آوری طعنه‌ها و تقدیم ردیه یک به یک به آن‌ها باشد و نه به شکلی که بعضی از کسانی که مملو از حماقت هستند، عبارتی از قرآن که به آن کسی طعنه وارد نکرده را ایراد کرده و می‌گوید که قرآن بلاغت فراوانی دارد و الخ...... آنچه مطلوب است اثبات بعضی از عبارات قرآن نیست که فصیح یا دارای بلاغت‌اند، زیرا که این در پاسخ به اشکال با عباراتی دیگر مسئله‌ای را حل نمی‌کند، بلکه مطلوب آن است به طعنه‌هائی که مسیحیان مطرح ساختند پاسخ دهند، منتظر سید قپانچی و غیر آن‌ها با ایراد طعنه و پاسخ به آن با پاسخی علمی هستیم.

متذکر می‌شوم که اگر آن‌ها با همان روشی که ما اشکالات آن‌ها را پاسخ می‌دهیم پاسخ دهند روشن می‌شود که آن‌ها دجالانی هستند که با دو پیمانه در دین پیمانه بر می‌‌دارند، هنگامی به ما و دعوت حق اشکال وارد می‌کنند كه خود معتقدند هیچ ارزشی ندارد، و این اشکالات بی‌ارزش وارد کردنشان تنها به یک دلیل است و آن فریب دادن و به جهل انداختن مردم است.

و همچنین یاد آور می‌شوم و تکرار می‌کنم که پاسخ دادن به این اشکالات بر آن‌ها واجب و حتمی است چون آن‌ها قواعد نحوی استقرائی را مقدس و معصوم می‌دانند و جايز نيست معصوم با آن‌ مخالفت كند حال چه رسد به خداوند سبحان؛ در نتیجه اگر آن‌ها رسماً پاسخی به این اشکالات ندهند به مثابه انكار ایمانشان به قرآن است و حکم کرده‌اند که آن از جانب خداوند نیست و در نتیجه اسلامشان را با دستشان نقض ساخته‌اند.

- این ویدئوئی است از اشکالات وهابیون و بعضی از مراجع شیعه یا افرادی كه آخوندهای نادانی آن‌ها را در کانال‌‌های ماهواره‌ای و دیگر وسایل ارتباط جمعی سوق دادند تا بر قرائت احمد الحسن از قرآن اشکال وارد کنند و بگویند احمد الحسن عربی نمی‌داند، و بعضی از مؤمنینِ به دعوت حق پاسخ آنان را دادند و جهل آنان را نسبت به قواعد زبان و قرائت‌هاى هفتگانه بیان کردند:


[video=youtube;qC9TSRFuk0Q]http://www.youtube.com/watch?v=qC9TSRFuk0Q[/video]





- و این ویدیوی احمد قپانچی است که به فصاحت و عربی بودن قرآن اشکال وارد کرده است:


[video=youtube;ry5lwfeDqgI]http://www.youtube.com/watch?v=ry5lwfeDqgI[/video]







- و این نيز ویدیوئی دیگر از احمد قپانچی است:

[video=youtube;Kk_KS1KrPWA]http://www.youtube.com/watch?v=Kk_KS1KrPWA[/video]



و طعنه‌های بسیار فراوان دیگری نیز وجود دارند مبنی بر اینکه قرآن با قواعد نحوی و بلاغت و فصاحت در تضاد است که معمولاً مطرح می‌‌شوند. این مثالی از آنهاست، که در دو آیه زیر می‌بینیم باری "الصابئین" و باری دیگر "الصابئون" یاد شده است، با توجه به این‌که استحقاق نحوی‌شان بر حسب قواعد زبان عربی یکسان است:
(
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ).[SUB]البقرة: 62.[/SUB]
(
در حقيقت كسانى كه [به اسلام] ايمان آورده و كسانى كه يهودى شده‌اند و ترسايان و صابئان هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان داشت و كار شايسته كرد پس اجرشان را پيش پروردگارشان خواهند داشت و نه بيمى بر آنان است و نه اندوهناك خواهند شد).

(
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالصَّابِؤُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وعَمِلَ صَالِحاً فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ).[SUB]المائدة : 69.[/SUB]
(
كسانى كه ايمان آورده و كسانى كه يهودى و صابئى و مسيحى‌اند هر كس به خدا و روز بازپسين ايمان آورد و كار نيكو كند پس نه بيمى بر ايشان است و نه اندوهگين خواهند شد).

و سخنم را به اين بیان خاتمه می‌دهم که راه و روش ما در پاسخ به احمد قپانچی و آن‌چه مسیحیون و غیر آن‌ها از مشککین در قرآن، و صحت منتسب بودن آن به خداوند از خلال طعنه وارد کردن در آن، چه از لحاظ نحوی یا بلاغی یا مخالفت آن با قواعد زبان عربی را به هر حال هر کس می‌تواند در کتبم بیابد، ما معتقد به قداست زبان نیستیم، و ما معتقدیم که آن زیر قانون فرگشت (تکامل) کیهانی عمومی قرار گرفت، و صحت این اعتقاد از صحت اثبات نظریه عمومی فرگشت پیروی می‌کند که آن را در کتاب توهم الحاد به تفصیل بیان، و بی‌ارزشی گفته‌های افرادی که آن را رد می‌کنند روشن ساختم. و در نتیجه این از ساده اندیشی است که کسی چنین اعتقادی داشته باشد که برای زبان قواعدی ثابت و معصوم وجود دارند که تبعیت از آن واجب است؛ و سخنم فقط در رابطه با زبان عربی نیست بلکه در كل تمامی زبان‌های انسانی و حیوانی می‌باشند.
و اگر اکنون این مطلب از راه علمی و با دلايل صحيح ثابت شد، همانا كه امام صادق عليه السلام بیش از هزار سال پیش باطل بودن اعتقاد به وجود قواعد ثابت و معصوم برای زبان عربی یا سایر زبان‌ها را بیان کرد:
عن محمد بن مسلم قال: (
قرأ أبو عبد الله (عليه السلام): ولقد نادانا نوحاً قلت: نوح! ثم قلت: جعلت فداك لو نظرت في هذا أعني العربية، فقال: دعني من سهككم). [SUB]مستدرك الوسائل ج4 ص 278.[/SUB]
از محمد بن مسلم گوید: (
امام صادق علیه السلام این‌گونه قرائت فرمود: و لقد نادینا نوحاً [برخلاف قاعده‌ عربی] عرض کردم: نوح! [کلام امام را طبق قاعده ی عربی اصلاح کرد] سپس عرض کردم: فدايتان شوم [بهتر است] در قواعد عربی دقت کنيد، امام فرمود: مرا از این سخنان بیهوده واگذارید).


متن عربی:

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
عظم الله اجوركم بذكرى شهادة الرسول محمد ص الانسان الطاهر الذي استحق المقام الاسمى والاعلى عند الله سبحانه لطهارة نفسه.
في هذه الايام نجد رسالة الرسول محمد ص تتعرض للطعن والتشكيك بنسبتها - و القرآن بالخصوص - ل
له سبحانه ومحور الطعن يدور حول اللغة العربية وان القرآن ركيك في عباراته او مخالف لقواعد النحو والاعراب اوغير موافق للبلاغة في بعض الموارد وان هناك كلام وشعر عربي ابلغ منه بكثير،
كقول امرء القيس في معلقته:
مِــكَــرٍّ مِــفَــرٍّ مُــقْــبِــلٍ مُــدْبِــرٍ مَــعــاً
كَــجُلْـمُوْدِ صَـخْرٍ حَطَّهُ السَّـيْلُ مِنْ عَلِ
.... الخ
قبل ايام كان قد زارني بعض الانصار حفظهم الله واطلعوني على فديو لشخص معمم شيعي اسمه : السيد احمد القبانجي وهو يطعن بنسبة القرآن الى الله والحقيقة ان اسلوبه في الطعن لايختلف عن اسلوب الوهابيين والمرجعيات الشيعية او من يمثلها في الفضائيات في الطعن بهذه الدعوة المباركة من خلال خدعة وأكذوبة مايسمى بمخالفة قواعد نحوية وبلاغية للغة العربية كالطعن بقراءة احمد الحسن لكلمة ضيزى وماشابه من تراهات يخدعون بها المجهلين ويقولون لهم بأن احمد الحسن لايعرف العربية او غير فصيح وقد كشف المؤمنون جهل هؤلاء حتى بقواعد اللغة العربية الاستقرائية وبعض المؤمنين يحمل شهادات عليا في اللغة العربية واساتذة في الجامعات العراقية والحمد لله قد بينوا جهل هؤلاء حتى بالقواعد الاستقرائية للغة العربية وحتى بوجود قراءات سبعة مختلفة للقرآن وبوجود قراءة لأهل البيت عليهم السلام وقد جاء ذكر وجودها في روايات كثيرة وانها تختلف عن القراءات السبعة المشهورة ....الخ.
فالان جائتهم النوبة للرد فنحن ننتظر رد هؤلاء الوهابيين والمراجع (او من دفعوه للطعن بدعوة الحق على اساس مخالفة العربية) التفصيلي واكرر الرد التفصيلي على كل ماطرحه احمد القبانجي من طعونات على عربية وفصاحة القرآن وكذلك طعونات المسيحيين على القرآن بانه مخالف للعربية وغير بليغ وركيك العبارة وربما لاحاجة لبيان ان الرد يجب ان يكون باخذ الطعونات والرد عليها واحدا واحدا وليس كما يفعل بعض المملوئين بالبلاهة عندما يأخذ عبارة من القرآن لم يطعن بها احد ويقول ان القرآن ابلغ كلام الخ فالمطلوب ليس اثبات ان بعض عبارات القرآن فصيحة او بليغة لان هذا لايقدم ولايؤخر في رد الاشكال على غيرها من العبارات بل المطلوب هو الرد على الطعونات التي طرحها المسيحيون والسيد احمد القبانجي وغيرهم بالتفصيل اي بالتعرض لطعنه والرد عليه برد علمي ونحن ننتظر ردهم.
وانبه انهم ان ردوا بنفس الطريقة التي رددنا بها اشكالاتهم تبين انهم دجالون ويكيلون بمكيالين في الدين فعندما يشكلون علينا وعلى دعوة الحق يشكلون باشكالات هم يعتقدون انها غير ذات قيمة وانهم انما يشكلون بها لعلة وحيدة وهي خداع الناس وتجهيلهم لا اكثر.
واخيرا اذكر واكرر ان ردهم واجب وحتمي عليهم لانهم يعتبرون قواعد اللغة العربية الاستقرائية مقدسة ومعصومة ولايجوز مخالفتها من قبل المعصوم فما بالك بالله سبحانه وبالتالي فتركهم للرد الرسمي يعني انهم نقضوا ايمانهم بالقرآن وحكموا بانه ليس من عند الله وبالتالي نقضوا اسلامهم بايديهم.
- وهذا فديو يبين اشكالات الوهابيين وبعض مراجع الشيعة أو من دفعوه من معممي الجهل في الفضائيات وغيرها من وسائل الاعلام على قراءة احمد الحسن للقرآن وقولهم ان احمد الحسن لايجيد العربية ورد بعض المؤمنين بدعوة الحق عليهم وبيان جهلهم حتى بقواعد اللغة والقراءات السبعة للقرآن:

http://www.youtube.com/watch?v=qC9TSRFuk0Q

- وهذا فديو لأحمد القبانجي وهو يطعن في فصاحة القرآن وفي عربيته :
http://www.youtube.com/watch?v=ry5lwfeDqgI
وهذا فديو آخر لأحمد القبانجي ايضا:
http://www.youtube.com/watch?v=Kk_KS1KrPWA
وهناك طعونات كثيرة جدا في مخالفة القرآن للنحو والبلاغة والفصاحة تُقدم عادة وهذا مثال منها ففي الآيتين مرة تجد الصابئين ومرة الصابئون مع ان استحقاقهما النحوي واحد بحسب قواعد اللغة العربية:
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ...البقرة:62

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُواْ وَالَّذِينَ هَادُواْ وَالصَّابِؤُونَ وَالنَّصَارَى مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وعَمِلَ صَالِحاً فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ...المائدة : 69
واختم ببيان ان مذهبنا في الرد على احمد القبانجي ومايطرحه المسيحيون وغيرهم من المشككين في القرآن وصحة نسبته الى الله من خلال الطعن فيه نحويا او بلاغيا او مخالفته لقواعد العربية عموما يمكن ان يجده اي شخص في كتبي فنحن لانعتقد بقدسية اللغة ونحن نعتقد انها خضعت لقانون التطور الكوني العام وصحة هذا الاعتقاد تتبع لصحة اثبات نظرية التطور وقد بينت في كتاب وهم الالحاد وبالتفصيل صحتها وتفاهة ردود الجهلة الذين ردوا عليها وبهذا يكون من السذاجة الاعتقاد بأن هناك قواعد معصومة وثابتة للغة يجب اتباعها وكلامي هذا لايخص اللغة العربية بل اي لغة انسانية أو حيوانية عموما.
واذا كان هذا الامر قد ثبت الان علميا وبادلة صحيحة فإن الصادق عليه السلام بين قبل اكثر من الف عام تفاهة الاعتقاد بوجود قواعد ثابتة او معصومة للغة العربية او غيرها من اللغات:
عن محمد بن مسلم قال: قرأ أبو عبد الله (عليه السلام): ولقد نادانا نوحاً قلت: نوح! ثم قلت: جعلت فداك لو نظرت في هذا أعني العربية ، فقال: (دعني من سهككم) مستدرك الوسائل ج4 ص 278.




 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: دوشنبه 23/دی ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: 17:00 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین
و صلی الله علی محمد و آل محمد الأئمة و المهدیین و سلم تسلیما

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته

این صفحه جهت ارتباط با عزیزان مؤمن و در کل با جوامع انسانی افتتاح شده است. و به فضل خدا [این صفحه] هدف خود را اداء می‌کند، و برای این‌که هدف خود را به کامل‌ترین شکل انجام دهد، و راه را بر شیاطین انس و جن قطع کند، که سعی در شک‌انداختن نسبت [این صفحه] به صاحبش هستند، سلامی صوتی را ضبط کرده و در آن منتشر کردم، و از عزیزان خواهشمندم که کاملاً مطمئن باشند کسی که دائماً این‌جا می‌نگارد خود به شخصه هستم ان شاء الله.

بحمد لله صفحه در برابر هک ایمن است مگر آن‌چه خدای سبحان و متعال بخواهد. و الحمد لله رب العالمین.

از خداوند متعال خواستارم که همه ما را مورد رحمت بی‌کران خود قرار دهد، او سرور من است و همو دوست‌دار شایستگان.

و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته



دانلود پیام صوتی

حجم: 1.84 مگابایت
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: یک‌شنبه 29/دی ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: 16:00 به وقت ایران


سلامٌ علیکم و رحمة الله و برکاته.

سالگرد ولادت رسول الله محمد (ص) و فرزندشان جعفر الصادق (ص) بر شما مبارک باد، از خداوند متعال خواستارم که هر سال خیر آخرت و دنیا نصیب شما شود.



متن عربی

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته. مبارك لكم ذكرى ولادة الرسول محمد ص وولده جعفر الصادق ص وأسأل الله ان يعيدها عليكم بخير الاخرة والدنيا
[h=5]

[/h]
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: دوشنبه 30/دی ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: 16:00 به وقت ایران


سلامٌ علیکم و رحمة الله و برکاته
خداوند پاداش شما را در مصیبت شهادت دو تن از برادران‌تان اعلی الله مقامهم بزرگ دارد.
شیخ محمد حریشاوی پاک و عزیز، خداوند پاداش شما و پدر پاکتان و خانواده‌ی بزرگوارتان را بزرگ دارد. از خداوند خواهانم که به شما صبر عنایت فرماید. ناراحتی من به این دلیل بیشتر می‌شود که در این روزها در کنارت نیستم، دوست و یار عزیزم و برادر گرانقدرم شیخ محمد حریشاوی، خداوند شما را از هر بدی حفظ کند.
به خدا قسم این قاتلان برای ما از صدام بدترند و از چیزی که صدام به ما چشانید، اینان بدتر به ما چشاندند. صدام و آن‌ها مانند بنی امیه و بنی العباس هستند.
از خداوند خواستارم دردهای ما سبب تعجیل در پایان یافتن روزهای‌شان و آزادی عراق از شر آن‌ها شود. به خدا قسم آنان مجرمان و دزدانی هستند که به قانونی که خودشان وضع نهادند، پایبند نیستند.
هر روز رسوایی و آبرو ریزی گروهی از آنان را می‌شنویم و می‌خوانیم که اموال مردم را به سرقت می‌برند، یا جماعتی تروریست تشکیل می‌دهند. آنان وظیفه‌ای جز نشر فرهنگ کشتار و دزدی و انتقام و کينه‌توزی و ایجاد فتنه‌های طائفه‌ای در سراسر عراق و عرضه کردن آن در شب و روز ندارند. آنان نیز مانند سَلَف خود صدام، هیچ هنری جز قتل و غارت و انتقام ندارند.




متن عربی

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
عظم الله اجوركم بشهادة اخويكم اعلى الله مقامهما
الطاهر العزيز الشيخ محمد الحريشاوي عظم الله اجركم واجر والدكم الطيب واجر العائلة الكريمة وأسأل الله ان يفرغ عليكم صبرا،
يزيد حزني اني لست معك في هذه الايام حبيبي وصديقي واخي الغالي الشيخ محمد الحريشاوي حفظكم الله من كل سوء.
والله ان هؤلاء القتلة كانوا لنا اسوء من صدام واذاقونا امر مما اذاقنا صدام فمثله ومثلهم كمثل بني امية وبني العباس ، أسأل الله ان يجعل آلامنا سببا بتعجيل زوال ايامهم وخلاص العراق من شرهم فوالله هم عصب من المجرمين والسراق لاينضبطون بقانون حتى وان كانوا هم واضعيه،
كل يوم نسمع ونقرأ فضيحة لشرذمة منهم بسرقة اموال الشعب او بانشاء عصابة اغتيالات، لاوظيفة لهم إلا نشر ثقافة القتل والسرقة والانتقام والكره والطائفية على طول العراق وعرضه ليلا ونهارا فهم لايحسنون غير القتل والسرقة والانتقام كسلفهم صدام.
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: دوشنبه 30/دی ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: 17:00 به وقت ایران


خدا به شاعر و مداح، بهترین پاداش نیکوکارن عطاء فرماید.



متن عربی

الشاعر والقارئ جزاكم الله خير جزاء المحسنين
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: چهارشنبه 16/بهمن ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: --:-- به وقت ایران


مؤمنان و مؤمنات در مصر، خدا حفظتان کند و جزای نیکوکاران به شما عطاء فرماید که حق را به مردم می‌رسانید.

متن عربی

المؤمنين والمؤمنات في مصر حفظكم الله وجزاكم الله خير جزاء المحسنين انكم توصلون الحق للناس



 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: یک‌شنبه 20/بهمن ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: 14:10 به وقت ایران

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
از خداوند متعال خواستارم که همه در خیر و عافیت به سر ببرند.
سؤالی را در صفحه دیدم و به پرسنده پاسخ دادم، سؤال و جواب را این‌جا می‌گذارم:
Ya Howa Ya Howa نگاشت:

السلام عليكم يا اهل بيت النبوة و الرحمة و معدن العلم و موضع الرسالة.
سلام بر شما اى خاندان نبوت و رحمت، و معدن علم و جايگاه رسالت.

ای مولایم، از من خواسته شد این سؤال را از شما بپرسم، و از شما پاسخ می‌خواهند.
سرورم
آیا "هاسکی" نجس می‌باشد؟ بعضی‌ها می‌گویند که آن‌ نتیجه زاد و ولد سگ و گرگ است... اگر صحت این امر ثابت شد... آیا نجس نخواهد بود؟
آیا جائز است با سگ بازی کرد؟ آیا آوردن و تربیت کردن آن به هدف بازی با مراعات عدم وارد کردن آن به داخل منزل جائز است؟
کسی/ چيزی که سگ را لمس کرد چگونه پاک شود؟ آیا مانند ظرفی که سگ آن را لیسیده پاک گردد یا به طور معمول مانند ظرف‌های دیگر کافی‌ست شسته شود تا پاک گردد؟
خدا به شما بهترین جزاء عطاء کند.

ج/ بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
عليكم السلام و رحمة الله و بركاته
همه سگ‌ها نجس هستند، صرف نظر از اصلی که از آن آمدند یا از آن حاصل شدند، اما در شرائع روشن ساختم که صفات بر صنف‌‌بندی و نام‌گذاری حیوان تأثیر می‌گذارند و در نتیجه به سگ ملحق می‌شود و شرعاً به نجاست یا عدم آن حکم داده می‌شود.
اما در مورد حیوان هاسکی به خصوص، به سگ‌ها از جهت احکام نجاست ملحق نمی‌شود، و ممکن است آن را تربیت و از آن زاد و ولد کرد و به هدف مثلاً انتقال و کشیدن سورتمه بر روی یخ یا اهتمام و سرگرم کردن کودکان همان‌گونه که بعضی از ملت‌ها انجام می‌دهند، از آن استفاده کرد، و آن نجس نیست و حکم آن مانند گرگ از جهت نجس العین (چیزی که نجاست ذات آن باشد) است، پس آن مانند سگ‌های دیگر نجس العین نیست، و باید توجه داشت که حیوان هاسکی تا درجه‌ای شرعی پاک باشد، و می‌توان به مسئله پاکی آن حیوان از خلال زوزه کشیدن به جای پارس کردن، و شکل دُم و پوست آن یا از خلال مربی که ممکن است از لحاظ خبره و گواهی او اعتماد کرد.
اما مسئله تربیت سگ به طور عموم (غیر از حیوان هاسکی) جائز نیست الا برای هدفی عقلانی مانند نگهبانی یا آگاهی رساندن، مانند آگاه کردن افراد آن خانه یا آگاهی از وجود مواد منفجره یا مواد مخدر یا راهنمائی نابینا یا محافظت از گله و نگهبانی از آن‌ها و امثال آن از اهداف منطقی و عقلانی، و نه برای بازی و لهو فقط، و اگر کسی سگی را برای هدفی عقلانی مانند موارد فوق که ذکر کردم نگه‌داری کند بازی با آن مانعی ندارد، همان‌طور که ممکن است سگ‌ها را تربیت و از آن‌ها برای فروش موارد ذکر شده فوق از آن‌ها زاد و ولد کرد، و بر وی واجب نیست که از مشتری علت و هدف از خرید سگ را بپرسد بلکه کافی است سگ‌هائی که آن‌ها را تربیت و از آن‌ها زاد و ولد کرده و به فروش می‌رسانی برای اهداف عقلانی که بعضی از امثال آن‌ها ذکر شدند، می‌باشند.
اگر با دست خشک سگی خشک را لمس کرد دست او نجس نمی‌شود، بلکه وقتی نجس می‌شود که رطوبتی سرایت کننده (آب) که از کسی به کس دیگر منتقل می‌شود وجود داشته باشد، و اگر دست یا موضعی از لباس یا بدن با تماس بدن سگ نجس شد کافی است فقط با آب آن را پاک کند، و پاک کردن آن مانند پاک کردن ظرف طعام یا شرابی که سگ آن را لیسید نیست. و جائز است سگ را به منزل یا ماشین وارد کرد اما اگر چیزی با وجود رطوبت سرایت کننده لمس کند آن موضع نجس خواهد شد و نیاز به پاک شدن دارد، اما آن (موضع) که نجس شده است چیز دیگری را نجس نمی‌کند.



متن عربی

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا جميعا بخير وعافية
وجدت سؤالا على الصفحة وقد اجبته واضع هنا السؤال وجوابه:
كتبت:
Ya Howa Ya Howa:
السلام عليكم يا اهل بيت النبوة والرحمة ومعدن العلم وموضع الرسالة
مولاي طلبوا مني ان أسألك هذه الاسئلة وهم يريدون الجواب منك شخصيا
سيدي
هل "الهسكي" تعتبر غير نجسه ؟ حيث يقال انها نتيجة تزاوج الكلب والذئب .. فإذا ثبت صحة ذلك ... فهل تصير غير نجسه ؟
- هل يجوز اللعب مع الكلاب ؟ واقنائها وتربيتها بهذا الهدف (اي اللعب) مع مراعاة عدم ادخالها للمنزل ؟
- كيف يتطهر من لامس الكلاب هل كما يطهرون الاناء الذي ولغ به الكلب ام الغسيل العادي يكفي اي كما يتطهر من اي نجاسه اخرى ؟
جزاك الله خير الجزاء.
ج/ بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله
وعليكم السلام ورحمة الله وبركاته
الكلاب كلها نجسة بغض النظر عن الاصل الذي اتت منه او دجنت منه، ولكني بينت في الشرائع ان الصفات تؤثر في تصنيف الحيوان وتسميته وبالتالي الحاقه بالكلاب والحكم بالنجاسة ام لا شرعا،
وبالنسبة لحيوان الهسكي بالخصوص فلايلحق بالكلاب من جهة احكام النجاسة ويمكن تربيته وتكثيره وبيعه لغرض، مثل التنقل وجر الزلاجات على الثلج او الاهتمام بالاطفال وتسليتهم كما يفعل بعض الشعوب ولايعتبر نجس وحكمه كحكم الذئب من جهة نجاسة العين فهو ليس نجس العين كالكلاب الاخرى، ويجب الانتباه انه يجب التاكد من كون الحيوان هو هسكي نقي الى درجة معتبرة شرعا، وهذا يمكن التاكد منه من خلال كون الحيوان يعوي كالذئب بدل النباح ومن شكل الذيل والفرو او من خلال المربي الذي يمكن الاعتماد على خبرته وشهادته.
اما مسألة اقتناء الكلب عموما (غير حيوان الهسكي) فلايجوز الا لغرض عقلاني مثل الحراسة والتنبيه كتنبيه اصحاب الدار او التنبيه الى وجود متفجرات او مخدرات او ارشاد الاعمى او رعي الاغنام وحراستها او ماشابه من اغراض منطقية وعقلانية وليس اللعب واللهو فقط، واذا اقتنى كلبا لغرض عقلاني كالامثلة التي ذكرتها فلامانع من اللعب معه، كما يمكن ايضا تربية الكلاب وتكثيرها لاجل بيعها للاغراض المذكورة اعلاه وليس عليه سؤال المشتري ومعرفة غرضه من شراء الكلب وانما يكفي ان نوع الكلاب التي يقوم بتربيتها وتكثيرها وبيعها تصلح للأغراض العقلانية التي ذكرت بعض امثلتها.
اذا لامس بيد جافة كلبا جافا فلاتتنجس يده وانما فقط تتنجس ان لامسه بوجود رطوبة مسرية (ماء) تنتقل من احدهما للاخر واذا تنجست يده او اي موضع من ثيابه او جسمه من الكلب فيكفي تطهيره بالماء فقط وليس كما يطهر اناء الطعام او الشراب من ولغ الكلب،
ويجوز ادخال الكلب للبيت او السيارة ولكن ان لامس شيئا برطوبة مسرية يتنجس ذلك الموضع ويعتبر متنجسا يحتاج تطهيرا ولكنه لاينجس غيره.

 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه 25/ بهمن ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 17:30 به وقت ایران

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته
از خداوند متعال خواستارم که در خیر و عافیت به سر ببرید.
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته

به فضل و منت خدا در نجف اشرف مکتبی (دفتر) رسمی وجود دارد که به نمایندگی از طرف من است که آن را سید حسن حمامی، سید واثق حسینی و شیخ ناظم عقیلی اداره می‌کنند، و آن‌ها ان شاء الله بیانات رسمی موافق با دلایل شرعی که آن‌ها را روشن ساختم یا پاسخ‌هائی که به سؤالات آن‌ها می‌دهم، را صادر می‌کنند، و با آن‌ها در ارتباط هستم، و ان شاء الله به صورت مستقیم بر این مکتب مبارک نظارت خواهم کرد.

احمد الحسن
13 / ربيع الثاني/ 1435 هـ ق
25/ بهمن ماه/ 1392 هـ.ق



متن عربی

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا جميعا بخير وعافية
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
بفضل الله سبحانه يوجد مكتب رسمي يمثلني في النجف الاشرف ويديره كل من السيد حسن الحمامي والسيد واثق الحسيني والشيخ ناظم العقيلي وهم ان شاء الله يصدرون البيانات الرسمية بما يوافق الادلة الشرعية التي بينتها او بما اوصله لهم من اجوبة حول استفساراتهم فلدي اتصال بهم وان شاء الله اقوم بالاشراف المباشر على عمل هذا المكتب المبارك.
احمد الحسن
13 / ربيع الثاني/ 1435 هـ ق

 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: یک‌شنبه 27/بهمن ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: 17:30 به وقت ایران

سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
درود بر بازدید کنندگان این صفحه مبارک

Abdullah Hashem نگاشت:

بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم صل علی محمد و آل محمد الأئمة و المهديين و سلم تسليماً كثيرا
سرور و مولایم احمد الحسن
سؤالی داشتم که شخصی از من خواست آن را از شما بپرسم.
او می‌گوید:
من از کودکی احساس می‌کردم که مؤنث هستم، بلکه از آن [چیز] مطمئن هستم و احساس می‌کنم که در کالبدی غیر از کالبد خود قرار دارم، می‌خواهم بدانم فتوای خمینی در مورد انجام عمل تغییر جنسیت صحیح و شرعی است یا خیر؟
و آیا ممکن است این عمل را انجام دهم؟ و آیا این کار برای من بهتر است زیرا که حقاً نمی‌توانم با احساس زنانگی و ظرافت رو به رو شوم.
ضمناً من از مؤمنین به دعوت مبارک هستم، و از عبد الله هاشم خواستم این سؤال را برای شما ارسال کند، زیرا که خود به شخصه به دلیل خجالت زدگی نتوانستم از شما بپرسم. اگر عمل تغییر جنسیت جایز نباشد، آیا کار دیگری وجود دارد که بتوانم خود را با آن اصلاح کنم و مردی درست و استوار شوم و تمایلی به مردان نداشته باشم؟
د.ی

ج/ بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله
در انسان آن‌چه جنسیت را مشخص می‌کند حالت جسد است که حامل اعضای تناسلی کاملاً نمو شده می‌باشد، اگر اعضای تناسلی نر بودند پس او مذکر است و جایز نیست تغییر جنسیت دهد، و هم‌چنین اگر اعضای تناسلی ماده باشند پس آن مؤنث است و نباید تغییر جنسیت دهد، اما اگر اعضای تناسلی نمو کاملی نداشتند یا با هم‌دیگر آمیخته شده یا امثال آن باشند مانند داشتن عیب آفرینشی، بر او است که جنسیت خود را انتخاب و عمل جراحی که او را مذکر یا مؤنث مشخص می‌کند انجام دهد، این پاسخ در مورد مسئله شرعی آن است.
اما این‌که انسان احساس درونی زنانه داشته باشد در حالی که مذکر است و یا بر عکس، این امر را می‌توان از شناخت این مورد دانست که تشخیص جنسیت در مرحله‌ای بعد از فرگشت (تکامل) بر روی زمین حاصل شد، جائی که آفرینش و هستی هنوز به زاد و ولد جنسی آغاز نکرده بود، بلکه آغاز از زاد و ولد بدون ارتباط جنسی بود، سپس زاد و ولد جنسی حاصل شد، و برای آن چند توجیه وجود دارد، از جمله: با توجه به این که حیوان دو جنس (نر و ماده) است، یعنی برای آن اعضای تناسلی نر و دیگری ماده است، و از آن، آن‌چه که بعضی از ماهی‌ها ممارست می‌کنند؛ جائی که ماهی در بعضی از مراحل زندگی‌اش نر با اعضای تناسلی کامل است که عمل تلقیح را انجام می‌دهد سپس در مرحله‌ای دیگر به ماده‌ای با اعضای تناسلی کامل تبدیل و تخم‌گذاری می‌کند. و از جمله: حالتی که ما در آن هستیم به عبارتی دیگر مذکر و مؤنث جدا از هم و با جنسیتی مشخص در طول زندگی‌شان وجود دارند و در این حالت جنین حامل استعداد می‌شود تا مذکر یا مؤنث شود، و آن‌چه نمو اعضای تناسلی معینی غیر از دیگری را مشخص می‌کند کرموزوم جنسیتی است، و این یعنی در داخل هر بدن، مذکر و مؤنث، یا بگوئیم نقل استعداد وجود دارد تا بتواند مذکر یا مؤنث باشد، و بلکه آن‌چه حاصل گشت این است که یکی از آن‌ها بر دیگری هنگام اجرای نقشه ژنتیکی مربوط به آن بدن، تسلط پیدا کرد، و در نتیجه مذکر یا مؤنث شد، و این امر در بعضی از حالات بیماری یا اختلالات در کرموزوم‌ها واضح می‌باشد، همان‌گونه که حال سندرم عدم حساسیت کامل به آندروژن این‌گونه می‌باشد، جائی که حالت در بعضی وقت‌ها ماده است که دارای اعضای نر پنهان در بدن دارد و این مسئله را در کتاب توهم الحاد ذکر کردم، و این متن، مسئله را برای شما روشن می‌سازد:
(جهش ژنی موجود است که در گیرنده آندروژن تأثیر می‌گذارد، یا همان‌گونه که به آن سندرم هورمون تستوسترون در جنین (xy46) گفته می‌شود، و این جهش در ژن مرد باعث بی‌میلی جنسی می‌شود، و با این حال سیستم تناسلی مؤنث/ماده و به حسب نوع جهش و میزان تأثیر آن در گیرنده‌های آندروژن حالت بیمار به این سندرم پیدایش می‌شود، که ممکن است در اعضای نر و ماده غیر کامل باشد و شاید هم به یکی از آن‌ها بسنده کند، اما به طور عموم مظاهر زنانه خواهند بود. اگر جنینی که حامل ژن‌های نر یا (xy46) باشد و از سندرم عدم حساسیت کامل به آندروژن رنج ببرد آن مؤنثی کامل از لحاظ مظهر خارجی خواهد بود، و حتی تشخیص حالت در ابتدا معمولاً بدون آزمایش دقیق دشوار است، در جنین اعضای مؤنث ظاهری خواهد بود پس آن معمولاً مؤنث است اما بدون رحم و تخم‌دان، یعنی این که مؤنثی است با مکانیسم تناسلی ماده‌ای غیر متکامل، و هم‌چنین سیستم یا مکانیسم تناسلی نر خواهد داشت که در شکم خفته می‌باشد).
یعنی بر حسب آن‌چه تقدیم شد ممکن است بفهمیم که، هر مذکری درون خود مؤنثی خنثی، و هر مؤنثی درون خود مذکری خنثی حمل می‌کند، و آن‌چه که همجنس‌گرایان انجام می‌دهند احیاء کردن باطن جسمانی خفته در مرحله نمو ژن با وحی و تلقین نفسی است با این که آن فعلاً و عملاً هیچ اثر حقیقی و عملی بر بدنی که در آن محدود است ندارد، و ممکن است نر مجبور شود نقش ماده را بستاند، یا این‌ که ماده نقش نر را، و در حقیقت فقط انسان این کار را انجام نمی‌دهد بلکه حیوانات دیگر نیز به نسبت ده درصد یا شاید بیشتر یا اندکی کمتر این کار را انجام می‌دهند، و علت همانی است که در ابتدا آن را بیان ساختم، و با این بیان واضح می‌شود که انحراف جنسی امری طبیعی به خاطر این که حیوانات دیگر آن را ممارست می‌کنند نبوده، بلکه آن حالتی منحرف و خروج از طبیعت چیره شده بر بدن موجود زنده است، و وضع نهادن قوانینی که او را از انحراف بازدارند امری است طبیعی و نه بر عکس، اما متأسفانه این حجت استفاده شد، به عبارتی با توجه به این که انحراف جنسی (یا تمایل به همجنس خود) صفتی موجود و منتشر شده در مملکت حیوانی برای قانع کردن بعضی از سیاست‌مداران در انگلیس و فرانسه است که اغلب آن‌ها نسبت به زیست شناسی تکاملی جهل دارند لذا قانون ازدوج از همجنس خود را پایه گذاری نمودند.
حقیقت علمی این است که ما و بقیه‌ی حیوانات که بدن آن فقط به یک سیستم تناسلی مختص است نمو کاملی در طول زندگی خود دارد، متخصصان جنسی و سعی و تلاش بعضی افراد برای ممارست جنسی از نوع خود، همجنس بازی را امری طبیعی تلقی نمی‌سازد بلکه آن حالت خروج از طبیعت بدنی و فیزيولژی (تنکرد شناسی) می‌باشد، و ممکن است موجود زنده و خصوصاً موجود عاقل مانند انسان از تمایل به همجنس بازی به آسانی جلوگیری کند، لهذا درست آن است که قانون جلوگیری از همجنس‌گرایی که به دوری از تمایل به آن کمک کند وضع شود، و نه بر عکس مانند امروزه که متأسفانه شاهد آن هستیم، جائی که اخبار منتشر شده حاکی از اقرار کشورها به ازدواج هم‌نوع می‌باشد.
بنا بر این، علاج در دست شخصی است که تمایل به همجنس‌ خود دارد، اگر وحی شیطانی بود به او می‌گوید که در درون خود ماده‌ای خنثی وجود دارد و انگیزه احیاء کردن آن حس درونی را برای او ایجاد می‌کند، پس او می‌داند که درون خود نری با نشاط دارد که دارای اعضای تناسلی کامل نمایانی برای آن است، و در مورد مؤنث نیز به این صورت است، اگر امر را تشبیه کردیم و گفتیم که هر مذکری در درون خود نود درصد نر و ده درصد ماده، و هم‌چنین هر مؤنث درون خود نود درصد ماده و ده درصد نر داشته باشد، طبیعی است که صفات و رغبت‌های نر بر مذکر چیره می‌شوند زیرا که درصد بیشتر در ترکیب بدنی انسان‌اند، و هم‌چنین در مورد مؤنث، به ناچار باید صفات ماده بر او چیره شوند. پس تسلط ده درصد بر بدن که آن از مذکر به مؤنث و یا بر عکس باشد حالتی منحرف است، و می‌بایستی انسان قادر به تسلط بر آن باشد زیرا آن عبارت است از، خروج از طبیعت بدنی مسلط بر بدن، به سبب وحی‌های فریب دهنده، که ممکن است با آن در مواجه شدن با حقیقت جنسیتی چیره شده بر بدن رو به رو شد.
و آن‌چه باقی می‌ماند این است که، ممکن است حالت‌های بیماری وجود داشته باشند که بر بدن مانند نقص یا فزونی ترشح بعضی از هورمون‌ها یا غیر آن از حالت‌های بیماری تأثیر می‌گذارد، و این حالت‌ها را می‌توان با مراجعه بیمار به پزشک متخصص معالجه کرد.



متن عربی

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
تحية طيبة مباركة لمرتادي هذه الصفحة المباركة
كتب :
Abdullah Hashem
بسم الله الرحمن الرحيم
اللهم صل علي محمد و أل محمد الأئمة و المهديين و سلم تسليما كثيرا
سيدي و مولاي احمد الحسن
لدي سؤال من شخص طلب مني أن أسألك
يقول:
أنا كنت منذ طفولتي أشعر إني انثي ، بل متأكد من ذلك و أحس إني في جسد ليس بجسدي
اريد أن أعرف أن كان فتوى الخميني صحيح شرعا بالنسبة إلي عمليات تحويل الجنس
و هل يجوز أن أقوم أنا بالعملية و هل هذا الأفضل لي لأني فعلا لا أستطيع محاربة هذا الأحساس إني انثي
علما إني من المؤمنين بالدعوة المباركة و إني طلبت من عبدالله هاشم أرسال هذا الجواب إليك لأني محرج أن
أسألك بنفسي و أن كان العملية لا يجوز ، هل يوجد عمل يصلح نفسي و يجعلني ذكرا سويا لا أحب الرجال
د.ي
ج/ بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله
في الانسان مايحدد الجنس هو حالة الجسد وكونه يحمل اعضاء تناسلية مكتملة النمو فإن كانت الاعضاء التناسلية ذكرية فهو ذكر ولايجوز تبديل جنسه وكذا ان كانت الاعضاء التناسلية انثوية فهي انثى وليس لها ان تبدل جنسها أما ان كانت الاعضاء التناسلية غير مكتملة النمو او لديه خليط او ماشابه من تشوهات خلقية فله ان يختار الجنس واجراء عملية جراحية تشخصه كذكر أو كأنثى، هذا هو الجواب فيما يخص الجانب الشرعي.
اما كون الانسان لديه احساس بأنه يحمل بداخله انثى وهو ذكر أو العكس، فهذا الامر يمكن ان نفهمه من معرفة ان تشخيص الجنس جاء في مرحلة متاخرة من التطور على كوكب الارض حيث ان الحياة لم تبدأ بالتكاثر الجنسي بل البداية كانت بالتكاثر اللاجنسي ثم جاء التكاثر الجنسي وله عدة توجهات منها كون الحيوان ثنائي الجنس اي لديه اعضاء تناسلية ذكرية واخرى انثوية ومنها ماتمارسه بعض الاسماك حيث تكون السمكة في بعض مراحل حياتها ذكرا مكتمل الاعضاء التناسلية ويقوم بالتلقيح ثم في مرحلة اخرى يتحول الى انثى مكتملة الاعضاء التناسلية تضع البيض ومنها الحالة التي نحن عليها اي ان هناك ذكر وانثى منفصلين ومحددي الجنس طيلة فترة حياتهم وفي هذه الحالة فالجنين يحمل الاستعداد ليكون ذكرا أو انثى ومايحدد نمو اعضاء تناسلية معينة دون اخرى هو كروموسومات الجنس وهذا يعني ان في داخل كل جسد، انثى وذكر، او لنقل استعداد ليكون انثى او ذكر وانما الذي حصل هو ان احدهما هيمن عند تنفيذ الخريطة الجينية الخاصة بهذا الجسم فاصبح ذكرا او انثى وهذا الامر يكون واضحا في بعض الحالات المرضية او الخلل في الكروموسومات كما هو الحال في متلازمة حساسية الاندروجين حيث تكون الحالة في بعض الاحيان انثى لديها اعضاء ذكرية مدفونه في الجسم وقد ذكرت هذا الامر في كتاب وهم الالحاد وهذا نص يبين لك هذه المسألة ((هناك طفرة جينية تؤثر في مستقبلات الاندروجين أو كما تسمى متلازمة هرمون التذكير لدى الجنين (xy46)، وهذه الطفرة تحجم أثر الجين الجنسي الذكري، وبهذا يتكون جهاز تناسلي أنثوي وبحسب نوع الطفرة ومدى أثرها في مستقبلات الاندروجين تكون حالة المصاب بهذه المتلازمة، فقد يكون بأعضاء ذكرية وأنثوية غير مكتملة وقد يكتفي بأحدهما، ولكن عموماً تكون هناك مظاهر أنثوية. وإذا عانى الجنين الذي يحمل جينات ذكرية أي (xy46) من متلازمة حساسية الاندروجين مكتملة فإنه يكون أنثى من الخارج تماماً، وحتى يصعب تشخيص الحالة مبكراً دون فحص دقيق عادة، فيكون لدى الجنين أعضاء أنثوية ظاهرية فهو أنثى عادة ولكنها بدون رحم ومبايض أي أنها أنثى بجهاز تناسلي أنثوي غير مكتمل، وأيضاً لديها جهاز تناسلي ذكري ضامر مدفون في البطن.))
أي بحسب ماتقدم يمكن ان نفهم ان كل ذكر يحمل في داخله انثى ميتة وكل انثى تحمل في داخلها ذكرا ميتا ومايفعله الشاذون هو احياء هذا الباطن الجسماني المندثر في مرحلة النمو الجنيني بالايحاء النفسي مع انه فعليا وعمليا ليس له اي اثر حقيقي وفعلي على الجسد معتد به ويمكن ان يضطر الذكر ليتقمص دور الانثى او تضطر الانثى لتتقمص دور الذكر والحقيقة انه ليس فقط الانسان يفعل هذا الامر بل الحيوانات الاخرى تفعله بنسبة 10 بالمئة وربما اكثر او اقل بقليل والسبب هو مابينت فيما تقدم، وبهذا البيان يتضح ان الشذوذ الجنسي ليس امرا طبيعيا لمجرد ان الحيوانات الاخرى تمارسه بل هو حالة شذوذ وخروج عن الطبيعة المهيمنة على جسد الكائن الحي ووضع قوانين تمنع هذا الشذوذ وتحد منه هو الامر الطبيعي وليس العكس ولكن للأسف استخدمت هذه الحجة اي كون الشذوذ الجنسي صفة موجودة وشائعة في المملكة الحيوانية لاقناع بعض السياسيين في بريطانيا وفرنسا الذين يجهل اغلبهم علم الاحياء التطوري لتمرير قوانين زواج المثليين.
فالحقيقة العلمية اننا وبقية الحيوانات التي يختص جسمها بجهاز تناسلي واحد فقط مكتمل النمو طيلة حياتها متخصصين جنسيا ومحاولة بعض الافراد ممارسة الشذوذ لايجعل الشذوذ امرا طبيعيا بل هو حالة خروج عن الطبيعة الجسمية والفسيولوجية ويمكن للكائن الحي وخصوصا العاقل كالانسان كبح هذا الشذوذ بسهولة ولهذا فالصحيح وضع قوانين تكبح الشذوذ وتساعد على كبح الشذوذ وليس العكس كما يحصل هذه الايام للأسف الشديد حيث تتوالى الاخبار باقرار الدول لزواج المثليين.
اذن فالعلاج بيد كل شخص يجد نفسه يميل الى الشذوذ الجنسي فإذا كان هناك ايحاء شيطاني يقول له ان في داخله انثى ميتة ويدفعه الى احياءها فهو يعلم ان في داخله ذكرا حيا بارزا باعضاء تناسلية مكتملة وكذا الامر بالنسبة للانثى، فلو مثلنا الامر وقلنا ان كل ذكر انساني فيه تسعين بالمئة ذكر وعشرة بالمئة انثى وكذا كل انثى انسانية فيها تسعين بالمئة انثى وعشرة بالمئة ذكر فالطبيعي ان الصفات والرغبات الذكرية تهيمن على الذكر لانها النسبة الاكبر في تركيبته الجسمانية وكذا الامر بالنسبة للانثى فلابد ان تهيمن عليها الصفات الانثوية فجعل العشرة بالمئة تهيمن على الجسد فتحوله من ذكر الى انثى او العكس حالة شاذة ومنحرفة والمفروض ان الانسان قادر على كبحها والهيمنة عليها لانها عبارة عن خروج عن الطبيعة الجسمية المهيمنة على الجسد بسبب ايحاءات خادعة يمكن مجابهتها وكبحها في مواجهة الحقيقة الجنسية المهيمنة على الجسد،
ويبقى انه من الممكن ان تكون هناك حالات مرضية تؤثر على الجسد كنقص أو زيادة افراز بعض الهرمونات أو غيرها من الحالات المرضية وهذه الحالات المرضية يمكن معالجتها بمراجعة الطبيب المختص.


 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۸ هجری شمسی، ساعت: ۱۶ به وقت ایران


متن پیام صوتی:

بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمد لله رب العالمین
و صلی الله علی محمد و آل محمد الأئمة و المهدیین و سلم تسلیما کثیرا

هر روزی که می‌گذرد، به فضل خدا بسیاری از مردم اعم از طلاب علوم دینی و غیر آن‌ها ایمان خود را به دعوت حق علنی می‌کنند. اما همانند همه‌ی دعوت‌های الهی، بعضی از این‌ها برای هدف‌های خبیث اظهار ایمان می‌کنند؛ و در دعوت حق بسیاری از این منافقان وارد می‌شوند که شیطان آن‌ها را فریب داده و یا مسائل مشخصی آن‌ها را فریب می‌دهد و باعث می‌شود تا در پایان این طواف زیان‌کار و زيان‌دیده باز گردند.

(
وَالَّذِينَ يَمْكُرُونَ السَّيِّئَاتِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ ۖ وَمَكْرُ أُولَٰئِكَ هُوَ يَبُورُ). فاطر: ۱۰.
(
و کسانی که حیله‌‌های زشت به کار می‌گیرند، برای آنان عذابی سخت خواهد بود، و بی‌تردید حیله‌‌ی آنان نابود می ‌شود).

در این روزها به من رسیده است که بعضی از کسانی که ادعای ایمان به من دارند، در مورد مکتب رسمی در نجف اشرف و نسبت به این صفحه‌ی مبارک که در آن پیام صوتی خود را منتشر کردم، تشکیک کرده‌اند.
پس بعد از این پیام صوتی عذری برای هیچ یک از اینان باقی نمی‌ماند. پس اگر در اشتباه افتاده‌اند، باید هم اکنون به طور علنی توبه و استغفار کنند. در غیر این صورت باید از من دور شوند و ادعای ایمان به من نکنند.

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته


 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: شنبه 03/ اسفند ماه/1392 هجری شمسی، ساعت: 17:40 به وقت ایران


سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
از خدا خواستارم که در خیر و عافیت باشید.
بعضی قسمت‌های کتاب توهم الحاد را برای فائده در این صفحه منتشر خواهم کرد ان شاء الله.

مدل‌های فریدمان
نسبیت عام از جهان غیر ساکن خبر می‌دهد. و اینشتین آن‌گاه که جهان ثابت را در معادله خود وارد نمود، کوشید تا از این مسئله چشم پوشی کند. اینشتین و بسیاری از دانشمندان فیزیک در آن وقت، معتقد بودند که جهان استاتیک و ثابت است، و معتقد بودند که اگر قوت یا نیرویی نباشد تا در برابر جاذبیت ماده و قدرت موجود در هستی مقاومت کند، جهان ثابت و استاتیک به ناچار بر روی خود فرو می‌ریزد و منهدم می‌شود.
ولی فیزیک‌دان روس به نام الکساندر فریدمان، این مسئله را به صورتی دیگر حل نمود، پس به جای وارد کردن جهان ثابت در معادله، حلی برای نمونه غیر ثابت بودن جهان یافت، که موافق با نسبیت عام باشد، و اینشتاین در نهایت، موافقت خود را بر حل فریدمان اعلام کرد، و اعتراف نمود که او با وارد کردن جهان ثابت در معادله و فرض جهان استاتیک و ثابت، دچار اشتباه شده است، ولی در ادامه خواهد آمد که بعد از این، نیروی تاریک کشف گردید که ضد جاذبه عمل می‌کند، و عملکرد نیروی تاریک مشابه عمل جهان ثابت، در مقاومت بر قوه جاذبه برای ماده و نیرو است.
پس از آن سه نمونه غیر ثابت هستی تکمیل گردید که به طور معمول به آن نمونه‌های فریدمان می‌گویند، و به این ترتیب دروازه‌ای به روی جهان ممتدی که دارای ابتداست، گشوده شد. نمونه‌های فریدمان، نشان داده است که جهان ممتد و ادامه‌دار است، پیش از آن‌که ادوین هابل، در نتیجه رصد کهکشان‌ها کشف کند، فرکانس نور صادر شده از این کهکشان‌ها به سمت نور قرمز، پراکنده و پخش می‌گردد. و هر چه این نور دورتر شود، این پراکندگی بیشتر می‌گردد و این مطابق با تأثیر دوبلر است یعنی این ‌که برخی از این امواج به سرعت از بعضی دیگر دور می‌شوند.


مدل‌های فریدمان عبارتند از:

مدل اول: جهان، قوس‌دار (با انحنای مثبت) و مشابه سطح کره است و آن‌گاه که امتداد دار‌ باشد، دوران، آن را به سرعت به نیروی جاذبه منتهی می‌سازد و امتداد این قوس بدون توقف ادامه نخواهد داشت.
مدل دوم: جهان دارای قوس منفی است مانند سطح اضافه مشابه یا مانند زین اسب و آن‌گاه که تداوم داشته باشد، امتداد آن بدون توقف ادامه می‌یابد.

مدل سوم: جهان بدون قوس است. یا بگوییم، مسطح می‌باشد و آن‌گاه که امتداد یابد، معدل امتداد آن، رو به صفر، کُند خواهد شد ولی هرگز به صفر نمی‌رسد؛ یعنی دائماً کُند خواهد شد ولی هرگز به شکل کامل از ادامه یافتن و امتداد باز نمی‌ایستد، به این ترتیب نیروی مثبت جهان که ماده آن را فراهم می‌آورد، مساوی نیروی منفی‌ای خواهد بود که جاذبه آن را فراهم می‌کند.

و همه مدل‌های فریدمان، نشان می‌دهد که مسافت بین کهکشان‌ها در ابتدای جهان برابر با صفر بوده است، یعنی حجم جهان در ابتدا صفر و جرم آن لا متناهی بود، و معنی این‌که مدل‌های فریدمان، که بر اساس نظریه نسبیت ایجاد شد، می‌گوید: نقطه‌ای وجود دارد که هستی از آن ایجاد شد، که خود نظریه نسبیت عام در حضور آن منهدم می‌گردد و در کنار این نقطه که نقطه یگانگی (singularity) خوانده می‌شود، انفجار عظیم آغاز گردید.




متن عربی

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية
سأقوم بنشر بعض المواضيع من كتاب وهم الالحاد في هذه الصفحة للفائدة ان شاء الله

نماذج فريدمان:
النسبية العامة تتنبأ بكون غير استاتيكي، وقد كان اينشتاين يحاول تفادي هذه المسألة عندما أدخل الثابت الكوني لمعادلته، فاينشتاين وكثير من علماء الفيزياء في ذلك الوقت كانوا يعتقدون أن الكون استاتيكي وثابت، وكون استاتيكي ثابت لابد أن ينهار على نفسه إذا لم تكن هناك قوة أو طاقة تقاوم جاذبية المادة والطاقة الكونية.
لكن الفيزيائي الروسي الكسندر فريدمان حل هذه المسألة بصورة أخرى فبدل من ادخال الثابت الكوني للمعادلة وجد حلاً لنموذج غير ثابت للكون يتوافق مع النسبية العامة، وقد أبدى إينشتاين في النهاية موافقة على حل فريدمان واعترف بأنه كان مخطئاً بإدخاله الثابت الكوني وفرض كون استاتيكي، ولكن سيأتي أنه بعد ذلك قد اكتشفت الطاقة المظلمة وهي تعمل ضد الجاذبية أي أنها تكافئ عمل الثابت الكوني في مقاومة قوة الجاذبية للمادة والطاقة.
ثم تم اكمال ثلاثة نماذج لكون غير ثابت تسمى عادة بنماذج فريدمان، وبهذا فتح الباب أمام الكون المتمدد الذي له بداية فقد توقعت نماذج فريدمان أن الكون متمدد قبل أن يكتشف أدوين هابل من نتائج رصد المجرات انزياح تردد الضوء الصادر منها نحو اللون الأحمر وازدياد هذا الانزياح كلما ازدادت بعداً، وهذا وفق ظاهرة دوبلر يعني أنها تبتعد عن بعضها وبتسارع.
نماذج فريدمان هي:
النموذج الأول: إن الكون موجب التقوس كسطح كرة وإذا كان متمدداً فإنه سينتهي به المطاف إلى الانكماش بفعل الجاذبية ولن يستمر تمدده دون توقف.
النموذج الثاني: إن الكون سالب التقوس كسطح مكافئ زائدي أو سرج حصان وإذا كان متمدداً فإن تمدده سيستمر دون توقف.
النموذج الثالث: إن الكون صفري التقوس أو لنقل مسطح وإذا كان يتمدد فإن معدل تمدده سيتباطأ متجهاً نحو الصفر ولكنه لا يصل الصفر أبداً أي أنه سيتباطأ ولكنه لن يتوقف عن التمدد بشكل كامل وهكذا كون طاقته الموجبة التي توفرها المادة تساوي طاقته السالبة التي توفرها الجاذبية.
وكل نماذج فريدمان تتنبأ بأن المسافة بين المجرات كانت صفراً عند بداية الكون أي أن حجم الكون كان صفراً وكانت كثافته لا متناهية، ومعنى هذا أن نماذج فريدمان التي بنيت على النظرية النسبية تقول: إن هناك نقطة بدأ منها الكون تنهار عندها النظرية النسبية العامة نفسها وهذه النقطة تسمى بنقطة تفرد (singularity) بدأ عند هذه النقطة الانفجار العظيم.


 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: یک‌شنبه 04/ اسفند ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 12:30 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته


انرژی تاریک:

در قرن بیستم، رصد ستارگان برای یکی از انواع ابرنواختر بزرگ –سوپرنوا- نوعی از انواع la که آن ستاره‌ای است که در هنگام رسیدن کوتوله سفید به جرمی که اندازه آن 1.4 جرم خورشید است، منفجر می‌گردد،- شمع‌هایی برای معیارهای هستی فراهم آورد که از طریق آن می‌توان، مسافت‌ها در هستی را به دقت شناخت؛ زیرا این نوع از کوتوله‌های سفید در هنگام انفجار و تحول آن‌ها به ابرنواختر بزرگ، همان روشنائی را می‌دهند و با همان معدل کاهش می‌یابند تا آن‌جا که تقریباً همان ترکیب را دارند، همان طور که همه آن‌ها در هنگام رسیدن به همان جرم که تقریباً 1.4 جرم خورشید است، منفجر می‌شوند، تا آن‌جا که به مثابه‌ی دورترین جرم کوتوله‌های سفید خواهند بود، در آن هنگام که اقدام به جذب گازهای غنیِ هیدروژن از ستاره‌ای پیر که همراه با آن است، می‌نمایند. و به این ترتیب جرم و حرارت به طور مداوم بیشتر می‌شود تا آن ‌که حرارت به بیش از ده‌ها میلیون درجه می‌رسد و در این درجه‌ی حرارت پیوند هسته‌ای کل کوتوله‌‌ی سفید رخ می‌دهد و ستاره مشتعل می‌شود و انفجار بزرگ رخ می‌دهد که ستاره را منهدم می‌سازد و ابرنواختر بزرگ‌تری ایجاد می‌کند که حتی بیش از نوع la، تولید نور و روشنایی می‌کند.

اما آن‌چه منجر به زیاد یا کم شدن نور درخشند‌گی می‌گردد، فاصله بین آن و رصد کننده یا دوری و نزدیکی ابرنواختر بزرگ از رصد کننده می‌باشد، و این، همان چیزی است - همان‌گونه که عرض شد- که در حقیقت آن‌ها را شمع‌هایی به عنوان معیار برای تعیین دقیق مسافت‌ها در جهان قرار داد.
مثلاً: آن‌گاه که مسافتی که ابرنواختر بزرگ از ما فاصله دارد را بدانیم، و آن‎گاه بخواهیم، مسافت بین خود و ابرنواختر بزرگ دیگری را مقایسه کنیم، که یک چهارم روشنائی ابرنواختر بزرگ اول را داراست، مسافتی که ابرنواختر بزرگ دوم از ما دور است، دو برابر مسافتی است که ابرنواختر بزرگ اول از ما فاصله دارد، زیرا روشنائی متناسب با مربع فاصله است و این یعنی این‌که ما اگر مسافت بین خود و ابرنواختر بزرگ را بدانیم می‌توانیم نور و روشنائی ابرنواختر بزرگ را محاسبه کنیم، و به این دلیل که ابرنواخترهای بزرگ در جهان اطراف ما دائماً دچار انفجار می‌شوند، معلوماتی دقیق در مورد مسافت‌ها در هستی، فراهم ‌آورد و هم‌چنین مراقبت و رصد آن، سرعت وسیع شدن جهان (ماده و انرژی) را روشن ساخت.

و در انتهای قرن بیستم، گروهی از جستجوگرانی که در مورد ابرنواخترهای بزرگ بحث و جستجو می‌کردند، به یکی از این ابرنواخترهای بزرگ در فاصله‌ای دور از ما رسیدند، که نور و روشنائی و درخشندگی آن کمتر از آن چیزی که باید داشته باشد، داشت، و این به آن معنی است که جهان با سرعتی بیش از آن‌چه انتظار می‌رود، توسعه می‌یابد و نیز به آن معنی است که نیرویی ناشناخته، عظیم و در حال زیاد شدن وجود دارد که علیه جاذبه توده ماده موجود در هستی مقاومت می‌کند و آن را به سرعت به سوی وسیع کردن می‌برد.

پس از آن‌که ابزارهای دقیق مقایسه مسافت‌های جهان فراهم گردید، از مقایسه مسافت‌ها به سوی کهکشان‌ها، و مقایسه سرعت‌های دور شدن آن، دانشمندان فلک فهمیدند که نیرویی ناشناخته و بزرگ با نیروی جذب ماده در هستی مقابله می‌کند و به طور مداوم و با سرعت، در امتداد یافتن هستی مشارکت می‌کند که این نیرو، انرژی تاریک خوانده شد.

اما محاسبه امر از راه ریاضی، با اعتماد بر آن‌چه گذشت، و از نتائج رصدی که فراهم شد، به دانشمندان علم فلک، امکان شناخت ارزش تفاوت بین ΩΛ - ΩM = 0.46 به اضافه و منهای 0.03 را داد.

و ΩΛ، نمادی از نسبت چگالی است که انرژی تاریک به چگالی بحرانی را فراهم می‌کند.
و ΩM نمادی از نسبت متوسط چگالی هر ماده موجود در جهان به چگالی بحرانی است.
و چگالی بحرانی: آن چگالی است که بر حسب معادله‌های اینشتاین، در حضور آن قوس جهان به صفر می‌رسد.

و در جهان قابل رؤیت، و بر حسب نتیجه‌های رصدهای فلکی، نسبت چگالی متوسط هر ماده موجود در جهان که از جمله آن‌ها انرژی تاریک است-و با اعتماد بر جاذبه محاسبه می‌شود- به چگالی بحرانی تقریباً برابر با 0.25 می‌شود یعنی تقریباً ΩM = 0.25.

و در معادله‌ای که در بالا بیان شد، می‌توانیم بفهمیم که ارزش ΩΛ برابر با ΩΛ = ΩM + 0.46 و ΩΛ = 0.46 (± 0.03) + 0.25 = 0.71 یعنی این‌که ΩΛ + ΩM = 0.96 ~ 0.99 و این رقم نزد برخی دانشمندان فیزیک و دانشمندان فلک رقمی تقریباً واحد و صحیح می‌باشد، و این یعنی این‌که قوس جهان برابر با صفر است.

از معادلات نسبی اینشتاين، درباره‌ی شکل هستی و امتداد یا استقرار آن، می‌توان مقدار چگالی بحرانی ماده در جهان را شناخت. چگالی بحرانی، چگالی ماده در جهانی است که قوس فضا در آن صفر می‌باشد، اما چگالی حقیقی به اضافه آن‌چه در خود از چگالی‌ای در هستی دارد که به صورت حقیقی اندازه گیری می‌شود، معادل آن انرژی است که به ماده تبدیل و اساس معادله اینشتن ط = ک * س2، E = mc^2 است که به آن چگالی حقیقی گفته می‌شود.
و آن‌گاه که چگالی حقیقی بیش از چگالی بحرانی باشد، این یعنی آن‌که، جهان قوس مثبت مانند سطح کره دارد و هم‌چنین اگر جهان ما ممتد باشد، دوران، آن را به سوی چروکیدگی و کوچک شدن خواهد برد و امتداد آن بدون توقف مستمر نخواهد بود.
اما اگر چگالی حقیقی کمتر از چگالی بحرانی باشد، به آن معنی است که جهان قوس منفی پیدا می‌کند مانند سطح مشابه اضافی یا زین اسبی و امتداد آن بدون توقف ادامه خواهد داشت.
اما آن‌گاه که مقدار چگالی واکنشی برابر با مقدار چگالی بحرانی شود، این یعنی آن‌که جهان فاقد قوس است یا بگوئیم مسطح می‌باشد و امتداد آن ادامه خواهد یافت، ولی معدل امتداد آن به تدریج کم خواهد شد و به صفر نزدیک می‌گردد ولی هرگز به صفر نمی‌رسد.
و بر اساس نتائج قبلی، نسبت، تقریباً یک است، یعنی چگالی حقیقی برابر با چگالی بحرانی است، یعنی جهان بدون قوس یا مسطح می‌باشد.
اضافه بر آن چیزی که ابرنواخترهای بزرگ، در مطالب قبلی فراهم آورد. به این ترتیب رصد تابش زمینه کیهانی و کشیدن نقشه دقیق برای انحرافات آن به وسیله ابزارهای پیشرفته حمل شده بر روی بالون و ماهواره‌های فضائی، در انتهای قرن بیستم و ابتدای قرن بیست و یکم به دانشمندان، امکان شناخت مجموع ΩΛ و ΩM را داد، و نشان داد که مقدار آن تقریباً 1.02 به اضافه و منهای احتمالی به مقدار 0.02 است، و آن‌گاه که به نتیجه حاصل از ابرنواخترهای بزرگ برای تفاوت بین این دو مراجعه کنیم، تقریباً به همان نتیجه می‌رسیم و نتیجه آن‌ها تقریباً یکی و درست می‌باشد و این یعنی این‌که:
ثابت هستی در معادله اینشتاین بر خلاف آن‌چه قبلاً انتظار می‌رفت، برابر با صفر نیست، بلکه انرژی‌ای ناشناخته یا آن‌طور که نامیده می‌شود، انرژی تاریک، نمادی از برتری بیشتر از نیروی مؤثر در هستی است و آن‌گاه که آن را به توده‌ای تبدیل کنیم، بزرگ‌ترین همانند سازی در توده هستی خواهد بود.
و امر دیگر آن است که: هستی بدون قوس یا مسطح است.


متن عربی

بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله ر العالمين
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
الطاقة المظلمة:
في القرن العشرين وفرت الأرصاد الفلكية لأحد أنواع المستعرات العظمى - السوبرنوفا - نوع la والتي تنفجر عند وصول قزم أبيض إلى كتلة قدرها 1.4 بقدر كتلة الشمس - شموعاً معيارية كونية يمكن من خلالها معرفة المسافات الكونية بدقة؛ لأن هذا النوع من الاقزام البيضاء عند الإنفجار وتحولها إلى مستعرات عظمى فإنها جميعها تعطي نفس السطوع وتخفت بنفس المعدل حيث إن لها نفس التركيبة تقريباً كما أنها جميعاً تنفجر عند الوصول إلى نفس الكتلة وهي 1.4 بقدر كتلة الشمس، حيث تمثل الكتلة القصوى للأقزام البيضاء إذ أنها تقوم بجذب الغازات الغنية بالهيدروجين من النجم العجوز المرافق لها وهكذا تزداد الكثافة والحرارة باستمرار حتى تصل الحرارة إلى أكثر من عشرة ملايين درجة ويحصل عندها الاندماج النووي للقزم الأبيض كله ويشتعل النجم وينفجر انفجاراً كبيراً يمزق النجم منتجاً مستعراً أعظم من نوع la.
أما ما يؤدي إلى زيادة أو نقص سطوعها فهو المسافة بينها وبين الراصد، أو ابتعاد أو قرب المستعر الأعظم عن الراصد، وهذا هو ما جعلها - كما تقدم - شموعاً معيارية لتحديد المسافات الكونية بدقة، فمثلاً: إذا عرفنا المسافة التي يبعد بها مستعر أعظم عنا ثم أردنا قياس المسافة بيننا وبين مستعر أعظم ثانٍ له ربع سطوع المستعر الأعظم الأول، فإن المسافة التي يبعد بها عنا المستعر الأعظم الثاني هي ضعف المسافة التي يبعد بها عنا المستعر الأعظم الأول؛ لأن السطوع يتناسب مع مربع المسافة، وهذا يعني أننا أيضاً إذا عرفنا المسافة بيننا وبين المستعر الأعظم يمكننا أن نحسب سطوع المستعر الأعظم، وبما أن المستعرات العظمى تتفجر باستمرار في الكون حولنا فقد وفرت معلومات عن المسافات الكونية بدقة، وكذلك فإن مراقبتها بينت سرعة توسع الكون (المادة والطاقة).
ففي نهاية القرن العشرين توصل فريق من الباحثين الذين كانوا يرصدون المستعرات العظمى إلى أن أحد المستعرات العظمى البعيدة عنا أخفت مما المفروض أن يكون عليه سطوعه، وهذا يعني أن الكون يتمدد بسرعة أكبر من المتوقع والذي يعني بدوره أن هناك طاقة مجهولة هائلة متزايدة تقاوم جاذبية كتلة المادة الكونية وتدفع باتجاه التوسع بتسارع.
بعد أن توفرت أداة قياس المسافات الكونية الدقيقة فمن قياسات المسافات إلى المجرات وقياس سرعات ابتعادها عرف علماء الفلك أن هناك طاقة مجهولة كبيرة تصارع قوة جذب المادة في الكون وتشارك بفعالية في تمدد الكون باستمرار وبتسارع سميت هذه الطاقة بالطاقة المظلمة.
أما حساب الأمر رياضياً، فاعتماداً على ما تقدم ومن نتائج الرصد التي توفرت تمكن الفلكيون من معرفة قيمة الفرق بين
ΩΛ - ΩM = 0.46 مع زيادة أو نقصان بمقدار 0.03
و ΩΛ تمثل نسبة الكثافة التي توفرها الطاقة المظلمة إلى الكثافة الحرجة.
و ΩM تمثل نسبة متوسط كثافة كل المادة الموجودة في الكون إلى الكثافة الحرجة.
والكثافة الحرجة: هي الكثافة التي عندها يكون تقوس الكون صفري بحسب معادلات اينشتاين.
وفي الكون المرئي وبحسب نتائج الرصد الفلكي، فإن نسبة متوسط كثافة كل المادة الموجودة في الكون بما فيها المادة المظلمة - المحسوبة اعتماداً على الجاذبية - إلى الكثافة الحرجة تساوي تقريباً 0.25 أي أن ΩM = 0.25 تقريبا
ومن المعادلة التي في الأعلى يمكن أن نعرف أن قيمة ΩΛ هي
ΩΛ = ΩM + 0.46
ΩΛ = 0.46 (± 0.03) + 0.25 = 0.71 تقريبا
اي ان ΩΛ + ΩM = 0.96 ~ 0.99 وهذا الرقم لدى بعض علماء الفيزياء والفلكيين تقريباً واحد صحيح، وهو يعني أن تقوس الكون صفري.
فمن معادلات اينشتاين النسبية حول شكل الكون وتمدده أو استقراره يمكن معرفة مقدار الكثافة الحرجة للمادة في الكون، والكثافة الحرجة هي كثافة المادة في الكون التي يكون عندها تقوس الفضاء صفري، أما كثافة الكون المقاسة فعلاً بما فيها الطاقة الكونية محولة إلى ما يعادلها من المادة بحسب معادلة اينشتاين ط = ك * س2 ، E = mc^2 فتسمى الكثافة الفعلية.
فإذا كانت الكثافة الفعلية أكبر من الكثافة الحرجة فهذا يعني أن الكون موجب التقوس كسطح كرة، ويعني أيضاً أنه إذا كان كوننا متمدداً فإنه سينتهي به المطاف إلى الانكماش ولن يستمر تمدده دون توقف.
أما إذا كانت الكثافة الفعلية أقل من الكثافة الحرجة فهذا يعني أن الكون سالب التقوس كسطح مكافئ زائدي أو سرج حصان وتمدده سيستمر دون توقف.
أما إذا ساوت قيمة الكثافة الفعلية قيمة الكثافة الحرجة فهذا يعني أن الكون صفري التقوس أو لنقل مسطح وسيستمر تمدده، ولكن معدل تمدده سيتباطأ ويقترب من الصفر، ولكنه لن يصل للصفر أبداً.
وبحسب النتائج المتقدمة، فإن النسبة هي واحد تقريباً أي أن الكثافة الفعلية تساوي الكثافة الحرجة أي أن الكون صفري التقوس أو مسطح.
إضافة إلى ما وفرته المستعرات العظمى فيما تقدم، كذلك فإن رصد اشعاع الخلفية الكوني ورسم خريطة دقيقة للانحرافات فيه بواسطة معدات متطورة محمولة على مناطيد وأقمار صناعية في نهاية القرن العشرين وبداية القرن الواحد والعشرين مكن العلماء من معرفة مجموع ΩΛ و ΩM وكانت القيمة هي 1.02 تقريباً مع زيادة ونقصان محتملة قدرها 0.02 وإذا راجعنا النتيجة التي وفرتها المستعرات العظمى لقيمة الفرق بينهما نصل إلى نفس النتيجة تقريباً، وهي أن مجموعهما تقريباً واحد صحيح وهو ما يعني:

إن الثابت الكوني في معادلة اينشتاين ليس صفرياً كما كان متوقعاً في وقت سابق وإن هناك طاقة مجهولة أو كما تسمى مظلمة تمثل الغالبية العظمى من الطاقة المؤثرة في الكون، وإذا حولناها إلى كتلة فستكون المساهم الأكبر في كتلة الكون.
والأمر الآخر: هو أن الكون صفري التقوس أي مسطح.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: یک‌شنبه 05/ اسفند ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 12:30 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته

از خدا می‌خواهم که در خیر و عافیت باشید.

Noor Ala Noor نگاشت:

عليكم السلام و رحمة الله و بركاته.
با احترام سؤالی دارم: اگر جهان مسطح است چرا هر چیزی در هستی کروی دیده می‌شود همانگونه که اینشتاین اثبات نمود که کوتاه‌ترین مسافت بین دو نقطه، قطعه مستقیم نیست بلکه قوسی مائل با زاویه‌ای معین می‌باشد.
با تشکر خالص.

جواب:
این‌که جهان بدون قوس است، به معنی آن نیست که دو بعدی می‌باشد بلکه جهان ما دارای سه بعد مکانی می‌باشد، و بعد زمان به آن اضافه می‌شود و حد اقل چهار بعدی می‌شود، و به همین دلیل چون مسطح است، مانع از آن نمی‌شود که توده اجسام در آن، در بافت داخلی یا بافتی که چهار بُعد دارد، ایجاد انحناء نماید. و عموماً این مسئله به تفصیل در کتاب توهم الحاد بیان شده است و این قسمتی از سخن است که آن را از کتاب توهم الحاد نقل می‌کنم و می‌توانی به کتاب مراجعه کنی و مطالب بیشتری از آن را بخوانی ان شاء الله.

(نظریه نسبیت عام:

برحسب قوانین نیوتن، جاذبه بین دو جسم به جرم آن دو و نیز مسافت بین آن دو در همان لحظه وابسته است، و این یعنی این‌که اگر یکی از آن دو جسم حرکت نماید به طوری که مسافت بین آن‌ها تغییر کند، اثر نیروی جاذبه بر جسم دیگر، به صورت مستقیم تغییر خواهد کرد یعنی دگرگونی به صورت آنی ایجاد می‌شود، و معنی این کلام، آن است که اثر قوه جاذبه با سرعتی بی‌انتها تغییر می‌کند، و این با نسبیت خاص که تبیین نمود بالاترین سرعت اجسام، سرعت نور می‌باشد در تعارض است. و به همین دلیل اینشتاین در طول ده‌ها سال بر روی نظریه‌ای کار کرد که جاذبه را به صورتی تفسیر می‌کرد که تعارضی با نظریه نسبیت خاص نداشته باشد.
و در سال 1915 میلادی نظریه نسبیت عام را بنیان نهاد و این نظریه، جهان را به عنوان یک کل و مجموعه توصیف می‌کند به نحوی که در این جهان کل، تأثیر جاذبه ماده و انرژی وجود دارد و تأثیر ماده و انرژی بر هم‍‍دیگر باشد، و بر اساس آن‌چه اینشتاین در نظریه نسبیت خاص مطرح نمود که سرعتی -در داخل جهان- بالاتر از سرعت نور وجود ندارد و زمان مطلق هم وجود ندارد و زمان از دیگر ابعاد جهان که ما آن را مکان می‌نامیم، به طور کامل مستقل و جدا نیست بلکه در جهان، بافتی تشکیل شده از هر چهار بُعد وجود دارد.

در نظریه نسبیت عام، تأثیر جاذبه، در نتیجه انحنای ابعاد چهارگانه زمان – مکان به دلیل ماده و انرژی می‌باشد، و گویا بافت موجود در هستی به صورتی که بتوان در آن انحناء ایجاد کرد، نرم می‌شود و هر ماده‌ای در جهان با مقدار جرم خود، به کج کردن این بافت موجود در جهان می‌‍پردازد و به همین ترتیب هر انرژی بر حسب معادله‌ای که اینشتاین در نظریه نسبیت خاص مطرح کرد به مقداری که معادل مقدار مشابه مادی آن است، به کج کردن این بافت می‌پردازد E = mc^2

مثلاً جرم و نیروی خورشید، بافت زمان – مکان را کج می‌کند و زمین در این انحناء در مسیری که بسیار شبیه مستقیم است و نمادی از کوتاه‌ترین فاصله بین دو نقطه در ابعاد چهارگانه می‌باشد حرکت می‌نماید، و ما این مسیر را در جهان با ابعاد سه گانه، تقریباً به صورت دائره می‌بینیم، دقیقاً مشابه پرنده‌ای متحرک بر خط مستقیم بین دو نقطه، در ابعاد سه گانه در فضاء می‌باشد که در نتیجه بالا رفتن و پایین آمدن، اثر یا سایه‌ای منحنی بر سطح زمین و نه در مسیر اصلی خود، باقی می‌گذارد.

و بسیاری از مطابقت‌ها و تجربه‌ها ثابت کرده است که آن‌چه نظریه نسبیت عام مطرح می‌کند با واقعیت و مشاهدات، انطباق دارد. مثلاً تفسیری که در مورد مدار عطارد، مطرح می‌کند، دقیق‌تر از تفسیری است که قانون نیوتن در مورد جاذبه مطرح می‌سازد، و در مورد انحراف نور و تأثیر آن بر میدان‌های جاذبه نیز اطلاعاتی ارائه داد که فعلاً با تجارب موجود، درست است، و در مورد سیاه‌چاله‌ها هم اطلاعاتی داده بود که فعلاً سیاه‌چاله‌ها نیز کشف شدند.
و مهم‌ترین چیزی که نسبیت عام مطرح کرد و در مورد موضوعی است که ما در صدد بحث آن هستیم، این می‌باشد که زمان و مکان، فضائی جامد و ساکن نیست که رویدادها در آن رخ دهد بلکه زمان و مکان منحنی می‌شوند و از اشیاء موجود در آن‌ها تأثیر می‌گیرند، یعنی این‌که این دو، موجودی دینامیک و در حال تحرک هستد.
و این باعث شد که به آسانی برخی کیهان شناسان فرض ‌کنند که بزرگ شدن جهان هستی، بر ماده و انرژی محدود نمی‌شود بلکه فضائی که آن‌ها را در بر می‌گیرد را هم شامل می‌شود). پایان نقل قول از کتاب توهم الحاد.

برای آگاهی: آن‌چه خواستم در مطالب قبلی تبیین کنم آن است، نتیجه‌ای که علم در نتیجه رصدها و نیز از معادلات ریاضی به دست آورده است، این می‌باشد که جهان، مسطح می‌باشد و آغازی ساده و ابتدائی داشته و جهان، پس از این شروع ساده و ابتدائی، تکثر و استواری یافته است تا آن‌جا که شخص پی گیر، ورود این نتائج را در جاهائی که درباره نظریه تکامل و تلاش برخی نادان‌ها بر رد این نظریه، در آینده مطرح خواهد شد، خواهد دید.



متن عربی:


بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية

كتبت :Noor Ala Noor
وعليكم السلام ورحمة الله وبركاته -سؤال رجاءاً- اذا كان الكون مسطح لماذا يظهر كل شيء مكوربالصور كما ان انيشتاين اثبت ان اقصر مسافة بين نقطتين هي ليست قطعة مستقيمة وانما قوس مائل بزاوية معينة مع خالص شكري

ج/ ليس معنى ان الكون صفري التقوس انه ثنائي الابعاد بل هو كون ثلاثي الابعاد المكانية المرئية لنا ويضاف لها بعد الزمان فيكون رباعي الابعاد على اقل تقدير ولهذا فلايمنع كونه مسطح ان تتسبب كتلة الاجسام فيه بانحناء نسيجه الداخلي او نسيج ابعاده الاربعة. وعموما هذه المسألة مفصلة في كتاب وهم الالحاد وهذا بعض البيان انقله من كتاب وهم الالحاد ويمكنك الرجوع للكتاب وقراءة تفصيل اكثر ان شاء الله.

(( نظرية النسبية العامة:
بحسب قوانين نيوتن، فإن الجاذبية بين جسمين تعتمد على كتلتيهما وأيضاً على المسافة بينهما في اللحظة نفسها، وهذا يعني أنه لو تحرك أحد الجسمين بحيث تغيرت المسافة بينهما فمباشرة سيتغير تأثير قوة الجاذبية على الجسم الآخر أي أن التغير يحدث آنياً، ومعنى هذا الكلام أن تأثير قوة الجاذبية ينتقل بسرعة لا متناهية، وهذا يعارض النسبية الخاصة التي بينت أن السرعة القصوى للأشياء هي سرعة الضوء، ولهذا عمل اينشتاين طيلة عشر سنوات على نظرية تفسر الجاذبية بصورة لا تتعارض مع النسبية الخاصة، فوضع عام 1915 م نظرية النسبية العامة وهي تصف الكون ككل من حيث تأثير جاذبية المادة والطاقة فيه وتأثيرها على بعضها البعض على ضوء ما طرحه اينشتاين في النسبية الخاصة حيث لا توجد سرعة - في داخل الكون - أكبر من سرعة الضوء ولا يوجد زمان مطلق ولا يوجد استقلالية تامة للزمان عن أبعاد الكون الأخرى التي نسميها بالمكان، بل هناك نسيج كوني من الأبعاد الأربعة.
وفي النظرية النسبية العامة، فإن تأثير الجاذبية هو نتيجة انحناء الأبعاد الكونية الأربعة الزمان - المكان بسبب المادة والطاقة، فكأن النسيج الكوني مرن قابل للانحناء وكل مادة في الكون تقوم بحني هذا النسيج بمقدار كتلتها وكل طاقة كذلك تقوم بحني هذا النسيج بمقدار يعادل مكافئها المادي بحسب المعادلة التي بينها اينشتاين في نظرية النسبية الخاصة: E = mc^2

فكتلة وطاقة الشمس مثلاً تحني نسيج الزمكان، والأرض تسير في هذا الانحناء في مسار أشبه بالمستقيم حيث يمثل أقرب مسار بين نقطتين في الأبعاد الأربعة، ونحن نرى هذا المسار دائرياً تقريباً في عالم الأبعاد الثلاثة. تماماً كما أن الطائرة المتحركة بخط مستقيم بين نقطتين في الأبعاد الثلاثة في الجو تترك أثراً (ظلاً) منحنياً على سطح الأرض نتيجة الارتفاع والانخفاض في سطح الأرض وليس في مسارها.
وقد أثبتت كثير من التطبيقات والتجارب أن ما تنبأت به نظرية النسبية العامة يطابق الواقع والمشاهدات، فمثلاً: تفسيرها لمدار عطارد أدق من تفسير قانون نيوتن للجاذبية، وتنبأت بانحراف الضوء وتأثره بالحقول الثقالية وفعلاً وجد أن هذا صحيح بالتجربة، وقد تنبأت بالثقوب السوداء وفعلاً تم اكتشاف الثقوب السوداء.
وأهم ما طرحته النسبية العامة فيما يخص موضوعنا الذي نحن بصدد بحثه هو أن الزمان والمكان ليست فضاءً جامداً تقع فيه الأحداث بل الزمان والمكان ينحنيان ويتأثران بالأشياء الموجودة فيهما، أي أنهما وجود ديناميكي يتحرك.
وهذا سمح أن يفترض بعض علماء الكونيات أن توسع الكون لا يقتصر على المادة والطاقة وإنما يشمل الفضاء الذي يحويهما.)) انتهى النقل من كتاب وهم الالحاد

للتنبيه: ما اردت بيانه في المواضيع السابقة هو ان النتيجة التي توصل لها العلم من الرصد ومن المعادلات الرياضية هي ان الكون مسطح وله بداية بسيطة تَكثَّرَ وتَعقَّدَ بعدها حيث سيعرف المتابع مدخلية هذه النتائج في المواضيع التي ستطرح في المستقبل حول نظرية التطور ومحاولة بعض الجهلة ردها.
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 08/ اسفند ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 14:30 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم

و الحمد لله رب العالمين

سلام عليكم و رحمة الله و بركاته

از خدا می‌خواهم که در خیر و عافیت باشید.

پس از آن‌که به اختصار تبیین کردم هستی مسطح است و آغازی دارد که بعدها، توسعه یافت و بر حسب داده‌های دقیق علمی، دائماً این توسعه یافتگی، ادامه می‌یابد، اکنون می‌خواهم به اختصار، درستی نظریه فرگشت (تکامل) را روشن کنم، و پس از این بیان، اندیشه مردان دین را بررسی می‌کنیم تا ارزش پاسخ‌های آنان را محک بزنیم، و بر آن‌چه که از نادانی‌ها مطرح نمودند و تصور کردند، ادله ای است که گمان می‌برند با آن نظریه فرگشت را رد می‌نمایند. این در حالی است که آن‌ها حتی از فهم این نظریه تا امروز ناتوان مانده‌اند، علاوه بر این‌که از ایراد هر اشکال ارزشمند بر نظریه علمی‌ای که از موارد ثابت شده علم جدید است و در مدارس و دانشگاه‌های جهان پیشرفته، تدریس می‌شود و به عنوان یگانه مفسر علمی برای فرگشت حیات و تنوع آن بر کره زمین شناخته می‌شود، عاجزاند.

در این صفحه به بیان برخی دلایل ژنی در مورد صحت نظریه فرگشت (تکامل) می‌‍پردازم و هم‌چنین پیش از این، حتمی بودن فرگشت حیات و تنوع آن را وقتی مقدمات فرگشت و ایجاد تنوع فراهم باشد، روشن می‌سازم و هر کس می‌خواهد ادله بیشتری را ببیند می‌تواند کتاب توهم الحاد را بخواند.

دلایل فرگشت:
مجموعه تمایز و انتخاب طبیعی و وراثت، منجر به فرگشت قطعی می‌شود:

و برای ساده کردن امر، چند مثال می‌آورم:

مثال: اصل انسان اروپائی، چهره‌ای قهوه‌ای تیره (تیره و سیاه) داشته است، با این حال امروز چهره آن‌ها را سفید می‌بینیم بلکه به صورت تدریجی این سفیدی بیشتر می‌شود، مثلاً در جنوب اروپا، این سفیدی کمتر از شمال آن است و علت آن است که طبیعت، نژادهای برتر را بر‌گزید. اما علت انتخاب طبیعی رنگ روی سفید را می‌توان به سادگی به ویتامین D مربوط دانست، که اشعه خورشید باید در پوست نفوذ کند تا این ویتامین ساخته شود. و چهره قهوه‌ای و تیره از نفوذ اشعه خورشید به پوست ممانعت می‌کند یا آن را کاهش می‌دهد، و در اروپا که اشعه خورشید، کمتر می‌رسد، افرادی که چهره تیره دارند، در معرض خطر کمبود شدید ویتامین D، هستند که زندگی و زاد و ولد را به خطر می اندازد، و به این ترتیب، موجود اصلح باقی می‌ماند، و با توجه به این‌که تمایز در رنگ صورت وجود دارد، به طور حتمی شایستگی بقاء برای شخصی که دارای صورتی روشن، که در طبیعتی که میزان اشعه خورشید آن اندک است خواهد بود. و به این ترتیب، عملیات غربال حتمی حاصل می‌شود که نسل به نسل استمرار می‌یابد تا آن‌که چهره، به رنگ مناسب برای محیط برسد و همین امر در مورد حجم بینی و قد و دیگر صفات نیز رخ می‌دهد.

مثال: رنگ پروانه‌ها در نتیجه انقلاب صنعتی از سفید به سیاه تغییر کرده است. پروانه‌ها برای مخفی شدن در پوسته درختان سفید، از رنگ سفید خود سود می‌بردند و پرندگان آن‌ها را نمی‌دیدند، و آن‌گاه که در اروپا، انقلاب صنعتی رخ داد، پوسته درختان در برخی مناطق صنعتی در نتیجه آلوده شدن با زغال، سیاه شد و به این ترتیب پروانه‌های سفید، برای پرندگان قابل رؤیت شدند و این در حالی بود که پروانه‌های حامل جهش ژنی که آن‌ها را به رنگ تیره در می‌آورد، قادر به مخفی کردن خود و بقاء شدند و به این ترتیب رنگ پروانه‌ها در زمانی که طولانی نبود، به رنگ سیاه در آمد و علت این‌که این دوره، طولانی نبود، طول دوره زندگی کوتاه پروانه‌ها است، و این فرگشت، نیاز به دوره طولانی میلیون‌ها سال نداشت بلکه دوره نسبتاً کوتاهی لازم بود تا صدها و هزاران نسل از میان این پروانه‌ها بگذرند و فرگشت بیولوژی حاصل گردد.

مثال: طول گردن پیشینیان زرافه، متفاوت، و طول برخی از آن‌ها بیشتر از طول برخی دیگر بود، و اگر فرض کنیم این پیشینیان، در بیشه‌ای بودند که در آن، غذا در ارتفاعی فراهم بوده که برای زرافه‌های با گردن بلند، مناسب‌تر از زرافه‌های با گردن کوتاه است، در این صورت عملیات انتخاب طبیعی برای زرافه‌هایی که در آن بیشه برای حیات مناسب‌تر بودند، حاصل می‌گردید و زرافه‌های با گردن کوتاه از گرسنگی می‌مردند یا به خاطر کمی غذا، امکان زاد و ولد و ازدواج نمی‌یافتند یا نمی‌توانستند به کودکان خود غذا بدهند، و به این ترتیب تعداد زرافه‌های با گردن کوتاه در آن بیشه کم می‌شد یا رو به انقراض می‌رفت در حالی که زرافه‌های با گردن بلند باقی می‌ماندند و به صورت جدی زاد و ولد می‌کردند و به این ترتیب تعداد زرافه‌هایی که صفت بلندی گردن را داشتند، زیاد و این صفات ژنی به فرزندان آن‌ها منتقل می‌شد و نقشه‌های ژنی زرافه‌هایی با صفت گردن کوتاه، نسل به نسل، پاک می‌گردید.

این امور تقریباً بدیهی است و استدلال بر درستی آن‌ها به وسیله ژن‌ها اکنون، کاملاً مانند استدلال بر صحت و درستی دوران زمین بر دور خورشید می‌باشد. و با این حال چه بسیار مردمی که آن را انکار می‌کنند فقط به این دلیل که اعتقاد دارند متعارض با متن دینی است!

مثالی دیگر: حیوانات وحشی، مثل گرگ مانند دیگر موجودات زنده در همه چیز تمایز می‌یابد. و اگر گرگ‌هائی در بیشه‌ای باشند و شکار در آن سریع حرکت می‌کند، در آن بیشه، آن گرگ‌هایی که پای کوتاه دارند و کُند هستند، از گرسنگی خواهند مُرد، و در نتیجه صفات خود را در نسل بعد به ارث نمی‌رسانند، و در طول زمان، گرگ‌هائی با طول پای بلند و سریع از طریق انتخاب طبیعی در آن بیشه شکل خواهند گرفت.
و در یک بیشه برفی، فقط گرگ‌های سفید باقی خواهند ماند، زیرا گرگ‌های تیره را شکار می‌بیند و و این گرگ‌ها نمی‌توانند غذای خود را شکار کنند و از گرسنگی می‌میرند، و هم‌چنین رنگ پوست گرگ‌ها ذره ذره به سفید تغییر پیدا می‌کند و حتی همین فرایند بر موجوداتی که شکار می‌شوند، نیز می‌گذرد و به این ترتیب، پوست خرگوش‌ها سفید خواهد شد تا در عملیات اختفاء، بتوانند بهره ببرند. و می‌توان گفت اگر رنگ خرس قطبی، سفید نبود تا به آن برای مخفی شدن بیشتر کمک کند، و به دلیل این سفیدی، شکارش نتواند جز با دقت بسیار و سپری شدن زمانی طولانی آن را تشخیص دهد، خرس قطبی نمی‌توانست غذای خود را به دست آورد.
و این رنگ سفید، در فاصله یک شب تا صبح پدید نیامد، بلکه مانند عملیات فرگشت پروانه‌های انقلاب صنعتی، نتیجه عملیات فرگشت می‌باشد و هر دوی این فرگشت‌ها هنگامی ایجاد شد که جهش‌های ژنی خوب و مناسب برای بقاء و ازدیاد صفت و استوار شدن آن صفت بر صفت دیگری فراهم گردید، ولی زمانی که خرس قطبی در آن می‌گذراند تا از خرس قهوه‌ای فرگشت یابد، تقریباً هزار سال است و این زمان بسیار بیشتر از زمانی است که پروانه‌های انقلاب صنعتی نیاز داشتند و علت همان‌گونه که تبیین کردم، طولانی یا کوتاه بودن عمر حیوان است.

مثالی دیگز: اکنون همه ما می‌گوییم علی‌رغم پیشرفت چشم‌گیر ما در عمران و تکنولوژی و پزشکی، مشکلات بهداشتی و بیماری‌ها و پیچیدگی‌های آن‌ها بین ما، بیشتر شده است و همه ما -و شاید حتی بعضی از پزشکان- سؤال را تکرار می‌کنیم که علت چیست؟!
در این میان یکی از سبب‌ها، به آسانی نمایان است و آن این‌که ما همراه با پیشرفت‌مان، به باطل کردن یکی از طرف‌های معادله فرگشت نوع (جسمانی) خود پرداخته‌ایم و آن طرف، انتخاب طبیعی است.

بیشتر توضیح می‌دهم: هر بیماری وراثتی مانند بیماری دیابت را فرض می‌کنیم. وجود موارد بهداشتی (پزشک + آزمایشگاه پزشکی + متخصصین + داروساز + دارو و...) که زندگی بیماران دیابتی را طولانی‌تر می‌کند تا آن حدی که بالغ می‌شوند و تولید مثل می‌کنند و ژن‌های خود را به فرزندان‌شان انتقال می‌دهند، و این سبب زیاد شدن تعداد کسانی در بین ما می‌شود که این ژن‌ها را حمل می‌کنند، و به این حال، ما علی‌رغم پیشرفت‌مان، انتخاب طبیعی را لغو کردیم و اگر در این معادله، بهداشت و درمان را وارد نمی‌کردیم، انتخاب طبیعی رخ می داد و بسیاری از بیماران دیابتی پیش از آن‌که بالغ شوند و تولید مثل کنند، می‌مردند، و به تدریج، تعداد کسانی که این ژن‌ها را حمل می‌کنند، کاهش می‌یافت.
هم‌چنین: به سبب زندگی کردن ما در خانه‌هایی که محافظت شده هستند، بسیاری توان تحمل مشکلات زندگی در جامعه و محیط طبیعی مانند مقاومت میکروبی و یا نیش حشرات را ندارند.
و در حال حاضر بحثی در مورد نابود ساختن بیولوژیک ساکنان اصلی قاره‌های جدید به دلیل میکروب‌های حیوانات اهلی که ساکنان جدید به آن قاره‌ها وارد می‌کنند، وجود دارد، این در حالی است که هر چند اروپائی‌ها برای زندگی با آن میکروب‌ها و مقاومت در برابر آن‌ها سازگاری داشتند، اما ساکنان اصلی قاره‌های جدید نمی‌توانستند در برابر این میکروب‌ها مقاومت کنند و این سبب تجدید ساختمان وجودی آن‌ها، بر اساس سیستم فرگشت شده است.



متن عربی:

بسم الله الرحمن الرحيم

والحمد لله رب العالمين

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته

أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية

بعد ان بينت باختصار ان الكون مسطح وله بداية توسع بعدها ولايزال يتوسع حسب المعطيات العلمية الدقيقة، اريد ان ابين الان باختصار صحة نظرية التطور، وبعد هذا البيان سننتقل لنرى قيمة اراء رجال الدين وماطرحوه من جهالات يتصورون انها أدلة ينقضون بها نظرية التطور وفي الحقيقة هم عاجزون عن فهمها حتى يومنا هذا فضلا عن عجزهم عن ايراد اي اشكال له قيمة على نظرية علمية اصبحت من ثوابت العلم الحديث وتدرس في مدارس وجامعات العالم العريقة وتُعد المفسِّر الوحيد علميا لتطور الحياة وتنوعها على كوكب الارض.

سأكتفي في هذه الصفحة بايراد بعض الادلة الجينية على صحة نظرية التطور وايضا ابين قبل هذا حتمية تطور الحياة وتنوعها عند توفر مقومات التطور والتنويع ومن يريد التوسع بالادلة يمكنه قراءة كتاب وهم الالحاد.

أدلة التطور:

مجموع التمايز والانتقاء الطبيعي والوراثة ينتج تطوراً قطعاً:

ولتبسيط الأمر نضرب أمثلة:

مثال: الإنسان الأوربي يرجع إلى أصول داكنة البشرة (سوداء)، ومع هذا نجد بشرتهم اليوم بيضاء بل ومتدرجة في البياض، فمثلاً جنوب أوربا أقل بياضاً من شمالها والسبب هو أن الطبيعة انتقت الأعراق المفضلة، أما سبب انتقاء الطبيعة للبشرة البيضاء فهو يمكن أن يكون ببساطة بسبب )فيتامين(D الذي يحتاج أن تخترق أشعة الشمس الجلد ليتكون، والبشرة الداكنة تمنع أو تقلل أشعة الشمس من الاختراق، وفي أوربا التي تصل فيها أشعة الشمس أقل سيكون أصحاب البشرة الداكنة معرضين لمخاطر نقص (فيتامينD) الكبيرة والتي تهدد الحياة والتكاثر، وهكذا يكون البقاء للأصلح، وبما أن التمايز في لون البشرة (أو الصبغة) موجود حتماً فسيتم انتقاء البشرة الفاتحة التي يصلح من يملكها للبقاء في طبيعة فيها أشعة الشمس قليلة، وهكذا تحصل عملية غربلة حتمية تستمر جيلاً بعد جيل حتى تصل البشرة إلى لون مناسب للمحيط، والأمر نفسه ينطبق على حجم الأنف والطول وغيرها من الصفات.

مثال: تغير لون الفراشات من الأبيض إلى الأسود نتيجة الثورة الصناعية حيث كانت الفراشات تنتفع من اللون الأبيض ليخفيها لحاء الشجر الأبيض فلا تراها الطيور، فلما حدثت الثورة الصناعية في أوربا أصبح لحاء الشجر في بعض المناطق الصناعية أسوداً نتيجة التلوث بالفحم فأصبحت الفراشات البيضاء مكشوفة للطيور بينما الفراشات التي تحمل الطفرة التي تلونها باللون الداكن تمكنت من التخفي والبقاء، وهكذا تغير لون الفراشات وخلال فترة ليست طويلة لأن دورة حياة الفراشات قصيرة ولا تحتاج فترة طويلة من ملايين السنين، بل تكفي فترة قصيرة نسبياً لتمر منها مئات وآلاف الأجيال ويحصل التطور البايولوجي.

مثال: أطوال أعناق سلف الزرافات متمايزة فبعضها أطول من بعض نسبياً، فلو فرضنا تواجدها في بيئة فيها غذاء لذلك السلف على ارتفاع أنسب لذوات الأعناق الطويلة منه لذوات الأعناق القصيرة، فستحصل عملية انتخاب من الطبيعة للزرافات الأنسب للحياة في تلك البيئة، فتموت الزرافات ذات الرقبة القصيرة جوعاً أو لا تتمكن من التكاثر والتزاوج لقلة الغذاء أو لا تتمكن من تغذية صغارها، وهكذا تقل أعداد الزرافات ذات الرقبة القصيرة في هذه البيئة وربما تنقرض بينما تبقى ذات الرقبة الطويلة وتتكاثر بصورة جيدة، وهكذا تنمو أعداد الزرافات التي فيها صفة طول الرقبة وتورث هذه الصفات الجينية لمواليدها وتنقى الخرائط الجينية للزرافات من صفة قصر الرقبة جيلاً بعد جيل.

هذه الأمور تكاد تكون بديهية والاستدلال على صحتها الآن بواسطة الجينات تماماً كالاستدلال على دوران الأرض حول الشمس بالصور، ومع هذا ينكرها كم هائل من الناس فقط لأنهم يعتقدون بأنها تتعارض مع النص الديني!

مثال آخر: الحيوانات المفترسة، مثلاً الذئاب تتمايز كغيرها من الكائنات الحية في كل شيء فلو وجدت الذئاب في بيئة الفرائس فيها سريعة فإن الذئاب قصيرة الأقدام والبطيئة السرعة تهلك جوعاً في هذه البيئة وبالتالي فلن تورث صفاتها لجيل يخلفها، ومع الزمن ستتشكل ذئاب بالانتخاب الطبيعي ذات أقدام طويلة وسريعة في تلك البيئة. وفي بيئة ثلجية ستبقى الذئاب البيضاء فقط؛ لأن الداكنة ستراها الطرائد فلا تتمكن من صيد طعامها فتموت جوعاً، وهكذا شيئاً فشيئاً سينقى لون فراء الذئاب إلى الأبيض وحتى الفرائس ربما يحصل معها نفس الشيء فسيكون فراء الأرانب مثلاً أبيضاً لينفعها في عملية التخفي. ولعل الدببة القطبية لا تتمكن من الحصول على طعامها لولا لونها الأبيض الذي يساعدها كثيراً على التخفي فلا تراها فرائسها إلا بعد فوات الأوان، ولم تحصل على هذا اللون الأبيض بين ليلة وضحاها بل لابد أنه نتاج عملية تطور كعملية تطور فراشات الثورة الصناعية فكلاهما حصل عندما وفرت الطفرات الجينية الخيار المناسب لبقاء وتكاثر صفة وترسيخها على حساب الأخرى، ولكن الزمن الذي استغرقه الدب القطبي ليتطور عن الدب البني تقريباً هو ألف سنة وهذا الزمن أكبر بكثير من الزمن الذي احتاجته فراشات الثورة الصناعية، والسبب كما بينت هو في طول وقصر دورة حياة الحيوان.

مثال آخر: الآن نحن جميعاً نقول إنه مع تقدمنا الملحوظ في العمران والتكنولوجيا والطب زادت مشاكلنا الصحية وزادت الأمراض وتعقيداتها بيننا وكلنا نردد - وربما حتى بعض الأطباء - ما السبب؟!!! بينما أحد الأسباب واضح، وبكل بساطة هو أننا بتقدمنا قد قمنا بإلغاء أحد طرفي معادلة التطور لنوعنا (الجسماني) وهو طرف الانتقاء الطبيعي.

أوضح أكثر: نأخذ أي مرض وراثي مثلاً مرض السكري، فوجود الرعاية الصحية (الطبيب + المختبر + المتخصصين + الصيدلي + الدواء... الخ) التي تطيل حياة مرضى السكري حتى يبلغوا وينجبوا ويورثوا جيناتهم لأطفالهم، وهذا يسبب تراكم أعداد الذين يحملون هذه الجينات بيننا، وبهذا فنحن بتقدمنا قمنا بإلغاء الانتقاء الطبيعي فلولا ادخالنا الرعاية الصحية في المعادلة لحصل انتقاء طبيعي ومات كثير من مرضى السكري قبل أن يبلغوا ويتمكنوا من الإنجاب، وشيئاً فشيئاً كانت ستقل الأعداد التي تحمل هذه الجينات.

أيضاً: بسبب تواجدنا في بيوت محصنة نوعاً ما أصبح كثيرون غير قادرين على مقاومة مشاكل العيش في بيئة طبيعية مثل مقاومة الجراثيم أو لسع الحشرات.

وهناك دراسة حول الابادة البايلوجية التي حصلت لسكان القارات الجديدة الأصليين بسبب جراثيم الحيوانات الأليفة التي حملها المستوطنون الجدد إلى تلك القارات، ففي حين أن الأوربيين كانوا متكيفين للعيش مع تلك الجراثيم ومقاومتها لم يتمكن سكان القارات الجديدة الأصليين من مقاومتها فتسببت بإعادة هيكلتهم وفق نظام التطور.

 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: جمعه 09/ اسفند ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 17:10 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
از خدا می‌خواهم که در خیر و عافیت باشید.


دلایل ژنتیکی:
بسیار هستند، و از میان آن‌ها:
ترکیب کروموزوم دوم در انسان:

و این مورد عبارت است از نتیجه ترکیب و یکی شدن دو زوج از کروموزوم‌ها که در شامپانزه و اورانگوتان و گوریل، کما کان از هم جدا هستند، انسان 23 زوج کروموزوم دارد در حالی که دیگر میمون‌های آدم‌وار، 24 زوج دارند.

“The data we present here demonstrate that a telomere-to-telomere fusion of ancestral chromosomes occurred, leaving a patho-gnomonic relic at band 2q13.
This fusion accounts for the reduction of 24 pairs of chromosomes in the great apes (chimpanzee, orangutan and gorilla) to 23 in modern human and must, therefore, have been a relatively recent event. Comparative cytogenetic studies in mammalian species indicate that Robertsonian changes have played a major role in karyotypeevolution (23,24). This study demonstrates that telomere-telomere fusion, rather than translocation after chromosome breakage, is responsible for the evolution of human chromosome 2 from ancestral ape chromosomes.”

«داده‌هائی که بیان کردیم در این‌جا نشان می‌دهد پیوندی بین تلومر (در کناره کروموزوم‌ها) در کروموزوم اجدادی رخ داده، که منجر به یک اثر ثابت و قدیمی در ناحیه 2q13 شده است.
و این پیوند، علت کاهش 24 زوج کروموزوم در شامپانزه و اورانگوتان و گوریل به 23 کروموزوم، درانسان جدید است؛ و از این‌جا واضح می‌شود که این پیوند، باید حادثه‌ای نسبتاً جدید باشد.
مطالعات سلول شناسی مقایسه‌ای در گونه‌های پستان‌داران نشان می‌دهد که تغییرات رابرت سونیان (کروموزوم‌هائی که حاوی سنترومر مرکزی {در وسط کروموزوم} هستند و از دو کروموزوم حاوی سنترومر غیر مرکزی ناشی می‌شود)، نقش مهمی در فرگشت کاریوتیپ ایفاء کرده است. این مطالعه نشان می‌دهد که پیوند تلومر- به جای تغییر موضعی پس از شکستن کروموزوم- عامل فرگشت کروموزوم 2 از کروموزوم اجدادی میمون می‌باشد».
(1)
مبحثی از د. جاكوب اگادو
(2) از دانشگاه آیووا در آمریکا.
هم‌چنین: این ویدیوی توضیحی د. كنیت ميلر
(3)، مسئله پیوند کروموزوم دوم را در انسان توضیح می‌دهد.
(4) شبکه ویدیویی کتاب توهم الحاد، (14/ 09/ 2013) کروموزوم دوم – کنیت ميلر. آدرس اینترنتی: https://www.youtube.com/watch?v=wySVojm2x3Q



شکل 3: شکلی است که پیوند کروموزوم دوم انسان را توضیح می‌دهد.
اشتراک بین انسان و دیگر پستان‌داران ابتدائی در ویروس‌های رترو (رترو ویروس):
“All but two (CERV 1/PTERV1 and CERV 2) of the 42 families of chimpanzee endogenous retroviruses were found to have orthologs in humans”

«مشخص شد که برای تمامی 42 خانواده از رترو ویروس‌های درون‌زاد (ERV (Endogenous Retroviruses در شامپانزه آرتاساخت‌هائی مشترک (Orthologs) با انسان، به جز دوتا که آن‌ها (CERV 1/PTERV1 and CERV 2) هستند، دارد».

مبحثی از پروفسور جان مكدونالد
(5)

برای توضیح این مسئله و این‌که چگونه دلیلی بر فرگشت است، تصور کنیم که فیلمی از حوادث حیات گونه انسانی و دیگر میمون‌های آدم‌وار وجود دارد، و آن‌گاه که این فیلم را مشاهده کنیم، می‌بینیم که همه، نشانه‌هائی یک‌سان از اصابت‌های معینی که در آن‌ها آثاری که میلیون‌ها سال قبل، به جای گذاشته را نشان می‌دهند، و تفسیری برای برابری این آثار وجود ندارد جز این‌که آن‌ها امروز اصل و اساسی مشترک از این گونه‌ها را مورد اصابت قرار دادند، و اگر جز این باشد، به حساب احتمالات، تقریباً محال است که به همان مقدار و با همان نوع از اصابت‌ها، همه آن‌ها گرفتار شوند و در همان وقت و در همان مکان، آن آثار را، به دست آورند.

مثالی برای فهم بهتر:
فرض کنیم که دو شخص (س) و (ص) در کنار ما هستند و سوابقی داریم که در آن، تاریخ پیشینیان هر یک از آن‌ها نوشته شده است که به این تاریخ مراجعه کردیم و این‌گونه یافتیم:

یکی از اجداد (س) که فرض می‌کنیم صدمین جد است، زخمی یک سانتی‌متری در بازوی راست، در فلان جا در فلان تاریخ پیدا می‌کند.
یکی از اجداد (ص) که او هم صدمین جد است، زخمی یک سانتیمتری در بازوی راست، در همان جا و در همان زمان پیدا می‌کند.
و می‌بینیم که یکی از اجداد (س) که فرض کنیم هفتادمین جد است چشم چپش ضربه خورده است و در فلان تاریخ کور شده است.
و یکی از اجداد (ص) که او هم هفتادمین جد است، چشم چپش ضربه خورده و در همان تاریخ کور شده است.
و به این تریتب این حوادث مشترک که کاملاً مطابق با هم است، ده‌ها بار بین اجدادشان تکرار شده است.
اکنون، هر شخص که بر این تاریخ اطلاع یابد، حکم خواهد کرد که این اجداد، یک شخص بوده‌اند، سلف مشترکی بوده‌اند که بین این دو شخص (س) و (ص) ارتباط برقرار می‌کند.
و حقیقت این است که دلایل علم ژنتیک بر فرگشت، بسیارند و نمی‌خواهم در این‌جا همه را به تفصیل بیان کنم، و به این دلیل، سخن خود را با سخن یکی از دانشمندان علم ژنتیک به پایان خواهم رساند. او درباره‌ی برخی دلایل که خودش در هنگام مطالعه نقشه ژنتیکی انسان و برخی پستان‌داران و موجودات دیگر به دست آورده است سخن می‌گوید. این شخص فرانسيس كالینز
(6) می‌باشد:

“When I contracted malaria in West Africa in 1989, that was despite having taken the recommended prophylaxis (chloroquine). Randomly occurring natural variations in the genome of the malarial parasite, subjected to selection over many years of heavy use of chloroquine in that part of the world, had ultimately resulted in a pathogen that was resistant to the drug, and therefore spread rapidly. Similarly, rapid evolutionary changes in the HIV virus that causes AIDS have provided a major challenge for vaccine development, and are the major cause of ultimate relapse in those treated with drugs against AIDS. Even more in the public eye, the fears of a pandemic influenza outbreak from the H5N1 strain of avian flu are based upon the high likelihood that the current strain, devastating as it already is to chickens and a few humans who have had close contact with them, will evolve into a form that spreads easily from person to person. Truly it can be said that not only biology but medicine would be impossible to understand without the theory of evolution.”
«در سال 1989علی‌رغم اين که از واکسن پیشگیری لازم (کلروکین) استفاده کردم، در غرب آفریقا، مبتلا به مالاریا شدم. تغییرات طبیعی و تصادفی در ژنوم انگل مالاریا که در نتیجه انتخاب طبیعی در طول چندین سال از مصرف زیاد کلروکین در آن قسمت از جهان حاصل می‌شود، در نهایت پاتوژنی را ایجاد می‌کند که به دارو مقاوم است و در نتیجه به سرعت گسترش یافت.
به همین ترتیب تغییرات فرگشتی سریع در ویروس HIV که عامل بیماری ایدز است، یک چالش بزرگ برای ایجاد واکسن پدید آورده است، که آن عامل اصلی عدم موفقیت داروی ضد ایدز می‌باشد. و بیشتر از این در عرصه عمومی، علت ترس از گسترش انفلوآنزای همه‌گیر از گونه ویروس (H5N1 که عامل انفلوآنزای پرندگان است)، با توجه به احتمال بالاتر این علت می‌باشد که نژاد فعلی (دماربرآورنده مرغ‌ها و کسانی که مسؤول پرورش آن‌ها هستند) منجر به شکلی از این ویروس می‌شود که به آسانی از انسانی به انسان دیگر منتقل می‌گردد. در حقیقت می‌توان گفت نه تنها بیولوژی بلکه پزشکی را بدون نظریه فرگشت نمی‌توان فهمید.................».

“The study of genomes leads inexorably to the conclusion that we humans share a common ancestor with other living things.”
«مطالعه ژنوم‌ها به طور قطعی به این نتیجه می‌رساند که ما انسان‌ها و دیگر موجودات زنده در جدى یکسان، اشتراک داشته‌ايم».

“This evidence alone does not, of course, prove a common ancestor; from a creationist perspective, such similarities could simply demonstrate that God used successful design principles over and over again. As we shall see, however, and as was foreshadowed above by the discussion of "silent" mutations in protein-coding regions, the detailed study of genomes has rendered that interpretation virtually untenable—not only about all other living things, but also about ourselves.”
«از نظر دین‌داران، این مدارک به تنهائی، يک اصل مشترک بین مخلوقات را اثبات نمی‌كند. از دید آن‌ها، این شباهت‌ها (ژنتیکی) به آسانی می‌تواند نشان دهد که خدا از اصول یک طرح موفق به صورت پی در پی استفاده کرده است. همان‌گونه که خواهیم دید و همان‌گونه که در بالا مقدماتی با مطرح کردن جهش‌های خاموش (silent mutations) در مناطق کد شده پروتئین، آورده شد، مطالعات تفصیلی ژنوم، این تفسیری که دین‌داران مطرح می‌کنند را بدون دفاع می‌گذارد و این موضوع فقط مخصوص موجودات زنده دیگر نیست بلکه در مورد خود انسان نیز می‌باشد.
برای مثال، اول بگذارید به ژنوم انسان و موش نگاهی بیندازیم. هر دوی این ژن‌ها با دقت زیاد تعیین شده‌اند. اندازه کلی این دو ژنوم تقریباً با هم برابر است همان‌گونه که در آن‌ها، ژن‌های رمز گذاری شده پروتئین که ذخیره شده‌اند، شبیه یک‌دیگر‌ند. همان‌گونه که اگر در جزئیات این ژن‌ها نگاه شود، بدون هیچ شکی، بر جد و ریشه مشترک هر دو دلالت دارد....................».

“Unless one is willing to take the position that God has placed these decapitated AREs in these precise positions to confuse and mislead us, the conclusion of a common ancestor for humans and mice is virtually inescapable. This kind of recent genome data thus presents an overwhelming challenge to those who hold to the idea that all species were created ex nihilo”
«هر که این سخن را نپذیرد که خدا این عناصر تکراری و قدیمی را برای گمراه کردن و گیج نمودن ما در آن جایگاه‌ها قرار داده است، راهی برای خلاص از اصل مشترک انسان و موش ندارد. به این ترتیب اطلاعات ژنومی اخیر یک چالش بزرگی در برابر کسی که قائل است مخلوقات به صورت مستقیم از عدم ایجاد شده‌اند، می‌نهد................».

one species but not in the other, because they have acquired one or more deleterious mutations.”
«وقتی کسی شامپانزه و انسان را مقایسه می‌کند، گاهی ژن‌هائی دیده می‌شود که در یکی از این دو موجود، کار می‌کند و در دیگری خاموش است، زیرا این ژن‌ها حداقل در یکی از جهش‌های وراثتی در معرض ضرر قرار گرفت».

“The human gene known as caspase-12, for instance, has sustained several knockout blows, though it is found in the identical relative location in the chimp. The chimp caspase-12 gene works just fine, as does the similar gene in nearly all mammals, including mice. If humans arose as a consequence of a supernatural act of special creation, why would God have gone to the trouble of inserting such a nonfunctional gene in this precise location?”
«ژنوم انسانی معروف به نام کاسپاز 12 به عنوان نمونه، ضربات نابود کننده سختی را تحمل کرده است ولی در مکان نسبتاً یک‌سان در شامپانزه دیده می‌شود. ژن کاسپاز 12 در شامپانزه مانند دیگر پستان‌داران هم‌چون تقریباً موش به خوبی کار می‌کند، اگر انسان در نتیجه یک آفرینش خارق العاده برای آفرینشی خاص، خلق شده است، چرا خدا، این ژن غیر فعال را در این محل دقیق، قرار داد؟».
(7)

“When one compares chimp and human, occasional genes appear that are clearly functional in «و پس از آن‌که دانشمند ژن‌ها فرانسیس کالینز، دلایلی که علم ژن‌ها برای اثبات نظریه فرگشت بیان نمود را به خوبی برشمرد در حاشیه می‌گوید:

“At this point, godless materialists might be cheering. If humans evolved strictly by mutation and natural selection, who needs God to explain us? To this, I reply: I do.”
«در این‌جا، ملحدان بی خدا ممکن است شادی کنند و بگویند اگر انسان به طور خالص با جهش وراثتی و انتخاب طبیعی فرگشت شده است، چه کسی نیازی به خدا دارد تا خدا را علت وجود ما، بشریت معرفی کند؟ و من به این مطلب این‌گونه پاسخ می‌دهم...... من برای یافتن علت این خلقت، خدا را لازم می‌دانم».

“The comparison of chimp and human sequences, interesting as it is, does not tell us what it means to be human. In my view, DNA sequence alone, even if accompanied by a vast trove of data on biological function, will never explain certain special human attributes, such as the knowledge of the Moral Law and the universal search for God. Freeing God from the burden of special acts of creation does not remove Him as the source of the things that make humanity special, and of the universe itself. It merely shows us something of how He operates.”
«مقایسه ترتیب ژنی انسان و شامپانزه به ما نمی‌گوید انسان بودن به چه معناست؟ به نظر من، خود ترتیب‌های DNA (حتی اگر با اطلاعات فراوانی درباره عملکرد بیولوژیک همراه شود) هرگز ویژگی‌های مخصوص انسان مانند شناخت انسان از قانون اخلاقی و تلاش دسته جمعی آن‌ها برای یافتن خدا را توضیح نخواهد داد. جدا کردن خدا از برخی عملکردهای خاص آفرینش، او را از این‌که منبع همه چیز باشد، که عامل ایجاد انسانی متمایز است، خارج نمی‌کند. این مورد به سادگی قسمتی از تدبیر او را برای ما آشکار می‌سازد».
(8)

-------------------------------------------------------------------
(1). منبع: (IJdo et al., Origin of human chromosome 2: an ancestral telomere-telomere fusion) به آدرس: http://www.pnas.org/cgi/reprint/88/20/9051.pdf
(2). د. جاكوب جورج آگادو، استادیار... (علم ایمنی) در دانشگاه ايووا در آمریکا، دكتورای او از دانشگاه آمستردام هلند است.
(3). د. كنيت ميلر متولد 14 جولای 1948، دانشمند زیست شناس آمریکائی متخصص بیولوژی سلولی و بیولوژی جزئی و در حال حاضر به عنوان استاد علوم زیست شناسی در دانشگاه براون کار می‌کند.
(4). منبع: (McDonald et al., Identification, characterization and comparative genomics of chimpanzee endogenous retroviruses) به آدرس: http://genomebiology.com/2006/7/6/R51
(5). د. جان مكدونالد - دكتورای علم ژنتیک دانشگاه كاليفورنيا:
http://www.biology.gatech.edu/people/publications/john-mcdonald
(6). د. فرانسيس كالینز (14 - 4 - 1950 م) دانشمند ژنتیک آمريكائی که پروژه ژنوم بشری را رهبری کرد، او دانشمندی است که به نظریه فرگشت ایمان دارد، و در عین حال به وجود خدا هم معتقد است و بیش از هزار کتاب در دفاع علمی از وجود خدا نگاشته است.
(7). منبع: (Collins, Language of God) Excerpts from Chapter 5: زبان خدا - فرانسیس كالینز – گزیده‌ای از فصل پنجم.
(8). منبع: (Collins, Language of God) Excerpts from Chapter 5: زبان خدا - فرانسیس كالینز – گزیده‌ای از فصل پنجم.



متن عربی:

بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية
الأدلة الجينية:
وهي كثيرة، منها:
- اندماج الكروموسوم الثاني لدى الإنسان:
وهو عبارة عن حاصل اندماج زوجين من الكروموسومات لا تزال مفصولة لدى الشمبانزي والاورنجوتان والغوريلا، فالإنسان لديه 23 زوجاً في حين لدى بقية القردة العليا 24 زوجاً.
“The data we present here demonstrate that a telomere-to-telomere fusion of ancestral chromosomes occurred, leaving a patho-gnomonic relic at band 2q13.
This fusion accounts for the reduction of 24 pairs of chromosomes in the great apes (chimpanzee, orangutan and gorilla) to 23 in modern human and must, therefore, have been a relatively recent event. Comparative cytogenetic studies in mammalian species indicate that Robertsonian changes have played a major role in karyotypeevolution (23,24). This study demonstrates that telomere-telomere fusion, rather than translocation after chromosome breakage, is responsible for the evolution of human chromosome 2 from ancestral ape chromosomes.”
«توضح المعطيات التي نقدمها هنا ان اندماجا حدث بين التيلومير (وهي اطراف الكروموسومات) في كروموسومات الاسلاف تاركا بصمة ثابتة قديمة في العصبة 2q13.
وكان هذا الاندماج سببا في تقليل ال24 زوجا من الكروموسومات لدى الشمبانزي والاورانكوتان والغوريلا الى 23 زوجا لدى الانسان الحديث، ومن هنا يتوضح ان هذا لابد ان يكون حدث حديث نسبيا.
تشير دراسات المقارنة الخلوية في اصناف الثدييات ان التغييرات الروبرتسونية (وهي الكروموسومات التي تحتوي سنترومير {وسط الكروموسوم} مركزي والناتجة من كروموسومين يحتويان سنترومير غير مركزي) قد لعبت دورا كبيرا في تطور النمط النووي. توضح هذه الدراسة ان الاندماج بين التيلومير - عوضا عن تغيير موضعي بعد انكسار الكروموسوم- هو السبب في تطور الكروموسوم 2 من كروموسومات الاسلاف القردة»(1).
بحث لـ د. جاكوب اجيدو(2) من جامعة ايوا الامريكية.
أيضاً: هذا فديو توضيحي لـ د.كينث ميلر(3) يوضح فيه مسألة اندماج الكروموسوم الثاني لدى الإنسان.
قناة فيديو كتاب وهم الإلحاد (14/ 09/ 2013). الكروموسوم الثاني - كينث ميلر. متاح على: https://www.youtube.com/watch?v=wySVojm2x3Q



شكل 3: صورة توضح اندماج الكرموسوم الثاني لدى الإنسان

- الاشتراك بين الإنسان وبقية الرئيسيات في الفيروسات القهقرية (الريتافيرس):
“All but two (CERV 1/PTERV1 and CERV 2) of the 42 families of chimpanzee endogenous retroviruses were found to have orthologs in humans”
«وُجِد ان لكل الـ 42 فصيلة من الفيروسات القهقرية داخلية المنشأ ERV (Endogenous Retroviruses) عند الشمبانزي ارثولوغات (Orthologs) مع الانسان ما عدا اثنان منهم وهم CERV 1/PTERV1 و CERV 2»(4).
بحث للبروفيسور جون مكدونالد(5).
ولتوضيح هذه المسألة وكيف أنها دليل على التطور لنتصور أن هناك شريط تسجيل لأحداث حياة النوع الإنساني وبقية القردة العليا وعندما قرأنا هذا الشريط وجدنا أن الجميع يحملون نفس الإشارات على إصابات معينة تركت فيهم آثاراً قبل ملايين السنين، فلا يوجد تفسير لوحدة هذه الآثار غير أنها أصابت أصلاً مشتركاً لهذه الأنواع اليوم، وإلا فمن شبه المستحيل بحساب الاحتمالية أن يصابوا بنفس هذا الكم والنوع من الإصابات ويحصلون على نفس الآثار وفي نفس الوقت وفي نفس المكان.
مثال للتقريب:
لنفرض أن لدينا شخصين هما (س) و(ص)، ولدينا سجلات فيها تاريخ سلف كل واحد منهما وقمنا بمراجعة هذا التاريخ فوجدنا التالي:
إن أحد أجداد (س) ولنفرض أنه المئة قد جرح بجرح طوله سنتمتر واحد، في موضع كذا، في ذراعه الأيمن، في تاريخ كذا.
إن أحد أجداد (ص) وتسلسله المئة أيضاً قد جرح بجرح طوله سنتمتر واحد أيضاً، في نفس الموضع في ذراعه الأيمن، وفي نفس التاريخ.
ووجدنا أن أحد أجداد (س) ولنفرض أنه السبعون قد ضربت عينه اليسار فصار أعوراً في تاريخ كذا.
ووجدنا أن أحد أجداد (ص) وتسلسله السبعون أيضاً قد ضربت عينه اليسار فصار أعوراً في نفس التاريخ.
وهكذا تكررت هذه الأحداث المشتركة المتطابقة تماماً بين أجدادهما عشرات المرات.
فالآن، أي شخص يطلع على هذا التاريخ سيحكم أن هؤلاء الأجداد عبارة عن نفس الأشخاص، وأنهم سلف مشترك يربط بين هذين الشخصين (س) و(ص).
والحقيقة إن أدلة علم الجينات على التطور كثيرة، ولست هنا بصدد استقصائها جميعاً، ولهذا سأختم بترك أحد علماء الجينات يتكلم عن بعض الأدلة التي وجدها بنفسه أثناء دراسته للخريطة الجينية للإنسان وبعض الثديات والكائنات الأخرى وهو الدكتور فرانسيس كولنز(6) :
“When I contracted malaria in West Africa in 1989, that was despite having taken the recommended prophylaxis (chloroquine). Randomly occurring natural variations in the genome of the malarial parasite, subjected to selection over many years of heavy use of chloroquine in that part of the world, had ultimately resulted in a pathogen that was resistant to the drug, and therefore spread rapidly. Similarly, rapid evolutionary changes in the HIV virus that causes AIDS have provided a major challenge for vaccine development, and are the major cause of ultimate relapse in those treated with drugs against AIDS. Even more in the public eye, the fears of a pandemic influenza outbreak from the H5N1 strain of avian flu are based upon the high likelihood that the current strain, devastating as it already is to chickens and a few humans who have had close contact with them, will evolve into a form that spreads easily from person to person. Truly it can be said that not only biology but medicine would be impossible to understand without the theory of evolution.”
«عندما أُصبت بالملاريا في غرب افريقيا في 1989، حصل ذلك مع اني اخذت الوقاية اللازمة (الكلوروكين). ان التغيرات الطبيعية والعشوائية التي حدثت في جينوم طفيلي الملاريا نتيجة للانتقاء عبر سنين طويلة من استخدام الكلوروكين في ذلك الجزء من العالم اسفرت عن مسبب مرض مقاوم للعقار، وبالتالي انتشر بسرعة. وبنفس الطريقة هناك تغييرات تطورية سريعة في فايروس الHIV المسبب لمرض الايدز وضعت عوائق كبيرة أمام تطوير اللقاح، وهي السبب الرئيسي لعدم نجاح العقارات المضادة للايدز. وأكثر من هذا على الساحة العامة هو أن المخاوف من انتشار مرض انفلونزا وبائي بسبب سلالة فيروس H5N1 (المسبب لانفلونزا الطيور) مستندة على الاحتمال العالي أن السلالة الحالية (المدمرة للدجاج وللأشخاص المسؤولين عن تربيتها) ستتطور الى شكل ينتشر بسهولة من شخص لآخر. بالفعل يمكن القول بأنه ليس فقط علم الأحياء وإنما علم الطب أيضا يستعصى فهمه من دون نظرية التطور...........................».

“The study of genomes leads inexorably to the conclusion that we humans share a common ancestor with other living things.”
«دراسة الجينوم يؤدي لامحالة الى الاستنتاج باننا (البشر) و الاحياء الاخرى ننحدر من نفس السلف....................».

“This evidence alone does not, of course, prove a common ancestor; from a creationist perspective, such similarities could simply demonstrate that God used successful design principles over and over again. As we shall see, however, and as was foreshadowed above by the discussion of "silent" mutations in protein-coding regions, the detailed study of genomes has rendered that interpretation virtually untenable—not only about all other living things, but also about ourselves.”
«من وجهة نظر المتدينين، فان هذه الادلة لوحدها لا تكفي طبعا لاثبات الاصل المشترك بين المخلوقات وهذا التشابه (الجيني) يمكن ان يعزى الى استخدام الخالق لتصميم ناجح لعدة مرات. لكن سنرى, وكما تم التمهيد له في اعلاه في مناقشة "الطفرات الصامتة " "silent mutations في الاجزاء المرمزة للبروتين فان دراسة الجينوم التفصلية جعلت هذا التفسير (الذي يتبناه الدينيين) لا يمكن الدفاع عنه ليس فيما يخص الاحياء الاخرى بل حتى بالنسبة للإنسان».

“As a first example, let us look at a comparison of the human and mouse genomes, both of which have been determined at high accuracy. The overall size of the two genomes is roughly the same, and the inventory of protein-coding genes is remarkably similar. But other unmistakable signs of a common ancestor quickly appear when one looks at the details.”
«كمثال على ذلك، لنطلع اولا على مقارنة جينوم الانسان مع جينوم الفارة، وقد تم تحديد كل منهما بدقة عالية. الاثنين متقاربين في حجم الجينوم عموما كما ان المخزون من الجينات المرمزة للبروتين مثماثل في الاثنين. كما ان النظر في تفاصيل الجينوم يدلل بصورة لا تقبل الشك على الاصل المشترك بين الاثنين..............................».

“Unless one is willing to take the position that God has placed these decapitated AREs in these precise positions to confuse and mislead us, the conclusion of a common ancestor for humans and mice is virtually inescapable. This kind of recent genome data thus presents an overwhelming challenge to those who hold to the idea that all species were created ex nihilo”
«من لا يقبل بالقول ان الله وضع هذه العناصر المتكررة القديمة في تلك المواضع لارباكنا واضلالنا فانه لا مناص له من الخلاص الى وجود اصل مشترك للانسان والفئران. كما ان نوعية المعلومات التي تم استحصالها مؤخرا عن الجينوم تشكل تحدي كبير امام من يقول ان المخلوقات خلقت مباشرة من العدم........................».
“When one compares chimp and human, occasional genes appear that are clearly functional in one species but not in the other, because they have acquired one or more deleterious mutations.”
«عندما يقارن المرء الشمبانزي والإنسان، تظهر أحياناً جينات تعمل بوضوح في احدهم ولكن ليس في الآخر، وذلك لان هذه الجينات تعرضت لضرر من خلال احد الطفرات الوراثية على الأقل».
“The human gene known as caspase-12, for instance, has sustained several knockout blows, though it is found in the identical relative location in the chimp. The chimp caspase-12 gene works just fine, as does the similar gene in nearly all mammals, including mice. If humans arose as a consequence of a supernatural act of special creation, why would God have gone to the trouble of inserting such a nonfunctional gene in this precise location?”
«الجينات البشرية المعروفة باسم كاسباس 12، على سبيل المثال، قد تكبد عدة ضربات قاضية ولكنها وجدت في مكان مطابق نسبيا في الشمبانزي. جين الشميانزي كاسباس 12 يعمل بصورة جيدة كما هو حال نظيرة في جميع الثدييات تقريبا بضمنها الفارة. لو كان الانسان نشأ كنتيجة فعل خارق لخلق خاص فلماذا يضع الله هذه الجينات الغير فعالة في هذه المواقع الدقيقة؟»(7).
وبعد أن يسرد عالم الجينات فرانسيس كولينز الأدلة التي وفرها علم الجينات لإثبات نظرية التطور يعلق قائلاً:
“At this point, godless materialists might be cheering. If humans evolved strictly by mutation and natural selection, who needs God to explain us? To this, I reply: I do.”
«الملاحدة هنا قد يكونون في نشوة. فاذا كان الانسان تطور من خلال الطفرات الوراثية والانتقاء الطبيعي فمن يحتاج الله ليعلل وجودنا كبشر؟ وانا اجيب على هذا.... انا احتاج الله ليعلل ذلك».

“The comparison of chimp and human sequences, interesting as it is, does not tell us what it means to be human. In my view, DNA sequence alone, even if accompanied by a vast trove of data on biological function, will never explain certain special human attributes, such as the knowledge of the Moral Law and the universal search for God. Freeing God from the burden of special acts of creation does not remove Him as the source of the things that make humanity special, and of the universe itself. It merely shows us something of how He operates.”
«مقارنة الترتيب الجيني عند الانسان والشمبانزي لا تخبرنا ماذا يعني ان تكون انسانا؟ بالنسبة لي فان ترتيب الحامض النووي بحد ذاته (حتى لو يرافقه كم هائل من المعلومات عن الوظائف البايلوجية) سوف لن يبين سمات الانسان الخاصة مثل معرفته بالقانون الاخلاقي وسعيهم جميعا للبحث عن الله. اعفاء الله من ممارسة الخلق لا يلغي كونه مصدر الاشياء والتي تجعل من الانسان مميز. هذا ببساطة يبين لنا شي من تدبيره»(8).

(1) . المصدر (IJdo et al., Origin of human chromosome 2: an ancestral telomere-telomere fusion) متاح على: http://www.pnas.org/cgi/reprint/88/20/9051.pdf
(2) . د.جاكوب جورج اجيدو، أستاذ مساعد في الطب الباطني السريري (علم المناعة) في جامعة أيوا الامريكية، دكتوراه من جامعة امستردام في هولندا.
(3) . د. كينيث ميلر من مواليد 14 يوليو 1948، هو عالم أحياء أمريكي متخصص في بيولوجيا الخلية والبيولوجيا الجزيئية ويعمل حالياً أستاذاً لعلم الأحياء في جامعة براون
(4) . المصدر: (McDonald et al., Identification, characterization and comparative genomics of chimpanzee endogenous retroviruses ) متاح على:
http://genomebiology.com/2006/7/6/R51
(5) . د. جون مكدونالد - دكتوراه في علم الجينات جامعة كاليفورنيا:
http://www.biology.gatech.edu/people/publications/john-mcdonald
(6) . د. فرانسيس كولنز (14 - 4 - 1950 م) عالم جينات أمريكي قاد مشروع الجينوم البشري، وهو كعالم جينات يؤمن بصحة نظرية التطور، وفي نفس الوقت يؤمن بوجود الله وألف أكثر من كتاب في محاولة للدفاع علمياً عن اعتقاده بوجود الله.
(7) . المصدر: (Collins, Language of God) Excerpts from Chapter 5. لغة الله - فرانسس كولنز - مقاطع مختارة من الفصل الخامس.
(8) . المصدر (Collins, Language of God) Excerpts from Chapter 5. لغة الله - فرانسس كولنز - مقاطع مختارة من الفصل الخامس.
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: شنبه 10/ اسفند ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 14:10 به وقت ایران


بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
از خدا می‌خواهم که در خیر و عافیت باشید.

حقیقت آن است که می‌خواستم به دلایل ژنی که در این صفحه تبیین کردم، اکتفاء کنم و به بحث در مورد جهالت‌هائی که نظریه فرگشت (تکامل) را رد می‌کنند، بپردازم، ولی وقتی برخی اظهار نظرات را دیدم، تصمیم گرفتم بر دلایل ژنی که آورده بودم، مطلبی آسان را اضافه کنم و هر که بیشتر بخواهد، می‌تواند به کتاب توهم الحاد مراجعه کند و دلایل مفصل، بر درستی نظریه فرگشت را در آن‌جا خواهد یافت.

علم کالبد شناسی تطبیقی:

کالبد شناسی تطبیقی بر فرگشت تأکید می‌کند، و مثال‌های فراوانی وجود دارد ولی فقط بر مثال عصب حنجره اکتفاء خواهم کرد. این عصب در ماهی و موجودات دو زیست و آهو و انسان و زرافه وجود دارد. این عصب در ماهی از مغز به سوی آبشش می‌آید در حالی‌که دور قلب پیچیده است.
حال اگر تمام بدن حیوانات به طور جداگانه طراحی شده و از ماهی به وجود نیاید، عصب به صورت مستقیم در نزدیکی مغز متصل می‌شود و به طرف حنجره بالائی حرکت می‌کند و این مسافت، کوتاه است. ولی آن‌چه در طبیعت وجود دارد، این است که این عصب همان پیچشی را که در ماهی دارد، در دیگر حیوانات هم به دست می‌آورد، یعنی این‌که این حیوان از ماهی فرگشت یافته است. و طولانی بودن گردن و دوری از قلب در عمق وجود حیوان، عصب را ناچار می‌سازد همان‌گونه که در ماهی دیده می‌شود، امتداد یابد و دور سرخرگ بیرونی قلب بپیچد و این امر به گونه‌ای شد که در زرافه - همان‌گونه که دانشمندان علوم زیستی و کالبد شناسی تطبیقی می‌گویند - مسافتی بسیار طولانی را بدون هیچ فایده حقیقی طی می‌نماید. و علت طی کردن این مسافت طولانی، آن است که این عصب بر دور سرخرگ بیرون قلب می‌چرخد سپس تقریباً به همان اندازه باز می‌گردد تا آن‌که به بالاترین قسمت گردن می‌رسد، و از بالا به حنجره متصل می‌شود.
آری!، این عصب در ماهی پیچش پیدا کرد و به دلیل فرگشت و تکامل، همان مسیر پیچش را در دیگر حیوانات در پیش گرفت، این مسیر پیچ خورده، میراثی تاریخی است.

بنا بر این، از آن‌جا که اساساً برای هر حیوان به صورت جداگانه طراحی نشده است، این پیچیدگی غیر ضروری را پیش گرفت، و مسافت از مغز تا ابتدای قفسه سینه را طی کرد، سپس در مسیر بازگشت، پیچ خورده و به قسمت بالای حنجره رسید، این قضیه و مسیر طولانی عصب حنجره، فرگشت و ارتقاء را اثبات می‌کند.
آری! در هر گام فرگشت، کشیدگی و امتداد عصب مسافتی بسیار اندک پیش می‌رفت که از اتصال مستقیم آسان‌تر است، در حالی که اگر هر حیوان، جسمش به طور جداگانه تدبیر و آفریده می‌شد، لازم می‌شد که عصب مستقیماً متصل شود، و هیچ مزیتی برای این اتلاف اقتصادی مثلاً با عصبی این‌چنین بلند در زرافه نیست.

و نیز آن‌چه گذشت، به عنوان اعتراض بر طراحی و آفرینش هوشمندانه می‌باشد، زیرا این‌گونه فرض می‌شود که این نقص در تدبیر که در جریان فرایند فرگشت ایجاد گردیده، اثبات می‌کند که این طراحی هوشمندانه نیست تا مناسب همه حیوانات به شکلی ایده‌آل باشد. تدبیر نخستین، منجر به طولانی شدن بسیار عصب حنجره در حیوانات به خصوص حیوانات با گردن بلند مانند زرافه شده است در حالی که فایده‌ای از این بلند شدن، حاصل نمی‌گردد، و این بلندی، گفته به تدبیر و طراحی هوشمندانه در فرگشت را باطل می‌سازد.
آن‌چه آمد خلاصه‌ای از استدلال کالبد شناسی تطبیقی برای اثبات فرگشت، و هم‌چنین خلاصه‌ای از اشکال ملحدین بر تدبیر و طراحی هوشمندانه، می‌باشد. و عموماً برای ساده کردن امر تا حد ممکن تلاش کردم و نیز تصاویر شاید امر را ساده‌تر ‌کند.
و به خواست خدا، سخنی درباره این اشکال خواهد آمد و بیان خواهد شد که وارد کردن اشکال خلل موجود در ساختمان اجسام در طی عملیات فرگشت، بر قانون‌مندی و هدفمندی فرگشت درست و متین نمی‌باشد، و فاقد صلاحیت است.
آری! نقشه ژنتیکی نخست، هدفمند و قانونمند است و به این ترتیب دلالت بر قانون‌گذارو تدبیر گری می‌کند که آن را قرار داد تا به نتیجه معینی برسد.
آری ! اشکال قبلی عصب حنجره، آن کسی که قائل به خلق یکباره است و تکامل را انکارمی‌کند، وادار به پذیرش می‌نماید، زیرا تدبیر و طراحی و اجرای ناگهانی، او را وادار می‌سازد تا به نحوی این نقصی را که در طولانی بودن عصب حنجره است بر طرف نماید، بلکه حتی اگر بگوئیم که فایده‌ای برای طولانی شدن عصب حنجره وجود دارد، این سود و فایده، دلالت آشکار آن را، مبنی بر این‌که میراثی تاریخی و فرگشتی است، نفی نمی‌نماید؛ که خلق یک‌باره و ناگهانی را رد می‌کند.

و مثال عصب حنجره را آوردم زیرا این مثال در بیش از اثبات نظریه فرگشت کاربرد دارد و این مثال، برای نقض قانونمندی فرگشت و طبیعت هدفمند فرگشت (از طرف ملحدان) به کار می‌رود و بیان بطلان این استدلال خواهد آمد و خواهد آمد که نبود نتائج ایده‌آل از فرگشت، به معنی آن نیست که فرگشت بدون قانون می‌باشد، بلکه نهایت چیزی که بر آن دلالت می‌کند، این می‌باشد که خلق به یک‌باره و ناگهانی نبوده است بلکه این آفرینش به شکل‌های گوناگون و همراه با فرگشت بوده است.



شکل 1: طولانی بودن عصب حنجره (به رنگ سیاه) در طول مسیر فرگشت را نشان می‌دهد و علت آن است که دور یکی از عروق خونی می‌پیچد سپس به حنجره در پایین سر باز می‌گردد.

منبع 1: (Dawkins, The greatest show on earth: the evidence of evolution)
شکل 2: طولانی بودن عصب حنجره (به رنگ سیاه) را در زرافه در طی مسیر فرگشت توضیح می‌دهد و علت آن است که به دور یکی از عروق خونی می‌پیچد سپس به حنجره در پایین سر باز می‌گردد. (2)
(2). ویدیوی توضیحی:
شبکه ویدیوئی كتاب توهم الحاد (04/09/2013). ویديوی توضيحی برای عصب راجع به حنجره در زرافه. به آدرس:

[video=youtube;kAJKZdHmiTg]http://www.youtube.com/watch?v=kAJKZdHmiTg[/video]




متن عربی:


بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية
حقيقة كنت سأكتفي بالادلة الجينية التي بينتها في هذه الصفحة وانتقل الى مناقشة جهالات رافضي نظرية التطور ولكني لما رأيت بعض التعليقات ارتأيت أن اضيف شيئا يسيرا للأدلة الجينية التي اوردتها ومن يريد الاستزادة يمكنه قراءة كتاب وهم الالحاد وسيجد الادلة على صحة نظرية التطور مفصلة هناك.

علم التشريح المقارن:

التشريح المقارن يؤكد التطور، وهناك أمثلة كثيرة ولكن سأقتصر على مثال عصب الحنجرة وهو موجود في السمكة وفي البرمائيات وفي الغزال وفي الإنسان وفي الزرافة، فهذا العصب في السمكة يتحرك من الدماغ إلى الخيشوم ملتفاً حول القلب.
فالآن لو أن كل حيوان صمم جسمه على حدة ولم يتطور عن السمكة فسيكون العصب فيه متصلاً مباشرة من قرب الدماغ إلى طرف الحنجرة العلوي وهي مسافة قصيرة، ولكن الموجود في الطبيعة هو أن هذا العصب يأخذ في الحيوانات نفس دورته في السمكة، وهذا يعني أنه تطور عنها واضطره استطالة الرقبة وابتعاد القلب في غور الجسم الحيواني إلى التمدد ليلتف حول الشريان الخارج من القلب كما كان في السمكة وحتى أنه أصبح في الزرافة يسير مسافة كبيرة جداً بدون فائدة فعلية - كما يقول علماء الأحياء والتشريح المقارن - وسبب سيره هذه المسافة هو أنه يلتف حول الشريان الخارج من القلب ثم يعود أدراجه بنفس المسافة تقريباً حتى يصل إلى أعلى الرقبة ويتصل بالحنجرة من الأعلى. إذن، التف هذا العصب في السمكة فتابع نفس السيرة في الالتفاف في بقية الحيوانات، بسبب التطور فهذا الالتفاف عبارة عن إرث تاريخي.
إذن، فلأنه غير مصمم أصلاً لكل حيوان على حدة أخذ هذه اللفة غير الضرورية فقطع مسافة من الدماغ إلى بداية الصدر ثم التف عائداً إلى طرف الحنجرة العلوي، وهذا يثبت التطور والارتقاء ففي كل خطوة تطور كان تمدد العصب مسافة قليلة جداً أسهل بكثير من الوصلة المباشرة في حين لو كان كل حيوان صمم وخلق جسمه على حدة فالمفروض أن العصب يوصل مباشرة ولا داعي للهدر الاقتصادي في التصميم بهذا الطول في الزرافة مثلاً.
وأيضاً يساق ما تقدم كاعتراض على التصميم الذكي حيث يعتبر أن هذا الخلل في التصميم الذي ظهر أثناء عملية التطور يثبت أن هذا التصميم ليس تصميماً ذكياً ليناسب كل الحيوانات بصورة مثالية، فالتصميم الأولي قد أدى إلى استطالة عصب الحنجرة بشكل كبير في الحيوانات وخصوصاً طويلة الرقبة كالزرافة وبدون فائدة، وهذا يبطل القول بالتصميم الذكي في التطور.
ما تقدم هو ملخص لطرق الاستدلال بالتشريح المقارن لإثبات التطور، وأيضاً إشكال الملحدين على التصميم الذكي، وعموماً حاولت تبسيط الأمر بالقدر الممكن وأيضاً الصور ربما تبسط الأمر أكثر.
وإن شاء الله سيأتي الكلام في هذا الإشكال وبيان أن الخلل الحاصل في بناء الأجسام أثناء عملية التطور لا يصلح للإشكال على قانونية التطور وكون التطور هادف، فالخريطة الجينية الأولى هادفة ومقننة وبالتالي فهي دالة على مقنن ومصمم وَضَعها ليحقق نتيجة معينة. نعم، إشكال عصب الحنجرة المتقدم يلزم من يقول بالخلق دفعة واحدة وينكر التطور؛ لأن التصميم والتنفيذ دفعة واحدة يلزم منه نفي هذا الخلل الذي نراه في استطالة عصب الحنجرة، بل حتى لو قلنا إن هناك فائدة لاستطالة عصب الحنجرة فهذا لا ينفي دلالته الواضحة على أنه إرث تاريخي تطوري ينفي الخلق دفعة واحدة.
وقد جئت بمثال عصب الحنجرة بالذات؛ لأنه يستخدم لأكثر من إثبات نظرية التطور فهو يستخدم لنقض قانونية التطور وكون التطور هادف وسيأتي بيان بطلان هذا الاستدلال وكيف أن عدم مثالية نتائج التطور لا يعني بحال أنه غير مقنن، بل غاية ما يدل عليه هو أن الخلق لم يكن بدفعة واحدة بل كان هناك أطوار وتطور.


شكل 1: يوضح أستطالة عصب الحنجرة في الزرافة خلال مسيرة التطور وذلك لكونه يمر ملتفاً حول أحد الأوعية الدموية ثم يرجع إلى الحنجرة أسفل الرأس
المصدر(1): Dawkins, The greatest show on earth: the evidence of evolution


شكل 2: يوضح استطالة عصب الحنجرة (اللون الأسود) في الزرافة خلال مسيرة التطور وذلك لكونه يمر ملتفاً حول أحد الأوعية الدموية ثم يرجع إلى الحنجرة أسفل الرأس(2)

(1) . المصدر:
Dawkins R 2009. The greatest show on earth: the evidence of evolution. Free press, Transworld. Page 160.
(2) . هذا فديو توضيحي:
قناة فيديو كتاب وهم الإلحاد (04/09/2013). فديو توضيحي لعصب الحنجرة الراجع للزرافة. متاح على:
http://www.youtube.com/watch?v=kAJKZdHmiTg
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: یک‌شنبه 11/ اسفند ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 13:20 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
از خدا می‌خواهم که در خیر و عافیت باشید.

پیش از آنکه به ساده لوحانه بودن اعتراضات بر نظریه فرگشت بپردازم، این خلاصه از کتاب توهم الحاد را نقل می‌کنم.

خلاصه:
دلایل بر درستی نظریه فرگشت، بسیار زیادند، و هم‌چنین اشکالات تام بر نظریه خلق یک‌باره، فراوان‌اند، مانند اشکال عصب حنجره و اشکالات مشابه، مانند اشکالات کالبد شناسی تطبیقی و اشکالات زمین شناسی تاریخی فراوان می‌باشد؛ که این‌ها به صورت قطعی اثبات می‌کند که حیوانات و گیاهان در زمانی پی در پی، در قالب دوره‌های پیش‌رونده یافت شدند.
باکتری ایجاد شد و پس از زمانی طولانی، سلول حقیقی هسته دار ایجاد گردید، و از آن‌جا موجوداتی با سلول‌های متعدد پدید آمدند، و به این ترتیب حیات، ذره ذره دچار فرگشت و تکامل شد. پس اگر خلق به یک‌باره بود، و هدف خدا، انسان و جامعه و موجوداتی که آن را احاطه کرده‌اند، بود، با این‌که انسان جز در دوره‌ای بسیار نزدیک، در مقایسه با تاریخ زمین شناسی زمینی به وجود نیامد، پس به چه علت، دفعات نخستین حیات را آفرید و آن را مرتبه مرتبه قرار داد تا آن‌جا که هر بار خلق تازه، مشابه ولی مترقی‌تر و تکامل یافته‌تر از آفرینش قبلی است؟
آیا خدا آفرینش را این‌گونه به صورت تدریج زمانی و ارتقائی آفرید زیرا که می‌خواست انسان را فریب دهد، و آن را وادار به اعتقاد به فرگشت نماید وقتی که ببیند خلق، به تدریج در لایه‌های زمین شناسی به صورت مرتب پیش‌رونده بوده است؟ تأکیداً نه! بلکه خدا می‌خواهد، حقیقت را آن‌گونه که هست به انسان بشناساند، و می‌خواهد که انسان به خدا و خلق، آن‌گونه که خدا آن را ایجاد کرده است، مؤمن گردد.
تنها جواب قانع کننده و منطقی، و قابل قبول برای آن‌چه در زمین شناسی تاریخی می‌بینیم، این است: که حیات به صورت ساده و ابتدائی آغاز شد سپس فرگشت یافت و به تدریج ارتقاء یافت.
و اگر قائلین به خلق یک‌باره، جوابی منطقی و قانع کننده که ارزش علمی داشته باشد، و بحث‌های ژنتیکی و کالبد شناسی تطبیقی و موارد پیاپی زیست شناسی موجود و... و... و... و... و... آن را تأیید کند، دارند، آن را تقدیم کنند.
اما این‌که نظریه فرگشت را این‌گونه رد کنند، چون این نظریه آن‌ها را شادمان نمی‌کند، یا به این دلیل رد می‌کنند که بعضی ملحدین، برای انکار وجود خدای سبحان از این نظریه سوء استفاده می‌کنند، و آنان، از پاسخ به این ملحدین ناتوان‌ گشته‌اند، به این ترتیب، علی رغم دلایل استوار بر درستی این نظریه و به رغم اشکالات علمی تام بر نظریه خلق یک‌باره، و به رغم آن‌که حتی متن دینی بر فرگشت دلالت می‌کند، به عناد و رد نظریه فرگشت رو می‌آورند، که این یک تعصب و عناد بی‌جا است.
برای آن جدل کنندگانی که با جهل یا عناد، نظریه فرگشت یا تکامل را رد می‌کنند، چه چیز باقی می‌ماند؟ آن‌چه باقی می‌ماند: این است که هر شخصی در صورتی می‌تواند نظریه‌ای را رد کند که یا از اعتبار علمی خارج گردد یا آن‌که وقتی به خاطر دلیلی که با ادعاهای آن نظریه در تعارض است، آن نظریه بلغزد و اصلاح و ترمیم گردد.
این در حالی است که نظریه فرگشت، ایستاده است و همه رد کنندگان آن را فرا می‌خواند تا تنها یک دلیل ارائه دهند، تنها یک دلیل و نه بیشتر، که با ادعاهای نظریه فرگشت، در تعارض باشد. و حقیقت آن است که چنین دلیلی وجود ندارد، و هزاران جستجو و تجربه در علم زیست شناسی، و کالبد شناسی و ژنتیک، از زمانی که نظریه فرگشت یا تکامل، نمایان شد، تا کنون حتی با یک دلیل، در عالم زیست زمینی که متضاد با ادعاهای نظریه فرگشت باشد، لغزشی را در این نظریه ایجاد نکرده است. و این یعنی این‌که نظریه فرگشت درست است و ابهامی بر آن نیست. آری! بیش از صد سال، پر است از هزاران تجربه و بحث و مشاهدات عینی برای نظریه‌ای معین که همه این تجارب و بحث‌ها و... مسئول اثبات درستی آن نظریه می‌باشد. و در این موارد، حتی یک استثناء وجود ندارد.



متن عربی:

بسم الله الرحمن الرحيم

والحمد لله رب العالمين

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته

أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية

انقل هذا الايجاز من كتاب وهم الالحاد قبل البدء ببيان سذاجة الاعتراضات على نظرية التطور
إيجاز:

الأدلة على صحة نظرية التطور كثيرة جداً، والإشكالات التامة على القول بالخلق دفعة واحدة كثيرة، كما تقدم إشكال عصب الحنجرة ومثله غيره من إشكالات التشريح المقارن، وإشكالات الجيولوجيا التاريخية التي أثبتت بشكل قطعي أن الحيوانات والنباتات وجدت في صورة مترقية في فترات زمنية متتالية، فوجدت البكتريا وبعد زمن طويل وجدت خلية حقيقية النواة، ومن ثم وجدت كائنات متعددة الخلايا، وهكذا تطورت الحياة شيئاً فشيئاً، فإذا كان الخلق دفعة واحدة، وكان الله هدفه الإنسان والبيئة والكائنات التي تحيط به، والإنسان لم يوجد إلا في فترة قريبة جداً بالنسبة للتاريخ الجيولوجي للأرض، فما هو الداعي أن يخلق الدفعات الأولى ويجعلها مرتبة، بحيث إن كل دفعة خلق أحدث تكون مشابهة وأكثر رقياً وتطور من الدفعة الأقدم، هل مثلاً أن الله خلقهم بهذا التدريج الزمني والارتقائي لأنه أراد أن يخدع الإنسان ويجعله يعتقد بالتطور عندما يرى أن الخلق مرتب بصورة مترقية بالتدريج في الطبقات الجيولوجية؟ أكيد لا، فالله يريد أن يعرف الإنسان الحقيقة كما هي، ويريد أن يؤمن الإنسان بالله وبالخلق كما أوجده الله.

الجواب الوحيد المقنع والمنطقي والمقبول لما نراه في الجيولوجيا التاريخية هو: أن الحياة بدأت بسيطة ثم تطورت وارتقت بالتدريج.

وإذا كان لدى القائلين بالخلق دفعة واحدة جواباً منطقياً ومقنعاً وله قيمة علمية وتؤيده الأبحاث الجينية والتشريح المقارن وسلسلة الأحياء الموجودة و.. و.. و.. و.. و.. و.. الخ فليقدموه، أما أن يرفضوا نظرية التطور هكذا؛ لأنها لا تعجبهم، أو لأن بعض الملحدين يستغلونها لإنكار وجود الله سبحانه ويعجز هؤلاء عن ردهم فيلجأون إلى العناد ورفض نظرية التطور رغم الأدلة القائمة على صحتها، ورغم الإشكالات العلمية التامة على القول بالخلق دفعة، ورغم أن حتى النص الديني يدل على التطور، فهذا يكون تعسفاً وعناداً مقيتاً.

ماذا بقي للمجادلين الذين يرفضون بجهل أو عناد نظرية التطور؟! بقي: أن أي شخص يمكنه نقض نظرية، بحيث إنها إما تسقط من الاعتبار العلمي أو تعدّل بمجرد أن يعثر على مشاهدة تتعارض مع تنبؤات تلك النظرية، ونظرية التطور واقفة تتحدى كل الرافضين لها أن يقدموا مشاهدة واحدة فقط، واحدة لا غير، تتعارض مع تنبؤات نظرية التطور. والحقيقة إن هذه المشاهدة مفقودة ولم تثمر آلاف الأبحاث والتجارب في علم الأحياء والتشريح المقارن والجينات منذ ظهرت نظرية التطور إلى اليوم في العثور على مشاهدة واحدة في عالم الأحياء الأرضية تتعارض مع تنبؤات نظرية التطور، وهذا يعني أن نظرية التطور صحيحة لا غبار عليها، فأكثر من مئة سنة مليئة بآلاف التجارب والأبحاث والمشاهدات العينية المطابقة دون استثناء واحد لنظرية معينة كفيلة بإثبات صحة تلك النظرية.
 

يـوسف الأنصار

Guest
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 13/ اسفند ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 14:10 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
از خدا می‌خواهم که در خیر و عافیت باشید.

آیا ممکن است منش علمی، نظریه خلق یک‌باره یا خلق در چندین مرحله، را بپذیرد؟

حقیقت آن است، کسی که سابقه‌ای علمی هر چند به صورت ساده در مسئله فرگشت و چگونگی به وجود آمدن آن به صورت علمی، داشته باشد، یا کتابی از دانشمند متخصص فرگشت خوانده باشد و به اشکالات پاسخ داده شده نگاهی داشته باشد، یا حتی کتاب داروین را خوانده که در قرن نوزدهم نوشته شد و حاوی اشکالات فراوانی است که خود آن‌ها را نگاشته و پاسخ داد، و پس از این مطالعه به آن‌چه که در این باب کسانی که خود را مراجع و مردان دین می‌نامند نوشته‌اند، آگاهی یابد، آنان را این‌گونه می‌یابد که در مورد چیزی صحبت می‌کنند که کمترین اطلاع در مورد آن ندارند، آنان حتی فرگشت را نمی‌فهمند و آن‌گونه که دانشمندان نحوه فرگشت شدن را مطرح می‌کنند را متوجه نمی‌شوند، بلکه این نظریه را به صورت واژگونه فهمیده‌اند سپس با این فهم واژگونه اشکالاتی بسیار سطحی و ساده لوحانه وارد کردند، و یا آن اشکالاتی را مطرح می‌کنند که خود داروین، آن‌ها را در کتابش مطرح نمود و پاسخ آن‌ها را روشن ساخت، همان‌گونه که در بیان اشکال ساده لوحانه و سطحی آن‌ها بر قوانین و مکانیسم‌های زمین شناسی تاریخی، برای تعیین دقیق قدیمی‌ترین لایه نیز تقدیم شد، و این در حالی است که این اشکالات، جدای از بیان آن نظریه است.

یا با ختنه کودکان و این‌که به ارث برده نمی‌شود، بر نظریه فرگشت اشکال وارد می‌کنند، یا می‌گویند میمونی که با آموزش یاد می‌گیرد بر دو پا راه برود، چرا این صفت راه رفتن را به فرزندانش منتقل نمی‌کند.
و این مسائل را چون مردم عامی بی اطلاع از فرگشت بخوانند شاید دچار ابهام شوند، ولی این‌ها در نظر کسی که نظریه فرگشت و چگونگی ایجاد این فرگشت (تکامل) را بشناسد، اشکالاتی ساده لوحانه هستند. آری! آن صفاتی که به نسل بعدی منتقل می‌شوند، صفاتی هستند که در نقشه ژنی موجود زنده نوشته شده‌اند، و صفات اکتسابی مانند راه رفتن میمون آموزش دیده یا ختنه اطفال نیستند و این از نظر دانشمندان علم زیست شناسی تکاملی، امری بدیهی است.

یا این‌هائی که به نظریه فرگشت پاسخ می‌دهند، فرض می‌کنند که علم زیست شناسی تکاملی، قائل به این مقوله است که اعضای مرکب و پیچیده مانند چشم، با جهش ناگهانی حاصل شدند و این چیزی است که حتی داروین آن را نمی‌گوید پس چه رسد به این‌که امروزه گفته شود،
و لازم است که آن‌ها، به آن چیزی که اکنون در دانشگاه‌های اصیل در سر تا سر عالم تدریس می‌شود پاسخ دهند، و این در حالی است که در این دانشگاه‌ها، این مقوله تدریس نمی‌شود که اعضای مرکب و پیچیده، مانند چشم با جهش ناگهانی و یا حتی با ده‌ها و یا صدها جهش ایجاد شده باشند. و حقیقت آن است، این‌ها حتی ابجد نظریه فرگشت را نمی‌شناسند، سپس به صورت پریشان و در همی آن را فهمیده و معرفی می‌کنند و با فهم اشتباهشان به نظریه پاسخ [اشتباه] می‌‌دهند، و این سبب بیزاری کسانی می‌شود که کتاب‌های آن‌ها را مطالعه می‌کنند و خواننده کتاب‌های آن‌ها را به این سمت می‌کشاند که آن‌ها در برابر فرگشت (تکامل)، بلکه در برابر موج الحادی، به صورت کامل و تام شکست خورده‌اند.
آن کسانی که می‌کوشند تا به وسیله نظریه آفرینش ناگهانی و بدون فرگشت با نظریه فرگشت مقابله کنند؛ آن نظریه‌ای (آفرینش ناگهانی) که نه تنها با علم زیست شناسی و زمین شناسی تاریخی و علم باستان شناسی در تعارض است، بلکه حتی با متن دینی صریح در تضاد است همان‌گونه که تبیین خواهد شد، آن‌گاه که به بررسی متن‌های دینی مثلاً متن قرآنی می‌رسیم، آن متن دینی که به وضوح دلالت بر این دارد که خلق در چند مرحله و در جریان فرگشت حاصل شده است.

سؤال واحدی که نظریه خلق ناگهانی و بدون فرگشت را رد می‌کند، این است: به صورت قطعی و یقینی از زمین شناسی تاریخی اثبات شده است که لایه‌ها و طبقات زمین هر چه قدیمی‌تر باشد، حاوی موجودات زنده‌ای با درجه پایین‌تر است و هر چه جدیدتر باشد، حاوی موجودات زنده پیشرفته‌تر از قبل می‌باشد.
و امر از باکتری تا حقیقت تک سلولی تا چند سلولی تا ماهی‌های جهان گذشته تا مهره داران و ماهی‌ها و دوزیستان و حیوانات خشکی تا پستان‌داران و سپس انواع پستان‌داران و پیچیدگی‌های آن‌ها به صورت تدریجی پیشرفت می‌کند... پس چرا خدا خلق را با دفعات متعدد در زمان‌های خاص و مختلف آفرید؟ و چرا در هر دوره زمانی، مجموعه‌ای از مخلوقات را که پیشرفته‌تر از گذشته هستند، آفرید؛ تا آن‌جا که هر کس آن را ببیند چنین گمان می‌کند که از موجودی که در گذشته بوده، فرگشت (تکامل) شده است؟
آیا خدا بر اساس اندیشه این‌هائی که منکر نظریه فرگشت‌اند، مثلاً می‌خواهد ما را، بفریبد؟! خدا از آن‌ مورد بسی برتر و والاتر است.
آیا این منکران برای این دفعات که از نظر زمانی و فرگشتی و استواری، متوالی و پی در پی هستند، تفسیری منطقی غیر از فرگشت دارند؟
و اگر وال‌ها و دلفین‌هائی را که اکنون در آب زندگی می‌کنند و تصور می‌شود که از پستان‌دارانی فرگشت یافته‌اند که بر خشکی زندگی می‌کردند، برای نمونه در نظر بگیریم، در فسیل‌هائی که تاکنون کشف شده‌اند، سلسله‌ای از موجودات میانی را که از نظر زمانی، ظهور متوالی داشته‌اند، می‌بینیم که بعضی از آن‌ها از برخی دیگر میلیون‌ها سال فاصله دارند و این سلسله متوالی از پستان‌دار خشکی آغاز می‌شود، سپس این پستان‌دار به صورت تدریجی در آب فرو می‌رود و درآن‌جا زندگی می‌کند، و هر مجموعه را می‌بینیم که با نرمی و فروتنی و سهولت و انقیاد، برای زندگی در آب پیشرفت بیشتر پیدا می‌کند تا آن که در نهایت به وال رسیدیم.
آیا تفسیری عاقلانه و جوابی معقول درباره سبب آفرینش این موجودات از طرف خدا در دوره‌های زمانی پی در پی وجود دارد، تا آن‌جا که هر کس این مجموعه متوالی را ببیند، مطمئن می‌شود که وال نتیجه حتمی این سلسله از موجودات، با ظهور پی در پی در زمان، و تحول پی در پی نسبت به زندگی در آب می‌باشد؟!
معتقدم که جوابی منطقی جز اقرار به فرگشت، وجود ندارد، و اگر پاسخی جز این بدهند، آن پاسخ مخالف علم، اتهام به خدای سبحان است که او همه این اتفاقات و حوادث را به وجود آورده است تا مردم را بفریبد و بلا نسبت او که منزه و پاک است.
سپس به وال‌ها و دلفین‌ها می‌نگریم و می‌بینیم که با موج‌دار کردن جسم خود در قسمت بالاتر و پایین‌تر آب، که کاملاً مشابه دویدن در پستان‌داران خشکی است شنا می‌کنند، و این شنا، مانند آن حرکتی نیست که ماهی‌ها می‌کنند که معمولاً به طرفین موج دار می‌نمایند. و وقتی به وال‌ها می‌نگریم، می‌بینیم که می‌زایند و کاملاً مانند پستان‌داران با غدد شیری به کودکان خود شیر می‌دهند.

در مواردی منکران نظریه فرگشت را می‌بینیم که به سراغ کتاب‌ها و نویسندگانی از دانشمندان علم زیست شناسی و ژنتیک که اعتراضات و یا نقدی بر نظریه فرگشت دارند، می‌روند، ولی توجه ندارند که بعضی از این‌ها قائل به بطلان نظریه فرگشت نیستند بلکه برخی از آنها نظریه فرگشت را نظریه‌ای رایج می‌دانند، یا آن‌ها نظریه فرگشت را به صورت و شکلی جدید مطرح می‌کنند؛ مثلاً در مکانیسم جهش، (سرعت و توقف آن...) که در گوناگونی بیولوژیک مؤثر است، اختلاف دارند، و تفاوت بین کسی که می‌گوید نظریه فرگشت صحیح است ولی خدایی وجود دارد که فرایند فرگشت را راهبری می‌کند و بین کسی که می‌گوید فرایند فرگشت درست نیست، بسیار زیاد است. و آن‌چه هر دو این نظرات را با هم جمع می‌کند اعتقاد به خدا است و اعتقاد مبنی بر بطلان نظریه فرگشت نیست.
این اضافه بر آن است که همه سخنان دانشمند زیست شناسی، سخنانی با ارزش و علمی نیست، و نباید فقط رأی و نظر خود را مطرح سازد به خصوص آن‌گاه که شخصی آن را ارائه دهد و فردی آن را تصویب کند، بلکه باید استدلالی بر آن عرضه کند تا مردم ببینند، اگر چه رأی و نظر ارزش علمی دارد یا این‌که به صورت علمی رد شده و امر آن به پایان رسیده است. دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقاتی در همه عالم وجود دارد و این دانشگاه‌ها بر مقیاس‌های علمی دقیق اعتماد می‌کنند که در آن‌ها بحث‌ها و کتاب‌ها و انتقاداتی را علیه نظریات علمی مطرح می‌کنند، و اگر نقد علمی، با ارزش علمی وجود داشته باشد، این دانشگاه‌ها و مراکز علمی به سرعت آن را می‌گیرند و نشر آن نظریه و ترویج آن به صورت کامل انجام می‌شود و درباره آن همایش‌های علمی بر پا می‌شود ولی آن‌چه ما می‌بینیم کاملاً برعکس است.
آری نظریه فرگشت امروز در همه دانشگاه‌های قوی و اصیل در همه عالم، تنها مفسر وجود حیات بر زمین است، پس حداقل کسی که شخصاً و به صورت علمی و با بحث حقیقی می‌خواهد در مورد حقیقت جستجو کند، اولاً لازم است به دانش خوب به علم زمین شناسی تاریخی و علم زیست شناسی تکاملی و علم ژنتیک و انتروبیولوژی (علم انسان شناسی) و ارکیولوژی (علم باستان شناسی) مسلح شود، سپس انتقادات علمی بر نظریه فرگشت و پاسخ به آن‌ها را بخواند تا جایگاهی علمی و استوار که در نزد عاقلان ارزشمند است، پیدا کند.
اما این‌که بیاید و بگوید، فلان دانشمند با فلان کتاب، ردی بر نظریه فرگشت دارد و به این دلیل این نظریه باطل است، یا فلان دانشمند، فلان گونه در مورد نظریه فرگشت نظر می‌دهد و به این دلیل نظریه باطل می‌باشد، یا حتی وضع به جائی برسد که استدلال به غیر متخصصین برسد تا نظریه ارزیابی شود، این‌ها همه مواردی آنی، بداهه، غیر متفکرانه و غیر علمی هستند زیرا وقتی که نقد علمی‌شان را می‌خوانی بعضی وقت‌ها می‌بینی که بی‌اعتبار هستند تا آن‌جا که بعضی‌ها نظریه فرگشت را به صورت تحریف شده و واژگونه عرضه می‌کنند و سپس به آن پاسخ می‌دهند و گویا پاسخ‌ها برای عامه است که چیزی از نظریه فرگشت نمی‌دانند.

و گسترش این‌گونه بحث‌های بیهوده و بی ارزش جهت بازاریابی (به دست آوردن شهرت) میان عامه، در حقیقت، پاسخ‌های علمی نیست بلکه به معنای این است که مؤلف آن، فارغ التحصیل زیست شناسی نیست، یا حتی از تخصص در جهان شناسی (کوسمولوژیِ) به دور است.

خلاصه سخن: آن‌که مدعی است که می‌خواهد به نظریه فرگشت پاسخ دهد، لازم نیست بر علیه آن دادخواستی بنویسد بلکه کافی است بر علیه نظریه فرگشت، همان‌گونه که امروزه در دانشگاه‌های اصیل و قوی در سراسر جهان تدریس می‌شود، پاسخی بنویسد، و نه بر مبنای برداشت اشتباهی که از نظریه متوهم شده که بعضی از معترضان امروز آن را مطرح می‌سازند.

آگاه سازی و هشدار:
ملاحظه کردم که همه معترضین بر نظریه فرگشت، اشکالاتی را دائماً تکرار می‌کنند که خود دانشمندان فرگشت، مطرح کرده بودند یا اکنون مطرح می‌کنند و به آنها پاسخ داده‌اند، و این امری است که برای مدعیان علم و کسی که ادعاء می‌کند علیه نظریه فرگشت پاسخی علمی می‌دهد، شایسته نیست.
لازم است که بخواند و ببیند که اشکالاتش را دانشمندان فرگشت پاسخ داده‌اند و بعضی از این اشکالات را خود داروین مطرح کرد و از قرن نوزدهم جواب آن‌ها را داد. پس یا این‌که شخص تکرار کننده اشکالات، از بحث درباره پاسخ‌های علمای معتقد به فرگشت به اشکالات و تخطئه اشکالات عاجز است، یا آن‌چه را که دانشمندان فرگشت نوشته‌اند را نخوانده، و نمی‌داند که آنان نخستین کسانی بودند که این اشکالات و ده‌ها اشکال دیگر را مطرح کردند و به آن‌ها پاسخ دادند، در هر دو حالت، شایسته نیست که او با جهل و نادانی بنویسد.



متن عربی:

بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين

السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية

نظرية الخلق دفعة أو دفعات هل يمكن أن يقبلها المنهج العلمي:

حقيقة من لديه خلفية علمية ولو بسيطة في مسألة التطور وكيف تحصل علمياً، أو أنه قرأ كتباً لعالم مختص في التطور ونظر إلى رده على الإشكالات، أو حتى قرأ كتاب دارون الذي كتبه في القرن التاسع عشر وضمّنه عدداً كبيراً من الإشكالات ورد عليها ثم يطالع ما يكتبه هؤلاء ممن يسمون أنفسهم مراجع ورجال دين يجدهم قوماً يتكلمون فيما لا يعلمون، فهم حتى لا يفهمون التطور وكيف يحصل كما يطرحه علماء التطور، بل فهموه بصورة مقلوبة ثم أخذوا يشكلون على فهمهم المقلوب، وبصورة غاية في السطحية والسذاجة أو أنهم يعيدون طرح إشكالات دارون التي طرحها هو بنفسه في كتابه ورد عليها كما مر في بيان إشكالهم الساذج والسطحي على قوانين وآليات الجيولوجيا التاريخية لتحديد الطبقة الأقدم بدقة مع أن هذا أمر مفروغ منه، أو الإشكال على نظرية التطور بختان الأطفال ولماذا لا يورث، وبقرد يدرب على المشي لماذا لا يورث صفة المشي إلى أبنائه، وهذه مسائل عندما يقرأها عامة الناس الذين لا يعرفون معنى التطور ربما تنطلي عليهم، ولكنها إشكالات ساذجة عند من يعرف نظرية التطور وكيف يحصل التطور فالصفات التي تورث للجيل التالي هي الصفات المكتوبة في الخريطة الجينية للكائن الحي وليس الصفات المكتسبة كمشي قرد مدرب أو ختان طفل، وهذا أمر بديهي عند علماء علم الأحياء التطوري.

أو أن هؤلاء الذين يردون على نظرية التطور يفترضون أن علم الأحياء التطوري يقول بأن الأعضاء المركبة والمعقدة كالعين وجدت بطفرة واحدة، وهذا لا يقول به حتى دارون فما بالك الآن، والمفروض أنهم الآن يردون على ما يدرس في الجامعات العريقة حول العالم ولا يُدرس في هذه الجامعات أن الأعضاء المركبة والمعقدة مثل العين وجدت بطفرة واحدة ولا حتى بعشرات أو مئات الطفرات، والحقيقة أن هؤلاء يجهلون أبجديات نظرية التطور ثم يقومون بعرضها بصورة مشوهة ويردون على فهمهم الخاطئ لنظرية التطور، وهذا يثير الاشمئزاز عند من يقرأ كتبهم ويدفعه ليحكم بأنهم مهزومون هزيمة تامة أمام التطور، بل وأمام التيار الإلحادي الذين يحاولون مواجهته بنظرية الخلق دفعة دون تطور التي لا تعارض علم الأحياء وعلم الجيولوجيا التاريخية وعلم الآثار فحسب، بل تعارض حتى النص الديني الصريح كما سيتبين عندما سنصل إلى النصوص الدينية (كالقرآنية) الدالة بوضوح على أن الخلق حصل بمراحل، وبالتطور.

سؤال واحد يسقط نظرية الخلق دفعة ودون تطور وهو: لقد ثبت قطعاً ويقيناً من الجيولوجيا التاريخية أن طبقات الأرض كلما كانت أقدم كانت تحتوي أحياء برتبة أدنى وكلما كانت أحدث كانت تحتوي على كائنات أرقى من سابقتها والأمر متدرج من البكتريا إلى حقيقة النواة إلى متعدد الخلية وصولاً إلى أسماك العالم القديم مروراً بالفقريات والأسماك ثم البرمائيات والحيوانات البرية ثم اللبائن ثم تنوع اللبائن وتضخمها... الخ، فلماذا خلق الله الخلق بدفعات في فترات زمنية مختلفة وكل فترة يخلق فيها مجموعة مخلوقات أكثر رقياً من سابقتها بحيث من يراها يتصور أنها متطورة عن سابقتها، هل يريد الله أن يخدعنا مثلاً برأي هؤلاء منكري نظرية التطور؟! تعالى الله عن ذلك.
وهل لديهم تفسير علمي منطقي غير التطور لهذه الدفعات المتوالية زماناً ورقياً وتعقيداً؟ ولو أخذنا كمثال: الحيتان والدلافين التي تعيش الآن في الماء وتعتبر متطورة عن لبائن كانت تعيش على اليابسة، فسنجد في الاحفوريات المكتشفة حتى الآن سلسلة كائنات متوسطة متوالية الظهور زماناً يفصل بعضها عن بعض ملايين السنين تبدأ كلبائن برية ثم تتدرج للنزول في الماء والعيش فيه، وكل مجموعة نجدها تتطور أكثر للعيش في الماء بكل سلاسة حتى وصلنا في النهاية إلى الحوت، فهل هناك تفسير معقول أو جواب معقول عن سبب خلق الله لهذه الكائنات وبفترات زمنية متوالية بحيث إن من يراها يجزم أن الحوت هو نتيجة حتمية لهذه السلسلة من الكائنات المتوالية الظهور زماناً والمتوالية التطور نحو الحياة في الماء؟!!
أعتقد أنه لا يوجد جواب منطقي إلا القول بالتطور، وإلا فالجواب الآخر المخالف للعلم سيكون اتهاماً لله سبحانه بأنه فعل كل هذا وبهذا الترتيب ليخدع الناس وحاشاه سبحانه.
ثم ننظر للحيتان والدلافين نجدها تسبح بتموج جسمها إلى الأعلى والأسفل أي تماماً كحركة ركض اللبائن البرية وليس كما تفعل الأسماك حيث تسبح عادة بالتموج إلى الجانبين وننظر للحيتان نجدها تلد وترضع صغارها اللبن من غدد لبنية تماماً كاللبائن.

نجدهم بعض الأحيان يحيلون إلى كُتُب وكُتّاب من علماء الأحياء والجينات الذين عارضوا أو انتقدوا نظرية التطور دون أن ينتبهوا إلى أن بعض هؤلاء لا يقولون ببطلان نظرية التطور بل هم يرون أن نظرية التطور مسيَّرة، أو أنهم يطرحون نظرية تطور بصورة وحلِّة جديدة، مثلاً: يختلفون في آلية الطفر (سرعته، توقفه،..) المؤثر في التنويع البيولوجي، والفرق كبير بين من يقول إن نظرية التطور صحيحة ولكن هناك إله يُسيَّر عملية التطور وبين من يقول إن نظرية التطور غير صحيحة، فما يجمع بين الاثنين هو الاعتراف بوجود إله وليس القول ببطلان نظرية التطور. هذا إضافة الى أنه ليس كل قول لعالم أحياء هو قول ذو قيمة علمية، فالمفروض أن لا يطرح الرأي فقط خصوصاً عندما يعرضه شخص ويتبناه بل لابد أن يعرض الاستدلال عليه ليرى الناس إن كان الرأي ذا قيمة علمية أم أنه رأي تم رده علمياً وانتهى أمره، فهناك جامعات ومراكز بحوث حول العالم وهي تعتمد مقاييس علمية دقيقة وفيها من يقيمون البحوث والكتب والانتقادات الموجهة للنظريات العلمية، ولو كان هناك نقد علمي ذا قيمة علمية من متخصص لتلاقفته هذه الجامعات وهذه المراكز العلمية ولتم نشره والترويج له وعقدت حوله الندوات العلمية، ولكن ما نراه هو عكس هذا تماماً فنظرية التطور الآن في كل الجامعات الرصينة والعريقة حول العالم هي المفسر الوحيد لوجود الحياة على الأرض، فعلى الأقل بالنسبة لمن يريد أن يبحث بنفسه عن الحقيقة وبصورة علمية بحثية فعليه أولاً أن يتسلح بمعرفة لا بأس بها في علم الجيولوجيا التاريخية وعلم الأحياء التطوري وعلم الجينات والانثروبولوجي (علم الإنسان) والاركيولوجي (علم الآثار) ومن ثم يقرأ الانتقادات العلمية لنظرية التطور والرد عليها ليكون موقفه علمياً رصيناً ذا قيمة عند العقلاء، أما أن يأتي ويقول قام فلان عالم أحياء بالرد على نظرية التطور بكتاب كذا ولهذا فهي باطلة، أو قال فلان عالم كذا عن نظرية التطور ولهذا فهي باطلة، أو حتى يصل الأمر إلى الاستدلال بغير أهل الاختصاص لتقييم النظرية، فهذه حقيقة مواقف ارتجالية وغير علمية؛ لأن هذه الردود عندما تقرأ نقدها العلمي تجدها بعض الأحيان ردوداً فاقدة للمصداقية بحيث إن بعضهم يعرضون نظرية التطور بصورة محرفة ومقلوبة ثم يقومون بالرد عليها وكأنها ردود وضعت للعامة التي لا تعرف شيئاً عن نظرية التطور، وأداة تسويق هكذا بحوث تافهة بين العامة ليس كونها ردود علمية بل كون مؤلفها يحمل شهادة عليا في علم الأحياء أو حتى بعيد عن الاختصاص كالكوزمولوجي.

وخلاصة القول: من يدعي أنه يريد الرد على نظرية التطور، فلا داعي أن يذهب بها عريضة بل يكفيه أن يرد على نظرية التطور كما هي مطروحة الآن في الجامعات العريقة والرصينة حول العالم وليس كما يتوهمها هو بناء على طرح خاطئ لها يعرضه بعض معارضيها.

تنبيه: لاحظت لدى كل المعترضين على نظرية التطور أنهم يكررون الإشكالات نفسها التي طرحها ويطرحها علماء التطور أنفسهم وأجابوا عنها، وهذا أمر غير لائق بمن يدعي العلم ويدعي أنه يرد على نظرية التطور رداً علمياً، فالمفروض أن يقرأ ويرى أن إشكالاته قد رد عليها علماء التطور وبعضها طرحها دارون بنفسه وردها منذ القرن التاسع عشر، فأما أن يكون من يكرر الإشكالات عاجزاً عن مناقشة ردود علماء التطور على الإشكالات وتفنيدها أو أنه لم يقرأ ما كتبه علماء التطور ولم يطلع على أنهم كانوا أول من طرح هذه الإشكالات وعشرات غيرها وردوها، وفي كلا الحالين ما كان له أن يكتب بجهل.

 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : افتتاح صفحه شخصی سید احمد الحسن (ع) در فيس بوك

تاریخ ارسال: چهارشنبه 14/ اسفند ماه /1392 هجری شمسی، ساعت: 14:35 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
از خدا می‌خواهم که در خیر و عافیت باشید.


پس از آن‌که روشن کردم که نظریه فرگشت از نظر علمی اثبات شده است، به بحث درباره نادانی‌های رد کنندگان این نظریه می‌پردازیم و تبیین می‌کنیم که آیا پاسخ‌های آن‌ها بر این نظریه، کمترین ارزش علمی دارد؛ یا آن‌ها خود را در مسئله‌ای علمی وارد کرده‌اند که از درک آن عاجز می‌باشند حال چه رسد به این که توانائی بحث و یا پاسخ به آن باشند.

سید محمد شیرازی و داستان او با داروین:
سید محمد شیرازی به نظریه داروین در کتابی به نام (میان اسلام و داروین) پاسخ داد، و خودش را در ابتدای کتابش این گونه معرفی کرده است: «مقام مرجع دینی برتر، امام شیرازی "دام ظله"».

بد نیست بر بعضی اشکالات او بر علم زمین شناسی تاریخی و نظریه فرگشت نظری بیفکنیم تا ببینیم آیا ارزش علمی دارد یا "او اشتباه شنید و اشتباه جواب داد"، و جهت اطلاع، او به اسم داروین خواهد نوشت و کلام را به او منسوب می‌داند سپس شیرازی بر اساس چیزی که توهم کرد سخن داروین است و با نامی که برای خود در داستان برمی‌گزیند یعنی (مسلمان) پاسخ می‌دهد:

شیرازی در کتابش نوشت:(1)

«داروین (آن‌چه شیرازی تصور کرد که سخن داروین است): تجربه عبارت است از: جستجوی دقیق و دلایل دیگر.
جستجو:
انسان آن‌گاه که لایه‌های زمین را جستجو کند، در آن سنگواره‌هائی از گیاه و حیوان و انسان می‌یابد و -غالباً- سنگواره‌های هر لایه از سنگواره‌های لایه‌های دیگر متفاوت است و هر چه سنگواره‌ها، نزدیک‌تر به سطح زمین باشد، کامل‌تر است و هر چه سنگواره‌ها دورتر از سطح زمین باشد، از کمال فاصله می‌گیرد.

مسلمان (شیرازی به آن‌چه گمان می‌کند سخن داروین است پاسخ می‌دهد): و این سخن چه ربطی به فرگشت و شناخت اصل اشیاء و این‌که انسان میمون بوده است، دارد؟

داروین (آن‌چه شیرازی گمان می‌کند، سخن داروین است): اکنون ارتباط را می‌گویم:
1- لایه پایین‌تر زمین، شامل سنگواره‌های صدف، اسفنج، میگو، ماهی، حیوان صدف‌دار تک پارچه، و یونجه.
2- لایه دوم: شامل صنوبر، نخل، خزندگان، پرندگان، ماهی‌ها و حیوانات کیسه‌دار است.
3- لایه سوم: شامل مارها، نهنگ‌ها، میمون و درختان کنونی.
4- لایه چهارم: ماموت منقرض شده، چهار پایان پشمی، انسان و همه درختان کنونی.
...........

مسلمان (شیرازی):
اول: از کجا آن‌گونه که گمان می‌کنی، این سنگواره‌های لایه لایه را اثبات می‌کنی؟ و از کجا مدعای تو مبنی بر این‌که سنگواره‌های هر طبقه از لایه‌های قبلی ایجاد شده، اثبات می‌گردد؟
...........


پنجم: اگر به صورت -مطلق- عدم وجود انسان را در لایه‌های زیرین فرض کنیم، آیا این حرکت تدریجی در سنگواره‌ها نشان از فرگشتی دارد که تو گمان می‌کنی؟ و اگر کسی به تو بگوید: خدا در لایه‌های پایینی اسفنج را آفرید.... جواب تو چیست؟
و آیا به این ترتیب وجود ماشین کوچک در طبقه اول ساختمان، و ماشین بزرگتر در طبقه دوم، و ماشین بزرگتر در طبقه سوم... و به این شکل، با تفاوت وضع و حال آن، نشان از فرگشت خود اتومبیل دارد بدون آن‌که هر ماشین به صورت مستقل خلق شده باشد؟

و اگر فرض کنیم که نیویورک به زیر زمین برود، و پس از هزار سال، شخصی بیاید و ساختمانی را کشف کند که در طبقه یکی از ساختمان‌های آن ماشین‌هایی وجود دارد، آیا شایسته است مانند گفته تو بگوید؟ و اگر این‌گونه بگوید، چه جوابی به او می‌دهی؟ و تفاوت بین سخن تو و سخن او چیست؟(2)

پاسخ: این‌گونه با قلم زدن ناهنجار و بیان بی ارزش اشکالات، می‌خواهد علم زمین شناسی تاریخی را علی‌رغم مدارک فراوان و قدرت آن بر تعیین عمر لایه‌های زمینی و به این ترتیب عمر آن‌چه را که از موجودات زنده فسیل شده، در بر می‌گیرد، رد کند، پس شیرازی می‌گوید: «از کجا آن‌گونه که گمان می‌کنی این سنگواره‌های لایه لایه را اثبات می‌کنی؟».
سپس با سخنش گمان می‌کند که علم یا داروین و یا طرف دیگر گفتگوی او از پاسخ دادن به این اشکال یا سؤال عاجز و ناتوانند!
و از مثالی که محمد شیرازی در مورد ساختمان زده است، معلوم می‌شود که او گمان می‌کند، دانشمندان زمین شناسی، لایه‌های زمین را این‌گونه توصیف می‌کنند که بدون هیچ ضوابط علمی یا قوانینی که با درجه بالا از خطاء جلوگیری کند، بعضی از این لایه‌ها بر بعضی دیگر قرار گرفته است، و امری طبیعی مانند خسوف یا فوران‌های آتشفشانی یا حرکت‌های صخره‌ای زمین، از آن‌ها به آسانی می‌گذرد بدون این‌که با ضوابط علمی که برای تصنیف و لایه‌بندی گذاشته‌اند، متوجه پدید آمدن آن‌ها شوند.

بر شیرازی لازم بود که اولاً از کیفیت لایه‌‌بندی لایه‌های زمین در علم زمین شناسی، و کیفیت تعیین عمر لایه‌ها، مکانیزم‌ها و راه‌های جستجوی مورد استفاده، و آیا آن‌ها از لحاظ علمی دقیق هستند یا خیر اطلاع پیدا کند، تا در آن وقتی که خود را امام و آیت الله می‌خواند، اشکالی چنین ساده لوحانه و بی ارزش و جزئی را مطرح نکند.

و به طور عام هر جستجوگری در مورد حقیقت، باید اطلاع یابد تا ببیند که لایه‌‌بندی لایه‌های زمین بر اساس روش‌های علمی تعیین می‌شود که عبارتند از:
1- روش تعیین عمر نسبی (Relative Dating Method):
و بر اموری استوار است که عبارتند از: هر بررسی در مورد صخره‌های لایه لایه که دچار وارونگی یا خمیدگی شدید نشده باشند نشان می‌دهد لایه‌ای که پایین‌تر است، از لایه بالاتر، قدیمی‌تر می‌باشد و به این نحوه تا آخر...، تعیین لایه قبلی، آن‌گونه که شیرازی گمان می‌کند، به صورت تصادفی و بی‌نظم نیست بلکه لایه‌بندی تابع ضوابط علمی می‌باشد. و عموماً این روش، عمر لایه‌های سنگی را نسبت به قسمت‌های دیگر تعیین می‌کند بدون آن‌که عمر حقیقی هر طبقه را شناسایی کند.

2- روش تعیین عمر حقیقی Absolute Dating Method)):
از ایزوتوپ‌های رادیواکتیو یا پایدار عناصر استفاده می‌کند، زیرا با گذر زمان هسته‌های ذره، از بین می‌رود و و این حالت برای ذرات تابنده رخ می‌دهد و این انحلال هسته، با معدل زمانی ثابت نسبت به هر عنصر رخ می‌دهد، و به این وسیله می‌توان دوره زمانی لایه‌های سنگی را که حاوی تابنده‌هایی می‌باشند، با مقایسه آن با اصل شناخته شده‌اش، تعیین کرد و از ده‌ها سال پیش و بسیار قبل از آن‌که شیرازی کتابش را بنویسد، این روش، شناخته شده بود و اکنون در تعیین عمر لایه‌ها، با دقتی بسیار به کار می‌رود و روش‌های مشابه دیگری هم برای تعیین عمر صخره‌ها و فسیل‌ها و عناصر آن‌ها مانند کربن (C) و آرگون (Ar)... وجود دارد.

اما سخن شیرازی به دانشمندان فرگشت یا داروین:
«و از کجا مدعای تو مبنی براین‌که سنگواره‌های هر طبقه از لایه‌های قبل ایجاد شده اثبات گردیده است؟».
و این پاسخش بسیار ساده است، ما لایه‌های زمینی داریم که بعضی بر بعضی دیگر قرار دارند و آن‌ها را به روش دقیق علمی که خطائی در آن نیست شناسایی کرده‌ایم و روشن شده است که پایین‌ترین آن‌ها قدیمی‌ترین، و بالاترین آن‌ها جدیدترین آن‌هاست، و اختلاف عمر بین آن‌ها، گاهی به صدها میلیون سال می‌رسد، و یافته‌ایم که این لایه‌ها هر چه قدیمی‌تر باشد، موجوداتی ابتدائی‌تر را در خود دارد و آن‌گاه که به سوی زمان فعلی بیاییم، موجوداتی پیشرفته‌تر و تکامل یافته‌تر و استوارتر دارد؛ و به این ترتیب، ممکن نیست گفته شود، هر خلقی به صورت ناگهانی آفریده شد، زیرا بعضی از این موجودات، پس از صدها میلیون سال، پس از برخی دیگر به وجود آمدند.
بنا بر این، بر اساس داده‌های علمی دقیق، باید حکم کرد که برخی پس از برخی دیگر آمده‌اند بلکه فزونی و پیچیدگی در اجسام، پس از سادگی قبلی که به صدها میلیون سال قبل باز می‌گردد، آمده است.
سپس تحلیل و تصنیف و مقایسه آن به واسطه علوم دقیقی مانند کالبد شناسی تطبیقی و با جدیدترین وسائل جستجو انجام شده و بر اساس دلایل علمی و جستجوئی، معلوم شده است که نسل‌ها، بعضی از بعضی دیگر فرگشت شده‌اند،
و اکنون اگر کسی نتائج این جستجو را رد کند، خواهد گفت که، آن‌ها هر بار به صورت مستقیم خلق شده‌اند ولی باید تفسیر کند چرا خدا آن‌ها را در چند بار آفریده و آن را به گونه‌ای قرار داده است که گویا در حال فرگشت و تکامل بعضی از بعضی دیگر است. آیا برای این است که انسان را بفریبد و حاشا که خدای سبحان چنین کند؟!

بنا بر این مسئله آسان است و عبارت می‌باشد از این‌که بعضی از این موجودات از بعضی دیگر فرگشت یافته‌اند و این امری است که اکنون می‌توانیم در آزمایشگاه بیازماییم و ژن‌ها را تغییر دهیم و انواع جدیدی از موجودات زنده را ایجاد نماییم.

و شیرازی می‌گوید:
«نهم: فرض این‌که سلول اولیه، زنده است، برای حیات، میلیون‌ها میلیون موجود زنده، کافی نیست پس حیات از کجا به این موجودات زنده راه یافت؟ آیا اگر در جایی قطعه‌ای از آهن ببینی آیا این آهن به وجود آمدن میلیون‌ها تن آهن را تعلیل می‌کند؟ هرگز!).(3)

جواب: نمی‌دانم آیا شیرازی چیزی به نام تکاثر را می‌شناسد یا نه؟ و آیا می‌داند که یک سلول باکتری، می‌تواند در آزمایشگاه به میلیون‌ها سلول باکتری تکثیر یابد؟ و گمان می‌کنم برای بیان این‌ سخن کافی می‌باشد که اگر مواد اولیه و شرایط مناسب برای این امر فراهم باشد، تکثر حیات، امری بسیار طبیعی و عادی است.
و معتقدم دو نفر در این مورد دچار اختلاف نمی‌شوند که زمین آن‌چه را که برای تکثر حیات بر آن لازم است، فراهم می‌آورد و این مسأله‌ را به سادگی می‌توان در آزمایشگاه سنجید.

اما مسأله تنوع حیات، اگر بدانیم اساس و پایه‌ای برای حیات جسمانی وجود دارد، مسئله‌ای بسیار طبیعی و حتمی الوقوع است و این اساس و پایه، نقشه ژنتیکی است که ممکن ممکن است دائماً یک جهش در این آن ایجاد گردد و باعث تمایز شود. و آن‌گاه که تمایز و تکاثر و واسطه‌های طبیعی یافت شوند، و شخص تواناتر بر زندگی، در آن برگزیده شود و موجود زنده، ژن‌هایش را با زاد و ولد به نسل بعدی منتقل ‌کند، فرگشت به طور حتمی حاصل می‌شود.

و شیرازی می‌گوید:

«دوم، اگر طبیعت اصلح را برمی‌گزیند چرا گیاهان و حیوانات ابتدائی باقی ماندند؟ و چرا میمون‌ها باقی ماندند؟ و چرا طبیعت آن‌ها را به برتر، مبدل نساخت؟
سوم، چرا غیر اصلح را می‌بینی(4) که بر اصلح برتری می‌یابد و آن را نابود می‌سازد؟ همان‌گونه که شیر، انسان را شکار می‌کند و حیوان‌های سمی مانند عقرب و مار، انسان یا حیوان برتر را نیش می‌زنند و آن را می‌کشند؟ و میکروب‌ها، انسانی را که برتر و اصلح است، می‌کشند؟

چهارم: چرا چیزهای برتر به اشیاء بی ارزش‌تر تبدیل می‌شوند، همان‌گونه که انسان ضعیف می‌شود و می‌میرد سپس تبدیل به خاک می‌شود و در گیاهان و حیوانات هم همین‌طور است؟

پنجم: چرا در فسیل‌ها، موجودات منقرض شده‌ای دیده می‌شوند که در بزرگی جثه و استواری بدن......، برترین دسته حیوانات هستند؟

ششم: طبیعتی که بر می‌گزیند چیست؟
اگر صاحب عقل و ادراک و شعور است، چه می‌باشد؟
و اگر فاقد عقل و ادراک است، چگونه بر می‌گزیند؟
اگر کسی بگوید: (این تکه آهن را، آن آجر نزدیک آن انتخاب کرده است) این مایه خنده و استهزاء نیست؟
پس چگونه ممکن است این انتخاب اذعان شده، را به طبیعت نسبت دهی، که برتر از انتخاب همه عالمان و حکماء و فیلسوفان که صاحب علم و ادراک و تجربه‌اند، می‌باشد؟ (5)
جواب: سخن محمد شیرازی: "میمون‌ها و گیاهان فرگشت پیدا نکردند"، درست نیست و این مسائل تاریخی هستند و به آسانی می‌توان آن را با مقایسه به وسیله فسیل‌ها، فهمید و در مورد این امور، می‌توان به حقائق باستان شناسی و فسیل‌های کشف شده مراجعه کرد، و به عنوان نمونه، کشف عدم وجود گیاهان گل‌دار در گذشته، بنا بر این گیاهان فرگشت یافته‌اند، و میمون‌ها تبدیل شده‌اند و فرگشت یافته‌اند، و میمون‌هائی که امروز می‌بینیم، به طور کامل با میمون‌های نخستین متفاوت‌اند، و میمون‌های انسان‌وار در گذشته وجود نداشتند، بلکه مثلاً قبل از هفتاد میلیون سال، هیچ میمونی نبود بلکه موجوداتی پستان‌دار و کوچک وجود داشتند که پس از انقراض دایناسورها، از آن‌ها، حیوانات پستان‌دار دیگر از جمله میمون ایجاد شد.
اما ایراد او که فردی از حیوانات پایین‌تر در رتبه، بر فردی از حیوانات برتر در رتبه، غلبه می‌کند:
«همان‌گونه که شیر، انسان را شکار می‌کند و حیوان‌های سمی مانند عقرب و مار انسان یا حیوان برتر را نیش می‌زنند و آن را می‌کشد؟ و میکروب‌ها انسانی را که اصلح و برتر است، می‌کشند».
و این‌که این مثال را نقضی بر انتخاب طبیعی فرض می‌کند، این دلالت بر آن دارد که او چیزی از انتخاب طبیعی نفهمیده است، و الا شیر و عقرب و مار و باکتری و ویروس‌ها، همه‌شان جزئی از ابزارهای طبیعت اطراف آن گونه در معرض انتخاب هستند-و این گونه مورد انتخاب می‌تواند انسان باشد- که به انتخاب افراد اصلح و برتر جهت بقاء و ماندگاری از آن گونه یا افرادی که قادر به نجات و گذر از آن موانع و تنگنای و انتقال ژن‌های خود به نسل بعدی باشند، می‌پردازد. بلکه حتی بعضی از افراد گونه این نقش را بر افراد دیگر خود آن گونه اعمال می‌کند که حتی شدیدتر از نقش دشمنی آن‌ها بر افراد گونه دیگر، است، از آن‌جا که مشترکات زیست محیطی آن‌ها به اعتبار این‌که افراد یک گونه‌اند بزرگ‌تر است.
و مثالی در حد مثال‌های شیرازی می‌زنم تا شاید آن‌هایی که با سخنش فریفته شده‌اند آن‌چه را که می‌گویم، بفهمند:
اگر فرض کنیم که به قبل از دو میلیون سال پیش بازگریدم، در آن وقت نوعی از انسان به نام هومو ارکتوس بود و مغز کوچکی داشت (بزرگ‌تر از مغز شامپانزه و کوچک‌تر از مغز هومو ساپینس یا انسان فعلی) و فرض می‌شود که نوع ما، از هومو ساپینس فرگشت یافته است تا آن‌که نوع ما، بیش از 200 هزار سال قبل، مستقل در عملکردهای خود شد.
اکنون تصور کنیم که ما مجموعه‌ای از هومو ارکتوس را زیر نظر می‌گیرم که از ده مؤنث غیر بالغ و ده مذکر غیر بالغ تشکیل شده‌اند و حیوانات وحشی مانند شیر و دیگر حیوانات سمی و کشنده مانند افعی و عقرب و باکتری کشنده بر آن‌ها احاطه دارند، و این بیست‌تا می‌بایستی همه‌شان با هم فرق دارند، همان‌طور که همیشه حال این‌گونه است، از آن‌ها فردی قد بلند و فردی کوتاه، و برخی راست قامت است و دیگری به عنوان میراثی از گذشته در پایشان قدری انحناء دارند که از سرعت آن‌ها می‌کاهد، و برخی بدنی قوی و دیگری بدنی ضعیف دارد، و از آن‌ها مقاومت ذاتی در برابر میکروب‌ها در بالاترین درجه، و گروهی دیگر مقاومت در درجه کمتر از گروه اول دارند، و برخی مغزی بزرگ‌تر از اندازه طبیعی و گروهی مغزی کوچک‌تر دارند.
اکنون اگر آن‌ها در معرض تهاجم حیوانات شکارچی و قاتل قرار بگیرند، به صورت عادی، حیوانات قوی‌تر و سریع‌تر و باهوش‌تر نجات می‌یابند، و معمولاً افراد با هوش کمتر، ضعیف‌تر و کندتر هلاک می‌شوند. و مثلاً موجودات باهوش بیشتر، از موجودات با هوش کمتر، با معدل بالا راهی برای نجات از نیش عقرب پیدا می‌کنند و به این ترتیب باهوش‌ها باقی می‌مانند (با مغز بزرگتر و برتر) و بالغ می‌شوند و ازدواج می‌کنند و ژن‌های خود را به نسل جدید منتقل می‌کنند، و به این ترتیب، نسل بعد از نسل به واسطه تمایز و انتخاب و تکاثر، حجم مغز و پای مستقیم و مقاومت جسم در برابر باکتری بیشتر می‌شود، و این صفات رسوخ پیدا می‌کند، و به این طریق انسان و گوزن‌ها و عقرب و افعی و باکتری جزئی از ابزارهای طبیعت، برای انتخاب نسبت به شیر را تشکیل خواهند دارد، پس اگر ما دو شیر داشته باشیم و یکی از آن‌ها قوی و سریع و دیگری ضعیف و کُند باشد تا آن‌جا که سرعتش از معدل سرعت گوزن‌ها و گاوهای وحشی که در طبیعت احاطه کننده موجودند، کمتر باشد، او در بیشتر موارد، هلاک خواهد شد یا تا آن حد، جسمی ضعیف خواهد داشت و با مذکرهای دیگر، نمی‌تواند رقابت کند و توان ازدواج و تولید مثل و انتقال ژن‌هایش به نسل بعد را نخواهد داشت، این در حالی است که شیر دیگر که قوی و سریع است، توان ازدواج و تولید مثل و انتقال ژن‌ها به نسل بعد را پیدا می‌کند و به این ترتیب، طبیعت، فرد قوی‌تر را برای نجات و بقاء و ماندگاری در طبیعت برمی‌گزیند.
و در مورد گوزن‌ها، شیر ابزاری از ابزارهای انتخاب طبیعی خواهد بود و به این ترتیب، طبیعت، گوزن‌های سریع‌تر و تواناتر بر رهایی و نجات از دست حیوانات وحشی و درنده و شکارچیان را انتخاب خواهد کرد، و به این تریتب ژن‌های تواناتر بر مواجهه با محیط باقی خواهند ماند و آن ژنی که توان مواجهه با محیط را ندارد از بین می‌رود. این انتخاب طبیعی و بقای اصلح است؛ و آن‌گونه که شیرازی فهمید، به معنی ناتوانی فردی از گونه پایین‌تر در رساندن آزار به فردی از گونه بالاتر نیست و طرح اشکال بر این اساس، به خاطر فهم اشتباه اوست.

اما بقیه اشکالات شیرازی، بر فهم اشتباه انتخاب طبیعی استوار است، و اگر او می‌دانست انتخاب طبیعی عبارت است از بقای فرد تواناتر بر زندگی و زاد و ولد، در محیط زیست طبیعی که موجودات را احاطه کرده، این مجموعه ساده لوحانه از اشکالات را مطرح نمی‌کرد. معنی انتخاب طبیعی حیوانی بلند قامت، در جنگلی که غذا در آن در ارتفاعی معین یافت می‌شود، بقای حیوانی است که طول کافی دارد تا به فراوانی به غذا برسد و صفت طول را به فرزندانش منتقل نماید، و نیز یعنی مرگ حیوان کوتاه قد یا به دست نیاوردن مقدار غذای کافی تا به این وسیله بتواند زاد و ولد کند و ژن‌های خود را نسل بعد منتقل نماید. و نیز جنگلی که غذای کافی برای حیوانی معین فراهم آورد، در آن وقت که جهش ژن‌های مناسب را برای افزایش حجم فراهم کند، آن حیوان را بزرگ‌تر می‌نماید.
و معنی انتخاب طبیعی برای اصلح آن است که شرایط طبیعت، اجازه بقای بعضی افراد گونه که صاحب ژن‌های برتر هستند را می‌دهد و اجازه بقای افراد دیگر را نمی‌دهد، و این به دلیل همراهی این شرایط در افراد باقی مانده و نبود این شرایط در افراد هلاک شده یا افرادی که به دلیل عدم زاد و ولد، ژن‌هایشان را به نسل بعد منتقل نمی‌کنند، می‌باشد.

هم‌چنین شیرازی گفتگویی در باره فرگشت را خیال پردازی کرد و گمان می‌کند که بین او و داروین در جریان است. آن‌چه را که شیرازی در این مورد نوشته است را ببینیم:

«داروین: دلیل دوم، فرگشت: آن چیزی است که در بسیاری از حیوانات رخ می‌دهد. ما انسان را می‌بینیم، آن‌گاه که در آب و هوای سرد متولد می‌شود، سفید می‌گردد و به همین ترتیب در مورد حیوان اتفاق می‌افتد، و یک نوع حیوان در هر محیط زیستی، حالتی مخصوص به خود و شکل خاص و عادت‌های خاص دارد، و همین‌طور در مورد گیاهان است. و آن‌گاه که این‌گونه تحقق یابد تفاوتی بین فرگشت عرضی که به دلیل رنگ و حجم و معمولاً یک حیوان –به علت تفاوت آب و هوا و امثال آن- است و بین فرگشت طولی که به دلیل تحول سلول به گیاه و گیاه به حیوان و حیوان به انسان است نمی‌بینیم.

مسلمان (شیرازی): استدلال تو، بسیار عجیب است و دو امر وجود دارد:

1- این‌که یک حیوان یا یک گیاه یا یک انسان بر حسب اختلاف محیط زیست و آب و هوا تفاوتی جزئی و ساده داشته باشند، با وارد شدن همه افراد زیر یک گونه واحد، گویی که انسان است، اما این یکی سیاه و دیگری قرمز و دیگری زرد است.
یا همه افراد گونه، خرس می‌باشد اما همه افراد خرس قطبی صفات معینی و خرس مناطق گرم صفات دیگری دارند.
یا همه افراد آن گندم می‌شوند، و مثلاً گندم عراقی ویژگی‌هائی و گندم استرالیائی ویژگی‌های دیگری دارد.

2- این‌که یک چیز واحد بر اساس اختلاف محیط زیست با هم اختلاف جوهری پیدا کنند، و مثلاً این میمون شود، و آن انسان، و آن دیگری گیاه، با آن‌که اصل همه آن‌ها یک چیز واحد است.
و آن‌چه را که مشاهده می‌کنیم و همه می‌دانند، نوع اول است.
اما دلیل تو بر نوع دوم، چه چیز می‌باشد؟

و مانند این است که بگویی: گِل همان گونه که ممکن است از آن آجر و سفال و خشت ساخته شود به همین ترتیب ممکن است از آن آهن و عاج و آب هم ساخته شود. آیا می‌توان این‌گونه قایس کرد؟

داروین: فکر می‌کنم.

مسلمان (شیرازی): پس دلیل دوم تو باطل است و دلیل سوم چیست؟».(6)

پاسخ: در گفتگویی که شیرازی تخیل کرده است، بر داروین دروغ می‌بندد. داروین، فرگشت را به عرضی و طولی تقسیم نمی‌کند و هرگز نمی‌گوید که سلول به گیاه و گیاه به حیوان و حیوان به انسان بدل می‌شود و قائل به جهش نوعی نیست و از دانشمندان علم زیست شناسی تکاملی فعلی حتی تقليل گرایان (فرقه‌ای که همه چیز را به اجبار از طرف ژن، محدود می‌دانند) کسی نیست که قائل به جهش گونه‌ای از گونه دیگر باشد.

اما سخن شیرازی: «و آن‌چه را که مشاهده می‌کنیم و همه می‌دانند، نوع اول است».
به آن معنی است که شیرازی بدون آن‌که بداند، قائل به فرگشت شد ولی در محدوده گونه‌ای خاص به آن قائل است مانند گونه خرس‌ها، و آن‌گاه که به مرحله بالاتر جدائی صنفی می‌رسد، آن را رد می‌کند، و این مطلب، او را وادار می‌کند تا دلیلی بر توقف فرگشتی که از قبل در محدوده یک گونه بوده است، بیاورد.

پس چرا به مرحله جدائی و افتراق بالاتری نرسد با این‌که این مرحله‌ای است که به ناچار باید به آن برسد زیرا این جدائی نتیجه‌ای است که بر اثر تراکم فرگشت در طول زمان ایجاد می‌شود.
ما جهشی ژنی داریم که به طور قطع، منجر به تمایز می‌شود، و کل این جهش‌های ژنی و انتخاب طبیعی آن‌گاه که تکاثر و زاد و ولدی باشد، منجر به صفات جدید تمیز دهنده موجود زنده مانند اختلاف در حجم و شکل و نوع مو و سرپنجه و... می‌شود، و در گذر زمان، اختلافات در نتیجه تراکم آن‌ها بیشتر می‌شود. و همه این‌ها و موارد مشابه؛ یعنی با تراکم صدها هزار سال و شاید چندین میلیون سال، در محدوده یک گونه، نزد شیرازی و امثال او قابل پذیرش است، ولی آن‌گاه که به تمایز بین گونه‌ها می‌رسد، از نظر شیرازی قابل قبول نیست!!! در حالی‌که این تمایز، نتیجه حتمی و طبیعی تراکم تمایزها در دوره زمانی طولانی‌تر است، مثلاً ده‌ها میلیون سال برای ابراز این جدائی به شکلی بزرگ کافی می‌باشد و موجود زنده‌ای که در علم زیست شناسی در دسته‌ای تقسیم بندی می‌شود را مانند گونه‌ای دیگر قرار می‌دهد.

شیرازی پذیرفت که در آن‌جا تغییر شکل و بازسازی کالبد در موجود زنده بسته به محیط زیست خود به طور مستمر وجود دارد، جائی‌که این بازسازی و شکل گیری مجدد، مسئول تمایز خرس قطبی و خرس آفتاب با اختلافات بسیار بین آن‌ها از نظر شکل و حجم و وزن و رنگ و نوع غذا و متابولیسم (دگرگشت یا سوخت و ساز) است، ولی رد می‌کند که شکل گیری و بازسازی مجدد و ایجاد کالبد، به حد تمایزی برسد که مثلاً آن‌ها را به دو گونه مختلف تبدیل کند، و این چیزی است که لازم است تا شیرازی دلیلی بر آن اقامه کند، زیرا گونه بندی، نتیجه‌ گیری قبلی است که از تراکم شکل گیری و کالبد بندی مجدد ایجاد می‌شود و این فرایندی است که بر جهش ژنی استوار است، و جهش ژنی آن‌گاه که وقت کافی برایش فراهم شود، به طور نظری، در طبیعت قابلیت شکل دهی انواع و جنس‌های مختلف و گونه ها را دارد.
و تغییر ترکیب ژنی، مسأله‌ای ثابت شده در آزمایشگاه است، و امری ممکن می‌باشد، چه بدون کنترل مانند بمباران پرتو، و چه با کنترل، همان طور که در حال حاضر به طور گسترده شاهد آن هستیم.
بلکه امر به ساخت نقشه ژنتیکی کامل باکتری از مواد شیمیایی غیر زنده می‌رسد، و به این ترتیب در آزمایشگاه، از دیدگاه نظری می‌توان انسانی را از تخمک و اسپرم شامپانزه یا از هسته سلول شامپانزه و ترکیبش با تخمک بدون هسته زن، تولید کرد، و آن چیزی که ما نیاز داریم، تنها تعدیل کروموزم‌های شامپانزه است تا به همان تعداد و شکل کروموزوم‌های انسان در آید، و این امر از دید نظری ممکن می‌باشد.

بلکه امر از این حد هم بسیار فراتر رفت. همان‌گونه که تولید نقشه کامل ژنی باکتری از مواد شیمیایی غیر زنده انجام شد و کشت آن در سیتوپلاسم باکتری به انجام رسید و کروموزم‌ها توانستند، حیات و زاد و ولد بیابند،(7) به همین ترتیب تولید نقشه کروموزوم کامل انسان، از مواد شیمیایی غیر زنده ممکن است، و تفاوتی بین کروموزوم‌های باکتری و انسان وجود ندارد مگر تفاوت بین اندازه یک ساختمان کوچک و دیگری بزرگ‌تر، که مواد اولیه ساختمان‌شان یکی است.
با دانستن این موضوع که در علم زیست شناسی، انسان و شامپانزه و گوریل و اورانگوتان در یک گونه تقسیم بنده می‌شوند و آن‌ها، گونه میمون‌های انسان‌وار هستند، دقیقاً همان‌گونه که خرس‌ها در گونه واحدی به نام گونه خرس‌ها تقسیم بندی می‌شوند، و تفاوتی بین انسان و بین شامپانزه نیست مگر همان تفاوتی که بین خرس آفتاب و خرس قطبی وجود دارد بلکه شاید برخی تفاوت‌ها بین جسم انسان و شامپانره، کمتر از این تفاوت‌ها بین جسم خرس قطبی و جسم خرس آفتاب باشد. و این یعنی اقرار قبلی شیرازی که فرگشت وجود دارد ولی آن را محدود در یک گونه می‌بیند و گویا او بدون آن‌که بفهمد، اقرار می‌کند که شامپانزه و بونوبو و انسان از اصل مشترکی، فرگشت یافتند زیرا آن‌ها افراد گونه واحدی هستند.

اما سخن او:
«و مانند این است که بگوئی: همان‌گونه که ممکن است از گِل، آجر و سفال و خشت ساخته شود به همین ترتیب ممکن است از آن، آهن و عاج و آب هم ساخته شود، آیا می‌توان این‌گونه قیاس کرد؟».
این سخن بدون معنی می‌باشد، زیرا تولید آجر از گِل، ذرات آن را در سطح و محدوده ذرات هسته‌ای تحت تأثیر نمی‌گذارد تا گفته شود آیا ممکن است با تحول آن مثلاً به عنصری دیگر مانند آهن قیاس کنیم؛ زیرا تحول از عنصری به عنصر دیگر احتیاج به تجدید ساختار ذرات هسته‌ای دارد، و ذر نتیجه ما اساساً دو ساختار متفاوت داریم و این مقایسه معنی‌ای ندارد، و معنی‌ای برای مقایسه این مثال ساده لوحانه با آن‌چه در تکامل یا فرگشت رخ می‌دهد، از طرف شیرازی وجود ندارد، زیرا تنوع در فرگشت، در یک سطح مولکولی یکسان است و آن ساختار کروموزوم‌هائی که برای آن‌ها یک ترکیب مولکولی در همه موجودات زنده می‌باشد، و آن‌چه تفاوت می‌کند، فقط ترتیب آن‌ها در هر موجود زنده با موجود دیگر است. حقیقت آن است که او اگر مقایسه را رها می‌کرد برایش بهتر بود.
تا این‌جا پاسخ به پایان رسید ولی توضیحی دیگر ایرادی ندارد:

شیرازی آن طور که پیداست، درباره آن چیزی سخن که می‌گوید، چیزی نمی‌فهمد، و اگر نه ما در فرگشت حیات و زندگی، درباره بازسازی مجدد پیکربندی یگانگی‌های ساختمان حیات سخن می‌گوئیم که آن‌ها کروموزوم‌ها هستند، و آن‌چه ممکن است که با عناصر، مقایسه کرد بازسازی مجدد پیکربندی و بنای یگانگی‌های ساختمان عناصر است و این یگانگی هسته ذرات می‌باشد، و عناصر شیمیایی در بازسازی و ساختار، قابلیت بازگشت را دارند.
او(شیرازی) می‌توانست از هر دانشمند دانا به مسائل هستی‌ها یا فیزیک درباره آهن بپرسد، تا بداند که آهن درمقادیری زیاد، از عناصر دیگری در هستی اطراف ما به وجود آمده است، و آن و عناصر بسیاری عبارتند از نتیجه فرایند پیوند هسته‌ای در ستارگان اطراف ما که منجر به پیکربندی و شکل گیری عناصر می‌شود، وآن‌گاه که کلام ما در سطح غیر اتمی و شکل گیری مجدد هسته ذرات باشد، تفاوتی بین آهن و اکسیژن و کربن و هلیوم و هیدروژن نیست، و همه آن‌ها از خود یگانگی ساختمان و بنا، تشکیل شده‌اند و به این ترتیب می‌توان شکل گیری و پیکربندی آن‌ها را برای تولید مواد دیگر از خود مواد ساختمان اولیه عناصر، بار دیگر شکل داد، و این چیزی است که در ستارگان رخ می‌دهد؛ آن‌جا که هیدروژن و هلیوم را می‌سوزاند و در نتیجه ترکیب هسته عناصر سبک‌تر، عناصر سنگین‌تر با پروتون و نوترون بیشتر تولید می‌کند، و به این ترتیب تولید کربن و اکسیژن و دیگر عناصر انجام می‌شود تا به عنصری با استواری بیشتر یعنی آهن بدل گردد، سپس اگر انفجار ابرنواختر بیشتری در ستاره حاصل گردد، فرایند پیوند هسته‌ای را به دورتر از آهن و به سوی عناصر سنگین‌تر مانند اورانیوم می‌برد.

بنا بر این، برای ما ممکن است در حالتی که ذرات ساختمان هسته ذره (پروتون و نوترون) را کنترل ‌کنیم، آهن را از عنصر دیگر بسازیم، و آن‌چه نیاز داریم، نیرو و انرژی زیادی است که برخی از آن ذرات را به مسافتی تا ذره دیگر ببرد که در آن نیروی هسته‌ای قوی کار می‌کند، و فرایند هم‌جوشی هسته‌ای رخ می‌دهد و این نیرو، مثلاً در ستارگان فراهم است، و به این ترتیب، تولید عنصری از عنصر دیگر دائماً در اطراف ما در جهان رخ می‌دهد. بلکه راهی آسان‌تر برای تولید هسته سبک‌تر از هسته سنگین‌تر وجود دارد و آن، فرایند شکافت هسته‌ای است، و در آن نیازی به انرژی زیاد برای نزدیک کردن ذرات نداریم بلکه آن‌چه نیاز داریم فقط، ترغیب هسته‌های ناپایدار مانند اورانیوم 235 به شکافت است، و این چیزی است که در نیروگاه‌های هسته‌ای به کار می‌رود، ولی با کنترل بر آن صورت می‌گیرد، مثلاً با اضافه کردن ماده‌ای مانند آلیاژ کادمیوم برای جذب کردن نوترون‌های اضافه و زیاد از نیاز، انجام می‌شود تا فرایند شکافت هسته‌ای به معدل قابل قبول برسد و فرایند شکافت، به معدل مساوی غیر قابل کنترل نرسد و بمب هسته‌ای نشود.

(1). محمد شيرازی. بين اسلام و داروین. چاپ ول 1392 هـ / 1972 م. سایت:
http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/fehres.htm
(2). محمد شيرازی. بين اسلام و داروین ـ فصل: الاستقراء. چاپ اول 1392 هـ / 1972 م. سایت: http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/part1/2.htm
(3). محمد شيرازی. بين اسلام و داروین ـ فصل: الاستقراء. چاپ ول 1392 هـ / 1972 م. سایت: http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/part1/2.htm
(4). در نسخه الكترونیکی: (لاتری=نمی‌بینی)، و این باعث می‌شود که متن متناقض شود، و لهذا شاید این اشتباه چاپی یا خطاء باشد.
(6). منبع (شيرازی، بين اسلام و داروین): انتخاب اصلح/برتر.
همان.
(7). پروفسور كريج وينتر اولین سلول زنده را در آزمایشگاه می‌سازد.
Richard Alleyne (20 May 2010). Scientist Craig Venter creates life for first time in laboratory sparking debate about 'playing god'. Telegraph. Available at:

www.telegraph.co.uk/science/7745868/Scientist-Craig-Venter-creates-life-for-first-time-in-laboratory-sparking-debate-about-playing-god.html



متن عربی:

بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية
بعد ان بينت ان نظرية التطور مثبتة علميا ننتقل الى مناقشة جهالات الرافضين لها ونبين هل ان ردودهم لها ادنى قيمة علمية ام ان هؤلاء
حشروا انوفهم في مسألة علمية هم عاجزون عن فهمها فضلا عن ان يكونوا قادرين على مناقشتها او الرد عليها.
السيد محمد الشيرازي وقصته مع دارون:
السيد محمد الشيرازي رد على نظرية دارون في كتاب أسماه (بين الإسلام ودارون)، وقد عرف نفسه في بداية كتابه بأنه: «سماحة المرجع الديني الأعلى الإمام الشيرازي "دام ظله"»،
ولا بأس أن نمر على بعض إشكالاته على علم الجيولوجيا التاريخية وعلى نظرية التطور لنرى هل أن لها قيمة علمية أم أنه "أساء سمعاً فأساء إجابة"، مع العلم أنه سيكتب باسم دارون وينسب كلاما له ثم يرد الشيرازي على ما توهمه هو أنه قول دارون باسم اختاره لنفسه في قصته واسم الشيرازي هو "مسلم":
كتب الشيرازي في كتابه(1):
«دارون (ما تصوره الشيرازي أنه قول دارون): التجربة هي: الاستقراء وأدلة أخرى.
الاستقراء:
إن الإنسان، إذا استقرأ طبقات الأرض، يجد فيها متحجرات النبات والحيوان والإنسان، ومتحجرات كل طبقة تختلف عن متحجرات سائر الطبقات ـ غالباً ـ وكلّما كان المتحجر أقرب إلى قشرة الأرض، كان أقرب إلى الكمال، وبالعكس كلما كان المتحجر أبعد عن قشرة الأرض، كان أبعد عن الكمال.
المسلم (الشيرازي يرد على ما زعم أنه قول دارون): وأي ربط لهذا الكلام بالتطور، ومعرفة أصل الأشياء، وكون الإنسان كان قرداً؟
دارون (ما تصوره الشيرازي أنه قول دارون): الآن أقول: الربط وهو:
1ـ إن الطبقة السفلى من الأرض اشتملت على متحجرات (المحّار)، (الإسفنج)، (المرجان)، (الجنبري)، (السمك)، (حيوان صدفي ذو خلية واحدة) و(نبات الجت).
2ـ والطبقة الثانية اشتملت على (الصنوبر)، (النخل)، (الزواحف)، (الطيور)، (الأسماك) و(الحيوانات الكيسية).
3ـ والطبقة الثالثة اشتملت على (الثعابين)، (القياطس)، (القردة) و(الأشجار الموجودة الآن).
4ـ والطبقة الرابعة اشتملت على (الفيل الأشعر المنقرض)، (ذوات الأربع الصوفية)، (الإنسان) و(جميع الأشجار الحاضرة)
............
المسلم (الشيرازي):
أولاً: من أين تثبت هذه المتحجّرات الطبقية التي زعمتها؟ ومن أين تثبت مدّعاك بأن متحجر كل طبقة متطور من متحجرات الطبقة السابقة؟
...................
خامساً: لو فرضنا عدم وجود الإنسان ـ إطلاقاً ـ في الطبقات السفلى، فهل هذا التدرّج في المتحجّرات، يدل على التطور الذي زعمت؟ وإذا قال لك قائل: إن الله خلق في الطبقات السفلى إسفنجاً... وهكذا، فما جوابك؟
وهل أن وجود سيارة صغيرة في الطابق الأول من العمارة، وسيارة أكبر في طابق ثان، وسيارة أكبر في طابق ثالث... وهكذا، مع اختلاف الهيئات، يدل على تطور السيارة بنفسها، من دون أن تكون كل سيارة قد صُنعت مستقلة؟
وإذا فرضنا: أن نيويورك خُسف بها، ثم بعد ألف عام جاء شخص وكشف عن عمارة كانت السيارات في طوابق إحدى بناياتها، فهل يحق له أن يقول مثل مقالك؟ وما تجيبه أنت إذا قال هذا المقال؟ وما هو الفرق بين مقالك ومقاله؟»(2).
رد: هكذا بجرة قلم وبإشكالات غاية في التفاهة يريد إلغاء علم الجيولوجيا التاريخية بهيله وهيلمانه وقدرته على تحديد عمر الطبقات الأرضية وبالتالي عمر ما تحتويه من كائنات حية متحجرة تبعاً لذلك، فيقول الشيرازي:
«من أين تثبت هذه المتحجّرات الطبقية التي زعمتها؟»،
ثم يزعم بحواره أن العلم أو دارون أو الطرف الآخر في حواريته عجز ولم يتمكن من رد هذا الإشكال أو السؤال!
والظاهر من مثال البناية الذي طرحه السيد محمد الشيرازي أنه يتصور أن علماء الجيولوجيا يصنفون الطبقات الأرضية بناءً على وقوع بعضها فوق بعض فقط هكذا بدون أي ضوابط علمية أو قوانين تمنع الوقوع في الخطأ بدرجة كبيرة فيمر عليهم أمر طبيعي كالخسف أو الزلازل والثورات البركانية أو حركات الطبقات التكتونية الأرضية دون أن ينتبهوا لحدوثها من خلال الضوابط العلمية التي وضعوها للتصنيف، وكان عليه أولاً أن يطلع على كيفية تصنيف الطبقات الأرضية في علم الجيولوجيا، وكيفية تحديد عمر الطبقات، وما هي الآليات المتبعة وطرق الفحص المتبعة، وهل أنها دقيقة علمياً أم لا لكي لا يطرح إشكالاً بهذا المستوى من السذاجة والتفاهة في نفس الوقت الذي يسمي نفسه إماماً وآية الله!
وعموماً، كل باحث عن الحقيقة ما عليه إلا أن يطلع ليجد أن تصنيف عمر الطبقات الأرضية يتم وفق طرق علمية منها:
1- طريقة العمر النسبي(Relative Dating Method) :
وهي تعتمد على أمور، منها: أن أي تتابع للصخور المتطبقة والتي لم تتعرض للتشويه بالتفلق أو الطي الشديد، فإن الطبقة التي في الأسفل تكون أقدم من الطبقة التي تعلوها وهكذا، فتحديد الطبقة السابقة ليس عشوائياً كما يتصور الشيرازي، بل هو تصنيف خاضع لضوابط علمية. وعموماً هذه الطريقة تحدد عمر الطبقات الصخرية بالنسبة لبعضها البعض دون معرفة العمر الحقيقي لكل طبقة.
2- طريقة العمر الحقيقي ((Absolute Dating Method:
وهي تستخدم النظائر المشعة للعناصر، حيث مع مرور الزمن تنحل نواة الذرة ويتكون نظير مشع، وهذا الانحلال يحصل بمعدل زمني ثابت بالنسبة إلى أي عنصر، وبهذا يمكن حساب الفترة الزمنية للطبقة الصخرية الحاوية على نظير مشع بمقارنته بأصله المعروف، ومنذ عشرات السنين وقبل أن يكتب الشيرازي كتابه بفترة طويلة هذه الطريقة معروفة وهي مستخدمة الآن في تحديد عمر الطبقات بدقة عالية، وهناك عدة نظائر مستخدمة لتحديد عمر الصخور والمتحجرات والمواد العضوية منها: نظير الكاربون (C) ونظير الأركون (Ar)...... الخ.
أما قول الشيرازي لعلماء التطور أو لدارون:
«ومن أين تثبت مدّعاك بأن متحجر كل طبقة متطور من متحجرات الطبقة السابقة؟».
فهذا جوابه بسيط جداً، فنحن لدينا طبقات أرضية يقع بعضها فوق بعض فحصناها بطرق علمية دقيقة جداً لا تقبل الخطأ فتبين أن أسفلها هو أقدمها وأعلاها أحدثها، وفارق العمر بينها يصل أحياناً إلى مئات ملايين السنين، ووجدنا أن هذه الطبقات كلما كانت قديمة احتوت على كائنات بدائية وكلما توجهنا باتجاه الزمن الحالي فإنها تحتوي على كائنات أرقى وأكثر تطوراً وتعقيداً وبالتالي فلا يمكن أن يقال: إن كل الخلق تم بدفعة واحدة؛ لأن بعض هذه الكائنات أتت بعد بعضها بمئات ملايين السنين. إذن، فلا مناص بناءً على المعطيات العلمية الدقيقة من الحكم بأنها أتت بعضها بعد بعض، بل والتكثر والتعقيد في الأجسام أتى بعد بساطة سبقته بمئات ملايين السنيين.
ثم جرى تحليلها وتصنيفها ومقارنتها بواسطة علوم دقيقة كالتشريح المقارن وبأحدث أجهزة الفحص فتبين أنها أجيال متطورة من بعضها البعض بحسب الأدلة العلمية والبحثية.
فالآن، من يرفض نتيجة هذا الفحص والتحليل العلمي سيقول: إنها خلقت مباشرة كل دفعة في زمن، ولكنه يحتاج أن يفسر لماذا خلقها الله على دفعات وجعلها تبدو كأنها متطورة من بعضها البعض، هل ليخدع البشر وحاشاه سبحانه؟!
إذن، المسألة بسيطة وهي أنها تطورت بعضها من بعض،
وهذا أمر يمكننا الآن أن نختبره في المختبر ونجري تلاعباً في الجينات ونوجد أنواعاً جديدة من الكائنات الحية.
ويقول الشيرازي:
«تاسعاً: فرض الخلية الأولى حية، لا يكفي للحياة في ملايين الملايين من الأحياء، فمن أين توجد الحياة في هذه الأحياء؟ أرأيت لو كانت هناك قطعة من الحديد، فهل يكفي ذلك لتعليل وجود ملايين الأطنان من الحديد؟ كلا!»(3).
رد: لا أدري هل يعرف الشيرازي شيئاً اسمه التكاثر أم لا؟! وهل يعلم أنه يمكن أن تتكاثر خلية بكتيرية واحدة في المختبر إلى ملايين الخلايا البكتيرية؟! وأظن هذا يكفي لبيان أن تكثر الحياة مسألة طبيعية وعادية جداً لو وجدت المواد الأولية والظروف المناسبة لهذا الأمر، وأعتقد أنه لا يختلف اثنان على أن الأرض توفر ما يكفي لتكثر الحياة عليها، وهذه مسألة يمكن اختبارها في المختبر بسهولة. أما مسألة تنوع الحياة فهي أيضاً مسألة طبيعية جداً وحتمية الوقوع لو علمنا أن هناك أساساً للحياة الجسمانية وهو الخريطة الجينية، وأن هناك طفراً في هذه الخريطة يمكن أن يحصل دائماً ويؤدي إلى التمايز، وإذا وجد التمايز والتكاثر ووسط طبيعي ينتخب الأقدر على العيش فيه ونَقَلَ الكائن الحي جيناته للأجيال التالية بالتكاثر حصل التطور حتماً.
ويقول الشيرازي:
«ثانياً: لو كانت الطبيعة تنتخب الأصلح، فلماذا بقيت النباتات والحيوانات البدائية؟ ولماذا بقيت القرود؟ ولِمَ لم تبدّلها الطبيعة إلى الأفضل؟
ثالثاً: لماذا ترى(4) غير الأصلح يسطو على الأصلح فيعدمه، كما يفترس الأسد الإنسان، والحيوانات السامة كالعقرب والحية تلدغ الإنسان أو الحيوان الأفضل فتقتله؟ والجراثيم (الميكروبات) تفتك بالإنسان الذي هو أصلح؟
رابعاً: لماذا تنتكس الأشياء التي هي أصلح، إلى أشياء غير أصلح، كما يضعف الإنسان ثم يموت ثم يصير تراباً. وهكذا في النبات والحيوان؟
خامساً: لماذا توجد في الحفريات حيوانات بائدة، هي من أعلى صفوف الحيوان، في كبر الجثة وإتقان البنية.........
سادساً: ما هي الطبيعة التي تنتخب؟
إذا كانت هي ذات عقل وإدراك وشعور، فما هي؟
وإذا كانت بلا عقل ولا إدراك، فكيف تنتخب؟
أرأيت لو قال أحد: (قد انتخب هذه الحديدة تلك الآجرة قرينة لها)، كان ذلك مثار ضحكٍ واستهزاء؟
فكيف يمكن أن تنسب إلى الطبيعة مثل هذا الانتخاب (المزعوم)، الذي يقع أفضل من انتخاب قاطبة العلماء والحكماء والفلاسفة أصحاب العلم والإدراك والتجربة؟!»(5).
رد: قول محمد الشيرازي: "إن القرود والنباتات لم تتطور"، غير صحيح وهذه المسائل تاريخية ويمكن أن تحسم بسهولة بالمقارنة مع الاحفوريات، فهذه أمور يمكن أن يرجع فيها إلى الحقائق الاثارية والاحفورية المكتشفة، والتي على سبيل المثال أثبتت عدم وجود نباتات لها أزهار سابقاً فالنباتات إذن تطورت، والقرود تبدلت وتطورت فهذه القرود التي نراها اليوم تختلف تماماً عن القرود الأولى ولم يكن لدينا قردة عليا بل قبل سبعين مليون سنة مثلاً لم يكن هناك أي قرد بل كانت موجودة لبائن صغيرة تطورت منها اللبائن الأخرى ومنها القرود بعد انقراض الديناصورات.
أما ايراده قضاء فرد من أفراد الحيوان الأدنى رتبة على فرد من أفراد الحيوان الأعلى رتبة في قوله:
«كما يفترس الأسد الإنسان، والحيوانات السامة كالعقرب والحية تلدغ الإنسان أو الحيوان الأفضل فتقتله؟ والجراثيم (الميكروبات) تفتك بالإنسان الذي هو أصلح»،
واعتباره هذا المثال نقضا على الانتخاب الطبيعي، فهذا يدل على أنه لم يفهم شيئاً من الانتخاب الطبيعي وإلا فالأسد والعقرب والحية والبكتريا والفايروسات كلها تمثل جزءاً من أدوات الطبيعة المحيطة بالنوع المعرض للانتخاب - وهو الإنسان في مثاله - والتي تقوم بانتخاب الأفراد الأصلح للبقاء من ذلك النوع أو القادرين على النجاة واجتياز تلك العقبات وتمرير جيناتهم للجيل التالي، بل حتى بعض أفراد النوع يمارسون هذا الدور على الأفراد الآخرين من النوع نفسه وبضراوة أشد من الأنواع الأخرى؛ لأن مشتركاتهم البيئية أكبر باعتبارهم أفراد نوع واحد.
وسأضرب مثلاً ضمن حدود أمثلة الشيرازي لعل من خدعهم قوله يفهمون ما أقول:
لو فرضنا أننا رجعنا إلى قبل مليوني عام وفي ذلك الوقت يوجد نوع إنساني هو الهومو اريكتس وهذا النوع دماغه صغير (أكبر من دماغ الشمبانزي وأصغر من دماغ الهومو سابينس أو الإنسان الحالي)، والمفروض أن نوعنا الإنساني الهومو سابينس تطور عنه حتى استقل نوعاً برأسه قبل 200 ألف عام تقريباً، الآن لنتصور أننا نراقب مجموعة من الهومو اريكتس تتكون من عشر إناث غير بالغات وعشرة ذكور غير بالغين تحيط بهم حيوانات مفترسة قاتلة كالأسد وأخرى سامة قاتلة كالأفعى والعقرب وبكتريا قاتلة، وهؤلاء العشرون المفروض أنهم متمايزون كما هو الحال دائماً فمنهم من هو طويل وآخر قصير ومنهم من هو مستقيم الساق تماماً وآخر ساقه لا يزال فيها قليل من الانحناء كإرث سابق يقلل من سرعته ومنهم من هو قوي البنية وآخر ضعيف البنية ومنهم من لديه مقاومة ذاتية للجراثيم بدرجة أعلى ومنهم من لديه مقاومة بدرجة أدنى ومنهم من يمتلك دماغاً أكبر من المعدل ومنهم من يمتلك دماغاً أصغر، فالآن إذا تعرضوا لهجمات الحيوانات المفترسة والقاتلة فسينجو عادة الأقوى والأسرع والأذكى ويهلك عادة الأغبى والأضعف والأبطأ فالأذكياء مثلاً سيجدون سبيلاً لتجنب لدغة الأفعى بمعدل أعلى من الأغبياء، وبهذا سيبقى الأذكى (الأكبر والأفضل دماغاً) ويبلغ ويتزاوج ويعبر جيناته لجيل جديد، وهكذا جيلاً بعد جيل بالتمايز والانتخاب والتكاثر سيزداد حجم الدماغ والسيقان المستقيمة رسوخاً، ومقاومة الجسم للبكتريا... الخ، وبنفس الطريقة فالإنسان والغزال والعقرب والأفعى والبكتريا ستشكل جزءاً من أدوات الطبيعة للانتخاب بالنسبة للأسد، فلو كان لدينا أسدان وأحدهما قوي وسريع والآخر أضعف وأبطأ بحيث أن سرعته أقل من معدل سرعة الغزلان والأبقار الوحشية الموجودة في الطبيعة المحيطة به فإنه في الغالب سيهلك أو سيكون ضعيف البنية بحيث إنه لن يتمكن من المنافسة مع الذكور الأخرى والتزاوج والانجاب وتمرير جيناته الى جيل بعده بينما الأسد الآخر القوي والسريع في الغالب سيتمكن من التزاوج والانجاب وتمرير جيناته، وهكذا تنتخب الطبيعة الأقدر على النجاة والبقاء فيها، وبالنسبة للغزال سيكون الأسد هو أداة من أدواة انتخاب الطبيعة وبهذا ستنتخب الطبيعة الغزال الأسرع والأقدر على التملص والنجاة من فكوك المفترسات وهكذا تبقى الجينات الأقدر على مجاراة محيطها وتخرج الجينة التي تعجز عن مجاراة محيطها، هذا هو الانتخاب الطبيعي وبقاء الأصلح وليس كما فهمه الشيرازي على أنه يعني عجز الفرد من النوع الأدنى رقياً عن إلحاق الأذى بأي فرد من النوع الأرقى وطرح إشكاله على هذا الأساس من الفهم الخاطئ.
أما بقية إشكالات الشيرازي فهي مبنية على فهمه الخاطئ للانتخاب الطبيعي، ولو أنه عرف أن الانتخاب الطبيعي هو عبارة عن بقاء الأقدر على العيش والتكاثر في الوسط الطبيعي المحيط بالكائنات لما طرح هذه المجموعة الساذجة من الإشكالات، فمعنى الانتخاب الطبيعي مثلاً للحيوان الطويل في بيئة يتوفر فيها الغذاء بمستوى ارتفاع معين هو بقاء الحيوان الذي يكفي طوله لينال الغذاء بوفرة وتوريثه صفة الطول لأبنائه، وأيضاً موت القصير أو عدم حصوله على غذاء وافر ليتمكن من التكاثر ويمرر جيناته لجيل بعده، وأيضاً البيئة التي توفر غذاءً وافراً لحيوان معين تتركه يتضخم عندما يوفر الطفر الجينات المناسبة لتضخم الحجم. فمعنى انتخاب الطبيعة للأصلح هو أن ظروفها تسمح ببقاء بعض أفراد النوع ذات الجينات المفضلة ولا تسمح ببقاء أخرى، بسبب ملائمة هذه الظروف للباقين ومنافاتها للهالكين أو الذين لم يمرروا جيناتهم لجيل بعدهم بسبب عدم التكاثر.
أيضا كتب الشيرازي حواراً تخيّل أنه دار بينه وبين دارون تحت عنوان التطور، فلنرى ما كتبه محمد الشيرازي في هذا:
«دارون: الدليل الثاني، التطور: الذي يحصل في كثير من أنواع الحيوانات، فإنا نرى الإنسان إذا ولد في المناخ البارد صار أبيضاً، وهكذا بالنسبة إلى الحيوان، فنوع واحد من الحيوان له في كل بيئة حالة خاصة وشكل خاص وعادات خاصة، وكذا بالنسبة إلى النبات. وإذا تحقق ذلك لم نجد فرقاً بين التطور العرضي، باختلاف لون وحجم وعادة حيوان واحد ـ بسبب اختلاف المناخ ونحوه ـ وبين التطور الطولي، بسبب انقلاب الخلية نباتاً، والنبات حيواناً، والحيوان إنساناً.
المسلم (الشيرازي): استدلالك عجيب جداً، فإن هناك أمرين:
1ـ أن يختلف الحيوان الواحد أو النبات الواحد أو الإنسان الواحد حسب اختلاف البيئة والمناخ، اختلافاً يسيراً، مع دخول جميع الأفراد تحت نوعية واحدة، كأن يكون إنساناً لكن هذا أسود، وذاك أحمر، وذاك أصفر.
أو يكون جميع آحاده دباً، لكن جميع أفراد دبّ القطب لها صفات معينة. ودبّ المناطق الحارة له صفات أُخرى.
أو يكون جميع آحاده قمحاً، فللقمح العراقي مميزاته، وللقمح الإسترالي مميزاته.
2ـ أن يختلف الشيء الواحد، حسب اختلاف البيئة، اختلافاً جوهرياً، كأن يكون هذا قرداً، وذاك إنساناً، وذلك نباتاً، مع كون الجميع من أصل واحد.
والذي نشاهده ويعلمه الجميع هو القسم الأول.
أما القسم الثاني فما دليلك عليه؟
وهذا مثل أن تقول:
إن الطين كما يمكن أن يُصنع منه الآجر والخزف واللبن، كذلك يمكن أن يُصنع منه الحديد والعاج والماء.
فهل يمكن هذا القياس؟
دارون: أُفكر!
المسلم (الشيرازي): إذن بطل دليلك الثاني، فما هو الدليل الثالث؟»(6).
رد: هناك افتراء على دارون في الحوار الذي تخيّله الشيرازي، فدارون لا يقسم التطور إلى عرضي وطولي كما أنه لا يقول بانقلاب الخلية نباتاً والنبات حيواناً والحيوان إنساناً أبداً، ولا يقول بالطفر النوعي، ولا يوجد من علماء علم الأحياء التطوري الحاليين من يقول بالطفر النوعي وحتى الترقيميين لا يقولون بالطفر النوعي.
أما قول الشيرازي: «والذي نشاهده ويعلمه الجميع هو القسم الأول»،
فيعني أن الشيرازي أقر التطور دون أن يدرك ذلك ولكنه أقره بحدود الفصيلة كفصيلة الدبيات ويرفضه عندما يصل إلى مرحلة افتراق تصنيفي أعلى، وهذا يجعله هو المطالب بتقديم الدليل على توقف التطور الذي قبله عند حدود الفصيلة، فلماذا لا يصل إلى مرحلة افتراق أعلى وهي مرحلة لابد أن يصل لها مع الزمن؛ لأنها تحصيل حاصل لتراكم التطور مع الزمن.
فنحن لدينا طفر جيني يؤدي إلى التمايز قطعاً، ومجموع هذا الطفر الجيني والانتخاب الطبيعي عندما يكون هناك تكاثر يؤدي إلى إحداث صفات جديدة مميزة للكائن الحي مثل اختلاف في الحجم والشكل ونوع الشعر والمخالب... الخ، ومع الزمن تكون اختلافات كبيرة نتيجة تراكمها، وهذه كلها مقبولة عند الشيرازي وأشباهه في حدود الفصيلة الواحدة، أي بتراكم مئات آلاف السنين أو بضعة ملايين ربما، ولكنها غير مقبولة عند الشيرازي عندما تصل إلى حد تمايز فصيلة!! مع أن هذا التمايز نتيجة حتمية وطبيعية لتراكم التمايزات لفترة زمنية أطول، عشرات ملايين السنين مثلاً بحيث تكون كافية لإبراز هذا الافتراق بشكل كبير يجعل الكائن الحي يصنف في علم الأحياء كفصيلة مختلفة.
فهو قبل أن هناك إعادة تشكيل وهيكلة للكائن الحي مستمرة تبعاً لمحيطه بحيث إن هذه الهيكلة وإعادة التشكيل مسؤولة عن تمايز الدب القطبي ودب الشمس مع الاختلاف الفاحش بينهما شكلاً وحجماً ووزناً ولوناً وفي نوع الغذاء والأيض، ولكنه يرفض أن تصل إعادة التشكيل والهيكلة إلى حد التمايز الذي يجعلهما فصيلتين مختلفين مثلاً، وهذا يحتاج أن يُقدم الشيرازي دليلاً عليه؛ لأن التصنيف هو تحصيل حاصل لتراكم إعادة التشكيل والهيكلة فهي عملية تعتمد على الطفر الجيني، والطفر الجيني في الطبيعة قابل لتشكيل الأنواع والأجناس والفصائل نظرياً عندما يتوفر له الوقت الكافي.
وتغيير التركيبة الجينية مسألة مثبتة في المختبر، وهو أمر ممكن سواء بصورة غير مسيطر عليها كما في القصف الاشعاعي، أو بصورة مسيطر عليها كما هو حاصل حالياً بشكل واسع.
بل وصل الأمر إلى بناء خريطة جينية كاملة لبكتريا من مواد كيميائية غير حية، وبهذا فيمكن نظرياً أن ننتج في المختبرات إنساناً من بويضة شمبانزي وحيمن شمبانزي أو من نواة خلية شمبانزي فقط وبويضة امرأة منزوعة النواة، وما نحتاجه فقط تعديل لشجرة كروموسومات الشمبانزي لتصبح بنفس عدد وصورة كروموسومات الإنسان وهو أمر ممكن نظرياً.
بل الأمر يتجاوز هذا بكثير، فكما تم انتاج خريطة جينية كاملة للبكتريا في المختبر من مواد كيميائية غير حية وتم زرعها في سايتوبلازم بكتريا وتمكنت الكروموسومات من الحياة والتكاثر(7) كذلك يمكن انتاج خريطة كروموسومات كاملة لإنسان من مواد كيميائية غير حية، فلا فرق بين كروموسومات البكتريا وكروموسومات الإنسان إلا بقدر الفرق بين بناية صغيرة الحجم وأخرى كبيرة تشتركان بنفس مواد البناء.
هذا مع العلم أن في علم الأحياء يصنف الإنسان والشمبانزي والغوريلا والاورنجوتان على أنها جميعاً من فصيلة واحدة وهي فصيلة القردة العليا، تماماً كما أن الدببة تصنف ضمن فصيلة واحدة وهي فصيلة الدبيّات، ولا يوجد افتراق بين الإنسان وبين الشمبانزي إلا كافتراق دب الشمس عن الدب القطبي بل ربما كانت بعض الفروقات بين جسم الشمبانزي وجسم الإنسان أقل منها بين جسم الدب القطبي وجسم دب الشمس، وهذا يعني أن إقرار الشيرازي المتقدم بأن التطور موجود ويراه ضمن حدود الفصيلة يجعله دون أن يعي ما يقول قد أقر بأن الشمبانزي والبونوبو والإنسان قد تطوروا من أصل مشترك؛ لأنهم أفراد فصيلة واحدة.
أما قوله:
«وهذا مثل أن تقول:
إن الطين كما يمكن أن يُصنع منه الآجر والخزف واللبن، كذلك يمكن أن يُصنع منه الحديد والعاج والماء.
فهل يمكن هذا القياس؟».
فهو بلا معنى؛ لأن صناعة الآجر من الطين لا يمس ذراته على مستوى الجسيمات النووية ليقال: هل يمكن أن نقيس على هذا تحوله إلى عنصر آخر كالحديد مثلاً؛ لأن التحول من عنصر إلى عنصر آخر يحتاج هيكلة الجسيمات النووية وبالتالي فهنا لدينا مستويين مختلفين أصلاً فلا معنى لهذا القياس، ولا معنى لمقارنة الشيرازي لهذا المثال الساذج مع ما يحصل في التطور؛ حيث إن التنويع في التطور يكون على مستوى جزيئي واحد وهو هيكلة الكروموسومات التي لها تركيبة جزيئية واحدة في كل الأحياء وما يختلف فقط ترتيبها في كل كائن حي عن الآخر، حقيقة لو أنه ترك هذا القياس لكان خيراً له. إلى هنا انتهى الرد، ولكن لا بأس بزيادة توضيح:
الشيرازي كما هو ظاهر لا يعرف عما يتكلم، وإلا فنحن في تطور الحياة نتكلم عن إعادة هيكلة وحدات بناء الحياة وهي الكروموسومات وما يمكن أن يقابلها مثالاً في العناصر هو إعادة هيكلة وحدات بناء العناصر وهي أنوية الذرات، والعناصر الكيميائية قابلة لإعادة التشكيل والهيكلة، وكان يمكنه أن يسأل أي عالم كونيات أو فيزياء عن الحديد ليعرف أنه ينتج من عناصر أخرى في الكون حولنا وبكميات هائلة، وهو وغيره كثير من العناصر عبارة عن ناتج عملية الاندماج النووي في النجوم حولنا والتي تؤدي إلى هيكلة وتشكيل العناصر، فعندما يكون كلامنا في المستوى ما دون الذري وإعادة تشكيل نوى الذرات لا يوجد فرق بين الحديد والاوكسجين والكربون والهليوم والهيدروجين، فكلها مبنية من نفس وحدات البناء وبالتالي يمكن إعادة تشكيلها وهيكلتها لإنتاج مواد أخرى من نفس مواد البناء الأولية للعناصر، وهذا هو ما يحصل في النجوم حيث تحرق الهيدروجين والهليوم ونتيجة لاندماج نوى العناصر الخفيفة تنتج نوى عناصر أثقل فيها بروتونات ونيوترونات أكثر، وهكذا يتم انتاج الكربون والاوكسجين وبقية العناصر وصولاً إلى العنصر الأكثر استقراراً وهو الحديد، ثم إذا حصل انفجار مستعر أعظم للنجم تندفع عملية الاندماج النووي أبعد من الحديد نحو عناصر أثقل مثل اليورانيوم.
إذن، يمكننا أن نصنع الحديد من عنصر آخر في حال تحكمنا في جسيمات بناء نواة الذرة (البروتونات والنيوترونات)، وما نحتاجه هو طاقة كبيرة تقربها من بعضها إلى مسافة تعمل عندها القوة النووية القوية وتحصل عملية اندماج نووي وهذا يتوفر في النجوم مثلاً، ولهذا فإنتاج عنصر من عنصر آخر يحدث حولنا في الكون دائماً، بل هناك طريقة أسهل لإنتاج أنوية أخف من أنوية أثقل وهي عملية الانشطار النووي وفيها لا نحتاج إلى طاقة كبيرة للتقريب بين الجسيمات بل ما نحتاجه فقط تشجيع نواة غير مستقرة كنواة اليورانيوم 235 على الانشطار، وهذا ما يحصل في مفاعلات الطاقة النووية ولكن بصورة مسيطر عليها مثلاً بإضافة مادة مثل سبيكة الكادميوم لتمتص النيوترونات الزائدة عن الحاجة لتسير عملية الانشطار النووي بمعدل مقبول ولا تسير عملية الانشطار بمعدل أسي غير مسيطر عليه وتصبح قنبلة نووية.


(1) . محمد الشيرازي. بين الاسلام ودارون. الطبعة الأولى 1392 هـ / 1972 م. متاح على:
http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/fehres.htm
(2) . محمد الشيرازي. بين الاسلام ودارون ـ فصل : الاستقراء. الطبعة الأولى 1392 هـ / 1972 م. متاح على : http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/part1/2.htm.
(3) . محمد الشيرازي. بين الاسلام ودارون ـ فصل: الاستقراء. الطبعة الأولى 1392 هـ / 1972 م. متاح على: http://www.alshirazi.com/compilations/nirai/darwin/part1/2.htm.
(5) . في النسخة الالكترونية: (لا ترى)، وهذا يجعل النص متناقض، لهذا ربما هو خطأ مطبعي او اشتباه.
(6) . المصدر (الشيرازي، بين الاسلام ودارون): انتخاب الاصلح.
. المصدر السابق.
(7) . بروفسور كريج فينتر يصنع أول خلية حية في المختبر.
Richard Alleyne (20 May 2010). Scientist Craig Venter creates life for first time in laboratory sparking debate about 'playing god'. Telegraph. Available at :
www.telegraph.co.uk/science/7745868/Scientist-Craig-Venter-creates-life-for-first-time-in-laboratory-sparking-debate-about-playing-god.html
 

يـوسف الأنصار

Guest
پاسخ : افتتاح صفحه شخصی سید احمد الحسن (ع) در فيس بوك

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 15/ اسفنده ماه/ 1392 هجری شمسی، ساعت: 16:54 به وقت ایران

بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين
سلام عليكم و رحمة الله و بركاته
از خدا می‌خواهم که در خیر و عافیت باشید.


Khalid AL-alwani نوشت:
پس از تحیت و سلام گرم به سید احمد الحسن.
سؤال: با توجه به این‌که موضوع در مورد کتاب توهم الحاد است، در صفحه 279 این کتاب آمده است: "از چه ایثاری سخن می‌گوئیم". با آن‌که من مخالف افکار تکفیری‌ها هستم و قتل هر که مخالف اعتقاد آن‌هاست را نمی‌پذیرم و با آن‌که مرا تکفیر کرده‌اند و خونم را حلال نمودند زیرا که به خلافت علی ابن ابی طالب علیه السلام ایمان دارم. آنان، یعنی تکفیری‌ها و سلفی‌ها را می‌بینم که در چچن و صربستان و افغانستان و مالی و عراق و سوریه، ایثار حقیقی دارند زیرا همه چیز را از مال و فرزند وهمسر رها می‌کنند و در پی یاری دینی می‌روند که معتقدند درست است و خود را منفجر می‌کنند و آن‌گونه می‌جنگند که گویا بهشت را پیشاپیش خود می‌بینند و گویا به سوی آن می‌شتابند.
آیا از نظر شما گرامی، اسلوبی نافذ برای گفتگو هست تا با آن بتوانیم افکارشان را تغییر دهیم و آن‌ها را زیر پرچم البیعة لله قرار دهیم تا آن‌که اسلام از ایثار و قدم‌های آن‌ها و ایثار دیگران بر خودشان، بهره ببرد؟؟؟ بیش از یک سؤال را در این‌جا مطرح کردم ولی جوابی نگرفتم، شاید به خاطر زیادی تعلیق‌ها و نبود وقت خواندن همه آن‌ها از طرف شما بوده باشد.
با همه محبت خالد العلوانی.

ج/
بسم الله الرحمن الرحيم
و الحمد لله رب العالمين

همراهی‌ای بین قربانی کردن خود و ایثار حقیقی بی‌طرف وجود ندارد، و ممکن است موجود زنده به خاطر مصلحتی معین، که ژن‌ها مثلاً با ایجاد غددی که هورمونی معین ترشح می‌کنند، ایجاد می‌نمایند، خود را به کشتن دهد.

مثلاً زنبور کارگر، آن‌گاه که خود را به کشتن می‌دهد، عامل این قربانی ژنتیکی است، زیرا، مهم‌ترین امر نسبت به مجموعه ژن‌های فردی، حساب سود و زیان در مسیر فرگشت و انتخاب طبیعی است، پس ژنی که بقای مجموعه‌ای از ژن‌های معین اطراف خود را حفظ می‌کند، جائی‌که آن‌ها را وادار به مرور از فیلترهای انتخاب طبیعی نسلی بعد از نسل دیگر می‌کند، ضمن آن مجموعه ژنی فردی ثابت و استوار می‌شود،
حتی اگر عمل این ژن کشاندن جسد به خودکشی و هلاک در جا و شرایطی معین باشد که این امر را در کتاب توهم الحاد روشن کرده‌ام، پس خسارت جسم یک زنبور که مجموعه‌ای از ژن‌های فردی را حمل می‌کند، در برابر حفظ هزاران جسم زنبورهای دیگر که همان ژن‌ها را حمل می‌کنند، سودی بسیار برای آن ژن‌ها است و شکی در آن نیست.
و به همین ترتیب، این امر در مورد خانواده و به خصوص در مورد مادر می‌باشد آن‌گاه که به خاطر فرزندان، خود را به کشتن می‌دهد. آری مادر و زنبور را مصلحت ژنی به سوی کشتن نفس خود می‌برد، و قربانی شدن مادر ایثار حقیقی نیست بلکه قربانی شدنی است که مصلحت ژن‌های فردی، آن را فرض کرد تا بتوانند به نسل بعدی منتقل شوند پس هر وقت، جایگاه و سودی برای بقای مجموعه ژن‌های فردی یافت شود، می‌بینی که جسم به سوی آن می‌شتابد حتی اگر هلاک آن و پایان زندگی‌اش در این مسیر باشد زیرا این مسیر باعث بقای اجساد یا جسمی دیگر می‌شود که آن ژن‌ها را حمل می‌کند. پس ژن‌ها در بدن، ابزاری را ساخته‌اند که بدن را به سوی این اقدام می‌کشاند، هر چند باعث هلاک آن شود زیرا این کار باعث حفظ مجموعه‌ای از ژن‌های فردی، در محدوده مجموعه ژن‌های عام موجودات زنده می‌شود.

و این متنی از کتاب توهم الحاد است که این مسئله را تبیین می‌کند و هر که با تفصیل بیشتر بخواهد، می‌تواند به کتاب مراجعه کند:

(و اگر به اطراف خود بنگریم، بعضی حیوانات را می‌بینیم که گاهی سلوکی ایثاری دارند، و می‌توانیم مثلاً سلوک پدران و مادران را در برابر فرزندان‌شان یا سلوک و منش زنبورهای کارگر را در برابر ملکه و کارگران دیگر و کل کندو ببینیم، ولی آیا این سلوک، ایثار حقیقی است یا ظاهرش، سلوکی ایثاری است اما در واقع حقیقت آن سلوکی بر مبنای خوخواهی و انانیت ژنی است؛ زیرا این سلوک بر مبنای خودخواهی ژنی و دوستی با طبیعت و برتری دادن آن به منظور بقای اجسادی که حامل این ژن‌ها هستند، می‌باشد؛ آن ژن‌هایی که عامل این سلوک ایثاری یعنی مدارای خانواده با فرزندانشان و فراهم کردن غذا برای آن‌ها و قربانی کردن سربازان پرکار به منظور حمایت از کندو و ملکه و خواهران خود هستند. این ژن‌ها حامل صفتی هستند که به آن‌ها امکان مرور و عبور را می‌دهد و باعث استمرار و بقای آن می‌شود.
حقیقت بیولوژی می‌گوید که پدر و مادر با فرزندانشان مدارا می‌کنند؛ و علت این حقیقت، آن است که در ترکیب ژنی آن‌ها، ژنی وجود دارد که آن‌ها را به این کار وا می‌دارد (از طریق مثلاً تأثیر آن در ساختن سیستم عصبی یا مغز یا غدد و هورمون‌ها)، و یکی از اسباب موفقیت ترکیب ژنی آن‌ها، در انتشار و بقاء، وجود همان ژنی است که آن‌ها را به سوی این سلوک ایثاری می‌راند.
اما چگونه ترکیب ژن‌های خانواده از فرزندان باعث بقاء و استمرار نسل می‌شود؟ این را می‌توان به آسانی این‌گونه تفسیر کرد که فرزندان به نسبت معینی ژن‌های خانواده را حمل می‌کنند و طفل انسان، مثلاً نصف ژن‌های پدر و نصف ژن‌های مادر را حمل می‌نماید.

بنا بر این خانواده‌ای که ترکیب ژنی آن‌ها، حاوی ژن ایثار برای فرزندان باشد و نیازهای آن‌ها را فراهم کند تا بتوانند به سن بلوغ و زاد و ولد برسند، این خانواده، دوام ژن‌هایش در نسل‌های آینده و بقای خود را تحقق خواهد بخشید. بنا بر این ریشه این نوع از ایثار (ایثار خانواده برای فرزندان)، بر مبنای ژنتیک خودخواه است یعنی آن را خودخواهی ژن‌های فرض شده، ساخته‌اند و ایثاری حقیقی نیست.
اما آن خانواده‌ای که به خوبی به فرزندانشان توجهی نمی‌کنند یا خانواده‌ای که ترکیب ژنی آن‌ها، حاوی آن ژن‌هائی نیست که آن‌ها را به میزان کافی به سوی ایثار برای آماده کردن نیازهای فرزندان‌شان (مثلاً آماده کردن لانه و غذا و حمایت) هدایت کند، این خانواده هرگز نخواهند توانست ژن‌هایشان را به نسل‌های آینده منتقل کنند، زیرا آن‌ها به اختصار، هرگز در تربیت فرزندان‌شان تا رسیدن به سن بلوغ و زاد و ولد و انتقال ترکیب ژنی‌شان به نسل‌های آینده، موفق نخواهند بود. و به این دلیل این خانواده تصفیه می‌شوند یا، این ترکیب ژنی یا نقشه ژنی، در جریان انتقال، تصفیه می‌گردد و ژن‌های مخصوص آن‌ها، در این حیات دنیوی دوام نمی‌یابد و از مسابقه خارج می‌شود.

آری! مسئله اهتمام خانواده به فرزندانش، کاملاً به علت ژنتیکی است، و اگر ژن‌ها استراتژی موفق دیگری به جز اهتمام مستقیم خانواده به فرزندانش می‌‍یافتند، ممکن بود که به آن راه بروند، همان‌گونه که در مورد پرنده کوکو مطرح است. این پرنده تخم‌های خود را در لانه قربانیان خود می‌نهد تا فرزندان او را تربیت کنند، و او اهتمامی به فرزندانش ندارد و هیچ عاطفه‌ای در رو یا رویی با آن‌ها نشان نمی‌دهد و علاقه او به آن‌ها، به محض این‌که نیازهای آن‌ها را با قرار دادنشان در لانه قربانی فراهم آورد؛ آن قربانی‌ای که به نیابت از او به تربیت آن‌ها خواهد پرداخت، به پایان می‌رسد. و این دلیلی واضح بر آن است که آن چیزی که در حد اجسام، در مورد این مسئله حکم می‌کند، ژن‌ها هستند.

و همین این امر، در مورد زنبورهای کارگر(ماده). درجه نزدیکی آن‌ها به خواهران‌شان بسیار جدی است و بالاتر از درجه نزدیکی آن‌ها به مادران‌شان است؛ زیرا این خواهران همه‌شان نسخه‌ای را حمل می‌کنند که مطابق با ژن‌های پدر است، و به این دلیل برای سبقت گرفتن این کارگران به قربانی کردن خود، از طریق سبقت گرفتن برای هجوم بر دشمن، سببی منطقی وجود دارد؛ علی‌رغم آن‌که کارگری که نیش می‌زند، می‌میرد.

آری! این ژن ایثاری است که باعث موفقیت در زاد و ولد و استمرار این حیوانات و بقاء می‌شود، زیرا به اختصار می‌توان گفت، برای محافظت از همه کندو تواناتر است و مرگ ظاهری کارگر، سود بزرگی برای ژن‌هایش نسبت به زنده ماندن آن است، زیرا با این مسابقه گذاشتن برای مردن، به جای خواهران خود و برای دفاع از مادرش (ملکه زنبور)، برای بقاء و استمرار نسخه‌های فراوانی از ژن‌های موجود در جسم همه خواهران مشابه خود، شرکت کرده و برای بقای ژن‌های موجود در تخم‌ها و اسپرم موجود در جسم مادرش، یعنی ملکه زنبور مداخله کرده است. و اکیداً، ترکیب ژنی مانند این، از آن ژنی که برای قربانی کردن خود پیشی نمی‌گیرد، برای بقاء و استمرار تواناتر است، و طبیعت آن فرایند شجاع و دلیرانه را که برای قربانی کردن پیشی می‌گیرد، انتخاب خواهد کرد، یا بگوییم آن فرایند می‌تواند برای بقاء و استمرار و مقاومت در برابر شرایط طبیعی که به آن احاطه دارد، شایستگی لازم را به دست آورد.

و عموماً، خودخواهی ژن‌ها می‌توانند برای موجودی در برابر موجودی دیگر صفت ایثاری را توضیح دهد، وقتی که این قربانی شدن، حتی با چشم پوشی از رابطه قرابت بین آن‌ها، فایده‌ای بیشتر برای ژن‌های آن داشته باشد).

اما در مورد انسان به خصوص، در کتاب توهم الحاد، مسئله اخلاق انسانی را مورد بحث قرار داده‌ام، و چیزی جدید در معادله انسان وجود دارد و آن، ایثار حقیقی بی‌طرف می‌باشد و هر که تفصیل بیشتر بخواهد، می‌تواند به کتاب توهم الحاد مراجعه نماید. ولی در این‌جا می‌خواهم مسأله اقدام به نابود کردن جسم را برای اهدافی معین تبیین کنم؛ چه این اهداف دینی، چه لیبرالی و چه مارکسیستی؛ چه میهنی، انسانی یا حتی نفسانی باشد و برای همه این جوانب و جوانب دیگر می‌توانیم مثال‌هائی از قربانیانی ارائه دهیم که نفس خود و حیات خود یا حتی مهمترین چیزی که موجودات زنده به آن اهتمام دارند، یعنی انتقال ژن‌های فردی به نسل بعد را تقدیم کردند.
و معتقدم شناسائی نمونه‌هایی که کسی در تشخیص آن‌ها اشتباه نکند آسان باشد، بسیاری از مردم در سر تا سر جهان به نمونه‌هائی به عنوان ایثار معتقدند که ارتباطی با دین ندارد؛ مانند "چه گوارا"، صرف نظر از مثال‌های فردی، ایثار حقیقی به اعتبار آن که صفتی است که می‌تواند هر نفس انسانی با آن توصیف گردد، مسأله‌ای حقیقی و واقعی می‌باشد. و آن‌چه در بسیاری موارد رخ می‌دهد، این است که این صفت نفسانی، آن‌گاه که جایگاه مناسب و مرسوم خود را که خیر آخرت و دنیای آن را تأمین کند نیابد، انسان را به سوی خسارت و زیان سریع در دنیا و آخرت سوق می‌دهد و ممکن است او را به سوی خودکشی برای امری بی ارزش بکشاند یا او را به این سو بکشاند که خود را در میان جمعیتی از مردم در خیابان منفجر کند همان‌گونه که در گذشته و حال، سلفی‌ها می‌کردند و می‌کنند.
و مهم‌ترین نقش این صفت نفسانی که ممکن است –نتیجه دمیده شدن نفس آدمی در آن- هر انسانی با آن متصف گردد این است که، اهمیت جسم و بقای آن را در برابر نقش ژن‌هائی که برای بزرگداشت اهمیت جسم حامل ژن عمل می‌کنند، کم ارزش می‌نماید و جز برای هدفی که اسم ژنی دارد، مانع از فداکاری و قربانی کردن جسم می‌شود، و این عمل محافطت مجموعه ژن‌های فردی به طور عام است، همان‌گونه که در نمونه کارگران زنبو و خانواده آن‌ها مطرح شد.

اگر مطالب قبلی تبیین شد، خواهی دید که خودکشی و انتحار مجموعه‌های سلفی (وهابیت) هیچ خصوصیتی ندارد تا برای هدایت‌شان و نشان دادن حق به آن‌ها، سخن خاصی را خطاب به آن‌ها بگوئی، زیرا تأکید می‌شود این قاتلانی که می‌بینیم مردان و کودکان و زنان را با چاقو و با سنگدلی بی نظیر ذبح می‌کنند و جگر را بر دندان می‌گیرند، چیزی از رحمت و اخلاق نمی‌شناسند و به این دلیل از همه افراد، از هدایت و شناخت حقیقت و دین الهی دورترند.

امری باقی می‌ماند که قبلاً به آن پرداختم و آن لزوم بیان فساد دین سلفی و انحراف آن از اسلام، برای بیدار کردن مردم و شناساندن حقیقت به مردم است زیرا عقیده سلفی وهابی که برای خدا دو دست حقیقی قائل است و در هر دستش، پنج انگشت حقیقی و دو چشم حقیقی... دارد از نادانی‌های دین سلفی بت پرست است. و به ناچار باید عقائد آن‌ها و اختلاف اساسی بین دین سلفی و دین اسلام بیان شود و یا حتی تفاوت آن با عقائد سنی و شیعی فعلی لازم است. اختلاف آن نیست که کلمه دست در متن آمده است یا نه بلکه اختلاف در فهم اشتباه سلفی وهابی از متن است که غیر ممکن است در حق خداوند منزه این گونه تعبیر گفته شود، و آن چیزی که آن‌ها را به عقیده جسم سازی بت پرستانه کشاند، فرقی بین آن‌ها و عبادت هبل در جاهلیت نیست.

آری! مسلمانان سنی و شیعه خدایی را می‌پرستند که از داشتن دو دست و انگشتان و دو چشم حقیقی منزه است و متن‌هائی که نزد سنی و شیعه وارد شده است را نباید حمل بر حقیقت کرد زیرا در حق آن معبود سبحان و متعال محال است همان‌گونه که فراموشی در حق آن معبود سبحان محال است، و اگر چه در متن آمده است: (فَالْيَوْمَ نَنسَاهُمْ كَمَا نَسُواْ لِقَاء يَوْمِهِمْ هَـذَا)، (پس همان‌گونه که دیدار امروزشان را فراموش کردند، ما هم امروز فراموششان می‌کنیم). الأعراف: 51.
آیا وهابیون همان‌طور که متن‌های صورت و دست و چشم را حمل بر ظاهر می‌کنند و می‌گویند خدا دو دست دارد و در هر دستی پنج انگشت دارد و دو چشم و صورت دارد و همه آن‌ها حقیقی هستند، این، متن را حمل بر ظاهر می‌کنند و می‌گویند خدا فراموش می‌کند؟!

سلفی‌ها آن‌گاه که پروردگارشان را با صفت دو دست و دو چشم حقیقی توصیف می‌کنند، از این هم پا فراتر می‌گذارند. آن‌ها برای پروردگارشان که می‌پرستند صفاتی ترتیب می‌دهند و به خصوص او را مانند شکل انسان توصیف می‌کنند و می‌گویند که صورت و فقط دو چشم دارد (نه یک چشم و نه سه چشم) و این در حالی است که متن قرآنی می‌گوید: (لِتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِي)، (تا بر چشم من ساخته شوی) و می‌فرماید: (وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا)، (برای حکم پروردگارت صبر کن زیرا که تو بر چشمان مایی)، و پروردگار آن‌ها دو دست و نه یک دست یا چند دست دارد به رغم آن‌که خدای سبحان و متعال می‌گوید: (وَالسَّمَاء بَنَيْنَاهَا بِأَيْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ)، (و آسمان را با دستان خود بنا کردیم و ما آن را توسعه می‌بخشیم).
واضح است که این‌ها بتی را می‌پرستند و او را توصیف به صفات انسان می‌کنند و او یعنی دقیقاً مشابه انسان، دو دست و در هر دست، پنج انگشت و دو چشم حقیقی دارد و تعداد انگشتانش بیشتر یا کمتر از تعداد انگشتان انسان نیست و دو چشم و صورت دارد و می‌گویند که او در آسمان است......

و برای دقت در بیان عقیده آن‌ها، آنان فقط از دو چشم پروردگارشان مطمئن نیستند که در صورت است یا جائی دیگر، اما تأکید می‌کنند که انگشتان در دست است و مانند تعداد انگشتان دست انسان، فقط پنج‌تا است اما از طول انگشتان مطمئن نیستند.
و این کلام یکی از بزرگان فقیهان سلفی وهابی به نام ابن جبرین در جواب الحاق شده به تعلیقش در کتاب لمعة العقائد است، او می‌گوید:


(سؤال: این پرسنده سؤال می‌کند: آیا درست است گفته شود که دو چشم خدای سبحان در صورت او و انگشتانش در دست اوست و به این ترتیب... یا این‌ها همه تشبیه است؟

جواب: چیزی که بر آن اعتماد شود در این مورد وارد نشده است، ولی در مورد انگشتان حدیثی وارد شده است که در آن یهودی اِ به نزد رسول صلی الله علیه و سلم آمد و به دست خود و انگشتان اشاره کرد و گفت: (ما در کتابمان می‌بینم که خدا آسمان‌ها را بر این و زمین‌ها را بر این و کوه‌ها را بر این و آب‌ها و و دریاها را بر این و مخلوقات را بر این قرار داد و در همه این حالات به انگشتان خود اشاره می‌کرد.
و نبی صلى الله عليه وسلم – این آیه را خواند: (وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ)، (و خدا را آن‌گونه که شایسته قدر اوست ارزش ننهادند و زمین در روز قیامت، همه‌اش در قبضه اوست)، و در حالی‌که سخن کاهن یهودی را تصدیق می‌کرد، خندید). پس آن‌گاه که پیامبر این مورد را تصدیق می‌کند، استفاده می‌شود که انگشتان در دست هستند، با این حال لازم نیست که نوک انگشتش مانند نوک انگشتان خلق و طول آن‌ها مانند طول انگشتان خلق و کذا و کذا باشد بلکه در این مطلب، فقط دست خدا و وجود انگشتان آن اثبات می‌شود.

معتقدم که بیان این امور برای مردم واجب است تا دین سلفی تکفیری را بشناسند آن دینی که خون مردم را مباح می‌شمرد و هر روز به کشتن بی گناهان می‌پردازد، بر سطح اصل عقیده به خدای اسلام هیچ ربطی به دین اسلام ندارد، پس ظالمانه است که جرائم دین سلفی بر اسلام حمل شود و به این ترتیب واجب شرعی ما این است که اسلام را از نسبت دادن مسخ شیطانی‌ای به نام دین سلفی وهابی، منزه کنیم. روشن شده است که در مورد عقیده، دین سلفی وهابی، در همان گام نخست با اسلام متفاوت است. آری! پروردگار سلفی وهابی غیر از پروردگار اسلام است و یا می‌توانیم بگوئیم غیر از پروردگار اهل سنت و شیعه است همان‌گونه که تبیین شد.

و در سطح اخلاق، دین سلفی وهابی عبارت است از کارخانه‌ای برای تولید قاتلان و بی‌رحم‌ها و خونریزها و خون‌خوارها؛ آنان که از ذبح کودکان و زنان و خوردن جگر کسانی که آن‌ها را کشته‌اند دست بر نمی‌دارند، همان‌گونه که در سوریه کردند و پیرو سیره مادر مشهور به زنایشان، هند شدند؛ همانی که در جنگ مشهور احد، جگر حمزه را با دندان جوید. بلکه معتقدم برهنه کردن دین سلفی و بیان بیزاری اسلام از آن بر هر کس که امروز ادعای اسلام دارد، واجب است؛ چه سنی باشد و چه شیعه، زیرا فرصت دادن به دین سلفی وهابی و تکفیری برای انتساب به اسلام، یعنی نابود کردن اسلام و کثیف کردن شهرت اسلام و کثیف کردن شهرت و نام هر مسلمان مرد و زن؛ چه سنی باشند و چه شیعه، با زشت‌ترین جرائم قتل و مثله کردن بدن‌ها که نفس‌های راست انسانی از آن بیزاری می‌جویند).



متن عربی:

بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين
السلام عليكم ورحمة الله وبركاته
أسأل الله ان تكونوا بخير وعافية
كتب : Khalid AL-alwani
موضوع سوال . بعد التحيه والسلام المفدئ السيد احمد الحسن بما ان الموضوع في كتاب وهم الالحاد . اتئ في صفحة 279 عن اي ايثار نتكلم . بما انا ضد افكار التكفيريين وقتلهم كل من خالف معتقدهم وبما انهم يكفروني ويهدرون دمي كوني اؤمن بخلافه علي ابن ابي طالب عليه السلام لاغيرة . اجد انهم اي التكفيريين والسلفيين الذين يقاتلون في الشيشان وصربيا وافغانستان ومالي والعراق وسوريا يملكون الايثار الحقيقي كونهم يتركون كل شي خلف ضهورهم من مال وولد وزوجه ويذهبون الئ نصرة الدين الذي يعتقدون به صحيح . ونراهم يفجرون انفسهم غير ابهين و يقاتلون وكئنهم يروا الجنه في اعينهم ويتسابقون لها . السوال هل عند شخصكم الكريم اسلوب حوار او منفذ نستطيع ان نغير افكارهم ونجعلهم منضوين تحت رايه البيعه الئ الله حتئ يستفاد الاسلام من يثارهم واقدامهم وتفضيل الغير علئ انفسهم ؟؟؟ كتبت اكثر من سوال هنا لاكن لم احصل علئ جواب وربما لكثرة التعليقات وعدم وجود الوقت لشخصكم من قرائتها اجمعها . كل الود خالد العلواني.

ج/ بسم الله الرحمن الرحيم
والحمد لله رب العالمين
لاتوجد ملازمة بين التضحية والايثار الحقيقي المحايد فربما يضحي الكائن الحي بحياته لاجل مصلحة معينة تدفعه لها الجينات ببناء غدد تفرز هرمون معين مثلا ، فعاملة النحل عندما تضحي بنفسها فالدافع جيني حيث ان الامر الاهم بالنسبة لمجموعة الجينات الفردية هو حسابات الربح والخسارة خلال مسيرة التطور والانتخاب الطبيعي فالجين الذي يحفظ بقاء مجموعة جينية معينة في محيطها بحيث يجعلها تمر من فلاتر الانتخاب الطبيعي جيلا بعد جيل يُثبّت ويُرسّخ ضمن تلك المجموعة الجينية الفردية حتى وان كان عمل هذا الجين هو دفع الجسد الى الانتحار او الهلاك في مواقف معينة وقد بينت هذا الامر في كتاب وهم الالحاد فخسارة جسد نحلة واحدة يحمل مجموعة جينات فردية مقابل كسب الاف الاجساد لنحلات اخرى تحمل نفس هذه الجينات يمثل مكسبا كبيرا لتلك الجينات ولاشك،
وكذلك الامر بالنسبة للأهل أو للأم بالخصوص عندما تضحي لاجل صغارها فالام والنحل تدفعهم مصلحة الجينات للتضحية، فتضحية الام بحد ذاتها ليست ايثارا حقيقيا بل هي تضحية قررتها مصلحة الجينات الفردية لتنتقل الى جيل لاحق فمتى ماكان الموقف يمثل مكسبا لصالح بقاء مجموعة الجينات الفردية ستجد الجسد عادة يقدم عليه حتى وان كان فيه هلاكه ونهاية حياته لان فيه بقاء اجساد او جسد اخر يحمل تلك الجينات، فالجينات بنت في الجسد ادوات تجره لهذا الاقدام وان كان اقداما على هلاكه لأن فيه الحفاظ على بقاء مجموعة الجينات الفردية ضمن مجموعة الجينات العامة للكائنات الحية.
وهذا نص من كتاب وهم الالحاد يبين هذه المسألة ومن يريد تفصيلا اكثر يمكنه الرجوع للكتاب: ((ولو نظرنا حولنا سنجد لدى بعض الحيوانات سلوكاً إيثارياً في بعض الأحيان، فممكن أن نشخص مثلاً سلوك الآباء والأمهات تجاه أبنائهم وسلوك عاملات النحل تجاه الملكة والعاملات الأخرى والخلية ككل، ولكن هل هذا سلوك ايثاري حقيقي أم أن ظاهره سلوك ايثاري أما حقيقته فهو سلوك أناني جيني ؛حيث إنه مبني على أنانية جينية ومحاباة الطبيعة وتفضيلها لبقاء الأجساد التي ضمّت هذه الجينات التي تسبب هذا السلوك الايثاري أي مداراة الأهل للأبناء وتوفير الطعام لهم وتضحية الشغالات لأجل حماية الخلية والملكة وأخواتها، فهذه الجينات كانت تحمل صفة النجاح للمرور والاستمرار والبقاء، فالحقيقة البايولوجية أن الأب والأم يدارون الأبناء؛ لأن هناك جينة في تركيبتهم الجينية تدفعهم لهذا (من خلال تأثيرها في بناء الجهاز العصبي أو الدماغ أو الغدد والهرمونات مثلاً)، وأن أحد أسباب نجاح تركيبتهم الجينية في الانتشار والبقاء هو وجود تلك الجينة التي تدفعهم لهذا السلوك الإيثاري.
أما كيف تنتفع تركيبة جينات الأهل من الأبناء في البقاء والاستمرار، فهذا يمكن تفسيره ببساطة حيث إن الأبناء يحملون جينات الأهل بنسبة معينة، فطفل الإنسان مثلاً يحمل نصف جينات أبيه ونصف جينات أمه.
إذن، فالأهل الذين تحتوي تركيبتهم الجينية لجينة ايثار الأبناء وتوفير كفايتهم ليتمكنوا من الوصول إلى سن البلوغ والتكاثر سيحققون - هؤلاء الأهل - دوام جيناتهم في الأجيال اللاحقة وبقاءها، إذن فهذا النوع من الايثار (إيثار الأهل للأبناء) أصله جيني أناني - أي بنته أنانية الجينات المفترضة - وليس إيثاراً حقيقياً. أما الأهل الذين لا يعتنون بأبنائهم بشكل جيد أو لنقل الأهل الذين لا تحتوي تركيبتهم الجينية جينات تدفعهم إلى الايثار بدرجة كافية لتوفير كفاية الأبناء (مثلاً توفير العش والطعام والحماية) فلن يتمكنوا - هؤلاء الأهل - من تمرير جيناتهم إلى الأجيال اللاحقة؛ لأنهم باختصار لن ينجحوا في تربية أبناء يصلون إلى سن البلوغ والتكاثر وتمرير تركيبتهم الجينية إلى الأجيال اللاحقة، وبهذا يُعاقب هؤلاء الأهل أو لنقل تُعاقب هذه التركيبة الجينية أو الخريطة الجينية ولا تستمر جيناتهم (الخاصة) في هذه الحياة وتخرج من السباق.
فمسألة اهتمام الأهل بأبنائهم معللة جينياً تماماً، ولو وجدت الجينات استراتيجية أخرى ناجحة غير الاهتمام المباشر للأهل بأبنائهم فمن الممكن أن تسلكها كما هو حاصل في طير الوقواق، فهذا الطائر يضع بيوضه في أعشاش ضحاياه ليقوموا بتربية أبنائه وهو لا يهتم لأبنائه ولا يحمل أي عاطفة تجاههم، وعلاقته بهم تنتهي بمجرد أن يوفر كفايتهم عندما يضعهم في عش الضحية الذي سيتورط بتربيتهم نيابة عنه، وهذا دليل واضح على أن المتحكم بالمسألة في حدود الأجسام هي الجينات.
ونفس الأمر في شغالات النحل، فدرجة قرابتهم من أخواتهم عالية جداً وتفوق درجة قرابتهم من أمهم؛ لأن الأخوات جميعاً يحملون نسخة متطابقة من جينات الأب، ولهذا فهناك سبب منطقي لتسابقهم على التضحية بالنفس من خلال التسابق للهجوم على العدو - مع أن الشغالة التي تلدغ تموت - فهذه الجينة الإيثارية نجحت في التكاثر والاستمرار والبقاء؛ لأنها باختصار كانت الأقدر في الحفاظ على الخلية ككل، فموت الشغالة الظاهري يمثل مكسباً لجيناتها أكبر من بقائها حية؛ لأنها بتسابقها للموت عوضاً عن أخواتها ودفاعاً عن أمها (ملكة النحل) تكون قد ساهمت ببقاء واستمرار نسخ كثيرة من جيناتها الموجودة في أجساد كل أخوتها الشغالات وأسهمت ببقاء جيناتها الموجودة في البيوض والحيامن الموجودة في جسم أمها (ملكة النحل)، وأكيد أن تركيبة جينية كهذه أقدر على البقاء والاستمرار من تلك التي لا تقدم على التسابق للتضحية بالنفس فالطبيعة ستختار المقدامة المتسابقة للتضحية أو لنقل إنها قادرة بجدارة على البقاء والاستمرار ومقاومة الظروف الطبيعية المحيطة بها.
وعموماً، يمكن لأنانية الجينات أن تعلل الصفة الإيثارية لكائن تجاه كائن آخر متى ما كانت التضحية تجلب فائدة لجيناته أكبر وحتى بغض النظر عن علاقة القربى بينهما.))
اما بالنسبة للانسان بالخصوص فقد ناقشت في كتاب وهم الالحاد مسألة الاخلاق لديه وان هناك شيئا جديدا في معادلة الانسان وهو الايثار الحقيقي المحايد ومن يريد البيان بالتفصيل يمكنه مراجعة كتاب وهم الالحاد ولكن هنا فقط اريد ان ابين مسألة الاقدام على هلاك الجسد لاجل قناعات معينة سواء كانت دينية أم ليبرالية ام ماركسية أم وطنية ام انسانية أم حتى نفسية فكل هذه الجوانب وغيرها يمكن ان نقدم عليها امثلة لمضحين قدموا أنفسهم أو حياتهم أو حتى خسروا أهم شيء تهتم به الكائنات الحية وهو نقل الجينات الفردية الى جيل لاحق واعتقد يمكن بسهولة تشخيص نماذج لايكاد يخطأها احد فكثير من الناس حول العالم يعتقدون بنماذج يعتبرونها ايثارية رغم أن لاعلاقة لها بالدين أصلا كتشي جيفارا ، وبغض النظر عن الامثلة الفردية فان الايثار الحقيقي باعتباره صفة يمكن ان تتصف بها اي نفس انسانية مسألة حقيقية وواقعية والذي يحصل في كثير من الاحيان ان هذه الصفة النفسية عندما لاتجد موضعها الصحيح المرسوم لها والذي يؤدي بها الى خير الاخرة والدنيا تؤدي بالانسان الى خسارة عاجلة للدنيا والاخرة فيمكن ان تدفعه الى الانتحار لسبب تافه أو تدفعه ليفجر نفسه في مجموعة من الناس في الشارع كما فعل ويفعل السلفيون، فأهم دور لهذه الصفة النفسية التي يمكن ان يتصف بها اي انسان - كنتيجة لبث النفس الادمية فيه - هو انها تقلل لدى الانسان من اهمية الجسد وبقاءه في مقابل دور الجينات التي تعمل على تعظيم اهمية الجسد الحامل للجين وتعمل على منع التضحية به إلا لأجل هدف اسمى جينيا وهو الحفاظ على المجموعة الجينية الفردية عموما أي كما في مثال عاملات النحل والاهل.
اذا تبين لك ماتقدم فستجد انه لاخصوصية لانتحاريي المجموعات السلفية (الوهابية) لكي تطلب توجيه خطاب خاص لهم لهدايتهم وتعريفهم بالحق فهؤلاء القتلة الذين نراهم يذبحون الرجال والاطفال والنساء بالسكاكين وبقسوة قلوب منقطعة النظير ويلوكون الاكباد من المؤكد انهم لايعرفون الرحمة ولا الاخلاق ولهذا فهم أبعد مايكون عن الهدى ومعرفة الحقيقة والدين الالهي.
يبقى أمر قد وجهت له سابقا وهو بيان فساد الدين السلفي وانحرافه عن الاسلام لتنبيه الناس وتعريفهم بالحقيقة حيث أن العقيدة السلفية الوهابية أن لله يدين اثنين على الحقيقة وفي كل يد خمس اصابع على الحقيقة وعينين اثنين على الحقيقة ... الخ من جهالات الدين السلفي الصنمي فلابد من بيان عقائدهم وبيان اصل الخلاف بين الدين السلفي وبين الدين الاسلامي او حتى الطرح العقائدي السني والشيعي الحالي فالخلاف ليس في ان كلمة يد وردت ام لم ترد في النص بل الخلاف في الفهم السلفي الوهابي المغلوط للنص والمحال بحق الرب سبحانه والذي أدى بهم الى عقيدة تجسيمية صنمية لافرق بينها وبين عبادة هبل في الجاهلية فالمسلمون سنة وشيعة يعبدون الله المنزه عن صفة اليدين أو الاصابع او العينين على الحقيقة والنصوص التي وردت لاتحمل على الحقيقة عند السنة والشيعة لانها محالة بحقه سبحانه مثلها مثل النسيان المحال بحقه سبحانه وتعالى وان ورد في النصوص (فَالْيَوْمَ نَنسَاهُمْ كَمَا نَسُواْ لِقَاء يَوْمِهِمْ هَـذَا) الاعراف 51
فهل الوهابيون يحملون هذا النص على الظاهر ويقولون ان الله ينسى كما يحملون نصوص الوجه واليد والعين على الظاهر ويقولون ان لربهم يدين اثنين وفي كل يد خمس اصابع وعينين اثنين ووجه وكلها على الحقيقة؟!
السلفيون يذهبون الى ابعد من مجرد وصف ربهم بصفة اليدين والعينين على الحقيقة فهم يرتبون صفات ربهم الذي يعبدونه فيجعلونه كشكل الانسان بالخصوص فله وجه وله عينين اثنين فقط (لاواحدة ولاثلاثة) مع ان النص القرآني قال (وَلِتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِي) وقال (وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا) وربهم له يدين اثنين وليس واحدة ولاثلاثة رغم ان الله سبحانه وتعالى يقول (وَالسَّمَاء بَنَيْنَاهَا بِأَيْدٍ وَإِنَّا لَمُوسِعُونَ) فواضح ان هؤلاء يعبدون صنما يصفونه بصفات جسم الانسان فله يدين اثنين وخمسة اصابع وفي كل يد اي مثل الانسان فهي لاتزيد ولاتنقص عن عدد اصابع الانسان وله عينين اثنين ووجه ويقولون انه موجود فوق السماء .... الخ ،
وللدقة في نقل عقيدتهم فهم فقط غير متاكدين من عيني ربهم وهل انها في الوجه ام في مكان آخر اما الاصابع فهم يحددون انها في اليد وخمسة على عدد اصابع يد الانسان فقط هم غير متاكدين من طولها
وهذا كلام واحد من كبار فقهاء السلفية الوهابية وهو ابن جبرين في اجوبة ملحقة بتعليقه على كتاب لمعة الاعتقاد حيث يقول :
((س: هذا السائل يقول: هل يصح أن يقال إن العينين في الوجه لله - تعالى - وأن الأصابع في اليد، وهكذا أم هذا من التشبيه ؟
ج: لم يرد في ذلك ما يعتمد عليه، ولكن بالنسبة للأصابع ورد الحديث الذي فيه أن ذلك اليهودي جاء إلى النبي صلى الله عليه وسلم وأشار بيده، أشار بأصابعه، وقال: (إنا وجدنا في كتبنا أن الله يضع السماوات على ذه والأراضين على ذه والجبال على ذه والمياه والبحار على ذه والمخلوقات على ذه وكل ذلك يشير إلى أصابعه، وأن النبي - صلى الله عليه وسلم - قرأ بعد ذلك الآية: (وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ) وضحك تصديقاً لقول الحبر) فإذا أقره على ذلك أفاد بأن الأصابع في اليد، ولكن مع ذلك لا يلزم أن تكون مثل أصابع المخلوقين في أناملها وفي طولها وفي كذا وكذا، بل إنما فيه إثبات اليد وفيه إثبات الأصابع فيها).))
اعتقد انه يجب بيان هذه الامور للناس ليعرفوا ان الدين السلفي التكفيري الذي يستبيح دماء الناس وينشر اليوم قتل الابرياء لاعلاقة له بالدين الاسلامي على مستوى اصل العقيدة باله الاسلام فمن الظلم ان يُحمّل الاسلام جرائم الدين السلفي ولهذا فمن واجبنا الشرعي تنزيه الاسلام عن نسبة المسخ الشيطاني المسمى بالدين السلفي الوهابي إليه، فقد تبين انه على مستوى العقيدة الدين السلفي الوهابي مفترق عن الاسلام من الخطوة الاولى فرب السلفية الوهابية غير رب الاسلام او يمكن ان نقول غير رب السنة والشيعة كما تبين وعلى مستوى الاخلاق فالدين السلفي الوهابي عبارة عن مصنع لانتاج القتلة والسفاحين ومصاصي الدماء الذين لايتورعون عن ذبح الاطفال والنساء وأكل اكباد من يذبحونهم كما فعلوا في سوريا متبعين سيرة امهم المشهورة بالبغاء هند التي لاكت كبد حمزة في معركة احد المشهورة، بل اعتقد ان تعرية الدين السلفي وبيان براءة الاسلام منه واجب على كل من يدعي الاسلام اليوم سواء كان سنيا ام شيعيا لان السماح للدين السلفي الوهابي التكفيري بالانتساب للاسلام يعني هدم الاسلام وتلطيخ سمعة الاسلام وسمعة كل مسلم ومسلمة سنة وشيعة بابشع جرائم القتل والتمثيل بالجثث التي تشمئز منها النفوس الانسانية السوية.
 
کانال تلگرام

بالا